تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۶  ، 
کد خبر : ۵۷۲۳۵
گفت‎وگو با دکتر محمد محمدی‎گرگانی

حقوق بشر شیوۀ زندگی مسالمت‎آمیز

فروزان آصف نخعی اشاره: دکتر محمد محمدی گرگانی استاد حقوق دانشکدۀ حقوق دانشگاه علامه طباطبایی است. وی در خصوص حقوق بشر مبنای پیدایش آن و چگونگی توافق بسیاری از مردمان این کره خاکی حرف‎های بدیعی دارد که یک خواننده ایرانی تا کنون کمتر با آن روبه‎رو شده است. حرف‎هایی درباره کشتار هزاران متفکر و اندیشمند در قرون وسطی به حکم دادگاه‎های تفتیش عقاید و این که در نهایت در پناه آن تبعیض‎ها چگونه به سازش رسیدند، سازشی که در قالب حقوق بشر همگان در آن دیده شده‎اند.

* اگر مایل باشید ابتدا به بحث مبانی حقوق بشر بپردازیم و این که چه عاملی باعث شده در جریان رفتار تکاملی، بشریت، از منظر حقوق، به مرحله‎ای رسید مبنی بر این که ما نیاز به حقوقی جهان‌شمول داریم تا همه مستلزم به رعایت آن باشند و هر کس با هر نژاد، قوم، مذهب و... که پا به این جهان گذاشت شامل‎اش شود. زمینه‎های پیدایش این تفکر چیست و مبانی آن چه هستند؟
** اگر به تاریخ بشر نگاهی بیندازیم، می‎بینیم در طول تاریخ، انسان‎ها به دلایل مختلف از جمله مذهب، زبان، قومیت یا جنسیتشان مورد تبعیض قرار گرفته‎اند. مثلاً در تاریخ مصر، سبطیان چون از قوم قبطی حاکم، یعنی فرعون نبودند، از حقوق اجتماعی‎شان محروم می‎شدند. شعار حضرت موسی این است که چرا فرعون به دلیل قومیت، سبطیان را از حقوق‎شان محروم کرده است؟ این نوعی از تبعیض بود که همواره انبیا، روشنفکران و آزادگان با آن مخالفت می‎کردند. همچنین می‎بینیم در یک دوره زنان، در دوره‎ای بردگان و در دورۀ دیگری رعیت‎ها، همچنین افرادی به دلیل موقعیت صنفی‎شان و افرادی هم به دلیل موقعیت مذهبی، نژاد یا رنگشان مورد تبعیض قرار گرفته‎اند. مثلاً در جامعه‎ای که یهودیان اکثریت داشتند، حضرت مسیح(ع) آمد تا رفتار تبعیض‎آمیز این قوم را اصلاح کند. به همین دلیل مخالفان سیاسی از قدیم‎الایام به سخت‎ترین شکل مجازات شده‌اند. در بعضی موارد جسد آنان را از دروازه‎های شهر هفته‎ها آویزان می‎کردند تا مایۀ عبرت دیگران باشند. در آفریقای جنوبی تا قبل از آمدن نلسون ماندلا، سیاه‎پوستان را به مدرسۀ سفیدپوستان راه نمی‎دادند. در تمامی دورۀ قرون وسطی بین 18 تا 20 هزار نفر را به دلیل عقایدشان سوزاندند و یا تکه تکه کردند. مطابق آمار نزدیک به 11 هزار نفر براساس رای دادگاه‎های تفتیش عقاید، سوزانده شدند. در مواردی افراد را به دلیل این که مسیحی پروتستان بودند، تکفیر کردند و سوزاندند. پس تاریخ از بعد نمایانگر بسیاری از رفتارهای تبعیض‎آمیز با افراد و گروه‎هاست.
