شهاب پورقاسمی shahab-pourghasemi@yahoo.com
فردا 21 آذر مصادف است با شصتمین سالگرد اعلام رسمی حکومت خودمختار آذربایجان به رهبری «سید جعفر پیشهوری».
غائله آذربایجان آنچنان که حکومت وقت از آن یاد میکرد، در حقیقت نقطه عطفی در تاریخ این سرزمین است که میتوان گفت هرگز ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن به خوبی و درستی بررسی نشده است.
نگارنده این سطور نیز داعی این ندارد که در این یادداشت میخواهد یا میتواند به تمامی جوانب این واقعه بپردازد لیکن بر حسب رسالتی که قریب دو سالی است بر خود احساس میکند، در پی این است که پیرامون آن مطالبی را با توجه به بضاعت مزجات خود قلمی کند و امید فراوان دادر که این نکات دستمایهای شده تا برخی جوانان پرعلاقه سرزمینمان این مبحث را پی بگیرند تا به تحلیل نسبتاً واضح و صحیحی از این حادثه تاریخی کشورمان دست یابند.
به هر حال باید پذیرفت که برای تحلیل مناسب و واقعی این رویداد شرایط زمانی و مکانی آن رامیبایست به خوبی ترسیم کنیم چون در غیر این صورت به ورطه کلیگوییهای غیر صحیح میافتیم.
باید گفت پس از آغاز جنگ جهانی دوم و اشتغال ایران توسط قوای متفقین هم نخبگان و هم تودههای مردم که از استبداد خردکننده توام با ظلم و جور حاکمه جان به لب شده بودند، حضور متفقین را فرصتی مغتنم شمردند.
ورود نیروهای شوروی از شمال و انگلیس از جنوب استبداد پوشالی رضاخانی را به سرعتی باور نکردنی از میان برد. از بین رفتن حکومت پوشالی رضاخانی باعث به عرصه آمدن نیروهای مستعد ملی و محلی در مناطق مختلف کشور شد. ضمن آن در دوران بیست ساله اختناق مطالبات ملی و محلی به شکل انباشته شده درآمده بود و با کوچکترین فرصتی این مطالبات انباشته به هر شکلی خود را آشکار میکردند.
پس از حذف رضاشاه از راس حکومت خودکامه ایران، عرصه سیاست ایران به سرعت دستخوش تحولات جدی شد. حزب توده متشکل از نیروهای چپگرا و دموکراتمنش که سمپاتی و یا حتی وابستگی به حکومت کمونیستی شوروی داشتند تشکیل شد.
از آن سو نیز نیروهای سیاسی وابسته به سیاست انگلستان همچون سیدضیاءالدین طباطبایی و ... بار دیگر به عرصه سیاست ایران وارد شدند. به لحاظ سنتی و تاریخی و جغرافیایی استانهای شمالی ایران به شدت تحت تاثیر همسایه شمالی بودند و استانهای جنوبی و حتی مرکزی ایران متاثر از ابرقدرت اروپایی انگلیس بودند.
شوروی و انگلیس در آن مقطع تفاوتهایی با هم داشتند که باعث میشد نیروهای حامی این دو خاستگاههای متفاوتی داشتهباشند. شوروی یک حکومت مکتبی بود. یعنی حاکمان جدید شوروی ایدئولوژی جدیدی را برای خود برگزیده بودند. «مارکسیسم» این ایدئولوژی نوظهور بود. مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی که خود را حامی طبقه کارگر نشان میداد طبعاً طرفداران زیادی هم در بین کارگران و هم در بین روشنفکران جلب میکرد. علت نیز این بود که صبغه علمی این ایدئولوژی در جذب و جلب روشنفکران نقش عمدهای ایفا میکرد.
مارکسیستها همچنین از نظر عملی مورد توجه و علاقۀ طبقات مختلف مردم بودند. چرا که حکومت جدید کمونیستها در شوروی به سرعت توانسته بود شوروی را از یک کشور عقبافتاده و غیرصنعتی آسیایی- اروپایی تبدیل به یک کشور در مسیر پیشرفت و ترقی کند که در صدد بود خیلی زود فاصله میان روسیه و سایر دول بزرگ اروپایی را کمتر کند.
اگرچه چنین وضعیتی برای آلمان هیتلری نیز متصور بود اما دولت هیتلر «دولت مستعجل» بود و اندکی بعد در نبرد سرنوشتساز «استالینگراد» ارتش شوروی توانست بر ارتش قدرتمند و بیشکست آلمان غلبه کند و افسانه شکستناپذیر هیتلر را از میان ببرد.
این پیروزیهای صنعتی و نظامی همراه با ایدئولوژی جذاب و علمی و شکل مترقیانه مارکسیسم باعث جلب تودهها و نخبگان به سوی گرایشهای چپ کشور شده بود.
