تاریخ انتشار : ۰۳ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۱  ، 
کد خبر : ۵۶۰۱۳

به یاد فرمانده‌ام سردارکاظمی


سرهنگ پاسدار امرالله یزدانبخش - کهگیلویه
دوست دارم به پاس زحمات و تلاشهای صادقانه‌ات و به حرمت مردانگی رشادت و ایثارگریهایت و به خاطر مظلومیت تو و همرزمانت دست به قلم شوم و احساسم را بر کاغذ به تصویر بکشم، دوست دارم اسرار دل را بر این نوشتن بنگارم اما دستم توان حرکت دادن قلم را ندارد گرچه اهل قلم زدن نیستم با احساسم کلمات را کنار هم میگذارم شاید بتوانم اداء وظیفه بنمایم. حاج احمد هر لحظه چهره مصمم تو در آیینه ذهنم مجسم می گردد. هرگز فراموش نمی کنم شب قبل از عملیات فتح المبین را که دشمن از ترس تو و همرزمانت اقدام به تک نموده بود.
در آن شب تاریک و ظلمانی که باران رحمت الهی نیز باریدن گرفته بود، صدای غرش تانک و نفربر که سوار بر آن بودی به همراه غرش توپ و خمپاره های دشمن کنار نیروهای بسیجی توقف کردی و با آن لهجه شیرین اصفهانی تعدادی از نیروها را سوار بر تانک و نفربر کردی و خود سوار بر موتورسیکلت جلوی آنان در تاریکی به راه افتادی و آنان را تا خط مقدم همراهی کردی و پس از دفع تک دشمن در فردای آن روز فتح المبین را به ارمغان آوردی، در آن روزها شهید حاج احمد کاظمی به همراه دیگر سرداران جبهه عشق با صدای دلنشین و ندای مردانه اش و رساتر از هر بانگی رمز مقدس یا فاطمه الزهرا و یا علی بن ابیطالب را در سکوتی مرگبار در پشت بیسیم بر لب جاری می نمود و کمی بعد از آن هزاران پرنده عاشق سر از پا نشناخته از قبله عشق چنان مرغان ابابیل بر سر دشمن یورش می بردند و فتح الفتوح را می آفریدند هنوز در گوشم آوای مقدس یا زهرای توست، هنوز نام بلند علی بن ابیطالب جاری شده از زبان تو در گوشمان طنین انداز است، هنوز پهنا دشت فتح المبین، کوچه های خونین شهر آبادان، کوه ها و دشت های غرب کشور، ارتفاعات بلند حاج عمران، جزایر خونرنگ مجنون، دشت سراسر حماسه شلمچه، نیزارهای اروندرود، در جستجوی گام های استوار توست. دیگر سنگرهای گرم جنوب و ارتفاعات غرب و تنگه مرصاد نگاه مهربان تو را نخواهد دید. آری تمام خاک غرب و جنوب کشور تداعی و تکرار یاد و نام توست. دشتها بی تو غمگین گشته و بیقراریها در گلوی همسنگرانت به بغض مبدل گشته، هنوز صدای رسای تو در عملیات کربلای پنج با سردار قربانی در بیسیم با لهجه شیرین اصفهانی که می گفتی به حاج محسن بگو صبرمان تمام شد پس کی...، هرگز فراموش نمی کنم در سال 81 در شب وداع با شهداء در ستاد نیروی هوایی سپاه که فرماندهان دوران جنگ (محسن رضایی، شمخانی و...) به همراه هزاران رزمنده دوران جنگ در کنار تابوت شهداء به نجوا مشغول بودند تو با آن چهره مصمم ولی ساده در حاشیه تسبیح در دست داشته و در گوشه ای از زمین چمن دور از چشم دیگران و ناشناخته مشغول نجوا و راز و نیاز بودی، چه شنیدنی ولی حزن آور است که در مراسم معارفه در نیروی زمینی با بغض در گلو از خدا می خواستی که زمینه شهادتت را در نیروی زمینی قرار دهد تا به همرزمانت شهید همت، باقری، خرازی و زین الدین ملحق شوی. هر سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. حاج احمد تو از کدامین پنجره به آسمان نگاه می کردی که این چنین سبک بال به پرواز درآمدی. به پیشواز تو شهیدان رقص کنان آمدند تا سرداری مهاجر از قبیله عشق را در آغوش بگیرند و به او خیرمقدم گویند.
در هجر تو رهبر عزیز به همراه دیگر همرزمانت محسن رضایی، رحیم صفوی، شمخانی، علی فضلی و... در کنار پیکر خونینت گرد آمدند و با چشمانی پر از حسرت و گلویی مملو از بغض تو را تا دیار لاله ها بدرقه کردند و مردم قدرشناس به پاس فداکاریهایت صمیمی ترین درودها و گرمترین اشکها را نثار تو کردند الحق که چنین سرداری را چنین مردمی سزاوار است.
حاج احمد! به خیل کاروان سرافراز انقلاب اسلامی پیوستی و در کنار امام راحل و همسنگرانت مأوا گزیدی. گزارش که نه بلکه حرف دل خود و دیگر همرزمان به جا مانده از قافله عشق را به محضر آن پیر سفر کرده برسان و... این حرف دل تمامی کسانی است که دلشان هنوز در حال و هوای جبهه و جنگ می تپد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات