تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۵  ، 
کد خبر : ۵۶۵۲۲
گفت‌وگو با یک کارشناس ارشد سازمان برنامه و بودجه رژیم پهلوی

پول نفت را آمریکایی‌ها می‌بردند

احسان مقدم اشاره: شما درخواست کردید که مصاحبه ای با من بکنید،نمی دانم چرا؟ انشاالله به من می گوئید که چرا من هم به خاطر حرفه شما که از دیرباز به آن آشنا بودم و به توصیه یکی ازدوستان مشترک قبول کردم. من از دو سه سال پیش شروع کردم به طور موردی به نوشتن تجربیات و خاطرات و مشاهداتی که طی بیش از هفتاد سال به یاد داشتم و اندوخته بودم حتی از دوره رضاشاه که 16سالم بود. البته بارها مقالات حقوقی، اقتصادی و اجتماعی در روزنامه ها و مجلات نوشته بودم. اخیراً یکی از مسئولین فرهنگی روزنامه کیهان از من خواست درمورد بعضی خاطرات و مشاهدات گفت وگویی به صورت پرسش وپاسخ انجام بدهم. با کوله باری از 79 سال عمر و تحصیلات عالی در ایران و فرانسه و جهان دیدگی و آشنایی به دو سه زبان فرانسه و انگلیسی و مختصری روسی و سال ها خدمات حقوقی و اقتصادی در سازمان برنامه، بانک توسعه صنعتی و معدنی ایران (IMDBI) و شرکت های بزرگ تجاری و اقتصادی که در سال 62 با معاونت دفتر کل امور سازمان برنامه بازنشسته شدم و حالا کم و بیش به عنوان وکیل دادگستری به عنوان مدافع حق مردم خدمت می کنم و عضو کانون وکلای مرکز می باشم. آنچه امروز برای من باقی مانده است خاطرات 50سال است که یادداشت کرده ام که خیلی معتبر است و اخیراً درصدد استخراج مطالبی مهم از آن دفترچه های خاطرات هستم. من در سال 1968 میلادی زمانی که جوان بودم با بهترین موقعیت در بهترین شهر دنیا یعنی پاریس درس می خواندم. وقتی شبها در کافه ای در شانزلیزه می نشستم و قهوه می خوردم به یاد ایران می افتادم و گریه می کردم. همین امر باعث شد که پس از 22ماه رنج وغربت و تحمل دوری از ایران تحصیلاتم را ناتمام بگذارم و بیایم ایران و از تمام مزایای پاریس که درآن زمان واقعاً عروس شهرهای دنیا بود و امروز نیست بگذرم. من به ایران برگشتم و احساس کردم همه چیز در ایران مال خودم است و از خودم است. این مردم آن روزها در آتش استبداد می سوختند من می دیدم زن و فرزندم مانند میلیونها ایرانی با ترس و لرز زندگی می کنند. هر روز و هر شب سایه مأموران ساواک را بر روی سرم احساس می کردم انگار که آنها به دنبال فرزندان من هستند تا آنها را طعمه مأموران خودقرار دهند. بالاخره شاه در برابر اعتراض روزافزون معترضین گفت: درهای مملکت باز است و آنهایی که ناراضی هستند می توانند از ایران خارج شوند. دریچه ای برای فرار مجدد از ایران بازشد منتها این بار با خانواده و با هدف مشخصی به فرانسه رفتم و با خود گفتم اگر خودم نمی توانم با آزادی در کشور نفس بکشم لااقل زن و بچه هایم را نجات بدهم و تحصیل ناتمام خود را به پایان برسانم. تمام وسایل خانه و زندگی را فروختم و پول آن را در اختیار همسرم قرار دادم که سرپرستی بچه هایم را عهده دار شود.در سال 1351 تهران را به قصد فرانسه و اقامت در آنجا ترک کردم. پاریس را برای اقامت خانواده ام مناسب ندانستم. پس از چند روز محل اقامتم را به شهر دیژون تغییر دادم و خانواده ام را در آنجا اسکان دادم وبرگشتم. در یکی از سفرهایم که برای دیدار خانواده ام که فرانسه رفته بودم، متوجه شدم فرح دیبا- لیلا ارجمند و مادر و دارودسته اش به پاریس آمده بودند و ما هم نوشتیم همسر پادشاه ایران که دوره تحصیلاتش را در پاریس گذرانده برای تجدید خاطره دوران تحصیلیش حالا که ملکه رسمی کشور شده به پاریس آمده و به