مفاهیم و کاربردهای بنیادگرایی
بنیادگرایی دینی در معانی مختلف به کار رفته است. حداقل چهار کاربرد مختلف را برای آن میتوان شناسایی کرد. برای این معانی نمیتوان وجه اشتراک خاصی را پیشنهاد نمود، هر چند برخی از این کاربردها عام هستند و برخی دیگر را شامل میشوند، اما با این وجود نمیتواند جامع همه کاربردهای این واژه باشید تنها ویژگی مشترک کلان تمامی این کاربردها را میتوان تقابل آنها با مدرنیسم غربی دانست.
چه در کاربرد اصلی این واژه در مسیحیت پروتستان آمریکایی و چه در دیگر کاربردهای آن در دیگر مکاتب و ادیان، ردّ و تقابل با آموزهها و اصول مدرنیسم غربی وجود دارد. بر این اساس بنیادگرایی در تقابل با مدرنیسم غربی شکل گرفته است و چنانکه گذشت، غرب از طریق غیریتسازی برای خود و نفی آن بنیادگرایی دینی را در تقابل با خود تعریف کرده است و بر اساس چنین شاخصی آن را با تعمیم از نمونه نخست آن به تمامی نگرشهای دینی که در تقابل با غرب مدرن میباشند، اطلاق کرده است.
نخستین کاربرد این واژه در مسیحیت پروتستان آمریکایی میباشد. هر چند فرقه مسیحیت انجیلی (Evangelicalism) خود ریشه در پروتستانتیسم اروپایی سدههای پیشین دارد، اما در دهه دوم قرن بیستم است که به یک جریان سیاسی و دینی در برابر اصول و آموزههای مدرنیسم تبدیل گردید. بر این اساس بنیادگرایی دینی یکی از گونههای فرعی این فرقه دینی میباشد. مهم ترین آموزههای بنیادگرایان دینی مسیحی در آمریکا عبارت بود از: (3)
1. متن و الفاظ کتاب مقدس به همان صورت که خداوند فرستاده است، میباشد. بدیهی است، این اعتقاد بر خلاف اذعان و اعتقاد عموم مسیحیان میباشد که متن کتاب مقدس را، به رغم اعتقاد به حجیت و اعتبار آن، عینا تعابیر و الفاظ آسمانی نمیدانند و معتقدند متن به سخنان حضرت مسیح(ع) و اقدامات وی و داستان رسولان اختصاص دارد؛(4)
2. مبارزه آشتیناپذیر با الهیات مدرن و هر گونه اقدام برای سکولاریزه کردن جامعه مسیحی.
3. زندگی تحول یافته معنوی با شاخصه رفتار اخلاقی و تعهد شخصی مثل قرائت کتاب مقدس و نیایش و تعصب به مسیحیت و مأموریتهای دینی.
برخی از ویژگیهای فوق مثل ویژگی نخست، با سنت اسلامی کاملاً نامانوس است. چنانکه خود متفکران غربی نیز اذعان داشتهاند، (5) از این حیث تمامی مسلمانان بنیادگرا محسوب میشوند. چون در اسلام اعتقاد بر آن است که متن کتاب مقدس از طریق وی نازل شده است و هیچ تغییری در متن و عبارات قرآن کریم ایجاد نشده است.
دومین کاربرد بنیادگرایی دینی در مورد اسلامگرایان معاصر میباشد. در این کاربرد کل جریان اسلامگرایی در برابر جریان غربگرایی بنیادگرا خوانده میشود. در دو سده اخیر در جهان اسلام در مواجهه با دو چالش جدی این دوران، یعنی انحطاط و عقبماندگی داخلی و تهاجم غربی، چند جریان کلی شکل گرفته است. جریان نخست با رویگردانی از گذشته اسلامی با مشاهده پیشرفتهای مادی و تمدنی غرب راه چاره را در پیروی از غرب مییافت.
این جریان خود به دو دسته غربگرا و غربزده تقسیم میشود. غربزدگان صرفاً به ظواهر تمدنی غرب دل میبستند و از درک تحولات درونی آن کاملاً غفلت میکردند. اما، غربگرایان به شیوهای متفاوت مبنای فکری و تمدنی غرب را مدنظر قرار میدادند. شاخصه کلی این جریان با هر دو شاخه آن ردّ گذشته و اعتقاد به ضرورت پیروی از روش و شیوه غرب بود. همچنین از نظر این جریان گذشته و سنت ما هیچ نکته روشنی نداشته و ضروری بود تا در فرآیند نوسازی مورد تجدیدنظر قرار گیرد.
