حمید معماری
نقد هنری تا به حال خود را در دنیای صور و اشکال گرفتار کرده است مبناهای نقد هنری بایسته است که در فضای اصلی پیدایش جنبشهای هنری و فکری یعنی زمینههای اجتماعی به دنبال علل واقعی تکامل اندیشهها بگردد.
در واقع ذهن شناسا تا زمانی که در درون خود به آزادی تبدیل نگردد به انرژی عملی تبدیل نمیشود و نیز اگر نقد مانند تمام صور زندگی، خود را از جبر محدودیتهای دادههای از پیش تعیین شده و نگاه از بالا به پدیدارها رها نکند آنچنان انرژی و پتانسیلی که بتواند رهگشای افکار باشد را پیشروی قرار نخواهد داد.
یعنی اگر بخواهیم از حیطه جبر مسائل از پیش گفته شده رهایی یابیم باید آنرا شناسائی کنیم و چنین محدودهای اختیاری است که به آن نام آزادی دادهاند سیر مکتبهای هنری، سیاسی، اجتماعی... را نمیتوان بدرستی دریافت مگر اینکه آنرا در بستر فرماسیون اقتصادی و اجتماعی آن بشناسیم تمامی شکلها و صور هنری و ادبی در زادگاه جامعه معنی مییابند. مقدرات تاریخی پیدایش باهاوس نیز از این منظر قابل شناسائی است.
"کالج باهاوس که در آلمان بعد از جنگ جهانی اول به وجود آمد خاستگاه اصلی مدرنیسم در معماری و موجد طراحی محصولات با دیدگاهی زیبائی شناسانه است. این نوشتار سعی در تحلیل مکاتب هنری که در پیدایش باهاوس موثر بودهاند و نیز زمینههای اجتماعی آن دارد"
تحولات قرن نوزدهم و دهههای اولیه قرن بیستم تحولاتی بس شگرف بودند. اکتشاف تاریخی سرمایهداری شکلگیری طبقات اجتماعی در مناسبات اجتماعی و سیاسی حول تولید کالاهائی را به وجود آورده بود که جامعه مدنی خود حاصل این شکلگیری است. مناسبات سیاسی یعنی پارلمانتاریسم، لیبرال دمکراسی و تفکیک قوا از طرفی و درگیری طبقات اجتماعی برای حداقل استانداردهای زندگی وحدت و انفکاک جامعه به شکل دیالکتیکی را نشان میدادند. ظهور جنبشهای کارگری و نهضتهای دیگر منجر به بسیج قشرها و طبقات اجتماعی گردید (احزاب سیاسی) که این خود از دگرگونیها و دینامیسم پیچیده طبقات و گروههای اجتماعی به همراه شئون و قشرهای آن حکایت دارد.
علاوه بر این دستاوردهای انقلاب صنعتی خود را به شکل واقعی نشان میدادند به طوریکه:
"محتملا میتوان "قصر بلورین" "Crystal Place" که به سال 1851 برای نمایشگاه جهانی لندن ساخته شد نقطه آغازی برای معماری مدرن دانست." (1) اما این نمایشگاه نه تنها استفاده از مصالح ساختمانی جدید (آهن و شیشه) را نوید میداد بلکه از لحاظ ذهنی ایدههای معماری نوین و نیز جنبههایی از راسیونالیسم علمی همچون استفاده از دستاوردهای تکنولوژی برای زیست بهتر را در بطن خود داشت از منظری دیگر این نمایشگاه ترکیب بازار جهانی سرمایهداری در فاز رقابت آزاد در تولید کالائی را نشان میداد.