دو نگاه کلی نیز به تبعیض وجود دارد؛ یک نگاه این است که تبعیض را باید با مبانی طبقاتی‎اش حل کرد. از این منظر در جامعه‎ای مملو از تبعیض، ترویج فرهنگ حقوق بشر فریب محسوب می‎شود. چون حقوق بشر می‎گوید که رعیت با ارباب مساوی است. در حالی که اگر موقعیت طبقاتی او تغییری نکند، هر چند این شعارها را بدهیم، او برده باقی می‎ماند و اساساً قادر نیست از آزادی بیان استفاده کند. به همین دلیل در سال 1948 که بحث حقوق بشر مطرح شد، مارکسیست‎ها و سوسیالیست‎ها، معتقد بودند، کسانی که به این نوع مباحث دامن می‎زنند، مردم را فریب می‎دهند. زیرا اگر مناسبات اقتصادی جامعه تغییر نکند، از آزادی مورد بحث هیچ کاری ساخته نخواهد بود. آزادی، ابزار دست صاحبان قدرت است تا خود را بزک کرده و بگویند ما آزادی داریم. در حالی که شرایط عینی جامعه مهیا نیست.
گروه دیگر مذهبی‎هایی بودند بخشی از حقوق بشر خلاف اسلام است. بنابراین اساس بحث حقوق بشر از آن جا آغاز شد که تبعیض‎ها در طول تاریخ، ریشۀ ستم و ظلم و سپس شورش و قیام می‎شد. به همین دلیل حقوق بشر می‎گوید یکی از راه‎های جلوگیری از بحران‎های اجتماعی این است که حقوق افراد به طور نسبی و مساوی تامین شود. از این رو اروپایی‎ها افتخار می‎کنند که بیشتر از 150 سال است در این قاره نه کودتایی به وقوع پیوسته و نه انقلابی ایجاد شده است. زیرا آنان سعی کرده‎اند زمینه‎های رشد تبعیض را تا آنجا که می‎توانند از میان بردارند.
به همین دلیل یکی از شروط عضویت ترکیه در اتحادیۀ اروپا اجازۀ برگزاری مراسم ارامنه به مناسبت سالروز کشتار ارمنی‎ها توسط عثمانی عنوان شده است. زیرا دولت ترکیه با ممانعت از برگزاری مراسم، حقوق آنان را به عنوان اقلیت نادیده می‎گیرد.
در واقع حقوق بشری‎ها معتقدند، به جای این که هزینۀ آثار درگیری‎های خونین ناشی از تبعیض را بپردازیم، هزینۀ حقوق گروه‎های تحت تبعیض را می‎پردازیم تا بحران‎های اجتماعی مهار شوند.
تعبیری فوکویاما از مسایل حومۀ پاریس و درگیری‎های اخیر فرانسه به عمل آورد. وی گفت: مسلمانان فرانسه، انسان‎های بی‎سرزمین و بی‎هویت‎اند. چون در جامعه، هویتشان به رسمیت شناخته نمی‎شود و مورد احترام قرار نمی‎گیرند. بنابراین کینه و نفرتی پیدا می‎کنند که به مرور زمان این کینه ابتدا به هویت اصلی آن‎ها تبدیل می‎شود. سپس هویت‎سازی، تفکیک و تفاوت ایجاد می‎کند و در نهایت تفکیک و تفاوت توفان می‎آفریند. بنابراین می‎گوید شما هویت مسلمانان را به رسمیت نشناخته و آنان را در خود هضم نکرده‎اید و چون اجازه نداده‎اید باشند، او نه پاکستانی فرانسوی است، نه مراکشی فرانسوی است، نه سودانی فرانسوی است. بنابراین زمینه‎ای ایجاد کرده‎اید که او نفرت و خشونت پیدا کند؛ زیرا فرد واجد هویت، نیازی به اعمال این شیوه‎ها ندارد. همواره زمانی که افراد شکاف بزرگی میان حقوق خود و دیگران می‎بینند، بحران‎های اجتماعی آفریده می‎شود.