جریان سیاسی و فکری دوم جریان بازگشت به سنّت ماقبل اسلامی و قومی ـ ملی میباشد. این جریان نیز راهحل را فاصلهگیری از گذشته اسلامی میداند و حتی در مواردی تجربههای تلخ گذشته را معلول حاکمیت اسلام میداند. نمایندگان این جریان به احیای سنتهای ماقبل اسلامی در جهان اسلام میپرداختند. دو نمونه بارز آن را در ایران و مصر میتوان مشاهده کرد. به دلیل وجود تمدنهای بزرگ قبل از اسلام در این دو منطقه آنان در صدد احیای میراث بومی کهن بودند.
این جریان با امواج ملی گرایی که محصول دوران مدرن بود، خود را همراه ساخته و در قالب جدید ملی گرایی سنتی بروز نمود. پان عربیسم ناصری در مصر و احیای جشنهای 2500 ساله در ایران توسط پهلوی نمونههای بارز صورتهای دولتی این جریان میباشند.
در این نگاه جریان سوم همان جریان اسلام گرایی میباشد که برخی آن را با برچسب بنیادگرایی دینی بیان میکنند این جریان در صدد احیای اسلام بوده است و به این جهت جریان احیای دینی با رد عرب و آموزههای مدرن آن بر سنت و گذشته اسلامی تأکید میکند. این جریان خود بر اساس جریانات فکری درونی جهان اسلام به دو دسته تقسیم میشود. دسته نخست به جریان عقل گریز دوره اسلامی که عمدتاً در اهل حدیث، حنبلی گری و اشعری گری ریشه دارد، تعلق داشته و بر این اساس هر گونه امر جدید را نفی میکند.
مهمترین نماینده این جریان را میتوان محمدبن عبد الوهاب و جنبش وهابی گری دانست. دسته دوم که به جریان عقل گرای دوره اسلامی، یعنی جریان عدلیه و فلاسفه، تعلق داشت، در مواجهه با پدیدههای جدید به برخورد گزینشی دست میزد و با تطبیق برخی از این دست آوردها با اصول تفکر اسلامی دست به گزینش آنها میزده است. مهم ترین نمایندگان این جریان را میتوان سید جمال الدین اسدآبادی نائینی و در نهایت امام خمینی(ره) دانست.
چنین کاربردی از بنیادگرایی عمدتاً در نگاه غربی که اسلام گرایان موجود نهفته است. تعارض عمده این جریان با مدرنیسم غربی در محوریت دادن به دین و آموزههای دینی است. بر این اساس از نظر غرب هر جریانی که از بازگشت دین به عرصه سیاسی سخن بگوید، بنیادگرا محسوب میشود به عنوان نمونه، هر ایرد کمجیان (6) در ماطلعه خود درباره جنبشهای معاصر اسلامی از این برچسب استفاه کرده است. در مطالعه وی کل جریان اسلام گرایی معاصر بنیادگراست. چنین کاربردی از بنیادگرایی در مورد جریان اسلام گرایی در غرب رایج است. (7)
کاربرد سوم بنیادگرایی اطلاق آن بر جریان عقل گریز و متصلب اسلام گرایی میباشد. از این منظر جریان اسلام گرایی به دو شاخه بنیادگرا و رادیکال تقسیم میشود. از این حیث مصداق بارز جریان بنیادگرایی در عصر حاضر همان جریان وهابیت است که با الهام از جریان حنبلی و آموزههای ابن تیمیه در دو سده اخیر در جهان اسلام ظهور کرده است و بسیاری از جریانات سیاسی ـ فکری جهان اسلام را تحت تأثیر قرار داده است. در چنین اطلاقی بنیادگرایی با عقل گریزی و رد مطلق هر امر جدید و در نتیجه رد کل آموزههای دنیای مدرن شناسایی میشود ظهور مرموز جریاناتی مثل طالبان و القاعده در دو دهه اخیر که توسط غرب به عنوان چهره کلی اسلام ارائه شده است.