اما راسیونالیسم (عقلگرائی) یعنی تمامی اصول خرد در کاربست نظریه معمارانه بدین نتیجه منجر شد که: "اگر چنانچه قرار باشد معماری بر پایه قوانین علمی استوار گردد، مغایر با اعتقاد عمومی تمامی گوتیک گرایان، کلاسیکگرایان و التقاطگرایان که معماری را یک ساختار تزئین یافته یا اصولا تزئینی تلقی میکردند بایستی بر پایه و اصول منطقی استوار شود و لذا معماری ضرورتا نیاز به قضاوتهای منطقی (راسیونال) دارد" (2) و بوجود آمدن همین اصول باعث "تلفیق معماری مدرن با علوم مدرن و صنعت گردید.) (3)
با توجه به همین اصول بود که نهضتهای پیشرو دیگری نیز پا به عرصه وجود گذاردند.
نهضت ورکبوند (Werkbund) از مکاتبی بود که بعدها در پیدایش "باهاوس" تاثیر گذارد. این مکتب از زمانی که "هرمان موتسیوس" کارمند دولت پروس که در سال 1896 برای مطالعه معماری و طراحی صنعتی انگلیسها به این کشور اعزام شد، کلمه "فن و هنر معمارانه" را در تعریف "Deaschewer werkbund" به کار بود او اعلام داشت که فرم گذشته از هر تعریفی که بر آن صادق باشد عنصری معمارانه است.(4)
به نظر او اصولیترین و مهمترین شرط ایجاد بهبود و توسعه در تمامی تولیدات صنعتی، سازمان یا ایجاد یک فرهنگ معمارانهترین است."
شخص فوقالذکر پیشگام استانداردسازی طرحهای صنعتی بود، در این نهضت "از آغاز شخصیتهایی مانند هانری وان ده ولده، پیتر به رنس، والترگروپیوس ومیس ون در وهه شرکت داشتند... هدف ورکبوند اعتلای کیفیت فرآوردههای صنعتی بود، که نه تنها از طریق به کارگیری مواد اصلی و کار بیعیب و نقص فراهم میآمد بلکه با "زاخلیشکایت" "Sachlichkeit" به معنای توجه به اساس) غنی میشد."(5) و بر همین قیاس بود که این نهضت اقدام برجسته خود را در برپایی نخستین نمایشگاه تولیدات صنعتی در سال 1914 در شهر کلن آلمان را انجام داد.
مکتب دیگری که در بلژیک پای گرفت (با توجه به اینکه این کشور از نخستین کشورهای اروپایی بود که بعد از انگلستان در آن شکوفایی صنعتی ظاهر گردید) هنر نو یا "Artnevo" خوانده میشد "هانری وان ده ولده" قهرمان این نهضت همراه با "ویکتوراورتا" کوشیدند با طرحهای خود بیآنکه رام کردن صنعت را در زمانهای دور جستجو کنند. راههای تازهای برای طرحهای معماری و طرحهای لوازم و اثاثیه بیابند.
و این جنبه از نوگرائی و مدرنیسم درست برعکس فناتیسم و رجعت به گذشته قرون وسطائی بود که توسط جان راسکین و ویلیام موریس (نهضت هنر و پیشه) موعظه میشد.
ساختارگرائی و کارکردگرائی که در پس از مدرنیسم چنان بود خود ناشی از نگرشهائی در زمینه مسائل اجتماعی و فلسفی دوران بود.
"امیل دورکیم" جامعهشناس فرانسوی و بنیانگذار جامعهشناسی کارکردگرائی عینی به شناخت جامعهشناسی کارکردگرائی عینی به شناخت جامعه به مثابه یک کلیت که متمایز از اجزای خویش است اصرار میورزید و آن را مانند یک ساخت و نیز ارگانیسم زنده مورد تجزیه و تحلیل قرار میداد وی معتقد به کارکردها نهان و پیدا و کارکردهای خوب و بد هر جزء نظام اجتماعی بود.
این نظریات بعدا در مکتب جامعهشناسی کارکردگرا به اصولی ثابت تبدیل گردیدند. که خود ناشی از تحولات جامعه بورژوازی و ظهور پدیدههائی که به عنوان آسیب اجتماعی شناخته میشوند بود.
