تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۵  ، 
کد خبر : ۵۶۹۹۵

آزادی‌ها


امید پارسانژاد
در ادامه بررسی دلایل وقوع انقلاب اسلامی 1357 و سقوط رژیم پهلوی از نگاه کارگزاران و عناصر درونی این رژیم، مقاله امروز را به بخشی از سخنان یکی از نزدیکان شاه سابق ایران اختصاص می‌دهیم که در گفت‌وگو با یک روزنامه‌نگار قدیمی ابراز کرده است:
«در زمان [سلطنت] پدرم، از یک زمانی به بعد، به خصوص بعد از ‌آنکه پدرم دانسته و با علم به پیامدهای یک تحول سریع دست به اقدامات اصلاحی گسترده زدند و با توسعه آموزش و پرورش و برهم زدن نظم کهن طبقاتی وضع جدیدی در جامعه به وجود آوردند، گشایش فضای سیاسی اجتناب‌ناپذیر بود. این اقدامات به رشد طبقه متوسط می‌انجامید و هدف هم همین بود. طبقه متوسط آگاهانه تقویت می‌شد تا نظام کهنه اجتماعی تغییر کند. قبل از آن، جامعه ایران از دو طبقه مرفه و غیرمرفه تشکیل می‌شد. طبقه مرفه بر جامعه حکومت می کرد و طبقه غیرمرفه که بیشتر کارگران و کشاورزان را شامل می شد، فرمانبردار یا به اصطلاح آن روز«رعیت‌» محسوب میشد. [درآن هنگام] طبقه متوسط به معنای واقعی وجود نداشت. طبقه متوسط به دنبال توسعه اقتصادی و تحولات اجتماعی نیرو گرفت و در سرنوشت کشور نقشی پیدا کرد. این طبقه متوسط بود که نقش اصلی را در ساختن مملکت ایفا می‌کرد، به همین نسبت هم ضرورت داشت این طبقه در عرصه سیاسی کشور صاحب نقش باشد تا خود را در اداره امور مملکت سهیم و شریک حس کند.
متاسفانه در دست‌اندازهایی افتادیم و اوضاع و احوالی پیش آمد که گشایش سیاسی همزمان و همراه با توسعه اقتصادی و اجتماعی صورت نگرفت. فقدان آزادی‌های سیاسی به متراکم شدن عقده‌ها و افزایش نارضایی‌ها انجامید و بین حکومت و ملت فاصله انداخت. نظام گذشته در بعد سازندگی موفق بود ولی در بعد سیاسی موفق نبود. در تحولات جامعه جایی برای برخورد عقاید و رقابت‌های سیاسی منظور نشده بود. در نتیجه قشر متفکر جامعه دچار حالت سرخوردگی شد. صاحبان اندیشه آنطور که باید و شاید به بازی گرفته نمی‌شدند. مشارکت فکری منحصر بود به تکنوکراسی و بوروکراسی، مشارکت سیاسی وجود نداشت چون قدرت سیاسی در انحصار گروهی خاص بود و دیگران که خارج از دایره می‌ماندند خود را نسبت به نظام غریبه احساس می‌کردند و به ضعف مخالف می‌پیوستند.
پدربزرگم دروازه‌های تجدد را به روی ایران گشود . پدرم توسعه و رفاه را سرلوحه اقدامات و کوشش‌های خود قرار داد. اما طبقه متوسط که بیشترین سود را از این تحولات می‌برد و به طور طبیعی می‌بایست مدافع آن باشد در روز خطر خود را کنار کشید....»
اشتباه
وی در مورد مرحله نهایی حکومت شاه که به سقوط او انجامید چنین می‌گوید:« یک سلسله مسائلی در طول زمان روی هم انباشته شده بود تا به مرحله لبریزشدن رسید. قبل از رسیدن به این مرحله، تا آنجا که من یاد می‌آورم، مسئله مورد بحث و اعتراض مخالفان این بود که شخص پادشاه بیش از حد دارای قدرت شده، در کارها دخالت می‌کند، در تصمیم‌گیری‌ها دخالت می‌کند و این برخلاف قانون‌اساسی است. ایشان بایددست از این کارها بردارند و برگردند در قالب یک پادشاه مشروطه عمل کنند. نیروهای لیبرال تا جایی که من به خاطر دارم حرفشان در درجه اول همین بود. گذشته از گروه‌های خاصی که از ریشه با نظام مخالف بودند.... سایرین منجمله قشر روحانیت با اساس سلطنت مخالفت نداشتند، [بلکه] اعتراض اصولی داشتند به نادیده ‌گرفته شدن قانون اساسی و مخلوط شدن وظایف سلطنت و دولت. نادیده‌گرفتن اصول قانون‌اساسی عوارضی به دنبال آورد..... نارضایی‌هایی به وجود آمد که به علت فقدان آزادی‌های سیاسی، به صور طبیعی و منطقی در معرض طرح و بحث قرار نمی‌گرفت.
طبعاً این نارضایتی‌ها در بطن جامعه متراکم می‌شد و یک احساس منفی به وجود می‌آورد. این احساس منفی از طریق خانواده و همچنین در محیط مدرسه و دانشگاه از طریق روشنفکران ناراضی به جوانان انتقال می‌یافت و نارضایتی‌ها تدریجاً به صورت مخالفت‌هایی جلوه‌گر شد که پدرم مستقیماً هدف آن مخالفت‌ها بود. به علت اینکه نظام دیر به این مسئله توجه کرد، گروه‌های [....] از شرایط بحرانی استفاده کردند و برای این که اساس سیستم را از بین ببرند، مجال ندادند به وسیله رفورم و اقدامات اصلاحی تغییری در اوضاع صورت گیرد. بدین ترتیب بود که بحران سیاسی تبدیل به انقلاب شد. در اینجا چند اشتباه اساسی رخ داد: اشتباه نظام این بود که نارضایتی را حس می‌کرد ولی نمی‌خواست قبول کند که دلیل اصلی آن چیست. اشتباه نیروهای لیبرال این بود که در جهت اصلاح وضع، هنگامی که موجبات آن فراهم شده بود، قدم برنداشتند. تنها هدفشان در آن زمان از بین بردن نظام پیشین و نوعی انتقام‌جویی از شخص پادشاه بود...
در اوایل امر رهبران احزاب و گروه‌های ملی‌گرا هیچکدام خواستار تغییر نظام نبودند. صحبت از رفورم بود. خواست آنها این بود که قانون اساسی اجرا شود و قدرت در دست یک نفر نباشد. البته پدرم هم نهایتاً مخالفتی نداشت[!] ولی تصمیم‌گیری آنقدر به تاخیر افتاد که دیگر فرصتی باقی نماند...
وقتی شما آن اندازه درگیر کارهای جاری باشید، فرصتی برایتان باقی نمی‌ماند تا با قشرهای مختلف تماس داشته باشید و از مجاری دیگری هم غیر از مجاری رسمی کسب اطلاع کنید. معیار تصمیم‌گیری‌ شما معیارهای قالب‌گیری شده براساس گزارش‌های رسمی خواهد بود. پس اگر کسانی عقیده دارند تمرکز قدرت در یک فرد، حتی اگر آن فرد سراپا حسن نیت باشد، کار درستی نیست، به این علت است که نتایج آن را دیده‌اند.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات