تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۵  ، 
کد خبر : ۵۶۹۲۵

منادی خستگی‌ناپذیر آزادی


 محمدشمس گیلانی یادمان
در راس نهضت جنگل شخصی قرارگرفته بودکه او را به عنوان میرزاکوچک خان جنگلی می‌شناسیم نام اصلی وی یونس معروف به میرزاکوچک اهل رشت و متولد 1298ه ـق است و در یک خانواده متوسط چشم به جهان گشوده است.
سنین اول عمرخودرادرمدرسه ای دررشت ومدرسه علمیه جامع به آموختن و صرف و نحو وتحصیلات دینی گذرانیدو چندصباحی هم درمدرسه علمیه محمود درتهران به تحصیل مشغول بود. دوران محمد میرزا بایکی از بحرانی ترین دوران تاریخ ایران مقارن بود،زیراحکومت قاجاردرنهایت ضعف قرار گرفته و شاهان ناتوان قاجاری قدرت کشورداری را نداشتند،استعمار فرتوت انگلیس ازیک سو و فزون(طلبهای) شرقی وروسی ازسوی دیگرچشم طمع به ایران دوخته وآن رابسترتاخت وتازهای متجاوزانه خود قرار داده بودندوحتی مظلومیت این قسمت ازدوران تاریخ ایران به حدی است که بسیاری از وقایع آن تا این لحظه مکتوم مانده و یک نمونه ازآن مظلومیت این سرداربزرگ است که قسمتهایی ازتاریخ زندگی اوبه طوردقیق روشن نیست وبه طور مثال اکنون ما نمی دانیم دقیقا مبارزات میرزا چند سال طول کشید ویا سن واقعی او در زمان مبارزات ملی واسلامی وتاریخ شهادت او دقیقا چه روز و چه تاریخی است،البته نویسنده روان شادو یارو همرزم میرزاجناب آقای دکتر فخرایی دراثرقدیمی خودبه نام سردار جنگل با تحمل مشقاتی،سرنخهایی راکشف و حدودا این نکات مبهم راتوضیح وبه ارزیابی قابل قبولی رسیده است.
بنابراین تاریخ نهضت جنگل نسبتا طولانی است ،شایسته است ابتدا آخرین دیداروتبادل نظری که بین این شهید و خوانندگان بازگو کنیم .میرزا،دلی حساس وروانی حق طلب وپرشورداشت و وجودش شیفته عدالت بود،ویژگی های اخلاقی او در گفتار با همسرش بهتر شناخته می‌شود،وی هنگام وداع با همسرش چنین می‌گوید: ((اوضا عمان ازهمه جهات مغشوش و نامعلوم است.خطر از هرسو مارااحاطه نموده و در معرض طوفان حوادث قرارگرفته ایم .جریانات آینده به قدر کفایت مبهم وتاریک به نظرمی‌رسد و این امکان هست که باز تاریکتر شود و تو گناهی نداری جزاینکه همسر من هستی وسزاواز نیست بی سرپرست وبلاتکلیف بمانی وزندگیت سیاه وتباه شودویا خدای نکرده درمعرض خطرقراربگیرد،بنابراین بعدازطلاق به حکم شرع و عرف مجازخواهی بودشالوده نوینی رابرای زندگی آینده ات بریزی.)).(توضیح:پایان عمرمیرزا به هنگام شهادت دقیقا روشن نیست لیکن آن گونه که ازمحتوای تاریخ کشف می‌شود یقینا به چهل سالگی نرسید)همسر میرزا به شوهرش چنین پاسخ می‌دهد: ((من این پیشنهاد را نمی پذیرم زیرامایل نیستم به پیمان شکنی وبی وفایی متهم شوم.قبول این تکلیف درحقیقت به معنی تن دردادن به سرزنشهای مردم است.من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به من چه خواهند گفت !آیا نمی گویند هنگام خوشی و اقبال روزگار همراه با شوهرش بود،اما زمان بروز مصیبت ناسازگارگشته است؟ نه نه ـ تسلیم چنین امری به من گوارا نیست،من زن بی حقوقی نیستم و تو را هنوزروی پله شهرت وافتخارمی‌بینم .