از سوی دیگر در مورد خود ایران نیز شوروی رفتار قابل تحملی ارایه کرد. ابتدا بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر دولت سوسیالیستی مستقر در شوروی قراردادهای ظالمانه و امتیازات اخذ شده توسط رژیم تزاری از ایران را لغو کرد. بعدها پس از اشتغال خاک ایران توسط قوای متفقین نیروهای شوروی رفتاری بسیار قابل احترام و همراه با نظم از خود در شهرهای کشور بروز دادند. این رفتارها بر میزان علاقه مردم به شورویها افزود و خصوصاً آن که آنها را با رفتار زشت و چندشآور آمریکاییها و حرکات ناشایست انگلیسیها مقایسه میکردند.
پس به این ترتیب اولین بخش مقدمه بررسی مساله آذربایان یعنی نفوذ معنوی گرایشات چپ درمناطق همجوار با شوروی ازجمله آذربایجان مورد مداقه قرار گرفت.
اما به جز این سمپاتی عمومی چند فاکتور دیگر نیز در زمینهسازی این حرکت مؤثر بودند که به آنها هم میپردازیم. مساله مهم و تعیینکننده دیگر مطالبات قومی و محلی آذربایجانیها بود. «اهمیت و نقش تعیینکننده آذریها در انقلاب مشروطه نیازی به تکرار ندارد.» یکی از اساسیترین خواستهای آن انقلاب بر هم زدن سلطه قهار استبداد مرکزی به ایالات و اقوام گوناگون ایرانی و شرکت دادن آنان در امور اجتماعی و فرهنگی خود بود.
آغاز استبداد رضاشاهی همراه با ناسیونالیسم قلابی و دروغینی که با دست رضاشاه و بسیاری از روشنفکران آن روز در حواشی خرابههای تخت جمشید... به صورت بیماری واگیری میان فارسیزبانان مرفه شهری شیوع یافت حق موجودیت و حیات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را از سایر اقوام ایرانی سلب کرده بود.»
این یک واقعیت بود که در تمام سالهای گذشته بر اثر سیاست تمرکزگرایی افراطی رضاشاهی که «سانترالیسم» را به صورت اصلیترین عنصر قوامدهنده «دیکتاتوری» به پیش میبرده و هر آنچه در جهتی غیرموافق با آن قرار داشت به وحشیانهترین و زشتترین شکلی مورد هجوم قرار میگرفت. حتی زبان و فرهنگ و اندیشههای اقوام مورد تمسخر قرار میگرفت. تاریخ ایران به تاریخ قوم آریایی خلاصه میشد و تمامی مدیران و روسای ادارات در محلهای گوناگون از میان فارسزبانان انتخاب میشدند.
تعلق خاطر به یک قومیت به خودی خود موجب دوری افراد از عرصه قدرت میشد. همچنین در بعد اقتصادی هم تسلط بیچون و چرایی بر ایالات مختلف از سوی حکومت مرکزی اعمال میشد که ضرر ایالات و سود مرکز را به همراه داشت.
به هر تقدیر میتوان تصور کرد زمینه ذهنی مقاومت ملی ایالات مختلف – خصوصاً آذربایجان که هم خود نقش موثری در انقلاب مشروطه داشت و هم به جهت شرایط اقلیمی در وضعیت مناسبتری از لحاظ اقتصادی قرار داشت – در برابر حکومت مرکزی وجود داشت.
پس با حذف رضاشاه این امکان فراهم آمد که مردم آذربایجان این ظلم تاریخی را جبران نمایند و حرکتی جدی را در جهت مشارکت خود و سهیم کردن خود در قدرت را آغاز نمایند.
پس به این ترتیب در این مقطع هم مردم و نخبگان به سوسیالیسم سمپاتی داشتند و هم برای جبران ظلمهای تاریخی به خود انگیزه مقابله با حکومت مرکزی را داشتند.
اما در این میان پارامترهای دیگری هم وجود دارد که باید به آنان نیز بپردازیم. فرقه دموکرات آذربایجان و رهبری آن یعنی پیشهوری و همچنین نقش و جایگاه شوروی و حاکمان آن در این تحولات.
و اما درباره فرقه دموکرات آذربایجان – این نام خیلی پیش از این توسط مرحوم شیخ محمد خیابانی در حوالی انقلاب مشرطه به کار میرفت. اما این بار پیشهوری از این نام در جهت اهداف خود استفاده کرد. سید جعفر پیشهوری یا «پرویز جوادزاده خلخالی» اصلاً متولد روستای زاویه از توابع خلخال بود. وی در سال 1272 خورشیدی به دنیا آمد و در 12 سالگی به همراه خانواده خود به باکو رفت و خود آنجا به تحصیل و کار پرداخت. در سال 1918 – یک سال پس از انقلاب شوروی – در سن 25 سالگی عضو شورای عدالت بود و در همان حوالی روزنامه «حریت» را منتشر میکرد. وی یکی از رهبران اصلی حزب کمونیست ایران بود. او در مقطعی در انقلاب جنگل در دولت احساناله خان وزیر کشور شد. به هر حال وی پس از فراز و نشیبهایی در سال 1306 توسط پلیس ایران دستگیر شد و تا 1320 یعنی پس از اشتغال ایران در زندان میماند.