* تبعیض‎ها بیشتر ناشی از کدام‎یک از مسایل اساسی قدرت، اکثریت، مذهب، قومیت یا حاکمیت اقتصادی و... است و آیا حقوق بشر مثل دیگر قوانین به دنبال آن است که حق بودن طرفی از دعوا را مشخص کند؟ موضع حقوق بشر در این باره چیست؟
** در این که ریشه‎های تبعیض چیست، تئوری‎های متفاوتی وجود دارد؛ ولی حقوق بشر به این که مذهب کدام‎یک از طرفین دعوا حق است وارد نمی‎شود؛ بلکه می‎گوید همه حق دارند، فارغ از این که مسلمان، مسیحی، زرتشتی و... باشند. از این منظر یک فرد می‎تواند مسلمان، مسیحی، زرتشتی، مارکسیست و... باشد و از حقوق بشر نیز دفاع کند. حقوق بشر یک شیوه و روش زندگی است. ارزش در حقوق بشر وجود دارد. بنابراین هنگامی که حقوق بشر می‎گوید همه حق دارند مشترکاً از حقوق انسانی برخوردار باشند. این حق از زاویه «همه» مطرح می‎کند. یعنی «هر کس» با هر مذهبی و هر مرامی واجد این حق است. بنابراین حقوق بشر جانب هیچ اعتقاد، تحلیل، مذهب و مکتبی را نمی‎گیرد. اگر مارکسیست‎ها بگویند عامل اصلی طبقه، فوکو بگوید عامل اصلی، قدرت و یا هابرماس بگوید ساختار مبناست، حقوق بشر می‎گوید هابرماس، مارکس، فوکو و یک مسلمان، همه حق دارند از آزادی برای بیان عقاید خود استفاده کنند.
* تفاوت آزادی بیان و امر به معروف و نهی از منکر در اینجا چیست؟ آیا امر به معروف و نهی از منکر همان چیزی نیست که حقوق بشر درباره آزادی بیان می‎گوید؟
** تفاوت آزادی بیان و امر به معروف و نهی از منکر در این است که امر به معروف در واقع از آزادی بیان، تعریف مشروط ارایه می‎دهد. می‎گوید آن چیزی را حق داری بگویی که معروف باشد. آنچه را می‎توانی نهی کنی که منکر باشد. به عبارت دیگر در بحث امر به معروف و نهی از منکر این فرض تلقی شده که یک جامعه بر سر تعریف معروف و منکر توافق دارد. اما حقوق بشر با این توافق‎ها روبه‎رو نمی‎شود، حقوق بشر می‎گوید همه باید بتوانند درباره آنچه دیگری معروف و یا منکر می‎داند، نظر بدهند.
* اگر بحث امر به معروف و نهی از منکر را با مبنای لا اکراه فی‎الدین تعریف کنیم، آیا زاویۀ دیگری برای تفسیر مفهوم امر به معروف و نهیاز منکر باز نمی‎شود؟
** بله، اتفاقاً اگر به امر به معروف، با عقلانیت جمعی امروز بشر نگاه کنیم، قادریم معروف را به آزادی بیان تعبیر کنیم. یعنی اگر سیگار کشیدن در مکان عمومی و مشروب خوردن هنگام رانندگی ممنوع است، این موضوع تبدیل به معروف می‎شود. اما این موضوعات در حوزه‎های پزشکی و علوم تجربی با مشکلات زیادی مواجه نیست؛ زیرا تشخیص آن‎ها سهل و ساده است. اما تشخیص مسایل در حوزۀ علوم انسانی دشوار و مشکل‎آفرین است. مشکل احتمالی آن جایی ایجاد می‎شود که قدرت‎های حاکم بخواهند اندیشه‎های خود را قداست بدهند و آن را معروف به معنی مقدس آن کنند. همۀ معضلات از این جاست.