چنین چهره ای را از اسلام سیاسی و اسلام گرایان برجسته کرده است. حتی میتوان گفت تحت تأثیر چنین اتقائاتی است که شناخت غرب از اسلام گرایان به رغم اطلاق آن بر تمامی جریانات اسلامی عمدتاً معطوف به این جریان میباشد. سید احمد موثقی در تحلیل و طبقه بندی جنبشهای اسلامی بنیادگرایی را در برابر رادیکالیسم اسلامی به کار برده است (8) جریان رادیکالیسم از نظر وی جریان عقل گرا را در بر میگیرد که مهم ترین نماینده آن در دوره معاصر سید جمال الدین اسدآبادی میباشد.
البته چنین کاربردی در دیگر متون رایج نیست و حتی اطلاق عبارت رادیکالیسم بر جریان عقل گرای اسلامی که در برخورد با پدیدههای دنیای جدید بر اساس منطق و عقلانیت برخورد میکند، خود حاکی از سیطره نگرش غربی بر این میباشد که در صدد دین زدایی از عرصه سیاسی و اجتماعی میباشد.
به نظر میرسد کاربردهای واژه بنیادگرایی دینی در ادبیات معاصر عمدتاً در موارد فوق میباشد. البته گاهی در زبان فارسی این واژه در برابر واژه معرفت شناختی (Foundationalism) به کار میرود که با تسامح میتوان آن را کاربردی دیگر برای این واژه دانست.
هر چند به لحاظ معنای لغوی چنین معادلی برای واژه فوق نادرست نیست. اما موجب خلط بین اصطلاح معرفت شناختی با اصطلاح اندیشه شناختی/جامعه شناختی میگردد. از این رو بهتر است، چنانکه برخی از ارباب تحقیق به این نکته توجه دارند، برای اصطلاح معرفت شناختی از واژه بنیان گرایی یا مبناگروی استفاده شود که بیانگر قائل شدن به مبانی مشخص و جهان شمول برای معرف بشری است که امکان تفکر همسان و در نتیجه تفاهم و توافق را بین انسانها فراهم میآورد.
بررسی شاخصها و معیارهای بنیادگرایی
بنیادگرایی در کاربردهای مختلف آن بدون تردید مبتنی بر شاخصها و معیارهایی است که هر گوینده ای بر اساس آنها چنین تعبیری را به کار میبرد. اما آنچه اهمیت دارد یافتن این شاخصها و معیارها میباشد.
به لحاظ زبان شناختی واژه ها دست خوش و در حصار مقاصدی هستند که گوینده در یک فضای معنایی آن را به کار میبرد به تعبیر دیگر، واژه ها فقط در درون گفتمان خاص خود هستند که بر اساس زمینه و سیاق مربوط بر معانی خاص خود دلالت میکنند برخی سعی کرده اند بر این اساس بر شناور بودن دال ها و شارژ شدن آنها با نیات کاربران استدلال کنند (9) حتی اگر ما ادعای سترگ زبان شناختی را در باب تهی بودن دا ها نپذیریم، حداقل بر اساس مبانی نطق و فلسفه ارسطویی نیز این نکته کاملاً پذیرفته شده است که واژگان میتوانند بر اساس لحاظها و قصدهای گوینده در معانی و مفاهیم مختلفی به کار روند از این رو به منظور جلوگیری از مغالطه ضرورت دارد تا مفاهیم مشترکی از واژگان به کاربرده شده قصد شود برای نیل به چنین هدفی ضروری است تا شاخصها و معیارهای بنیادگرایی اسلامی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم تا زمینه درک صحیح این مفهوم فراهم شده و تفاهمات و توافقات مربوطه تسهیل شود.
برای یافتن چنین شاخصهایی میتوان از معیارهایی که مطرح شده است، آغاز کرد بابی سعید در اثر حائز اهمیت خود در باب اسلام سیاسی به دیدگاههای ساگال و دیویس در باب شاخصهای بنیادگرایی دینی اشاره کرده است. آنان در صدد بودند یک چارچوب تحلیلی برای بررسی نظری بنیادگرایی دینی ارائه کنند. از نظر آنان بنیادگرایی سه خصیصه عمده دارد:
1. طراحی برای کنترل زنان است.
2. شیوه کار سیاسی است که کثرت گرایی را رد میکند.
3. نهضتی است که به طور قاطع از ادغام دین و سیاست به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف خود حمایت میکند.
