ترجمه: نیلوفر قدیری
در اواخر سال 1987 بعد از بیش از 10 سال درگیری و جنگ داخلی که 130 هزار کشته بر جا گذاشت، سیاست در لبنان، همه را به یاد خونریزی و جنگ میانداخت و قدرت سیاسی بیشتر به معنای جنگ قدرت تعبیر میشد. در چنین فضایی کسی نمیتوانست به یاد آورد که لبنان زمانی برای همه الگوی دموکراسی پلورالیستی در جهان عرب بود.
علیرغم بیقانونی و بینظمیهایی که در آن سالها کارایی مقامات دولت مرکزی را کاهش داده بود، در سال 1987 بعضی آثار سیستم سنتی سیاسی گذشته هنوز دیده میشد. رئیسجمهور همانطور که در قانون اساسی آمده، توسط پارلمان انتخاب میشود. او رئیس کابینه، فرمانده نیروهای مسلح و مسئول خدمات شهری و اداری است.
سنتهای سیاسی لبنان و از جمله تضادهای داخلی آن، به چندین قرن قبل باز میگردد در زمان حکومت عثمانی (1916-1516)، ویژگی چند قومی لبنان با حضور دروزیهای قدرتمند، مسلمانان و لردهای فئودال ماورنی در صحنه قدرت، به وضوح مشاهده میشد. این اقوام به مقامات عثمانی مالیات میپرداختند و از خودمختاری زیادی برخوردار بودند. در دوران کوتاه حکومت مصر (1840-1832)، حکومت هم درون منطقه و هم در مقابل قدرتهای خارجی با مدارا رفتار میکرد. در همین دوران بود که نفوذ اروپا به برتری مسیحیهای مارونی در مقابل ملاکان و زمینداران دروزی کمک کرد، بعد از این که ترکهای عثمانی و انگلیسیها، مصریها را بیرون راندند، نزاع میان دروزیها و مارونیها به خشونت انجامید. امپراطوری عثمانی در سال 1842 به درخواست قدرتهای اروپایی، منطقه «کوه لبنان» را از نظر اداری تقسیم کرد و یک منطقه مسیحی در شمال و منطقهای تحت کنترل دروزیها در جنوب ایجاد نمود. اما این سیستم باز هم مشکلات را حل نکرد. مثلاً دهقانان مارونی برای زمینداران دروزی کار میکردند و این بعضی معادلات را با مشکل مواجه میکرد. در سال 1860، اختلافات و دشمنیهای میان مارونیها و دروزیها به دلیل شورش دهقانان بالا گرفت. چند هزار نفر در این درگیریها کشته شدند. به همین دلیل بار دیگر به درخواست قدرتهای اروپایی، عثمانیها دو بخش را متحد کردند و یک استاندار غیر لبنانی مسیحی را منصوب نمودند.
بعد از جنگ جهانی اول و شکست عثمانی به دست نیروهای متحد، باشگاه ملتها (که اکنون سازمان ملل خوانده میشود) فرانسه را مسئول اداره «سوریه بزرگ) کرد. این سوریه بزرگ منطقهای بود که لبنان کنونی را هم شامل میشد. در نتیجه سالهای حکومت فرانسه در لبنان قانون اساسی که در سال 1926 در این کشور تدوین شد تحت تأثیر جمهوری سوم فرانسه بود. اما اصل 95 آن منحصر به فرد است چون به حضور متوازن گروهها در دولت مربوط میشود. در سال 1943 مواد این اصل توسط موافقتنامههای نانوشته میان رهبران مارونیها و سنیها، صراحت و وضوح بیشتری پیدا کرد. این توافقنامهها به شکل پیمان ملی درآمد، اما توازن و تعادلی که در این پیمان ملی از آن حرف زده شد موقتی بود. در این سالها و پیش از جنگ داخلی 1975، قومیگرایی شدن گرفت و اصل توازن و تعادل در فرآیند سیاسی کمرنگ شد. اختلافات فلسفی درباره دورنمای سیاسی باعث جدایی احزاب مختلف میشد و اختلاف میان نخبگان امری معمول شده بود. نه تنها مسیحیان و مسلمانان که گروههای درون هریک از این جوامع هم دچار اختلاف بودند. در این دوران نظام سیاسی «ظعما» نهادینه شد، در این نظام سران قدرتمند خانوادهها که نفوذ سیاسی داشتند حکومت میکردند.