نظرم همین ژاک شیراک شهردار پاریس، میزبان او بود. دختری که چند سال پیش در میان دختران و پسران پاریس وول می خورد و در رستوران های دانشگاهی غذا می خورد حالا به عنوان ملکه ایران به فرانسه آمده و ناهارها را به اتفاق گروهی از همراهانش در رستوران ماکسی گران ترین و مجلل ترین رستوران دنیا غذا می خورد که انعام های کلانی به گارسون ها و مدیران رستوران ها می داد و شب ها به بهترین کاباره های پاریس می رود و همین دیشب او و همراهانش از برنامه فلیورژه معروفترین کاباره دنیا واقع در محله پیگا از مرکز عیاشی های پاریس برای ثروتمندان دنیا دیدن کرده است. فرح پهلوی همسر پادشاه ایران با این ولخرجی هایش پاریسی ها را مات و مبهوت کرده. درحالی که مردمش در فقرند بیشتر روزنامه های پاریس برای تعریف از رژیم دستگاه سلطنتی هدیه های قابلی می گرفتند و تعریف ها از ثروت ایرانی ها می نوشتند و طعنه ها می زدند. و گاهی گریز می زدند مثلاً عکس هایی از مناطق جنوب تهران و فقرای آن و مناطق زشت ایران می گرفتند و در کنار تعریف هایی از ثروت ایرانی ها می نوشتند و طعنه ها می زدند. گاهی مطالب به دست شاه می رسید و سخت اورا عصبانی می کرد تا اینکه روزی در یکی از سخنرانی هایش گفت: کشور ایران در راه پیشرفت و رسیدن به دروازه های تمدن است و غربی ها نمی توانند ناظر این پیشرفت های ما باشند ولی ما به این چشم زاغهای متکبر نشان خواهیم داد که از تمدن آنها جلو می زنیم. رژیم هرساله میلیون ها تومان به رسانه ها و روزنامه های خارجی باج می داد که از او تعریف بکنند و آن توجهی که به نوشته ها و حرف های غربی داشت به ایرانی ها نداشت زیرا همه چیز دراختیار او بود و همه به او دروغ می گفتند: در آن زمان مثلی شیوع داشت که می گفتند که هیچ کس جرأت ندارد به رضاشاه دروغ بگوید و کلک بزند. عاقبتش هم اگر بزند مانند تیمورتاج، فیروز میرزا و داور سر به نیست می گردد. اما هیچ کس جرأت نداشت به پسر رضاشاه راست بگوید چون فوراً از گردونه خارج می شد. تعریف و تمجید چاکرانه رجال درجه اول مانند شریف امامی و... را هنوز فراموش نکردیم. عاقبت چاپلوسی، دروغ، غرور و نفرت و تظاهر دروغی به مردم و وابستگی به غرب بنیاد او و دودمانش را برباد داد، درس بزرگی برای همه ما بود. یادم می آید این شاهنشاه ازکیسه مردم فقیر ایران حاتم بخشی ها می کرد؛ به اسرائیلی ها به انگلیسی ها به سنگالی ها و دیگر کشورها. به آمریکایی ها از نوع دیگر کمک می کرد. به بنیادهای معروف آمریکایی و صهیونیستی مانند بنیاد فورد، راکفلر و... و هدایای ارزشمندی مستقیم به وسیله اردشیر زاهدی تقدیم می کرد، به آنها وام می داد درحالی که در همین تهران چند کیلومتر از مرکز شهر دورتر عده کثیری از مردم در زاغه ها و گودال ها و کوره پز خانه ها با فقر و فلاکت زندگی می کردند و کسی جرأت نمی کرد به آنجاها برود.

* یه موقع هایی پیش می آمد که آقای صادق زاده بغض گلوتان را می گرفت.علت چی بود؟
** خوب معلوم است. شما هم بودید همین طوری می شدید. شما هم یک ایرانی هستید این وضع را می دیدید همین طوری می شدید. شما آن روزها را نمی توانید درک بکنید.
* آقای صادق زاده در رابطه با همان حال و هوای کارتان که سازمان برنامه و بودجه بود (در زمان شاه) و در رابطه با نظام بودجه ریزی کشور در آن زمان صحبت کنید؟
** برای بودجه ریزی فرمولی وجود داشت. درطی ده سال که من آنجا به عنوان کارشناس حقوقی مشغول بودم این موضوع را از نزدیک دیدم. فرمولی بود به این ترتیب که فرم های چاپ شده می دادند دست اینها تا آنها را پرمی کردند.
