محمد ایمانی پویایی و حرکت، واقعیت جوهری انسان و جامعه انسانی است. ملتها به ویژه ملتهای زنده و بالنده برای این حرکت، مقصد و آرمانی را تعریف میکنند و میکوشند فاصله وضع موجود با وضع مطلوب را با «محاسبه» و «ارزیابی» و حرکت بر اساس آن طی کنند. بنابراین مهمتر از اصل پویایی، محاسبهها و برآوردهای پیش از حرکت و در حین آن است. گم کردن مقصد یا گم شدن راه، مصیبتی بزرگ برای کاروانی در بیابان مانده است همچنان که ترسیدن، تزلزل به خرج دادن، دچار توهم شدن، بیراهه رفتن یا عقبگرد زدن. کسانی که به هر دلیل مکانیزم ذهنی تصمیمگیریشان از کار میافتد، دیگر نمیتوانند فاصلهها و نسبتها و واقعیتها را درست ارزیابی کنند، درست مانند یک معتاد یا مصرفکننده قرص روانگردان (اکستازی) که نسبتها را گم کرده و به در و دیوار تنه میزند و به زمین میخورد. انسانی این چنین شاید ساعتی را هم پشت جوی آب توقف نماید و محاسبه کند که میتواند عبور کند یا نه. اما به احتمال قوی چون نسبت و فاصلهها را نمیتواند درست بفهمد و دچار بدفهمی شده، در جوی آب سقوط خواهد کرد. امام خمینی و انقلاب بزرگی که آن حضرت به راه انداخت، برای ملت ایران به مثابه باد بهاری بود که بر جان درختان رفته به خواب زمستانی بوزد. دستی بود که بر شانه قافله به خواب رفته یک کشور خورد تا بیدار شوند و ببینند مقصدی را نمیپویند و فقط دور خود میچرخند. ملت ایران با انقلاب اسلامی قبل از هر چیز دانست که در هیاهوها گم شده و خود را پیدا کرد؛ شد یک «ملت» به مفهوم واقعی. صاحب هدف و آرمان و مقصد و راه و قطبنما. حرکت بزرگ آغاز شد و توفیقات بزرگ و معجزهآسا در عرصههای انقلاب، دفاع مقدس، سازندگی، استقلال، جنبش نرمافزاری و... به دست آمد. اما در میانه راه، ماجراهایی پیشبینی شده یا نشده، در حرکت کاروان خلل انداخت. لشکر خواب میل بازگشت در میان برخی متولیان امر داشت و از آن سو، دشمن در حالی که از شکستها دندان به هم میسایید، در کمین نشسته بود. پس تلاطمها آغاز شد، تلاطمهایی که قبل از هر چیز حاصل برخی دورافتادنها از قافله سالار و قطبنمای رهبری بود. دشمن پس از انبوه زورآزماییها و ترفندها و به رغم دست یازیدن به همه شیوههای خصومت، استراتژی اصلی خود را تمرکز در نقطه «دستکاری و اختلال در فکر مردم صاحب منصبان» قرار داد. هدف نهایی، «انحلال درونی» ملت - دولت ایران بود، از پای درآوردن حریفی قدرتمند از درون و از طریق رخنه و دستکاری در فهم و ارزیابی و محاسبه «ملت- حاکمیت» از واقعیتها. اگر می شد ضمن القای ناامیدی و شکست یا صعبالعبور نشان دادن راه، واقعیتها را وارونه و منفی جلوه داد و ملت یا مسئولان را از درون وادار به دست شستن از آرمانها و اهداف (اصل حرکت) کرد، کار تمام بود. آنچه به دشمن روحیه داد و در ادامه پروژه مددکار شد، تهی شدن برخی صاحب منصبان از آرمانها و فروپاشی روحی و اعتقادی و اخلاقی آنان بود. این طیف متنوع که در هر دو جریان چپ و راست آن موقع میشد سراغشان را گرفت از انحطاط عملی و اخلاقی به انحطاط و ارتجاع فکری رسیدند. در واقع، ابتدا دچار انحراف در عمل و فرصتطلبی و امتیازخواهی و اشرافیگری و طایفه بازی و کنش طعمهوار با قدرت شدند و سپس، کوشیدند موضع جدیدی