این "لیبرالیسم مدرنیسم اجازه میداد که هر ایده خوب جذب معماری مدرن شود"... این طرز فکر و شیوه کار پیشرفتهترین ایدهها را تشویق میکرد و به ویژه در تفکیک ساختمان و سازه در پی به کارگیری آخرین سیستمهای اکتشافی مهندسان بود (6) شاید به خاطر آورده شود که سهم مکتبهای تجسمی و نقاشی در این خصوص کمرنگ بوده است در صورتی که چنین نیست "پل سزان" نقاش امپرسیونیست اعلام کرد که باید همه مشهودات را با واسطه حجمهای هندسی منتظم چون استوانه، کره، مخروط به تصویر درآورد." ... و همین شیوه بود که کوبیسم را با اجرای پرده "دوشیزگان آونیون" توسط پیکاسو پایهگذاری کرد."(7) پیکاسو معتقد بود که سزان "استاد همه ما" (نقاشان کوبیست) است.
پیامد کوبیسم به معنای نفی نقطه دید ثابت در مشاهده فرمها و اشکال و تجسم و تصویر آنهاست. شکستن احجام، فرمها و فضاها و ترکیب درباره آنها را "برونوزوی" معمار معروف به عنوان یکی از اصول هفتگانه معماری و طراحی مدرن قلمداد میکرد.
سروش و پیام کوبیسم در مجسمهسازی نیز مخاطبانی یافت به طوریکه در تندیسگرائی حجمگرا کسانی مانند "ریمون دوشان ویلون" هر شکل به اجزای سازندهاش را اصل پیکرهسازی خود قرار داد. به خصوص در تندیس "اسب بزرگ" مشاهده میشود که اجزا یا عناصر به وجود آورنده جانور و ماشین با توازنی یکسان بر هم انطباق و با هم تلفیق یافتهاند"(8) و همینطور در پایان دوره حجمسازی نابگرائی یا بوریسم بوجود آمد. "اوزانفان" و "لوکوبوزیه" با این هدف که هنر را بر پایههای دقت ریاضی و پیوستگی کامل اجزا مبتنی سازند، ... ضابطه بنیادی این مکتب را چنین اعلام داشتند: "هر نقاشی یک معادله ریاضی است و هر قدر در میان اجزای آن معادله رابطه درستتری برقرار باشد ضریب زیبایی آن نقاشی افزایش مییابد."(9)
و بخاطر اصول این مکتب بود که "اوزانفان" ماشین را به عنوان نمود کامل آرمان هنری آن مکتب معرفی کرد... آنان در آثار خود که عموما نقش اشیا بود رابطههای متعادل و به هم پیوسته را در میان اشکال برقرار میساختند و رنگها را به شکل تخت بر سطوح میگسترانیدند با این هدف که مفاهیمی چون "کلیت"، "ایستائی"، "توازنی هندسی" یا مقدار ثابت ریاضی را به نقش درآوردند"(10)
ستایش از ماشین، عصر نو و طبقه بورژوا باعث پیدایش نهضت فتوریسم گردید.
شاعر ایتالیایی "فیلیپو توماس مارینتی" که در سوربن درس خوانده بود مانیفست این نهضت را به زبان فرانسه در روزنامه فیگارو به سال 1909 منتشر کرد.
فتوریستها دینامیسم سرعت و تاثیر زمان در حجم و فضا را تبلیغ میکردند و به شکلی دگماتیستی و ابزارگونه پدیدههای صنعتی و نیز هر نوع ماشین را بهترین نوع زیبائی میانگاشتند.