* دست کی می دادند؟
** دست کارشناسان. راجع بودجه نویسی عرض کنم هیچ جنبه کارشناسی نداشت و تماماً دستوری بود. تا این اواخر هم من خبر داشتم دوستانی که اونجا بودند می گفتند آقا ما این سرفصل های بودجه را از اینجا برمی داریم آنجا می گذاریم. بعد وزرا چانه می زدند، می آمدند با نمایندگان زدو بند می کردند، فساد از این جا رخنه می کرد به اون بده از اون بگیر!
* درباره بحث فشاری که بعضی نهادها به سازمان برنامه و بودجه وارد می کردند بفرمائید. کدام سازمان ها بیشتر این فشار را وارد می کردند. فشار ازجانب چه کسانی بود؟
** (نیروهای انتظامی- ارتش-ساواک) اینها بودجه داشتند. سرفصل های بودجه مشخصی داشتند. دستور می داد تیمسار نصیری به معاون کل بودجه که الآن هم آقای کردبچه است.
* در ارتباط با بودجه دربار بفرمائید؟
** بودجه دربار دستوری بود کسی هم اطلاع نداشت، هرچقدر هم که می خواستند دریافت می کردند. مسئله پول نقد وعرض بکنم یک چیز دیگری که از من باید سؤال بکنید و من هم اجمالاً جواب بدهم بگوئید که این بودجه ها و وام هایی که به خارجی ها الآن هم دولت...
* پول نفت چگونه هزینه می شد؟
** پول نفت هرگز در دسترس ما نبوده است. یعنی پول نفت در آمریکا جمع می شد. ما صاحب اختیار پول های نفت نبودیم. پول در آمریکا در اختیار آنها بود و ما حق خرج کردن هم بدون اجازه آنها نداشتیم.
* درآمد نفت چقدر بود؟
** خودتان می دانید به تدریج دریک بحرانی سال 1973 در اثر حمله اسرائیل به وجود آمد. قیمت نفت بالا رفت. توجه بفرمائید که جمعیت ما آن موقع 32 تا 35 میلیون بود درحالی که الان 70 میلیون جمعیت داریم. آن موقع تمام پولها در اختیار آمریکائی ها بود که قسمت اعظم این پول برای تسلیحات هزینه می شد مانند F41، تانک های چیفتن و... آمریکائی ها می گفتند تو اینها را می خواهی چه کار کنی؟ برای سرکوب می خواهی؟ اینها مازاد بر سرکوب است. برای سرکوب 4 تا مسلسل 3 تا تانک کافی است. بعد شاه چون یک ضدیت خاصی با اعراب داشت و می دانید بین صدام و شاه هم تا مرحله جنگ هم پیش رفت، موضوع را به اعراب وصل کرد.
* در بحث بودجه‌ریزی به فعالیت‌های زیربنایی چقدر توجه می شد؟
** اتفاقاً من یک پرونده ای داشتم که آن را هم در نوشته هایم نوشته ام. من دوتا پرونده اساسی در سازمان برنامه داشتم که اینجا اگه بگم لذتش از بین می رود. یکی به نام پرونده جهان پناه و یکی کاخ های سلطنتی لویزان؛ کاخ هایی که قرار بود شاهنشاه عاری از مهر بسازد. قسمتی از مناطق لویزان که الان جنگلی شده با توجه به کاخ ورسای قرار بود ساخته شود که 18 تا پرونده بود. پرونده شان دست من آمده بود که حالا داستانی دارد. یکی هم پرونده جهان پناه استراتژیک: در این پرونده قراربود یک شاهراهی از زنجان و سنندج برود به مرز عراق. قراردادهای زیادی منعقد شد از جمله با کردهایی به نام پیش مرگ. پیش مرگ ها که عرض بکنم که جاسوس دوجانبه بودند اینها هم داستانش مفصل است.
بعضی نهادها گزارش دادند که این جاده صلاح نیست، از نظر بودجه هم تحت نظر سازمان برنامه تصویب نشده بود. اون موقع کلی پول شاید تا آن مقداری که من می دانم 400 میلیون تومان می دانید دلار شاید هفت یا هشت تومان بود. خلاصه این جاده معروف بود به جاده استراتژیک که به اصطلاح یک روزی بزنه به عراق.
اینها کارهای زیربنایی بود که می خواستند انجام بدهند.
* در رابطه با روابط مالی با کشورهای خارجی بفرمائید؛ بخصوص اسرائیل و انگلیس؟
** من راجع به اسرائیل فقط می دونم که خیلی از پول های ایران را گرفت. من در قرارداد الجزایری که پرونده ها را رسیدگی می کردم حدوداً تا هفتصد میلیون دلار دیدم که هنوز هم دولت ما دنبالش نمی رود. از اون بالاتر پول هائی که ما در آمریکا داشتیم اصلا این فرح دیبا و پسرش رضا نیم پهلوی، آمریکایی ها هنوز از آن پول ها به اینها می دهند.