را که عملا در آن قرار گرفته بودند توجیه کنند. ادا و اطوار شبه روشنفکرانه در پیش گرفته شد و از تقابل واقعیت و آرمان سخن به میان آمد. توسعه و رشد اقتصادی نقطه مقابل دین و عدالت و اخلاق معرفی شد. سخن از پایان حاکمیت دینی و فقهی و پایان دوره خط امام رفت و تحت عنوان الفاظ پرطمطراق تنشزدایی و تعامل باز با جهان و خروج از انزوا، سپر انداختن در برابر قدرتها و مقید شدن به قلمروهایی که هر روز همان قدرتها بر گرد ما تنگتر میکردند، در پیش گرفته شد. به موازات تنگ کردن عرصه بر نیروهای انقلاب، باند و اتوبان ورود نیروهای معارض یا فرصتطلب (بیآرمان یا آرمان ستیز) به درون حاکمیت مهیا شد. مبارزه با فساد اقتصادی، چوب نهادن لای چرخ توسعه و آبادانی و اصلاحات معرفی و بایکوت شد و... در رگبار لاینقطع این حوادث تلخ، آن که خرسندتر از همه بود دشمن بود که طبق محاسبه تصور میکرد ختم انقلاب نزدیک است و برای برانداختن آن از ریشه جز چند ضربه کوچک تیشه کار دیگری نمانده است. و در این امواج پرتلاطم فتنه، مردم با چشم و قلبی رنجور نظاره میکردند که چگونه طایفه سیاسی منحط مانند یک انگل در حال خون مکیدن و فربه شدن است. همه همت تجدید نظرطلبان نابینا، شده بود نحوه نهادینه و ساختاری کردن اسباب تعیش و تبرج و اشرافیگری و قدرت اندوزی در حد موروثی کردن آن. اینکه چگونه میتوان با ترفندهایی، تداول قدرت را در میان حلقه خود مدیریت کرد و با قلاب گرفتن و شانه قرض دادن به هم و قلمرو ثروت و قدرت یکدیگر را محترم شمردن، طعمه قدرت را در میان خود دست به دست گرداند و کام گرفت. کسانی از اینها هم با دشمن به انحاء مختلف- رسماً یا اعلام ناشده و عرفی- به تفاهم و تعامل رسیده بودند. دشمن تصور میکرد نهایتا این روند منحط میتواند به تهی شدن نظام مردمی جمهوری اسلامی از اعتبار و سرمایه اجتماعی منجر شود و آنگاه بتوان مانند درختی از درون پوک، به تکانی از جایش کند. دشمن و عوامل میدانی او بد محاسبه کرده بودند قدرت ایمان مردم و جایگاه بلند و نافذ رهبری را. ملت چون راه و راهبر و راهنما را گم نکرده بود، بساط عیش و نوش و خیانت «رفیقان قافله و شریکان دزد» را به هم ریخت و دوباره مهر تأیید بر آرمانهای انقلاب در حوزه عدالت و استقلال و عزت و کرامت زد. انتخابهای هوشمندانه مردم مشخص کرد آن که به انحلال و فروپاشی رسیده نه ملت و انقلاب و نظام اسلامی ایران بلکه بانیان پروژه انحلال و فروپاشی «ملت- دولت» ایران هستند و در تقابل قرار دادن آرمان و دین و انقلاب با واقعیات و دیپلماسی، خرافه ای بیش نیست. چنین ملتی البته به خاطر انتخاب آزاردهندهاش، امروز بیش از هر زمان دیگری در معرض بمباران و دستکاریهای فرهنگی در جهت سوء تفاهم نسبت به واقعیات است که نمونه آن را در برخی تحلیلها نسبت به سیاست خارجی اصولگرایان میتوان دید. در حالی که پیش از این، همزمان با قشونکشیهای آمریکا به افغانستان و عراق و با وجود تصویب گفتوگوی تمدنها در سازمان ملل، از ایران به عنوان محور شرارت و از تمدن ملت ایران به عنوان تمدن وحشی از سوی آمریکاییها یاد میشد و اعلام میگردید آماج حمله بعدی ایران است، امروز روندی کاملا معکوس در جریان است. ایران امروز بدون شلیک حتی