"پدیدههای علم و صنعت، از آهن و شیشه و سیمان و بتن گرفته تا کارخانههای برق و به ویژه لوکوموتیو و اتومبیل انگیزه تحرک فتوریستها بود"(11) انکار تمامی روشهای زیباشناسی پیشین و ستایش از عصر صنعتی و طبقه بورژوا باعث گردید که بیشتر فتوریستها در جنگ جهانی اول شرکت کنند ولی تاثیر فتوریسم به مثابه تاکید بر پویائی در مقابل ایستائی و قائل شدن به عدم صحت و دقت در پرسپکتیو تاثیر قابل ملاحظهای بر اندیشههای بعدی داشت.
اکسپرسیونیسم که والایش هیجانات درونی هنرمند بود و با آثار "ونسان ون گوگ" نقاش هلندی بوجود آمد "در 1911 برای متمایز ساختن گروه بزرگی از نقاشان به کار رفت که در دهه اول سده بیستم مبنای کار خود را بر بازنمایی حالات تند عاطفی، عصیانگری علیه نظامات ستمگرانه حکومتها، مقررات غیرانسانی کارخانهها و عفونت زندگی شهرها و اجتماعات نهاده بودند."(12)
اما مطلب به همین جا خاتمه نمییابد در سال 1913 شیوهای منشعب از اکسپرسیونیسم به رهبری "کاندینسکی"، "پل کله" و "فرانس مارک" در آلمان بوجود آمد که تحت عنوان (Der Blaue Reiter) یا "سوار آبی" شناخته میشود. در سال 1917 گروهی از هنرمندان مکتب "دستیل" (Destijl) یا شیوه را بنیان گذاشتند. نقاش هلندی "تئو وان دوسبرگ" بنیانگذار گروه بود "پیت موندریان" نیز از نقاشان عضو گروه بود در آثار او "ترکیب فقط با نظام آوردن گروهی مربع و مستطیل صورت میگیرد. اندازه این مربعها و مستلطیها و نیز رنگ توازن ترکیب را بوجود میآورد"(13) موندریان شیوه کار خویش را "نئوپلاستیسم" مینامید و مقصود آن "تحویل تمام هنرهای بصری (معماری نقاشی و مجمسمهسازی) به اصلیترین عامل تشکیلدهنده آنها – مربع و مستطیل – و به رنگهای اصلی قرمز، آبی و زرد بود."(14)
بر همین منوال "وان دوسبرگ" نیز از "المانتاریسم" سخن میگفت و از نقش عوامل اصلی در طرح و حذف زواید سخن میراند.
اما اثر دستیل بر روی معماری و مبلمان با آثار "گریت ریتولد" بهتر شناخته شد. وی در اثر مشهور خود "صندلی قرمز آبی و زرد" که در سال 1918 ساخته شد تمامی بینش دستیل مبنی بر حذف زواید و اتکا به باورهای هندسی و تقلیل اثر به مربع و مستطیلها را در حجم سه بعدی به شکل مکعب مستطیل درآورد. ولی بینش فضائی او در طراحی خانه "شرودر" در اوترخت هلند مشاهده میشود. این خانه "نقطه اوج معماری دستیل و یکی از نخستین نمونههای معماری مدرن است در این خانه سطوح افقی و عمودی و میلههای آهنی در مانند ورقهای بازی با یکدیگر ترکیب شدهاند و بار دیگر همان کمپوزیسیون تجریدی نئوپلاستیم به چشم میآید (15) همگام با این مکتب، نهضت دیگری شروع به رشد کرد: کنتروکتیویسم یا سازندگی توسط مالویچ نقاش روسی بوجود آمد اما این مکتب که با انقلاب اکتبر بنیاد گذارده شد (1920) به اعتقاد نگارنده بیشترین سهم را در پیدایش باهاوس (چه از لحاظ تفکر و چه از نظر ماهیت) داشت. کنتروکتیویسم در خوشبختی و دید مثبت به علم دستاوردهای آن خلاصه میشد.
این حوزه فکری و هنری، هنر را ناشی از الهام درونی و ضمیر ناخودآگاه نمیدانست و نیز تقلید صرف از طبیعت را به خاطر اینکه در آن هیچ نوع سازندگی (عدم و حضور بینش آگاه، عقل گرا و تاریخی در ساخت جهان) وجود نداشت مورد تأیید قرار نمیداد.