از نظر آنان سه خصیصه فوق توأمان شکل دهنده مفهوم بنیادگرایی هستند (10) سوالی که اینجا مطرح میشود درستی و روایی اطلاق شاخصهای فوق در مورد بنیادگرایان و به ویژه بنیادگرایی اسلامی و بازکاوی پساذهن محققان مذکور در ارائه چنین شاخصهایی میباشد. برای بررسی این مسأله لازم است به تحلیل موردی این شاخصها بپردازیم.
بنیادگرایی را نمیتوان بر حسب مفهوم اعمال کنترل بر بدن زنان تعریف کرد. بابی سعید برای توضیح این مطلب از واژه حکومت داری میشل فوکو اندیشمند پسامدرن فرانسوی (11) استفاده میکند. از این حیث همه حکومتها در اعمال حکومت خود با ایجاد محدودیتها و قوانین خاصی بر بدن انسانها اعمال کنترل میکنند. از این نگاه قوانینی مثل کشف حجاب در زنان در فرآیند نوسازی جوامع مثل سیاست پهلوی اول در ایران یا آتاتورک در ترکیه و یا قوانین منع حجاب در کشورهای مدعی لیبرالیسم در اروپا همگی نوعی کنترل بر بدن زنان نمیتواند شاخصه بنیادگرایی اسلامی باشد.
شاخص دوم نیز قابل تأمل است. طبق نظر ساگال ودیویس تنها بنیادگرایان هستند که کثرت گرایی رافی کرده و بر انحصار حقیقت در آموزههای دینی اصرار میورزند. هر چند چنین نسبتی به بنیادگرایان درست است و آن ها خود آن را میپذیرند، اما چنین ملاکی منحصر در بنیادگرایان نیست. در واقع این امر مسأله ای است که بر مبنای معرف شناختی خاص مبتنی است. طبق این مبنا که مبناگروی (Foundationalism) را در معرف میپذیرد، یک رابطه تناظری (correspondental) بین معرفت و واقع وجود دارد بسیاری از مکاتب و نظریههای غربی نیز چنین مبنایی را میپذیرند.
لازمه چنین مبنایی کشف حقیقت تنها از شیوههای خاصی ممکن میباشد. از این رو هر کسی که بر اساس آن شیوه ها میاندیشد، آن را حقیقت نهایی تلقی میکند. با چنین فرضی، میتوان برخورد غرب را با شرق، در کل، چنین یافت. غرب جدید با غرور ناشی از دست آوردهای فنی خود جهان خارج از غرب را نافرهیخته و عقب مانده فرض میکرد و در صدد بود تا با اعزام مبلغان و مروجان فرهنگ غرب آن ها را به فرهیختگی برساند. چنین نگرشی همان قدر متصلب و جرم گراست که ما در معیار ادعایی برای بنیادگرایی مییابیم. تنها تفاوت در آنجاست که بنیادگرایان بر آموزههای مذهبی تأکید میکنند، اما به عنوان مثال غرب مدرن بر اصول مدرنیسم خود تأکید و اصرار میورزد.
بدیهی است که صرف اصرار بر مبنا دیگر نمیتواند تمایز بین بنیادگرایی و مدرنیسم باشد. تکثرگرایی مطرح شده در بحث ساگال و دیویس در برخورد دنیای مدرن با شرق نیز وجود ندارد. غرب با ذهنیت شرق شناسانه خود سعی در فرافکنی ذهنیت خود به شرق را دارد (12) تحولات اخیر عراق و تهاجم آمریکا و متحدان آن به خاورمیانه و جلوگیری آن ها از تصمیم گیری مردم عراق در مورد آینده خود مصداق بارز چنین انحصارطلبی است و بر اساس معیار فوق خود نوعی بنیادگرایی میباشد.