در کشورهای دیگر پذیرفته شده که قدرت حاکم به گونه‎ای تصمیم بگیرد و حزب مقابل برنامه‎هایش را کاملاً نقد کند. از این رو خانم مرکل که در آلمان به صدر اعظمی رسیده، با نگاه آقای شرودر صدر اعظم سابق این کشور درباره آمریکا کاملاً متفاوت است. امروز آقای بلر حاکم است و نگاه حزبش را به مساله خاورمیانه دارد، حزب محافظه‎کار انگلیس هم به گونه‎ای دیگر به موضوع نگاه می‎کند. در هر دو مورد، مباحث قابل نقد و قابل گفت‎وگو و قابل ایراد هستند. نه این که هر چه از نظام سیاسی صادر شود، یک امر مطلقاً معروف و مقدس است. این‎ها خود تجاربی از دوران تاریخی حیات بشری هستند که بشر پذیرفته نگاه‎ها در بحث‎های علوم انسانی، نمی‎توانند قداست یا بند و مطلق شوند.
* این تفاوت‎ دیدگاه‎ها در حاکمیت و جامعه و از جمله احزاب، در حقوق بشر چگونه انعکاس پیدا کرده‎اند؟
** از این منظر که حقوق بشر فرض‎اش بر پذیرش تنوع فرهنگی است. مبنی بر این که انسان‎ها می‎توانند برداشت‎های گوناگون داشته باشند و همچنین حق دارند برداشت‎های‎شان را مطرح کنند.
بنابراین وقتی می‎گوییم آیا ریشه‎های تبعیض و ستم به انسان‎ها ناشی از قدرت است؟ ناشی از طبقۀ حاکم است؟ آیا اصالت دادن به قدرت حاکم است؟ حقوق بشر معتقد است که همۀ دیدگاه‎ها دربارۀ ریشه‎های تبعیض و ستم باید مطرح شود. به عبارت دیگردر آزادی بیان موضوع این است که همه حق دارند نظر بدهند.
* پیش فرض این بحث چیست؟
** پیش‌فرض‎اش این است که غرب چند قرن، جان کنده تا به این مرحله رسیده است. در قرون وسطی کلیسا تعیین می‎کرد. حتی در یک نظریه علمی چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. همان گونه که کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی خواستند از همه چیز تعریف مشترکی به دست بدهند. این که با یک روزنامه، یک تلویزیون، یک فرد و یک حزب در یک کشور بگویند چه چیزی درست و چه چیزی غلط و دیگران نتواننند نظر بدهند. این تجربه دوم بشر پس از قرون وسطی است. بنابراینحقوق بشر اصرار بر تنوع برداشت‎ها و فهم متفاوت و بیان آن‎ها دارد.
* آیا این بحث‎ها از زاویه‎ای دیگر همان بحث حقوق بشری نیست که می‎گوید حق داشتن مشروط به حق بودن نیست؟
** بله. این بحث از زاویه‎ای دیگر ادامۀ همان بحث است که حق داشتن، مشروط به حق بودن نیست. یعنی اگر کسی مایل است حرب بزند، شرط گفتنش این نیست که حتما حرفش بر حق باشد. حق دارد سخن بگوید، اگرچه سخنش بر حق نباشد، این خیلی با این برداشت متفاوت است که شما زمانی حق دارید سخن بگویید که کلام حق بگویید. آن وقت این سؤال پیش می‎آید که حق را چه کسی تعریف می‎کند؟ من یعنی اکثریت یا کسی که واجد قدرت است. بنابراین مبنای اصلی حقوق بشر تفکیک این دو بحث از یکدیگر است.