در سال 1918 "مایاکوفسکی" شاعر روسی گرایش اصلی این نهضت را در یک سخنرانی این چنین تشریح کرد: "ما به مقبره و بارگاه هنر مرده که در آن آثار وفات یافته زیارت و پرسش شود نیازی نداریم بلکه به کارخانه زنده جان آدمی در هر کجا که باشد در خیابان در ترن، در اتوبوس در کارخانهها و کارگاهها و کارخانههای کارگران نیازمندیم".
در واقع کنستروکتیویستها از لحاظ هنری بیش از آنکه شیئی را بر روی دو بعد نقاشی کنند آن را به شکل سه بعدی میساختند ایجاد جریان کار سازماندهی شده برای کشور و نیز ساخت خانه و کارخانه برای کارگران با توجه زمینههای ایدئولوژیک حزب بیشترین تأثیر را در شکل گیری این مکتب داشت. کنستروکتیویستم بعدها به دو شاخه شوروی و اروپائی تقسیم گردید.
تمامی نهضتهائی که ذکر آنان رفت در پیدایش باهاوس موثر بودند. انسجام این نظریه که هنر به عنوان بیان احساسات میتواند در خدمت اندیشههای عملی و مهمترین جلوه بروز آن صنعت قرار گیرد به اندیشههای این مکتب مربوط است. از لحاظ بعد اجتماعی، عقیدتی نیز "باهاوس" با مکاتب پیش از خود دارای اختلافی اساسی بود بیانیه نهضت در سال 1919 اعلام میکرد:
"معماران، نقاشان و پیکرتراشان باید سجیعه ترکیبی واحد ساختمانی را از نو شناسایی کنند، و تنها در آن صورت میتوان به ماهیت فنی معماری رسمی که اکنون جنبه هنری تفننی یافته است پی برد... بیایید با هم به این معنی توجه کنیم و ساختمانی برای آینده به وجود آوریم که شامل هر سه هنر معماری، نقاشی و پیکرتراشی باشد تا روزی با دستهای یک میلیون کارگر بنایی بر آسمان افراشته شود که نمودگار بلورین ایمانی نوین را در برابر دیدگانمان قرار دهد "در واقع شیئی فی نفسه که "امانوئل کانت" فیلسوف آلمانی از آن سخن میگفت و در هالهای از رمز و راز گوتیک، و نئوکلاسیم فرو رفته بود با "باهاوس" تبدیل به اشیا برای ما شد به تعبیر هگلی، ایده مطلق یا روح پس از بیگانگی با خویشتن در قالب جامعه و طبیعت نمود مییابد و پس از سیر دیالکتیکی خویش در بستر تاریخ و با جامعه و تاریخ وحدت پیدا میکند.
باهاوس به اعتقاد نگارنده تجلی همان ایده مطلق است آوردگاه تمامی مکاتب هنری پیش از خویش بر بستر فرهنگی تازه که مناسبات اجتماعی نوینی را خبر میداد. باهاوس را مبتکر و خالق طراحی صنعتی یعنی تکنیک و هنری که در خدمت خلق کالاها و اشیا به توجه به پدیدههای زیبائیشناسی، تولید، ارگونومی... و غیره است میشناسند. اما در جامعه سوداگر کالاها و تولیدات برای رفع نیازهای انسانی تولید نمیشود بلکه نه تنها کالاها بلکه جان آدمی نیز برای سود تولید و مبادله میگردد.
بر همین بستر است که ادبیات نوینی در خصوص از بیگانگی انسان از دستاوردهای خویش، "فتیشیزم" یا بت وارگی کالا پدید میآید.