بر این اساس تنها بنیادگرایان ادعا شده نیستند که مدعی دستیابی انحصاری به حقیقت هستند بلکه در جهان معاصر مکاتب و جریانات سیاسی بسیاری، حداقل، در مقام عمل چنین تلقی را به نمایش گذارده اند. نازی ها آلمان، کمونیستها، لیبرالها، محافظه کاران و دیگران همگی ادعا دارند سیاست ها و اقدامات آن ها همگی در خدمت حقیقت است به تعبیر بابی سعید ار بنیادگرایی را به معنای جرم اندیشی بدانیم واقعیت این است که جرم اندیشی را در تمام جریانات زندگی امروز و در بسیار از مکاتب مشاهده میکنیم. (13)
شاخص سوم نیز قابل نقد است. نفی دخالت دین در عرصه سیاست صرفاً نگرش دنیای مدرن به انسان، جامعه، سیاست و مذهب است. این نگرش در صدد است تا مسیحیت مدرن غربی را که مدرنیسم توانست آن را به عرصه خصوصی براند، به عنوان الگویی برای ماهیت دین قرار دهد. بدیهی است که حتی مسیحیت قرون وسطی یا قرائتهای غیر مدرن از دین در جهان مسیحیت نیز چنین تفسیری را از مسیحیت نمیپذیرند حتی نخستین اندیشمندان دوره مدرن مثل هابز و روسو نیز چنین ذهنیتی نسبت به دین نداشتند. هابز در اثر معروف خود، لویاتان، تلاش میکند حاکم مدنی را هم به عنوان رئیس کلیسا و هم به عنوان رئیس دولت معرفی نموده و از این طریق دو گانگی دین و سیاست را که در مسیحیت کاتولیک وجود داشت از بین ببرد.(14)
روسو نیز در اثر حایز اهمیت خود قرارداد اجتماعی، دین و سیاست را از همدیگر تفکیک ناپذیر میداند. از نظر وی هیچ جامعه ای نیست که مذهب اساس آن نبوده باشد. (15) حتی جالب است که غرب مدرن با رد نقش مسیحیت در عرصه سیاسی با ایجاد دین مدنی به گونه ای دیگر دین را در سیاست دخالت داده است. آموزه دین مدنی سراسر قرون نوزدهم و بیستم را فرا گرفته است.
به جای دین وحیانی پیشین این دین بشر ساخته جدید در قالب ناسیونالیسم قرن نوزدهم با دین بشری پوزیتیویستی آگوست کنت در دهههای آغازین قرن بیستم (16) بود که عرصه سیاست را جولانگاه خود قرار میداد حتی در آمریکای قرن بیستم نیز این دین مدنی انسان سفید برتر آمریکایی بود که خود را منجی جهان فرض نموده و برای خود این مسئولیت را احساس میکرد که دیگران را نیز به سعادت برساند. رابرت بلا (R. Bellah) در دهه 1960 سعی نمود این نوع دین مدنی را که در عرصه سیاسی آمریکائیان رسوخ کرده و عجین شده بود، تبیین نماید. (17)
داستان جدایی دین و سیاست بر این اساس صرفاً از آرمانها و اندیشههای غرب مدرن نشأت گرفته است. از این رو همانند بسیاری از مفاهیمی که غرب سعی نموده است به دلیل سیطره هژمونیک خود آنها را بر سراسر جهان تحمیل نماید. (18) جدایی دین از سیاست نیز در جهان اسلام کاملاً ناسازگار و غیرمناسب میباشد. چنانکه محققان مختلف غربی نیز اذعان داشته اند، مسأله سیاست در اسلام کاملاً با مسیحیت تفاوت دارد.
هر چند مسیحیت در فرآیند عرفی سازی (Secularization) قرار گرفت و منزلت خصوصی بودن را برای خود پذیرفت، اما اسلام این چنین نیست (19) اسلام از آغازین روزهای خود با سیاست در ارتباط بوده است و پیامبر اسلام خود نخستین دولت اسلامی را تأسیس نمود. از این رو اسلام بر خلاف مسیحیت در فرآیند عرفی شدن قرار نمیگیرد.(20)
با گذر از دوران مدرن در اواخر قرن بیستم از چنین جرم گرایی مدرنیستی در باب جدایی دین و سیاست نیز فاصله میگیریم ظهور پسامدرن ها در دو سه دهه اخیر و نیز پیدایش پدیده جهانی شدن دو عاملی است که موجب شکسته شدن این جرم گرایی مدرنیستی شده است. اندیشمندان پسامدرن با زیر سؤال بردن مبانی مدرنیسم، به ویژه مباحثی چون عقلانیت غربی، ایده پیشرفت و نگاه خطی – تکاملی به پیشرفت انسانها و جوامع بر اساس تجربه غرب و نفی روایت کلان غربی از انسان و جامعه، عملاً زمینه را به صورت سلی (21) برای بازگشت دین فراهم کردهاند.