در نتیجه، وفاداری به نهادهایی چون خانواده یا قبیله بر وفاداری به حکومت ارجحیت یافت.
مشکلات دیگری هم در پس جریان آرام فعالیت دولت، وجود داشت. مهمترین آن پیمان ملی مبتنی بر توافق سال 1932 بود که مسیحیان را به نسبت شش به پنج به مسلمانان برتری میداد. چون این توافق هیچگاه رسماً به روز و تجدید نشده بود، مسلمانان به ویژه شیعیان به حساب نمیآورند و مسیحیان قدرت سیاسی نامتناسب با جمعیتشان یافته بودند.
بسیاری از ناظران بر این باور بودند که عدم توافق بر سر فرمول جدید از ناتوانی رهبران لبنان ناشی میشود.
البته دولت از این درگیریها جان به در برد، اما ویرانی و خشنونت دو طرف فاجعهآمیز بود. با وجود دخالت مستقیم قدرتهای خارجی، نهادهای دولتی و حکومتی لبنان جان به در بردند.
از آن زمان تا کنون قانون اساسی و پیمان ملی پایه و چارچوب دموکراسی پارلمانی لبنان را تشکیل داده است. در قانون اساسی سه قوه دولت، مجلس و قوه قضاییه مستقل پیشبینی شده است. رئیسجمهور که نخستوزیر را هم منصوب میکند توسط پارلمان انتخاب میشود. اگرچه این نظام شبیه دموکراسیهای غربی است اما پیمان ملی و مشروعیت آن در قانون اساسی شرایط را اندکی منحصر به فرد میکند.
نخستوزیر و دولت
نخستوزیری که توسط رئیسجمهوری منصوب میشود لزوما نباید عضوی از پارلمان باشد اما معمولا این طور است؛ به ویژه به این دلیل که رئیسجمهور باید پیش از معرفی نخستوزیر با نمایندگان پارلمان مشورت کند. رئیسجمهور و نخستوزیر درباره ترکیب کابینه مشورت میکنند و نامزدهای پیشنهادی را به مجلس معرفی مینمایند.
نخستوزیر عالیرتبهترین مقام سیاسی مسلمان لبنان است و میتواند اقتدار زیادی داشته باشد. شاید هدف و نیت پدران و بنیانگذاران لبنان همین بوده است اقتدار و قدرت نخستوزیر بسته به شخصیت او، پایگاه حمایتیاش و موضع رئیسجمهور وقت، متفاوت است یک نخستوزیر خاص و متفاوت میتواند جایگاه و موقعیت رئیسجمهور را هم متحول کند.
قدرت و اختیارات نخستوزیر در قانون محدود است و طی سالها شیوه کار و اقدامات او معمولا غیر رسمی بوده است. استعفای نخستوزیر میتواند جایگاه رئیسجمهور را تحت تأثیر قرار دهد و بر افکار عمومی تأثیر بگذارد و به مخالفت مسلمانان دامن بزند. نخستوزیری میتواند نمایندگان پارلمان را به دادن رای عدم اعتماد وادارد و رئیسجمهور را به معرفی وزرای جدید مجبور کند. این سلاحها و اهرمهای غیررسمی فشار نخستوزیر، در مقایسه با قدرت و اختیارات گسترده رئیسجمهور اندک است.
اگر اقدامات نخستوزیر باعث نارضایتی رئیسجمهوری شود، نخستوزیر برکنار میشود و فرد دیگری جایگزین او میَود. مثلا در سال 1973 وقتی نخستوزیر در اعتراض به خودداری دولت از مخالفت با حملات اسرائیل استعفا کرد رئیسجمهور یک سیاستمدار ناشناس را جایگزین او کرد. از سال 1975 و جنگ داخلی، رئیسجمهور مجبور به در پیش گرفتن رفتاری متفاوت در مقابل نخستوزیر شد اما در اواخر دهه 1980 توازن قدرت سیاسی در آنچه از دولت رسمی لبنان باقی مانده بود، نسبت به پیش از جنگ به صورت تغییر نیافته باقی ماند.