در واقع باهاوس بنیانگذار طراحی صنعتی نبود. رکود اقتصادی 1927 در آمریکا و از بین رفتن تولید کوچک و ادغام آن در شرکتهای بزرگ و اصل رقابت اقتصادی و داروینیسم اجتماعی بود که باعث شد" ... که نسل جدیدی از طراحان صنعتی پدیدار شود. آنان سوابق گوناگون داشتند و روشها و دستاوردهایشان بسیار متنوع بود. اما در نتیجه کار آنها، به ضرورت وجود بخش تخصصی طراحی در فعالیتهای صنعتی و تجاری پی بردند و آن را برای فروش و تولید انبوه لازم دانستند".(16)
پس با توجه به تولید کالاها و فروش آنها برای سود بیشتر که خواستگاه طراحی صنعتی است و با توجه به اینکه بینشهای باهاوس دیگر وجود ندارد خواستگاه طراحی صنعتی خواستگاهی است مرده. اما زمینههای اجتماعی باهاوس برمیگردد به پایان جنگ جهانی اول. در آن دوران امپریالیسم آلمان در جنگ شکست خورده بود.
تمامی طبقات اجتماعی آلمان دچار رکود و خمودگی بودند. سطح تولیدات کالاها و خدمات به صفر رسیده بود کم کم با شروع بازسازی و قرارداد ورسای راه برای بروز و ظهور جنبشهای سیاسی آماده شد. رشد جنبشهای کارگری که وارث فلسفه آلمان بود و سپس انشعابی که در آن بواسطه پیروزی انقلاب اکتبر پدید آمد و منجر به تشکیل اتحادیه اسپارتاکیست شد" به رهبری رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنخت" بیشترین تأثیر را در شکلگیری نهضتها و مکتب خصوصا باهاوس داشت.
بعد از سرکوب جنبش فوقالذکر بود که "میس ون دروهه" بنای یادبود آن نهضت را خلق کرد.
در واقع میتوانیم بگوئیم که نه جمهوری وایمار و نازیستها نتوانستند باهاوس را تحمل کنند چون باهاوس بر نگرشهای سوسیالیستی و سوسیال دموکراسی آلمان مبتنی بود. "والتر گروپیوس" موسس باهاوس اعلام میکرد که در "حرکت به سمت هر نوعی از طراحی، خواه صندلی باشد خواه یک ساختمان یا یک شهر، بایستی نه تنها ارتباطات فضایی مدنظر قرار گیرد بلکه روابط اجتماعی نیز باید مورد توجه واقع شود".
همگام با تاریخ، مدرسه باهاوس در سال 1919 از ترکیب دانشکدههای "هنرهای زیبای ساکسن" و مدرسه هنرهای کاربردی ساکسن توسط هانری وان ده ولده بوجود آمد سپس بعد از او، گریپوس عهدهدار ریاست باهاوس شد.
باهاوس در واقع کالج هنری برای توسعه هنر و نیز طرح محصولات تولیدی و صنعتی بود، گرویپوس وظیفه خود را طراحی محصولات صنعتی میدانست و کالج هنری را نه تنها محل آموزش بلکه کار و تولید میدانست. نسل جوانی که در باهاوس آموزش میدید بر عنصر تجدد و مدرنیسم در خدمت انسان پافشاری میکرد و این در تقابل با دیدگاههای سنتگرای مدرسهای همچون بوزار فرانسه بود. (چه در دیدگاهها و چه در روش). در بیانیه باهاوس نیز آمده بود که "به اعتقاد باهاوس ماشین وسیلهای مدرن برای طراح است و این مدرسه میکوشد خود را با ماشین هماهنگ سازد".
هدف گروپیوس بر تربیت صنعتگر – معمار قرار داشت و وی بر عمل و پراکسیس انسانی در فرایند تولید انگشت میگذاشت. هدف صرفا طراحی و تئوری نبود بلکه عمل و فرایند تولید مدنظر بود. بایستی ثمرات ماشینیزم و هنر برای مصرف انبوه مردم در نظر گرفته میشد. اینکه عنصر آگاه بایستی در تولید اجتماعی ایفای نقش کند به اندیشههای دکارتی، عقلگرائی و اصحاب عصر خرد برمیگردد که فاعل انسانی هر چیزی را به عنوان وجود و شیئی قابل شناسائی میشناسد و بر شناخت مقولات و مفاهیم اصرار میورزد.