می توان ظهور پدیده جهانی شدن را در اواخر قرن بیستم میلادی به نوعی مکمل نقدهای پسامدرن بر مدرنیسم دانست. جهانی شدن، چنانکه برخی نیز به آن به خوبی اشاره کرده اند، خود به جهانی خصلتی پسامدرن (22) به تعبیر جف هینس، یکی از محققان جهانی شدن، «این احتمال وجود دارد که قرن بیستم آخرین قرن دوران باشد و جهان فرانوگرای قرن بیست و یکم حداقل از منظر عقل گرایی عصر روشنگری در قالب جهانی پساسکولار جلوه گر شود. این بدان معنا است که تجدید حیات کنونی دین و معنویت، شمول بنیادی تری از احیای ادواری آنها در طول تاریخ داشته باشد» (23)
عصر جهانی شدن عصر بازگشت ادیان نیز خوانده شده است. شاید بهترین تبیین آن را بتوان در کلام براون یافت که به ابداع مفهوم قدرت انگاره پردازی (Ideational Power) دست یازیده است. از نظر براون «توانایی یک دولت در کسب برتری در منازعات با رقبای خود به قدرت خیره کننده اندیشههایی بستگی دارد که ضمن پیوند افراد متعلق به اجتماعات مختلف آنان را وادار میکند تا تمایلات امنیت شخصی و حتی زندگی خود را در راه دفاع از دولت خود فدا کند. اینکه چه کسی در تمامی موضوعات و مسائل به تبعیت از چه اندیشه فردی میپردازد، تنها از طریق جوامع انگاره پردازی که در سراسر پهنه گیتی گسترش یافته و با در نور دیدن مرزها برخی از منسجم ترین جوامع را در جهان تشکیل داده اند، مشخص میشود.»(24)
بدیهی است که قدرت انگاره پردازی قدرتی از سنخ نرم افزاری میباشد که به توان توجیه کنندگی ایده ها و اندیشه ها بر میگردد. از این روست که ادیان در عصر جهانی شدن که فرهنگها و تمدنهای مختلف در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر قرار میگیرند، به دلیل برخورداری از ایدههای جهان شمول اهمیت مییابند. برای بنیادگرایی شاخصها و معیارهای دیری نیز ذکر شده است.
به عنوان نمونه، هرایر دکمجیان تلاش نموده است تا برای بنیادگرایان مسلمان صفات و ویژگیهایی را شناسایی کند. او هشت ویژگی رفتاری و صفات مربوط به سیمای ظاهری برای یک بنیادگرا معرفی میکند. (25) شاخصهای مطرح شده نمیتواند شاخص نظری بنیادگرایی اسلامی باشد و بیشتر شاخصهای رفتاری هستند تا فکری و نظری.
در کل به نظر میرسد بنیادگرایی خصیصه ای است که در واقع امر بر هر مکتب و نظریه ای در حد که دارای اصول و مبانی خاصی است، و بر حفظ آنها تأکید نماید، صدق میکند. از این رو بنیادگرایی در معنای ریشه ای و عمیق خود بر حفظ اصول و مبانی تأکید میکند. نامطلوب قلمداد شدن یک مکتب یا دیدگاه با این برچسب صرفاً بر اساس جریان مسلط غیر است. از این رو ما در جهان اسلام نیز میتوانیم به همین میزان غرب را نیز که در صدد است به صورت تحکم آمیزی ایدهها و اندیشهها و اصول خود را بر دیگران تحمیل نماید، بنیاد گرا بدانیم.
غرب در عمل نیز نشان داده است که همواره چنین رویه ای را نسبت به جهان غیر غربی داشته است. با چنین نگرشی بهتر آن است که ما در تحلیل و شناسایی دیدگاه ها و مکاتب از چنین عنوان و برچسبی استفاده نکنیم. در واقع چنین واژگانی به دلیل اشراب شدن بارهای ارزشی خاصی بر آنها دیگر واژگان مناسبی برای تحلیلهای علمی نیستند و بیشتر خصلتی ژورنالیستی و ارزش گذاری شده یافته اند. از این رو ناگزیر میبایست از واژگان دیگری برای توصیف جریانات فکری و به ویژه اسلام گرایی استفاده کنیم.
البته این بدان معنی نیست که جریانات فکری ـ سیاسی هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند و امکان طبقه بندی آنها وجود ندارد. بلکه مراد آن است که در تحلیلهای علمی لازم است ما از واژگان مناسب استفاده کنیم و این واژگان بار ارزشی فرهنگ و تفکر خاصی را به ویژه فرهنگ و تمدن بیگانه را به همراه نداشته باشد.
* منابع در دفتر مجله است.