درست است که بین زنان افراد هوس بازوپیمان شکن نیزیافت می‌شوند،لیکن اکثریت با افراد با گذشت و با شخصیت استکه لوح ضمیرشان از وسوسه های شیطانی پاک است من که به فرزانگی تو آگاهم ازآنچه برمن گذشته است تاسفی ندارم وبه آنچه به من وارد خواهد شد نیز راضیم. زیرا به خداوند توکل دارم وهمه پستی ها وبلندی ها و همه تحولات را ازسرچشمه مشیت اومی‌نگرم. من با زندگی ساده وشرافتمندانه همراه با فقر و قناعت خوگرفته ام وچون آمیخته به ریا وتصنع نیست،آن رامحبوب ولذت بخش می‌شمارم ومعتقدم که بهترین لذات جهان هستی، راحتی روح و آسایش وجدان است، تو اگرزنده بمانی خدای بزرگ راسپاس گذارخواهم بود،ازاین که به کالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پای درآیی که طلاق خدایی خودبه خود جاری شده است .با این همه حال محال است،به پیوند دیگری درآیم وشخص دیگری رابه همسری برگزینم ومطمئن خواهی بود که عهدخودرا تالب گور ادامه خواهم داد. این بگفت و اشک ازدیدگانش جاری شد.میرزا کوچک خان ازاین حالت همسرش سخت منقلب ومتاثرشد وازاوپوزش طلبیدوشخصیت ونجابتش را ستود وگفت درس ادب و انسانیت را باید از طبقه شما آموخت، زیراروح و قلبتان ازدرک حقایق سرشاراست. من زنی به نجابت و سلامت نفس وقدرت فهم ودرایت توکمتردیده ام،با این که دهقان زاده ای بیش نیستی،با این حال می‌بینم که درخلال گفته هایت حقایق غیرقابل انکاری نهفته است،از این که وضع مادی ام اجازه ندادکه یک زندگی آسوده ای مطابق شانت فراهم کنم ،شرمنده ام واز اینکه درشدایدروزگارودشواری های وارده برمن همچون کوه ثابت وپایدارمانده و با این همه،ذره ای ازغم خواری ومرومحبتت نکاست،از تو سپاسگذارم. معنی همسر و شریک زندگی همین است...
من ازداشتن چون تو همسری به خود می‌بالم، شاید این هم جز مشیت الهی باشدکه آرزوهای چندین ساله ام زیرتلی از حوادث و آلام زندگی مدفون شوند، ولی این آخرین کلام را باید بدانی که چون همسرت دزدنبودلاجرم ازمال دنیا نیز چیزی نیندوخت،خیلی چیزها درحقم گفته انداماتوکه ازهمسرت حتی برای روزگار نامعلوم وابهام آمیز آینده ات کوچکترین ذخیره ای در اختیار نداری،بهتر از هرکس دیگر می‌توانی درباره ام قضاوت کنی ،من ازتو راضیم که هیچگاه مرا مورد مواخذه و سرزنش درمورد آنچه نداشته ام قرارنداده ای و از خدای بزرگ خواهانم که از این کف نفس و بزرگواری که مظهر تقوی وفضیلت است،از تو راضی باشد،تنها چیزی که از دارایی دنیا دراختیار دارم،یک ساعت طلا است که یادگار یکی از دوستانم بوده ومن اینک آن رابه تو می‌بخشم که هروقت زنگش به صدادرآمد به خاطرات گذشته رجوع کنی و همسر آزرده وحسرت بردل مانده را به یادآری! این بگفت وبا چشم اشک آلود از همسرش خداحافظی نمود.
زن صدیق وبا تقوی به همان نحوکه گفته بود،به عهدخود وفا کرد وپیشنهادهای مکرر ازدواج را پس ازپایان انقلاب و نهضت جنگل که از طرف افسران قزاق به عمل می‌آمد یکی پس ازدیگری رد نمود،در حالی که یادگاری عزیز فراموش نشدنی همسرش (ساعت)تا آخرین دقایق زندگی اوبالای سرش زنگ می‌زد.
این وصایا را وقتی میرزا کوچک خان به زبان آوردکه سیر مبارزات نهضت جنگل به لحاظ توطئه چینی های مداوم دشمنان شرق وغرب ومهم ترازهمه نفاق وتفرق داخلی به سرکردگی خالوقربان ازیاران قدیمی میرزا،متاسفانه به افول گراییده و بهترین همرزمان میرزا مانند دکترحشمت و غیره با وجود نصایح و ممانعت میرزا خودراتسلیم حاکمان منطقه گیلان آن زمان نمودندو سرانجام میرزاماند باتعدادی قلیل ازیاران آنها هم براثرمشکلات و شدایدی که پیش می‌آمدیاکشته شدند و یا اسیر و یا تسلیم ودرپایان میرزا که مرگ شرافتمندانه رابرذلت وتسلیم دربرابر دشمن ترجیح می‌داد،نه به طرف غربی ها رفت ونه به طرف شرقی ها سربه بیابان گذاردوشایدباخودگفت کانون هسته های مابرای مبارزه مسلحانه باطواغیت درجنگل شکل گرفت وما راجنگلی نامیدند،چون سالیان سال در جنگل های گیلان مسکن و ماوی گزیدیم وجنگیدیم پس بگذار سرنوشت آخرین لحظات عمرما نیزدرجنگل متجلی شود.لذا اوبایکی ازیاران خودبه نام جهانگیردرمسیرطولانی جنگلهای گیلان طی طریق می‌کردندوعوامل دشمن هم درکوه ودشت درتعقیب آنان تا اینکه ازحوالی انزلی به بیابان های اطراف خلخال رسیدند و متاسفانه در این مقطع اسیر تندبادهای زمستانی و طوفانی و بسیار سرد این سرزمین گردیده و در همین مناطق به شهادت رسیدند و شاید بتوان گفت،از شدت سرما وسایرمصایب این مسیر صعب و سخت منجمد شده به این طریق طومار عمر پر افتخار میرزا در این دنیا بسته شدو مدتها پیکر مقدس میرزا و یارش جهانگیر در همین بیابان باقی ماند تا این که چوپانان منطقه به سیاهی از دور مشکوک شده نزدیک آمدند که با جسد یخ زده این دو بزرگوار مواجه شدند.طبعا ابتدا آنها این دو را نشناختند و لزوما خبر به نزدیکترین آبادی به نام خانقاه رسید و حاکم محل که نام میرزا را شنیده بود، دستور داد فورا جسد را به آبادی آورند و سایر مزدوران حکومت منطقه‌ای گیلان در محل حاضر و تصمیم گرفتند جسد را دفن نمایند، اما یکی ازحاکمان یزیدی صفت پیشنهاد داد که سر میرزا را از تنش جدا نمایند تابه مرکز گیلان و رشت ببرند و متاسفانه پیشنهاد او اجرا شد و سر میرزا به دست کسی که نام او در تاریخ مندرج است، از تن جدا و تحویل حاکم مورد نظر شد و او سر را به رشت آورده و به دستور حاکم بالاتر مدتها بر دروازه پادگان نظامی رشت آویزان بود و پس از مدتی دستور داده شد سر را به تهران ببرند تا صله و جایزه دریافت و همین کار را انجام دادند، لیکن وقتی با این وضع به تهران رسیدند، سردار سپه و وزیر جنگ حکومت مرکزی از قساوت و رذالت این حادثه که سر شهید را پس از شهادت آن بریده بودند خشمگین شد، و حاملان سر را از دربار بیرون کرد و دستور داد سر را در قبرستان حسن آباد یامسگر آباد تهران دفن کنند که با پیگیری یکی از یاران صدیق و سابق میرزا پس از مدتی محل دفن سر را از گور کن پرسش و محل‌ آن را کشف و سر را به رشت برگردانده و در محله سلیمان داراب رشت، دفن کردند تا اینکه گذر زمان به سال (1320سقوط پهلوی اول)رسیده و زمینه تحرک پاره‌ای از مبارزان فراهم گردیده و باز هم یاران وفادار میرزا حرکت نموده وبه محل شهادت میرزا در اطراف خلخال رفتند و جسد او را به محل دفن سرمیرزا(سلیمان داراب)رشت منتقل و در کنار سر او به خاک سپردند.
شهادت میرزا، حسب نوشته‌های موجود در سال 1300 ه ـش ذکر شده است. در پایان با فرمایشی از رهبر معظم انقلاب اسلامی این نوشتار را به پایان می‌رسانیم: ((میرزا کوچک خان در دوران سیاه اختناق خوش درخشید.))

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات