میلی به نوشتن دربارهاش ندارد و حاضر هم نیست قرار عکاسی بگذارد. اما مهرگان عرصه تأثیرگذاری تألیف را فراتر از مؤلف میبیند و بر این رسالت خویش پای سفت کرد که نخبگان ایران را به جامعه ایرانی معرفی کند. به همین سبب است که عکسهای امروز صفحه ما مربوط به بیست سال پیش علیاصغر حلبی به تعبیر خودش نه صوفی است، نه عارف، نه مقام ایرانی دارد و نه از صوفیان پول گرفته است که صوفیگری را برای ما تعریف کند و «با پیچ و تاب قلم» دشمنانش را بکوبد، یا «لختی خامه را بر حال زاری که این اندیشه پهناور در روزگار ما یافته است» بگریاند. اما براساس خود نوشتهاش اگر روزی از وی بپرسند که «پس بیکاری کتاب ]های[ بدین قطوری درباره تصوف و عرفان نوشتهای؟» او پاسخش این خواهد بود: «به عرفان علاقه دارم» و دلایل این علاقه بر خواننده باریکبین و منصف، ضمن مطالعه این صفحات، کم و بیش معلوم خواهد شد. با این همه گفته هگل را فراموش نمیکنم که میگوید: «Absolute impartialituis amyth یعنی: بیطرفی کامل یک افسانه است.»
علیاصغر حلبی از وزینترین چهرههای فرهنگی، دانشگاهی و از پژوهشگران بنام عرصه عرفان و فلسفه و ادبیات کلاسیک ایران است.
در میان کتابهای حلبی، اما «جلوههای عرفان، چهرههای عارفان» از شهرت بیشتری برخوردار است. این کتاب سومین کتابی است که او درباره عرفان و تصوف منتشر میکند. به زعم خودش چندین فصل آن قبلاً در کتاب «شناخت عرفان و عارفان ایرانی» و نیز مبانی عرفان و احوال عارفان به چاپ رسیده بود. حلبی خود هدف از پرداختنش به مسأله عرفان را اینگونه توضیح میدهد: «هدف از نگارش این بوده است که (اولاً) به ساده کردن مطالب بکوشم و از ابهامات موجود بکاهم تا هم دانشجویان عزیز بتوانند از آنها براحتی استفاده کنند و هم خواص و اهل اصطلاح را تا آن جا که در توان این ضعیف است و بضاعت و مفرجاتم اجازه میدهد راضی سازد، (ثانیاً) کوشیدهام مطالب سودمند و عملی و معانی لطیف و انسانساز تصوف و عرفان را هر چه بیشتر یاد کنم که معلوم شود که برخلاف اعتقاد بعضی بیخبران و یا مغرضان، همه عرفان کهنه و تنبلساز و دورانداختنی نیست، بلکه در آن لطایف و ظرایف و معانی کمنظیر وجود دارد که بسیاری از اقوام عالم فاقد آن هستند و اگر ما روزی بخواهیم این میراث عظیم هزار ساله را به کناری بگذاریم آیا چیزی داریم یا میتوانیم دست و پا کنیم و جایگزین این معانی بکنیم یا نه؟ چه به قول مولوی بلخی:
تا نبیند طفلکی که سیب هست
او پیاز گنده را ندهد ز دست
کتابهای جلوههای عرفان و چهرههای عارفان حلبی شامل بخشهای سودمند و برگزیدهای از دنیای صوفیان و صوفیگری و عرفان ایرانی است. او در کتابهایش تلاش دارد تا بحث انسان کامل را مطرح کند که از حلاج شروع میشود و بعدها به کوشش ابنعربی بیشتر شناخته میشود. او در این باره و درباره «انسان کامل» میگوید: «در جهان معاصر، ما به دنبال انسان کامل هستیم که این همه جنگ نباشد. این همه ظلم نباشد. زورگویی نباشد. ضرورت انسان کامل امروز بیش از همه زمانها مطرح است. منتها این که ما بتوانیم به مرتبه انسان کامل برسیم یا نرسیم در این کتاها مورد بحث است که این آرزوی ماست که انسان کامل محقق بشود. مولانا جستوجو کرده، ریوژن هم، اما یافت نمیشد، ما هم میگردیم.»
نکته مهم در کتابهای علیاصغر حلبی آن است که تلاش و کوشش او برای بازشناساندن عرفان محدود به منابع و مأخذ اسلامی نیست. بلکه «از آیین خسروانی ایرانی و مذهب زرتشتش و مانی و مزدک و اندیشههای افلاطون و فلوطین و حتی بودا و مسیح و دیگران. هر چه انسانی و بلند بوده اقتباس میکند و در ترکیب آنها» مذهبی که ملایم و موافق سرشت انسان باشد ساخته است و از این راه میکوشد با سختگیریهای متظاهرانه همه مذاهب و مرامها مقابله کند. با این همه جملهای قصار در باب صوفیگری دارد و میگوید: «صوفیگری در آغاز حال بود، پس از آن قال شد، آنگاه حال و قال هر دو از میان رفت و احتیال بر جای ماند!»