دوران زندان پیشهوری تاثیر عمیقی بر رفتارهای بعدی او و برخورد سایرین با وی داشت و شاید مسایلی که در این دوران پدید آمد از سببهای اقدام او در تاسیس فرقه دموکرات و حمایت شوروی از او باشد.
در زندان میان او و برخی دیگر از رهبران حزب کمونیست به ویژه «اردشیر آوانسیان» اختلافات شدیدی بروز کرد. هرگز علت واقعی این اختلافات هیچ کجا مشخص نشده است. توضیحات اردشیر در خاطراتش نیز چیز زیادی از حقایق را نشان نمیدهد.
اما این درگیریها و اختلافات خیلی جدی و کشدار بوده است و منجر به بایکوت شدن و گوشهگیری پیشهوری میشود. پیشهوری در دوران زندان به شدت منزوی میشود. بعدها پس از آزادی از زندان این اختلافات مجدداً بروز میکند و هنگامی که پیشهوری از زندان آزاد میشود و به جمع کمونیستهای دیگر در حزب توده میپیوندد علیرغم شرکت در جلسات اولیه نوشتن مرامنامه حزب – همراه با ایرج اسکندری – به علت شدن هجمههای اردشیر، جمع حزب را ترک میکند و به آذربایجان میرود.
در انتخابات مجلس چهاردهم نیز از تبریز به نمایندگی انتخاب میشود اما اعتبارنامهاش رد میشود. عدم دفاع فراکسیون حزب توده (شامل 8 نفر) از پیشهوری باعث کدورت و کینه عمیق او نسبت به حزب توده میشود.
پیشهوری در آذربایجان دست به تاسیس فرقه دموکرات میزند و خود رهبری آن را بر عهده میگیرد.
پس میتوان اختلاف عمده و مشخصی میان پیشهوری و برخی رهبران حزب توده را که منجر به جدایی پیشهوری از حزب توده شد را از دیگر دلایل اقدام وی به تاسیس فرقه دموکرات دانست.
اما همانگونه که گفته شد این تمام دلایل نیست و بخشی از علل به خارج از مرزهای ایران برمیگردد. واقعیت این است که شورویها بر این تحلیل بودند که با خروج نیروهای متفقین از ایران، حاکمیت ایران با توجه به خصایص ذاتی خود بار دیگر در خدمت اردوگاه راست درمیآید و نیروهای چپ و مترقی و مورد حمایت روسیه به سرعت به محق میروند.
براساس این تحلیل اشغال دایم و باقی ماندن نیروهای شوروی در ایران با توجه به اتمام جنگ جهانی و خروج نیروهای انگلیسی و آمریکایی از نظر افکار عمومی هزینهای سنگین برای شوروی در پی داشت. پس میباید شوروی از روش دیگری در این راه استفاده میجست.
آن راه دیگر این بود که با ایجاد حکومتی وابسته به شوروی در بخشی از خاک ایران، همواره امکان حضور و اطلاع و تأثیرگذاری شوروی به مسایل ایران به وجود میآمد – شورویای که در دوران استالین اندک اندک به سوی «سوسیال امپریالیست» شدن پیش میرفت.
پس حرکت برای ایجاد حکومتی وابسته به خود در منطقهای مرزی در ایران عملاً اسکان حضور غیرمستقیم شوروی را در معادلات ایران فراهم میساخت. البته برخی تحلیلها و گزارشها حتی حاکی از این است که رهبران حزب کموینست آذربایجان شوروی خصوصاً «میرجعفر باقراُف» رهبر آن که روابط صمیمانهای با استالین داشت درصدد بود که از این ارتباط راهی برای ضمیمه کردن آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی بیابد.
تأکید فراوان و بیش از اندازه برای استقلال که از خودمختاری تا استقلال کامل پیش رفت در راستای همین تحلیل قابل ارزیابی است.
تردیدی نیست که شورویها از این الحاق بسیار خرسند میشدند و در این راه تلاشهای زیادی را انجام میدادند لیکن تقلیل این موضوع به همین یک عامل جز ابتر ماندن تحلیل و عدم نتیجهگیری صحیح حاصل دیگری ندارد.
پس چهار فاکتور مهم: 1) سمپاتی عمومی نسبت به شوروی و سوسیالیسم در آذربایجان 2) ظلم تاریخی و گسترده نسبت به اقوام ایرانی و تلاش اقوام در جهت جبران آن 3) اختلافات شخصی میان پیشهوری و رهبران حزب توده (به مثابه حزب کمونیست و طرفدار شوروی ایران) 4) علاقه شوروی به ایجاد پایگاهی برای خود در تحولات داخلی ایران و تلاش برای الحاق آذربایجان ایران به خاک خود. اصلیترین مسایل قوامدهنده واقعه آذربایجان به شمار میروند که در شماره بعدی به طور مفصلتر به آن خواهیم پرداخت.