در تئوری، کابینه وسیله نقلیهای است که کشور از طریق آن اداره میشود. کابینه باید سیاستگذاری را تعیین کند، طرح و لایحه به مجلس ارائه نماید و اعضای ارشد دولت را عزل و نصب کند. اما همواره نخستوزیرها از جایگاه خود برای افزایش نفوذ و یا افزودن به ثروت شخصی استفاده میکنند. برخلاف کشورهای دیگر که رئیسجمهور گروهی از مقامات همفکر را در کابینه منصوب میکند، در لبنان کابینهها نهادهایی هستند که بر اساس مرزبندیها و منافع قومی شکل گرفتهاند. به همین دلیل مکانیزمهای پشت پرده و رایزنیهای سیاسی در این شکلدهی و شکلگیری نقش پررنگی دارد. برای گروههای مخالفت درون کابینه، فلج کردن کار دولت چندان دشوار نیست. در اواخر دهه 1980بعضی اعضای مسلمانان کابینه رئیسجمهور را برای بیش از یک سال تحریم کردند.
پارلمان
مجلس نمایندگان یا پارلمان مسئولیتهای متعددی دارد که انتخاب رئیسجمهور مهمترین آن است. مجلس نمایندگان علیرغم نقش قانونگذاری به ندرت در قانونگذاری یا سیاستگذاری و تعیین خط مشی نقش دارد. در قانون اساسی وظایف و فرآیند کار مجلس به تفصیل گفته شده و اختیار و قدرت بسیاری به آن در مواردی مثل نظارت بر بودجه و اصلاح قانون اساسی داده شده است. اما به دلیل قدرت رئیسجمهور و همچنین « ظعما»، مجلس نمایندگان معمولاً نهادی متزلزل و بدون کارآمدی بوده و نقش مهمی در سیاست لبنان ندارد. این مجلس فقط ادامه قوه مجریه است نه یک قوه مستقل جداگانه هم سنگ دولت.
نمایندگان هر چهار سال یکبار با رأی مردم انتخاب میشوند. این انتخاب هم با در نظر گرفتن نسبیتها و سهمیههای قومی و منطقهای است. سیاست حزبی در لبنان نقشی ندارد و تبلیغات کاندیداها بر اساس فهرستی صورت میگیرد که «ظعمای» محلی تهیه میکنند. به عبارت دیگر رقابت درون مناطق صرفاً قومی نیست. مثلاً یک مسیحی در یک منطقه ممکن است با یک مسیحی دیگر رقابت کند.
اصلاحات چندانی در این سیستم صورت نگرفته و تقریباً به همان شیوه قبلی خود باقی مانده است. رئیس پارلمان که توسط نمایندگان انتخاب میشود، باید شیعه باشد. زنان میتوانند در این مجلس وارد شوند اما تعداد آنها در طول سالهای گذشته بسیار اندک بوده است.
برای اجرای فرمول شش به پنج درباره حضور مسیحیان و مسلمانان در صحنه سیاسی لبنان، شعار نمایندگان مجلس همواره مضربی از 11 بوده است. در طول سالهای گذشته تعداد نمایندگان کم یا زیاد شده و متغیر بوده است.
احزاب سیاسی و گروهها
به طور تاریخی، احزاب سیاسی در لبنان با احزاب در دموکراسیهای غربی متفاوت بودهاند. احزاب لبنانی هیچ ایدئولوژی ندارند و برنامه خاص و ویژهای هم ارائه نمیکنند.
آنها همچنین تلاشی هم برای جلب حمایتهای قومی ندارند. در حقیقت احزاب در چارچوب همان سیستم « ظعما» کار میکنند. این احزاب عناوین متعددی دارند مثل حزب بلوک ملی یا حزب سوسیالیست ترقیخواه، در سالهای گذشته به غیر از چند جنبش چپگرا، اکثر احزاب نمود سازمانیافته چند سیاستمدار قدرتمند بودهاند. به همین دلیل ائتلافهایی هم میان احزاب صورت میگیرد. در این سیستم رهبران فقط به حمایت هممذهبهای خود متکی نیستند بلکه بسیاری از ائتلافها فراقومی هستند.