او نازکبینیهای شنیدنی و خواندنی درباره عرفان و تصوف مطرح میکند. چنانکه میگوید: «من نمیدانم که پس از این چگونه خواهد شد، ولی اگر در این مدت درازی که بر مسلمانان عموماً و ایرانیان خصوصاً گذشته است: به وجود آمدهاند و بالیدهاند و نفس کشیدهاند و زیستهاند و کار کردهاند و رفتهاند و هم اکنون که ما زیست میکنیم، تنها چیز تازه و در خور هدیه که ساختهاند همین «درونبینی» و «تصوف» است. لذا اگر روزی هر یک از کشورهای دنیا بخواهد چیز تازهای را که پدید آورده به جهانیان هدیه کرده است نشان بدهد: مصر ریاضیات و اهرام خود، فنیقیه و بابل قانون خود، جزیرهالعرب اسلام خود، فرانسه حقوق خود، آلمان موسیقی و فلسفه و صنعت خود، روسیه «رمان» خود و انگلیس دانش و باریکبینی و شعر خود و ایتالیا نقاشی خود را عرضه کنند، ما نیز تنها چیزی را که به عنوان امری «بدیع» میتوانیم نشان دهیم عرفان و تصوف ایرانی – اسلامی است. «این عقیده من است و دیگری ممکن است آن را غلط بداند – و البته حق دارد.»
با این همه علیاصغر حلبی فرقی میان عرفان ایرانی و عرفان غیرایرانی قائل نیست. چنانکه می گوید: «هیچ فرقی بین عرفان ایرانی و غیرایرانی نیست. چون عرفان اساسش وحدت است. تما مکاتب مهم عرفانی مثل بودایی، گئوسی و کابالد بر این اساس پیریزی شده است که خدا و مخلوقات خدا یکی هستند. اساس عرفان وحدت است. بنابراین میان عرفان ایرانی و غیر ایرانی فرقی نیست. ممکن است عبارات آنها متفاوت باشد ولی اگر به کنه معنی برسیم میبینیم اختلافی نیست.»
از نکات قابل تأمل در آثار علیاصغر حلبی آن است که به هیچوجه تمام آن چه را که به نام عرفان و تصوف طرح میشود را نمیپذیرد. چنانکه خودش میگوید: «هر پژوهنده تیزبین با تأمل و کنجکاوی در گفتهها و نوشتههای صوفیانه به سه نوع مطلب برمیخورد: خوب، بدآموز و مرموز. به عبارت دیگر، این آثار:
- مطالبی دارد که ساده و مفهوم همگان است؛
- مطالبی دارد که نادرست و نابخردانه است؛
- مطالبی دارد که رمزی و استعماری است و دست همگان از فهم و دریافت آنها کوتاه.
او ادامه میدهد: انسان وقتی آثار عرفانی و صوفیانه اسلامی- ایرانی را ورق میزند، براستی میبیند که صدها خار و خس و خاشاک، با هزارها در و گوهر تابناک در هم آمیخته است و ظاهراً یکی از علتهای دوری برخی از طبقات صاحبنظر از عرفان و صوفیگری وجود همین خارها و نفوذ این دست افسانهها و بیغارهها در آن است. اما هر خردمندی میداند که در همه نظامهای فکری و فلسفی جهان نیز نکتههای درست و نادرست و سودمند و ناسودمند وجود دارد و وظیفه او این است که خارها را بگذارد و گلها را دسته بندد، فکر معقول بفرماید و از خود بپرسد که «گل بیخار کجاست؟»
ادبیات از دیگر عرصههایی است که علیاصغر حلبی بدان دلشمغولی فراوان دارد و از کتابهای بنامش در این عرصه «خواندنیها ادب فارسی» است. درباره چرای نوشتن این کتاب خود میگوید: «روزگار ما، روزگار سرعت و شتاب شده است: شتاب در پیشرفت، شتاب در انسانیت و مردمی، شتاب در کسب کمالات و شتاب در دزدی و کلاهبرداری و ستمگری و نامردمی و انسانکشی. و همین سرعت و شتاب و گرفتاری روزانه، وقت کمی برای خواندن و اندیشیدن مردم باقی گذاشته است. خواندن کتابهای بزرگ و داستانهای دراز جز از مردان تحقیق و پژوهش از کسان دیگر ساخته نیست. تازه اگر لقمه نانی فراهم آید و مقدمات خواندن آماده باشد همه میخواهند در مدت اندک مطالب بسیار فراگیرند و نتیجهای را که از خواندن داستانهای بزرگ همانند «هزار و یک شب» یا جنگ و صلح» و «بینوایان» میتوان گرفت، میخواهند از خواندن داستانهای کوتاه و دور از پیرایه به دست آورند و به دنبال دربایستهای دیگر زندگانی بروند. از مدتها پیش در برخی از کشورهای مغرب زمین مرسوم بوده و اکنون نیز هست که داستانهایی بدین صفت بنویسند و در دسترس مردمان جوینده و پژوهشگر بگذارند و امروزه بیشتر از گذشته این مطالب اهمیت یافته، به طوری که بسیاری از نویسندگان در نوشتن داستانهای کوتاه سودمند و با نتیجه طبع آزمایی میکنند و از این راه نیروی آفرینندگی خود را آَشکار میسازند.»