یک گلوله، پیشبینیهای چند سال پیش خبرگزاری آسوشیتدپرس و روزنامه کریستین ساینس مانیتور را عملی کرده است. در اوج تهدیدهای نظامی دولت بوش علیه ایران، خبرگزاری آمریکایی آسوشیتدپرس نوشته بود «بوش اگر با مردم ایران درگیر شود، مثل کارتر و ریگان تحقیر خواهد شد» و کریستین ساینس مانیتور هشدار داده بود که «آغاز غنیسازی در ایران، درست مانند انگشت فرو کردن در چشم آمریکاست.» امروز چند سال پس از آن تحلیل، سفر رسمی رئیسجمهور اسلامی ایران به بغداد از سوی خبرگزاری فرانسه به «انگشت فرو کردن در چشم عموسام در برابر دیدگان 158هزار نظامی آمریکایی مستقر در عراق» تعبیر میشود و انبوهی از رسانههای اروپایی و آمریکایی به تحقیر و سرزنش کابینه بوش میپردازند. و امروز در حالی که تعلیق 5/2ساله تاسیسات اتمی ایران شکسته شده، 3هزار دستگاه سانتریفیوژ در حال غنیسازی است و ایران وارد مرحله غنیسازی نیمه صنعتی شده، مدیر کل آژانس انرژی اتمی گزارشی در چارچوب طرح اقدام (مدالیته) با ایران منتشر میکند که در قیاس با گزارشهای قبلی او در همان روزگار تعلیق از نظر میزان مثبت بودن بیسابقه است و پشتوانه حقوقی خصومت کشورهای غربی علیه ایران را به طور مطلق از آنها بازستانده است. امروز قدرتهای غربی گرداننده شورای امنیت آدمهای اتو کشیده و پرزرق و برقی هستند که در لباس حقوق و قانون تا میانه میدان آمدند اما ناگهان به تدبیر ایران و به دست محمد البرادعی، آن شنل قانون و حقوق و امنیت بینالملل- به عنوان تنها پوشش- از دوششان کشیده شد و عور و عارشان آشکار گردید. آنها اکنون فقط شمشیر از غلاف کشیده (زور آشکار نامشروع) را بر کف دارند که از آن تنها قبضه و دستهاش باقی است. حالا دیگر کسی به این ادعا گوش نمی کند که قطعنامه شورای امنیت، سند معتبری است، که دیگر نه برای تاک نشان اعتباری مانده و نه برای تاک. در کمتر از یک هفته اسرائیلیهای خون آشام 116کودک و زن و مرد بی دفاع فلسطینی را در غزه به خاک و خون کشیدند و ماتال ویلنای معاون وزیر دفاع رژیم صهیونیستی اعلام کرد «هولوکاست را در غزه تکرار میکنیم.» اما وحشیگری قاتلان و تصاویر جنازهها و تسلیحات کشتار جمعی و ادعای رسمی راه انداختن هولوکاست، هیچ یک شورای امنیت مرده را نتوانست برای صدور قطعنامه که هیچ، بیانیهای اثرگذار از جای بجنباند. موجودی چنین مرده آیا اعتبار دارد که خلاف گزارش حقوقی و فنی مرجع رسیدگیکننده به مباحث هستهای، ادعا کند نگران احتمال ساختن سلاح کشتار جمعی و اتمی از سوی ایران است؟! این نوشتار بیش از این مجال بحث ندارد. دامنه نوشته را باید جمع کرد و پایان آن را به اجمال این گونه نوشت که درد دشمنان خارجی و داخلی «اصولگراییتر از انقلاب» جای دیگری است و ربطی به حقوق و قوانین و هنجارهای بینالمللی، سیاست خارجی پیشبینیپذیر، عقلانیت و اعتدال و میانهروی ندارد. ورشکستگان به تقصیر در این میان، زهر خودفریبی را کاریتر میکنند اگر گمان میبرند مشغول فریب مردم و سردرگم یا ناامید کردن آنها هستند؛ خروج از دایره اسلام و اخلاق و عدالت و اعتدال و انقلاب، به یقین تاثیری مخرب تر از قرصهای افیونی و روانگردان بر حال و روز و آینده انحلالطلبان مدعی تجدید نظرطلبی خواهد داشت.