مقدار زیادی صهیونیست ها برداشتند به حساب های مختلفی ریختند. اینها بودند که اخیراً هم مسئله پول های نفت که در کدام کشور است براین مسئله بحث می شود. اینها باید راه چاره ای پیدا کنند.
* در رابطه همان وام هایی که می دادن به کشورها که خودتون اشاره فرمودید صحبت کنید.
** ابتدا عرض کنم آن زمان قانون اساسی یک نوشته بی مصرفی بود که تحت لوای آن هرکاری می خواستند می کردند. مورد وام عرض کردم پول های ما مال ما نبود بنابراین یک مسئله حقوقی است که یادم نرود به شما بگویم در قانون اساسی اونجا نوشته شده است.
دولت شاهنشاهی هر وامی که می بایست بده باید بیاید در مجلس تصویب شود و برای این کار هم سازمان برنامه و بودجه باید وام را مشخص بکند و قرارداد را با آن دولت تنظیم بکند و بعد به مجلس بفرستد و مجلس تصویب بکند. البته جلسات محرمانه و غیرعلنی داشتند تا به آنها بپردازند. دو مورد از این پرونده ها را من نظارت داشتم. سازمان برنامه وامی برای سنگال تصویب کرد دستور داد که پرونده را آوردند برای من به عنوان کارشناس حقوقی.
پرونده آمد برای من که از نظر حقوقی بررسی کنم واظهارنظربکنم.
من بدجوری گیر کردم. می دانستم که دستور شاه است، دستور آمریکا.
وام به کشورهای خارجی به وسیله سازمان برنامه از لحاظ قانونی امکان نداشت. نمی خواستند ببرند مجلس، چون مجلس یک کمی بازتر بود و احتمالا مردم سروصداشون در می آمد که آقا ما گرسنه ایم هیچ چیزی نداریم شما این پول ها را به سنگال می دید؟! حالا اسرائیل که در گرفتن پولها ارباب بود خلاصه من نوشتم که من نمی توانم دراین باره اظهارنظر کنم البته این هم خلاف بود برای این که مثل یک قاضی می ماند که هر پرونده ای دادند باید اظهارنظر کند. من نوشتم که نمی توانم دراین پرونده اظهارنظر بکنم و احتیاطات و توضیحات بیشتری دارم.
حضورتان عرض کنم که بعد یک ماه مرخصی گرفتم رفتم اومدم جویا شدم که این پرونده کارش به کجا رسید. گفتند که یک کارشناس دیگر که تازه استخدام کرده بودیم که تشخیص داد و نوشت که به نظر من مانعی نداره وحالا نمی دونم سی میلیون دلار بود یا پنجاه میلیون دلار.
* در کل چقدر از اموال کشور خارج می رفت؟
** چقدر می رفت؟! درها باز بود- رضائی ها، خیامی ها، هرندی ها، ثابت ها، اریه ها، ثروتمندان معروف که الان لیست آنها هست که هیچ مانعی نبود.
* محمدرضا چقدر به فکر ساختن کشور بود و چقدر به قول معروف تو مملکت کار کرد؟
** ببینید دوره محمدرضا را به سه دوره می توان تقسیم کرد:
می دانید که این آقا دست نشانده انگلیس و روسیه بود و حتی روز اول آمریکائی ها هم مخالفت کردند. در کنفرانس تهران که استالین اون روزولت و چرچیل بود تصمیم گرفتند که چه کسی را برای پادشاهی اینجا انتخاب کنند. عده ای دنبال قاجار گشتن شازده قاجار لندنی را می خواستند بیاورند خلاصه چرچیل پیشنهاد کرد و استالین هم قبول کرد. عرض کنم گفتند از همه همراه تر کیه؟ گفتند پسر رضاشاه است. تصویب کردند که شاهنشاه بشه. این بچه هر رو از بر تشخیص نمی داد اصلا آمادگی نداشت. عرض بکنم آوردندش سرکار و چند تا از رجال قدیمی کهنه کار انگلیسی را دورو برش گذاشتند مثل فروغی مثل حکیم الملک همه فراماسون های درجه یک و امثال آن مانند سهیلی، منصورالملک دور و برش گذاشتند. دوران بل بشویی از سال 1320 تا 1327 به دلیل کارهایی چپ و راست و وسط و... به وجود آمد. داستانی بود.