او ادامه میدهد: «امروزه همه مطالب کتابهای قدیم در خور زندگانی و سودمند نیست از این رویداد سخنان والد و گفتههای سودمند این بزرگان را برگزید و براساس آنها داستانها و نکتههای شعرهای امروزین ساخت. مثلاً: شک نیست که مولوی مردی بزرگوار بوده و یکی از نوادر جهان نیز به شمارش آمدهاند، ولی روزگار او با روزگار ما بسیار فرق کرده و مثلاً باید بپذیریم که حدیث اسکندر مقداری افسانه گشته و کهنه هم شده است... همچنین لازم نیست جوانان ما مو به مو اشعار فردوسی و سنایی و نظامی و سعدی و حافظ را خوانده و فهمیده باشند. زیرا این کار مشکل است و دلیلش هم این است که نخواندهاند و نمیخوانند، نه تنها جوانان و مردمان عادی نمیخوانند حتی برخی از استادان نیز نخواندهاند و باطناً خواندن آنها را لازم نمیدانند.
همین که جوانی بهترین داستانها و زیباترین شعرهای داستانسرایان و شاعران گذشته ما را بخواند و معنی آنها را فرا گیرد، ارتباط خود را با گذشته حفظ کرده و مرده ریگ پدران را پاس داشته است و اکنون وظیفه خود اوست که بر پایه آن میراثها سخنان دلپذیر بگوید و شعرهای نو بسراید و جهانی تازه و پرشور تجسم کند. تا آنان نیز مانند فردوسی و مولوی شکسپیر و بتهوون، مردانی باشند نه برای یک دوره، بلکه برای صد دورهها.»
کتاب «خواندنیهای ادب فارسی» را حلبی در شهریور سال 1358 چاپ کرد و با این که گردآورنده هیچ امید روایی آن را نمیداشت، تقریباً زود فروخته شد و حتی در مواقعی «بازار سیاه» هم پیدا کرد. همین روایی و استقبال هم مؤلف و ناشر را برآن داشت که کتاب را به صورت بهتر و کمنقصتری منتشر سازند و از جمله فهرستهایی از لغات، تعبیرات، اعلام، موضوعات و جز اینها بر آن بیفزاید تا کار مراجعه بدان، برای خوانندگان گرامی آسانتر شود. ولی در همین ایام است که علیاصغر حلبی گرفتار مشکلات به قول خودش «دیوانی» میشود و از این کار دور میافتد و هم ناشر به سراغ کار دیگری میرود. بااین همه چاپ دوم و سوم این کتاب نیز به دلیل استقبال گسترده از آن مجدداً فراهم میشود و هنوز هم این کتاب نایاب است.
کتاب مذکور را حلبی زمانی که بر موضوع دیگری از فرهنگ و ادب اسلامی – ایرانی «کار میکرده» مینویسد و البته «با شک و اکراه» درباره شک و اکراهش میگوید: «شک و اکراه من از آن جا بود که گرچه طنز، شوخطبعی، مزاح و هزل عموماً مردم دنیا و از آن جمله در میان مردم کشورهای اسلامی رایج است و ادبیات آنان نیز پر از این نوع سخنپردازیهاست، با این همه در ایران عقیده نیرومندی در مخالفت با این نوع ویژه از ادبیات و فرهنگ وجود دارد، تا بدانجا که برخی دانسته یا نادانسته آن را مخالف دین و اخلاق وضعی و مرسوم قلمداد میکنند.» نکته جالب درباره این کتاب این است که علیاصغر حلبی این کتاب را در سال 1357 در شهر ادینبورگ اسکاتلند به پایان رسانده است و نه در ایران!
علیاصغر حلبی ید طولایی هم در فلسفه دارد و ترجمه و تصحیح نسخ عربی و فارسی و این نوشته به دلیل حجم کم در نظر گرفته شدهاش توان بیان ویژگیهای دیگر این شوریده ژرفاندیش را ندارد. در یک کلام میتوان درباره حلبی گفت: این درست که او نه عارف است و نه صوفی و... اما او به معنای واقعی کلمه هم ادیب است و هم فیلسوف و پژوهشگری توانا و توانمند که کمتر دربارهاش گفته و نوشتهاند و بیش از خودش آثارش مورد توجه قرار گرفته و همین نکته باریکتر از مو نشان ژرفای وجود گوهری مثل اوست.