در سالهای اخیر و به ویژه در انتخابات اخیر لبنان به نظر میرسد نظام سیاسی این کشور به سمت حزبی شدن پیش رفته است.
گروههای قومی حزب فالانژها
این حزب در سال1936 به عنوان سازمان جوانان مارونی توسط «پیر جمیل» شکل گرفت و این حزب، اقتدارگرا و معطوف به تمرکزگرایی بود و رهبر آن همه قدرت را در اختیار داشت. فالانژها به سرعت در منطقه «کوه لبنان» به قدرت رسیدند و بعد از مدتی کوتاه نزدیکی با فرانسویهای حاکم، شعارهای استقلالطلبی سر دادند. به همین دلیل فرانسه در سال 1942 این حزب را منحل کرد. اما علیرغم این اتفاق فالانژها در سالهای بعد از نزدیکان فرانسه و غرب بودهاند و روزنامه آنها با نام «امل» سالها به دو زبان فرانسوی و عربی منتشر میشد.
ایدئولوژی فالانژها در طیف راستگراها قرار میگیرد؛ اگرچه آنها بر ضرورت نوسازی وضعیت موجود تأکید میکردند. شعار فالانژها «خدا، سرزمین پدری و خانواده» است و نظریه آنها تأکید بر اقتصاد آزاد و ابتکارات خصوصی است فالانژها معتقدند کشور لبنان باید با هویتی مستقل از همسایگان عرب و مسلمان آن حفظ شود و هیچ اعتقادی به « پان عربیسم» ندارند.
در جنگ داخلی سال 1958فالانژها توانستند قدرت خود را از طریق شبه نظامیانشان افزایش دهند. در آن سال وقتی رئیسجمهور نتوانست فرمانده ارتش را به مقابله مسلحانه علیه معترضان مسلمان وادار کند، شبه نظامیان فالانژ وارد عمل شدند و قدرت را در بیروت به دست گرفتند. فالانژها در جنگ داخلی سال 1975 هم نقش و قدرت محوری داشتند و شبه نظامیان آنها یک پای درگیریها بودند.
اما در دهه 1982 آنها اعتبار و جایگاه سیاسیشان را از دست دادند. در سال 1982 تحت فشار اسرائیل که هنوز بخشهایی از لبنان را در اشغال داشت، بشیر پسر پیر جمیل رهبر فالانژها به ریاستجمهوری انتخاب شد، اما در همان سال و پیش از به قدرت رسیدن ترور شد. بعد از مرگ او بردارش امین به ریاست جمهوری انتخاب شد. بعد از مرگ پیر جمیل در سال 1984 نقش و حضور این حزب بیش از پیش افول کرد.
حزب لیبرال ملی
این حزب در سال 1958 توسط جمیل شمعون و بعد از پایان دوره ریاست جمهوری او تشکیل شد، حزب لیبرال ملی یک سازمان مارونی بود، اگر چه اعضای غیر مارونی و غیر مسیحی را هم در کادر رهبر خود داشت. این حزب فاقد یک ایدئولوژی یا برنامه منسجم بود و هرگز کارایی سازمان فالانژها را نداشت. اما نظرات مشترکی میان این حزب و فالانژها وجود داشت که از جمله آن اقتصاد بازار آزاد، تمایلات ضد کمونیستی، ارتباط نزدیک با غرب و از همه مهمتر ادامه جایگاه خوب سیاسی برای مسیحیها بود. این حزب در دهه 1970 و 60 تا 70 هزار عضو و 11 کرسی مجلس را در اختیار داشت.
بعد از مرگ شمعون در سال 1978 نقش این حزب کمرنگ شد. پس او دانی رهبری حزب را به عهده گرفت و در انتخابات بعدی شرکت کرد.
نیروهای لبنانی
حزب نیروهای لبنانی در سال 1976 و به عنوان یک قدرت سیاسی به رهبری بشیر جمیل ظهور کرد. در آن زمان شبه نظامیان مختلف مسیحی برای تخریب یکی از اردوگاههای آوارگان فلسطینی به این نیرو پیوستند. در اوت همان سال، یک شورای فرماندهی مشترک ایجاد شد تا گروههای مختلف شبه نظامی را منسجم کند و این نیرو را از رهبران سیاسی لبنان مستقل نماید.