* در ارتباط با بحث شکل‎گیری‎های تاریخی حقوق بشر، می‎دانیم که در اروپا حقوق بشر براساس یک روند خطی شکل گرفت. آن‎ها دایماً بر سر مسایل خودشان جدال کردند و به یک فلسفه سیاسی رسیدند که الان می‎تواند هویت آن‎ها را تعریف بکند. این مساله منجر به این شد که آنان اکنون قادرند نیروها را در زیر یک سقف جمع کنند و تعارضات را به نحوی سامان بدهند. در مجموع به این نتیجه رسیدند که باید مجموعه‎ای از آرمان‎ها را بپذیریم تا همه‎مان بمانیم. اگر نپذیریم کسی وجود نخواهد داشت و جنگ همه علیه همه برپا می‎شود. برای جلوگیری از این جنگ مفاهیمی شکل گرفت حول و حوش مفهوم کرامت انسان بر این اساس فردگرایی، انتخاب فردی، تفکر فردی و انسان‎تر از فرد (و نه انسان تراز جمع) شکل گرفت و مقدس شد. در صورتی که در ساختار کشورهای در حال توسعه، چنین چیزی را مشاهده نمی‎کنیم، از طرفی می‎دانیم که مباحث حقوقی، بعد از تحولات به وجود می‎آیند و قبل از آن موضوعیتی ندارند. از این رو ما داریم بحث حقوق بشر را قبل از این که آن تحولات اساسی را در جامعه خودمان بگذرانیم، مطرح می‎کنیم. با توجه به ساخت اجتماعی ایران، این نوع از مباحث تا چه اندازه به تحولات کشور کمک می‎کند؟ یادمان نرود که ما یک‎ سری قوانین اساسی در زمان مشروطه داشتیم که بعد از گذشت یکصد سال از آن هنوز نتوانسته‎ایم آن قوانین را محقق سازیم. در صورتی که حق رای در مشروطه براساس ساختارهای ایلی عشیره‎ای، منجر به ایجاد رضاخان شد؟
** بحث شما را در قالب دو سؤال می‎توانیم مطرح کنیم. یک سؤال این است که حقوق بشر محصول مدرنیزم است یا محصول مدرنیته؟ در واقع ریشه این بحث به سؤال دوم برمی‎گردد که آیا اندیشمندان و متفکران هستند که تاریخ را تغییر می‎دهند یا تاریخ خودش اندیشه‎ها را تولید می‎کند و متفکر بعد از آن، تئوری‎پردازی و نظریه‎پردازی می‎کند؟ در غرب این بحث آشکار است. وقتی جامعه صنعتی می‎شود و شهرنشینی گسترش می‎یابد، افراد ناگزیر می‎شوند در کنار هم زندگی کنند. یاد می‎گیرند با یکدیگر سازش و یکدیگر را تحمل کنند. بنابراین غریبه به معنای بیگانه، از ذهنشان در آن حالت قبلی بیرون می‎آید. وقتی کسی در گذشته در یک روستا زندگی می‎کرد، غریبه‎اش روستای بغلی می‎شد. چون در روستای خودش به طور خودکفا، گندم، سبزی و گوسفند داشت. اما وقتی این روستایی که در روستای مجاور یکدیگر زندگی می‎کردند و نسبت به هم غریبه تلقی می‎شدند، وارد شهر می‎شوند. در یک مناسبات دیگر، آن دیگری غریبه، اکنون همسایه‎اش می‎شود. دردهای اجتماعی‎شان مشترک می‎شود. لاجرم نگاهشان نسبت به یکدیگر از حالت غریبه بودن خارج می‎شود. وقتی مسایلی نظیر شغل، اتوبوس، قطار و رفت و آمد، مغازه، ترافیک، مالیات، سربازی و... به مسایل عمومی و مشترک تبدیل شدند، لاجرم تفاوت مرزها و اندیشه‎ها بین شیعه، سنی و... از بین می‎رود. افراد یاد می‎گیرند که با هم مدارا کنند. پس دلیل مدارا شرایط عینی زندگی مشترک است. جامعه وقتی به این تحول می‎رسد، مردم یاد می‎گیرند که با هم زندگی کنند. این نظریه‎ای است که حقوق بشر را محصول مدرنیزم می‎داند.