در هیات صنعتی و هنری نیز استفاده از ماشین، استفاده از اشکال ساده و احجام اولیه و تولید انبوه و ارزان اشیاء و کالاها و مصرف آن در واقع لایههای طبقات سوداگر، اشراف و یونکرهای پروس را مدنظر نداشت. بلکه میتوانست در خدمت اقشار و طبقات متوسط پائین و افزارندان صنعتی باشد. این خود دلیل دیگری است که اندیشههای باهاوس در مکاتب بعد از خود خصوصا در نیوباهاوس و مکاتب طراحی صنعتی نتوانست به حیات ادامه دهد.
با توجه به مطالب فوقالذکر باهاوس در اولین گام مواجه با خشم طبقات اجتماعی که خارج از عقلانیت مدرنیسم باقی مانده بودند یعنی خرده بورژوازی، کاسبکاران، پیشهوران و یونکرها گردید.
نامه اعتراضآمیز کسانی مانند "به رسن"، "موتسیوس" و "آلبرت انیشتین" به حکومت وایمار چاره کار نگردید و در سال 1925 این کالج به شهر دساو منتقل شد.
با کنارهگیری گروپیوس در سال 1928 ریاست باهاوس به "هانسن ماییر" داده شد. وی دارای گرایشات استالینیستی بود و تاثیر کارهایش باعث اغتشاش و ناآرامی باهاوس شد. در سال 1930 با کنارهگیری وی "میس ون درروهه" ریاست باهاوس را عهدهدار شد و اوضاع باهاوس تا حد زیادی به روال سابق بازگشت اما با روی کار آمدن نازیسم در آلمان تمامی امکانات و ساختمان کالج به زور تصاحب گردید و باهاوس در برلین در یک کارخانه متروک مأوا گرفت با این حال کار و تحصیل همچنان در باهاوس رونق داشت تا آنکه نازیسم در سال 1933 با یورش به ساختمان کالج آن را برای همیشه تعطیل کرد.
تأثیر باهاوس بیشتر بر عمل بود تا تئوری به طوری که ساختار دروس و دورههای آن بر کارآموزی در کارگاههائی چون نجاری، فلزکاری، حجاری، سرامیک، نقاشی، مجسمهسازی، گرافیک و... قرار داشت.
دورههای پیش درس یا "فورکوس" که توسط نقاش سوئیسی "یوهان ایتن" (که دارای عقاید بودیستی و مزدائی بود) بنیاد گذاشته بود بر شناخت اصول هنر، ترسیم، رنگ و تأثیر روانی آنها پای میفشرد خود وی این مرحله را چنین توضیح میدهد:
"مراد از این درس، (دوره فورکوس) آزاد کردن نیروی خلاقه دانشجو است و اینکه بتواند مواد و مصالح طبیعت را درک کند و نیز آشنا ساختن کارآموز با اصولی است که در بن تمام فعالیتهای خلاقه در هنرهای بصری وجود دارد".(17)
با این حال عملگرائی و اندیشههای باهاوس موجد معماری نوین و نیز دید انسانی در معماری توسط افرادی همچون "لوکور بوزیه"، "فرانک لوید رایت" و... شد.
آنچه که در دهه 60 قرن گذشته در ادبیات فلسفی و اجتماعی به عنوان الیناسیون یا بیگانگی از کار و دستاوردهای خویش دوباره مورد مطالعه قرار گرفت، باهاوس با کار عملی و پراکسیس تاریخی خود بر رد بیگانگی از جهان و خویشتن، به دنیا برای همیشه نشان داد.