در اوایل دهه 1980، این نیرو شرق بیروت و منطقه کوه لبنان را در کنترل داشت و جمیل هم رهبر آن بود. اما او این نیرو را فقط در چارچوب نظامی محدود نکرد و با ایجاد کمیتههایی درون آن، ساختارش را تغییر داد. او ارتباطی با اسرائیلیها برقرار کرد و با نیروهای سوری هم میجنگید.
بعد از ترور او در سال 1982، این نیرو دچار آشفتگی شد. بعد از کشمکشهای فراوانی، «الی هبیکا» که به خاطر نقشش در قتل عام صبرا و شتیلا شهرت دارد، رهبری این نیرو را به دست گرفت. اما وقتی پیمان سه جانبه دسامبر 1985 را با سوریه برخلاف نظر امین جمیل امضا کرد، «سمیر جعجع» رئیس ستاد «نیروهای لبنانی» او را به باد انتقاد گرفت و کنار گذاشت.
در سال 1987، حزب یا جنبش «نیروهای لبنانی» یکی از مهمترین بازیگران سیاسی و نظامی صحنه لبنان بودند. جعجع به عنوان رهبر این نیروها مواضع تند ضد سوری داشت و روابط خود را با اسرائیل احیا کرد. او شبکه رادیو و تلویزیون و یک هفتهنامه هم داشت.
جنبش امل
جنبش امل در سال 1975 توسط امام موسی صدر تأسیس شد. امل که در عربی به معنای آرزوست، نامی است که بر روی شاخه نظامی جنبش محروم شدگان گذاشته شد. این جنبش را هم امام موسی صدر در سال 1974 برای پیشبرد آرمان شیعه در لبنان به وجود آورد.
صدر راه حل نظامی را برای مشکلات لبنان مناسب نمیدانست. از سوی دیگر جنبش امل از حضور و مداخله سوریه در سال 1976 در لبنان حمایت میکرد. در اواخر دهه 1970 این جنبش دچار تغییرات بنیادینی شد. این تغییرات دلایل متعددی داشت که یکی از آن تحولات فلسطین و دیگری ناپدید شدن اسرارآمیز امام موسی صدر در جریان دیداری از لیبی در سال 1978 بود.
از سوی دیگر انقلاب اسلامی ایران، امید شیعیان لبنان را زنده کرده و باعث انسجام آنها شده بود. همچنین امل و سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) در جنوب لبنان دچار تعارضاتی شده بودند.
در اوایل دهه 1980،امل قدرتمندترین و بزرگترین سازمان شیعه در لبنان بود.
ایدئولوژی امل بعد از ناپدیدن شدن امام موسی صدر و رهبری حسین حسینی در آوریل سال 1979، دچار تحولاتی شد. در منشور این جنبش، بر آرمانهای فلسطین برای همه عربها تأکید شده است. اما تعارضات میان این جنبش و گروههای فلسطینی و ساف در سالهای بعد از دهه 1980 ادامه داشت. برنامه و شعار امل، وحدت ملی و برابری همه شهروندان بود. بعد از حسین حسینی، نبیهبری رهبری جنبش امل را به دست گرفت.
حزبالله
حزبالله در سال 1982 به ابتکار عدهای از روحانیون شیعه پیرو شیخ محمدحسین فضلالله (علامه فضلالله) تشکیل شد. در سال 1978 حزبالله دومین سازمان قدرتمند شیعه بود. فضلالله که در جنوب لبنان متولد شد، اما در نجف درس خوانده، بعد از پایان تحصیل به شرق بیروت رفت. او در سال 1976 به جنوب بیروت رفت و به تدریس و تألیف کتاب پرداخت و عدهای از طرفدارانش را پرورش داد که بعدها به حزبالله تبدیل شدند.