بحث دوم این که بگوییم حقوق بشر محصول مدرنیته است. یعنی تئوریسین‎ها، نظریه‎هایی را مطرح می‎کنند بعد از این که حرف‎ها را مردم شنیدند، یاد می‎گیرند که با هم زندگی کنند. من تصورم این است که در هر تعارضی با دو وجه روبه‎رو هستیم و با یک طرف قضیه را گرفتن، مساله قابل حل نیست. به نظر من هم شرایط عینی بر اندیشۀ متفکران و هم تئوری‌ها بر تحول جامعه تاثیر گذارند. لذا می‎بینیم متفکران ایرانی به دلیل نزدیکی جغرافیایی با اروپا از مدت‎ها قبل، مسایل تئوریک و فرهنگی را نقد و مطرح کرده‎اند، ولی افغانستان به دلایلی نظیر شرایط طبیعی زندگی روستایی، قبیله‎ای و عشیره‎ای، عقب‌افتاده است. هر کدام از متفکران ایرانی که تمدن‎های جدید را تجربه کرده‎اند. به نحوی این تجربه بر تئوری‎هایش تاثیر گذاشته‎اند. از سیدجمال گرفته تا اقبال لاهوری، شریعتی، خاتمی، بهشتی، مطهری، محمدباقر صدر، کواکبی، تئوریسین طبیعت استبداد، همگی با تمدن‎های دیگر آشنا شدند و این آشنایی بر تئوری‎های‎شان اثر کرده است. به قول مرحوم مطهری مجتهد روستایی فتوایش بوی روستا و مجتهد روستایی فتوایش بوی شهر می‎دهد. بنابراین هم تئوری‎ها بر تحولات تاثیر می‎گذارند و هم شرایط عینی بر شکل‎گیری یک اندیشه اثرگذار است. منتهی نکته مهم نقشی است که آگاهی ایفا می‎کند. مثلا سیدجمال به لحاظ نوع دیدگاه‎هایش در صدر مشروطه، یک اندیشمند منزوی است. اما امروز اندیشه‎های سیدجمال بسیار گسترش یافته است. جامعۀ زمان مشروطه متشکل از روستاییان و طبقات محروم شهری است در حالی که اکنون می‎بینیم افراد آگاهی‎های‎شان به دلیل شهرنشینی و گسترش سواد و تحصیلات دانشگاهی بالاتر رفته و شعور اجتماعی انسان بیشتر شده است. من در اینجا نمی‎خواهم به تحول خطی تاریخ اشاره کنم، بلکه می‎خواهم عرض کنم که آگاهی‎های جامعه همراه با تحولات در شرایط عینی و تئوری‎هایی که مطرح می‎شود روی هم رفته شرایطی را به وجود می‎آورد که این شرایط تغییر ایجاد می‎کند. مثلا شما می‎بینید که یک رساله کوچک 60 صفحه‎ای جان لاک به نام نامه‎ای در باب تساهل تا چه اندازه نقش ایفا می‎کند. لاک می‎گوید: «رستگاری»، حوزۀ حکومت نیست. اگر حکومت وارد رستگاری شود فساد ایجاد می‎کند. این در حالی است که خود جان لاک فردی کاملاً مذهبی و متدین است. اما این سخن لاک که حوزه عمومی را از حوزه خصوصی جدا کنیم و رستگاری و ایمان را به دولت مرتبط نسازیم، بلکه این حوزه را حوزه درونی فرد بدانیم، موجب بحث گسترده‎ای شد. این تئوری بعدها بر تئوری‎های استوارت میل و ژان ژاک روسو، به شدت تاثیر گذاشت. منظورم از بیان این مثال این است که بگویم تئوریسین‎ها از واقعیت‎های عینی نگاهی پیدا می‎کنند که ممکن است مردم عادی به آن دست نیایند. پس افرادی لازمند که این واقعیت‎ها را تئوریزه کنند، در حالی که ممکن است افراد دیگر، اصلاً متوجه آن مباحث نشوند. همان طور که امروز تئوریسین‎ها وقتی دربارۀ جامعۀ صنعتی حرف می‎زنند، انسان‎هایی که در آن جامعه هستند شاید خیلی متوجۀ عمق این تئوری‎ها نشوند. بنابراین دانشمندان و متفکران و آزادگان در یک شرایط تاریخی از واقعیت‎ها، استنباط و درکی پیدا می‎کنند که این استنباط و درک، بر آگاهی جامعه تاثیر می‎گذارد. یک متفکر همواره باید از بالای جنگل، به جنگل نگاه کند. یعنی کمی فراتر از جبرهای محیط به قضیه نگاه کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات