علیاکبر عبدالرشیدی این آقای سناتور جوزف لیبرمن هم انگار به جز ابراز نگرانی در مورد ایران و ضرورت حمله نظامی به ایران هیچ دلمشغولی دیگری ندارد و همه مسائل دنیا را حل شده میپندارد به جز مساله ایران. ایشان شب میخوابد، صبح از خواب بیدار میشود و از دولت آمریکا میخواهد که به ایران حمله کند. این سناتور آمریکایی برای چندمین بار از جرج بوش رئیسجمهوری آمریکا خواست که «فوراً» به ایران حمله نظامی کرده و دست ایران را از عراق کوتاه کند. چه شده که لیبرمن اینقدر نگران عراق شده است؟ شنیدن این گونه سخنان از شخصی مثل لیبرمن چندان غریب نیست. در کنگره آمریکا از این دست شخصیتهای عجیب کم نیستند، اما لیبرمن یک صهیونیست متعصب و قسم خورده و رهبر لابی صهیونیسم در سنای آمریکا است و اگر جز این میگفت، باید دچار شک و تردید میشدیم. لیبرمن در گفتههای خود ایران را به «کشتن آمریکائیان در عراق!» متهم کرده و خواستار عبور نیروهای آمریکائی مستقر در عراق از مرزهای عراق و ورود آنان به داخل ایران هم شده است. من باور ندارم که نوشته این حقیر اصولاً به نظر لیبرمن و لیبرمنها برسد. اما بد نیست سخنان او را در همین جا بین خودمان مورد بررسی قرار دهیم. جوزف لیبرمن که از طرفداران حمله نظامی آمریکا به عراق بود در روز 4 مه 2004 از شکست آمریکا در عراق به شدت ابراز نگرانی کرد. در بیانیهای که در آن تاریخ از سوی این سناتور انتشار یافت اعلام شد که: «ما نباید اجازه دهیم جنگ آمریکا در عراق با حضور 135 هزار نظامی آمریکایی در این کشور با شکست مواجه شود. شکست آمریکا در عراق خطرناکترین عقبنشینی برای امنیت ملی آمریکا خواهد بود.» این سناتور دموکرات ایالت کنکتیکات که دموکراتها بارها در مورد دموکرات بودن او تردیدهای جدی ابراز کردهاند انگار دچار نوعی احساس گناه و بحران روحی شده است. او که مدافع حمله نظامی آمریکا به عراق بوده، امروز خود را در شکست آمریکا در عراق سهیم میبیند و برای توجیه نزدیکبینی سیاسی و اشتباه تحلیلی خود در عراق دست به ارائه تحلیل غلط دیگری زده است و آن، همین پیشنهاد حمله به ایران است. لیبرمن باید به مردم کنکتیکات و البته آمریکا و تاریخ پاسخ دهد که دلیل حمایت او از حمله نظامی به عراق که جان هزاران آمریکایی و دهها هزار عراقی را گرفته و خسارات فراوانی را به مردم عراق و آمریکا تحمیل کرده، به چه دلیل صورت گرفته است؟ نسبت دادن شکست آمریکا در عراق به مداخله ایران، از اتهامهایی است که هیچ توجیه و حقیقتی در آن وجود ندارد. شکست آمریکا در ذات اقدام آمریکا در حمله به این کشور نهفته است. جلال طالبانی، رئیسجمهوری عراق، نوری مالکی، نخستوزیر عراق، موفقالربیعی، مشاور امنیت ملی عراق و محمود المشهدانی، رئیس سابق مجلس عراق از جمله کسانی بودهاند که بارها بر عدم مداخله ایران در امور داخلی عراق تصریح کردهاند. حال چگونه است که لیبرمن سخن این مسئولان و مقامات طراز اول عراقی را بیاعتبار میداند و به توصیههای آقای شائول موفاز، وزیر سابق جنگ و ایهود اولمرت، نخستوزیر رژیم صهیونیستی استناد میکند؟ لیبرمن بهتر بود راهی برای حل بحران آمریکا در عراق پیدا میکرد و توصیه نمیکرد اشتباهی که در عراق صورت گرفته بار دیگر در ایران یا هر جای دیگری تکراری شود. «هنری کیسینجر» سیاستمدار و تحلیلگر آمریکایی گفته است که حافظه افکار عمومی بیشتر از 4 تا 5 روز دوام نمیآورد اما ما فکر نمیکردیم که حافظه آقای لیبرمن هم اینقدر محدود و بسته باشد. گویا لیبرمن تاریخ جنگ هشت ساله صدام حسین علیه ایران را فراموش کرده است. بد نیست به ایشان یادآوری کنم که آن جنگ هم جنگ آمریکا علیه ایران بود. صدام به توصیه دولت ریگان و در چارچوب دکترین ریگان و با هدایت ریچارد مورفی و دونالید رامسفلد و با مشاورههای نزدیک اطلاعاتی و عملیاتی نظامیان آمریکایی بود که دست به حمله به ایران زد. نقش آواکسهای آمریکایی مستقر در عربستان در کمک به صدام فراموش نشده است. حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس، حمله به سکوهای نفتی ایران، کشتی «ایران ارج» و دیگر شناورها و هواپیمای مسافربر ایرانی بر فراز خلیج فارس هم از صفحه تاریخ و حتی یاد مردم پاک نخواهد شد. مگر جرج بوش اول، پدر همین جرج بوش دوم مقام معاون رئیسجمهوری آمریکا نبود که در راس هیأتی بخشی از پنج هزار موشک زمین به زمین «اسکاد» خریداری شده در بازار اروپای شرقی را در ظهران عربستان تحویل ژنرالهای صدام داد؟ و مگر همین موشکها نبودند که اهداف غیرنظامی در شهرهای ایران را هدف قرار دادند؟ قصد مرور دوباره تاریخ جنگ تحمیلی را نداریم، اما بد نیست از سوپر اتاندارها، میراژها و موشکهای اگزوسه فرانسوی، سلاحهای شیمیایی آلمانی و بلژیکی و مجموعه سلاحهای انگلیسی از جمله ابر توپها یا به اصلاح «سوپرگان»های ساخت انگلیسی هم نامی ببریم، در دوران جنگ شایع بود که صدام طپانچهای حمل میکند که روی دسته آن نام هدیهدهنده حک شده بود و آن این بود که «تقدیم به صدام حسین- مارک تاچر.» این طپانچه را مارک تاچر، پسر خانم مارگارت تاچر نخستوزیر اسبق انگلیس و دلال مشهور اسلحه به صدام هدیه کرده بود. لیبرمن حتماً فراموش نکرده است که آن تلاشهای و هزینههای سنگین نتوانست مانع از تحقق اراده مردم ایران در دفاع از کیان ملی، انقلابی و سیاسی آنها شود. چگونه است که امروز بدون توجه به آن تجربه سعی دارد آمریکا را در باتلاق دیگری بیندازد که خروج از آن به مراتب مشکلتر از باتلاق عراق خواهد بود؟ اتهام ترورسیم به ایران اتهامی نخنما شده است که اگر دیگر خریداری ندارد و همه تلاش جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا برای اثبات این اتهام محدود به دستگیری پنچ دیپلمات ایرانی در اربیل شده که هم کردهای مسئول امور کردستان عراق از جمله آقای نیچروان بارزانی نخستوزیر حکومت اقلیمی کردستان عراق و هم مقامات ارشد دولت عراق در بغداد حاضر به تأیید آن نیستند. تلاش وزیر دفاع آمریکا در افغانستان برای چسباندن اتهام کمک ایران به طالبان هم که همین هفته پیش با واکنش تند و تکذیب حامد کرازی، رئیسجمهوری افغانستان روبرو شد. گویا کرزای باهوشتر از آقای لیبرمن و حتی آقای رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا است که فراموش نکرده است. ایران اولین قربانی طالبان بود و طالبان اصولاً برای مقابله با انقلاب اسلامی بود که با اقدام مشترک آمریکا و سلفیهای جنوب خلیج فارس ساخته و به قدرت رسید. لیبرمن روی چه سکوئی ایستاده است که مردم آمریکا را میفریبد؟ دلیل آن را باید در نوع تفکر سیاسی و عقیدتی لیبرمن یافت. «جوزف عیسادوره لیبرمن»، یک صهیونیست متعصب و قسمخورده است که خانوادهاش از لهستان به آمریکا مهاجرت کردهاند. خانواده لیبرمن به شغل مشروب فروشی اشتغال داشتند و همین امر باعث طرد آنها از جامعه یهودی متعصب به یهودیت شده بود. وی دو بار ازدواج کرده که از این موضوع هم از سوی یهودیان متعصب مورد انتقاد قرار گرفته است. لیبرمن از سوی مخالفانش متهم است که هرگز خدمت سربازی نکرده و وفاداری خود را به آمریکا اثبات نکرده و حتی در جریان جنگ ویتنام به بهانه معافیت تحصیلی از رفتن به جنگ خودداری کرده است. وی و همسرش سالانه 366 هزار دلار حقوق دریافت میکنند که شامل بخشی 76.950 دلار حقوق سناتوریاش هم هست. وی در حوزه انتخابیهاش تنها با 136 هزار رأی به سنا راه یافته و با این میزان رأی است که از سوی مردم آمریکا سخن میگوید. شهرت جوزف لیبرمن در حمایت بیچون و چرا از کیان صهیونیستی در کنگره آمریکا به رفتاری تعجببرانگیز تبدیل شده است. وی قبل از آن که یک دموکرات به حساب آید یک معترض به حزب دموکرات و در عین حال مخالف جمهوریخواهان شناخته میشود. خوشبینانهترین تحلیل این است که وی مستقل است اما عدهای او را به صفات دیگر هم نامیدهاند.