حزبالله از نظر ایدئولوژیک پیرو آیتالله خمینی رهبر ایران است و در اواخر دهه 1980 خواستار ایجاد حکومت اسلامی شبیه ایران در لبنان شده بود. این جنبش هنوز هم با ایران روابط نزدیکی دارد و هرگونه سازش با اسرائیل و آمریکا را رد میکند. این موضعگیری باعث محبوبیت حزبالله در میان شیعیان لبنان شده و آنها از جنبش امل میخواستند به حزبالله بپیوندد. ساختار درونی حزبالله به این صورت است که یک شورای مشورتی متشکل از 12 عضو که اکثر روحانی هستند، آن را اداره میکند. اعضای این شورا میان خود تقسیم مسئولیت کردهاند و امور مالی، نظامی، قضایی، اجتماعی و سیاسی را هر یک به تفکیک به عهده دارند. فعالیت این سازمان دارای سازماندهی جغرافیایی است به طوری که در استانهای بقاع و الجنوب و غرب و جنوب بیروت پخش شده است علامه فضلالله تأکید دارد که هیچ نقش سازمانی و رسمی در امور حزبالله ندارد و فقط رهبر معنوی حزبالله است.
گروه اسلامی
این جنبش در جریان جنگ داخلی 1975 توسط شیخ حسن خالد، مفتی سنی لبنان تأسیس شد و مجموعهای از گروههای سیاسی و مذهبی سنی را شامل میشود. زمانی همه نخستوزیران، وزیران نمایندگان مجلس و سیاستمداران سابق و فعلی سنی در این گروه حضور داشتند.
اتحادیه علمای اسلامی
اتحادیه علمای اسلامی در سال 1982، وقتی غرب بیروت تحت محاصره اسرائیلیها بود، ایجاد شد. در این اتحادیه روحانیون شیعه و سنی حضور داشتند که دیدگاه مشترکشان، لزوم اجرای شریعت برای حل مشکلات لبنان بود. این اتحادیه به خاطر حضور اعضای شیعه و سنی در آن، گروهی منحصر به فرد است.
جنبش مستقل ناصریه
این جنبش قدیمیترین سازمان در میان سازمانهای لبنان است که افکار و عقیدههای جمال عبدالناصر را ترویج میکند. اعضای این جنبش اکثرا مسلمانان بودهاند. ایدئولوژی آن هم در این شعار تبلور یافته که: «آزادی، سوسیالیسم و وحدت» این جنبش در جریان جنگ داخلی سال 1958 در کانون توجهات قرار گرفت و در طول دهه 1970 به عنوان یک نیروی قدرتمند باقی ماند. شبهنظامیان این جنبش در جنگهای داخلی 1958 و 1975 حضور داشتند.
در دهه 1980 جنبش ناصریه دوران دشواری را میگذراند و هم در کنار فلسطینیها علیه تهاجم اسرائیل مبارزه میکرد و هم در کنار حزب سوسیالیست مترقی علیه ارتش لبنان. همپیمانی آن با حزب سوسیالیسم مترقی کوتاهمدت بود. در سال 1985، امل و جنبش سوسیالیست مترقی به همراه هم شاخه نظامی جنبش ناصریه را حذف کردند و رهبر این جنبش را به تبعید فرستادند.
حزب سوسیالیست مترقی
این حزب در سال 1949 با حضور اعضای گروههای مختلف طرفدار اصلاحات اجتماعی و تغییرات مترقی تشکیل شد. حزب سوسیالیست مترقی که از سال 1951 در پارلمان لبنان نماینده داشت، تحت رهبری کمال جنبلاط به شکوفایی رسید. در سال 1953، این حزب که رهبرش در میان گروههای مختلف قومی و مذهبی محبوبیت یافته بود، 18 هزار طرفدار داشت. این حزب علیرغم عنوان سکولاریستی و تاکیداتش بر عدم قوم و مذهبگرایی، در دهه 1970 گرایش دروزی گرفت. بعد از ترور کمال جنبلاط در سال 1977، پسرش «ولید» رهبری حزب را به عهده گرفت.
طی سالهای بعد این حزب با احزاب زیادی هم همکاری میکرد و هم در مقاطع مختلف مقابل آنها قرار گرفت. مثلاً در سال 1952 به جمیل شمعون کمک کرد یا بشار الخوری را از ریاست جمهوری برکنار کرد. اما شش سال بعد در صدر گروههایی قرار گرفت که خواستار برکناری شمعون بودند. جنبلاط علیرغم مخالفت فلسفی با خشونت، در مواقع ضروری از در پیش گرفتن اقدام نظامی خودداری نمیکرد.