* چقدر به فکر ساختن مملکت بودند؟
** محمدرضا هیچی! دستوری بود. بسازید اینجارو می ساختند. یکی از مواردی که من دق و دل داشتم در سازمان برنامه، راه شمال بود. هرچه ما می زدیم و بودجه هم تصویب می کردیم نمی شد. دو-سه تا خاطره دارم از آن موقع البته باید این مسائل را مفصل تر بگویم.
* به عنوان شخصی که کارشناس حقوق و کارشناس مسائل مالی هستید مطمئناً از وضعیت مالی خانواده شاه مطلع بودید از نظر مالی چگونه زندگی می کردند؟ شاه و خانواده اش و درباریان؟
** یک خانواده ولخرج و آزاد در خرج کردن بودند. شرکت های بزرگ سهام دار بودند عرض بکنم که بعضی هاشون خود شاه سهام می ریخت پول ها رو می فرستاد خارج. هواپیمای مخصوصی بود که مرتب توی سوئیس و تهران درگردش بود و حساب های بانکی اینها رو هم کسی خبر نداشت ولی فعال مایشاء بودند مطلقاً هر چیزی که می خواستند می آوردند و هر چیزی که می خواستند می بردند حتی در مواد مخدر هم اون خواهرش اشرف دست داشت رئیس مافیا و رئیس یک باند بود شمس هم همین طور این مسئله ها همین طور بود...
* در باره رانت خواری ها و شب هزارفامیل توضیح دهید ؟
** اونجا یک هزار فامیل بود هزار فامیل هم مشخص بود. کیهان دراین باره خوب مطلب نوشته است. اون مسئله هزار فامیل بود که هزار فامیل ها هم غالباً وابسته به انگلیس بودند. مثل خانواده فرمان فرمائیان ها، سمیعی ها، فلان ها، به اضافه نسخه های جدیدی که بعد از کودتا به وجود آمدند که غالباً هم کلیمی و بهایی بودند. خودتان می دانید. روز 27 مرداد 32 که شاه از بغداد رفت به رم هیچی نداشت، حتی اونجا پول هتل هم نداشت... به دستور صهیونیست ها در فرودگاه یک ثروتمند بزرگی که چک سفید در اختیار شاه گذاشت یعنی از همان موقع شاه رو خریدند.
آن موقع شنیدم که بیست و پنج میلیون دلار از پول استفاده کرد پول نداشت دیگه حتی سفیر ایران در بغداد هم نرفت استقبالش.
* به بحث مواد مخدر و باند اشرف اشاره کردید. معضل بزرگ تو رژیم پهلوی بحث دلال هایی بود که تو خودشون بودند. بحث این دلال ها را چگونه می دیدید؟
** از دلال ها یکی دو تا را من می شناختم دو سه تا افراد سایه بودند که خیلی عجیب بود یکی اون آقا خانم یا آقاجان بود. یکی هم در سوئیس نماینده ای بود که قاچاق مواد مخدر می کرد.
* یعنی از خود خانواده بودند که این کارها رو انجام می دادند؟
** بله اروپایی ها دستگیر شان کردند.
* چه کسانی بودند از اقوام شاه؟
** عرض کردم مافیای موادمخدر اشرف بود. ولی آن سایه ها و اشخاص و سفرایی که به دستور اینها می رفتند افرادی بودند که باید درباره شان کتاب ها نوشت. یکی یک مافیایی هم بود به نام مافیای خاویار.
* بحث انحصارات در رژیم پهلوی است...
** انحصار خاویار دست دکتر ایادی بود.
* و پهلبد؟
** بله پهلبد بود. ایادی بود که دکتر شاه هم بود. عرض بکنم که ما الان در جنوب ایران میگو صید می کنیم توجه می کنید که میگو ثروت سرشاری بود و ایادی انحصار آن را گرفته بود. یک شرکتی تشکیل داده بود که در انحصار ایادی و شرکت او و باند بهائی بود. تمام سواحل جنوبی را به نام میگو می گرفتند و از همون جا به اسرائیل و لندن می بردند. یکی هم خاویار بود.
* نقاط فسادخیز را شما اگر بخواهید نام ببرید در رژیم پهلوی، کجاها بود. در ادارات و نهادها و سایر ارگان ها؟
** ببینید شاه می خواست یه مدتی انقلاب اداری بکنه اتفاقاً بنده یک مقاله ای نوشتم روزنامه رستاخیز در همین باره... نوشتم آقا انقلاب اداری یک زیربناهایی لازم دارد که اگر انجام نگیرد عملی نمی شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات