تاریخ انتشار : ۱۱ دی ۱۳۸۷ - ۱۳:۲۷  ، 
کد خبر : ۵۷۵۸۵
تحلیلی بر رویکرد روسیه به سپر دفاع ضد موشکی آمریکا

توهم ابرقدرتی روسیه


 مازیار آقازاده
بالاخره پس از بحث‌ها و جدل‌های استراتژیک دو سال گذشته میان غرب و روسیه، قرارداد استقرار سپر دفاع موشکی ایالات متحده در لهستان بین دو کشور امضا شد و لهستان میزبان 10 موشک ضد موشک آمریکایی در خاک خود می‌شود. مقامات کرملین با انتقاد شدید از انعقاد این قرارداد میان ایالات متحده با لهستان و جمهوری‌چک معتقدند که هدف استراتژیک از استقرار این سامانه موشکی و راداری آمریکا بر هم زدن توازن استراتژیک در اروپا و جهان به ضرر روسیه است. در حالی‌که ایالات متحده با رد ادعای روسیه هدف عمده از استقرار این سامانه موشکی را دفاعی و در راستای نگرانی‌های امنیتی می‌داند که ممکن است از توسعه قابلیت‌های موشکی بالستیک کشورهایی چون ایران و کره‌شمالی در سال‌های آتی اروپا و حتی ایالات متحده را تهدید کند. این در حالی است که مقامات سیاسی و نظامی روسیه در واکنش به استقرار سامانه موشکی آمریکا در اروپا اعلام کرده‌اند که واکنش آنها به این اقدام واشنگتن متناسب با کنش آمریکا خواهد بود. روس‌ها مدعی‌اند چون کنش آمریکا نظامی است بنابراین واکنش متناسب روسیه در این‌باره نیز نظامی خواهد بود. در این راستا، کرملین اعلام کرده است که در پاسخ به این اقدام واشنگتن سامانه ضدموشکی خود را در بلاروس تقویت خواهند کرد و نیز قابلیت‌های نظامی برخی کشورها از جمله سوریه را ارتقا خواهند داد.
واکنش شدید روسیه به اقدام ایالات متحده حاکی از این امر است که مقامات حاکم کرملین به‌رغم شکاف موجود در قدرت روسیه و آمریکا با مانورهای سیاسی و استراتژیک همچنان خود را رقیبی جدی و برابر در برابر آمریکا تصویر می‌کنند. در حالی‌که مقایسه مولفه‌های قدرت بین روسیه و آمریکا به‌طور قابل وضوحی ضعف روسیه را نشان می‌دهد.
عمده ضعف روسیه در مقام مقایسه با آمریکا در این است که تمام قابلیت‌ها و مولفه‌های قدرت روسیه قابلیت‌هایی بالقوه، ذاتی و خام هستند نه قدرتی اکتسابی و ناشی از قابلیت‌های فناوری.
وسعت سرزمینی، دارا بودن منابع عظیم کانی و انرژی و زرادخانه عظیم سلاح‌های کشتار جمعی از مولفه‌های مهم قدرت ملی روسیه است. در حالی‌که فساد اقتصادی و سیاسی موجود در حاکمیت کرملین و وجود باندهای مافیایی قدرت و ثروت در 17 سال گذشته عملا منافع حاصل از رشد و توسعه اقتصادی روسیه در دو دهه گذشته را عاید قشر محدودی از سرمایه‌داران وابسته یا مرتبط با هیات حاکم کرده است. نحوه برخورد ولادیمیر پوتین، نخست‌وزیر فعلی و رئیس‌جمهور سابق روسیه با «خودورکوفسکی» سرمایه‌دار روسی و زندانی کردن وی که بنا به اذعان بسیاری از کارشناسان امور روسیه از سر واهمه پوتین از افزایش قدرت مالی و سیاسی مستقل وی بود، خود بهترین شاهد بر این مدعاست. بنابراین به‌رغم اصرار روسیه به اینکه یک ابرقدرت جهانی است و نیز به‌رغم ژست‌های سیاسی که درخور یک ابرقدرت است (نه یک قدرت بزرگ منطقه‌ای)، روسیه حتی به لحاظ توسعه اقتصادی قابل مقایسه با کشورهای کوچک جنوب شرق آسیا همچون تایلند، سنگاپور، تایوان و... نیز نیست. علاوه بر آن همانطور که اشاره شد، عنان همین قدرت ضعیف اقتصادی نیز در اختیار کسانی است که با زد و بند سیاسی و تشکیل باندهای مافیایی ثروت آمیخته به قدرت اداره امور روسیه را به دست گرفته‌اند. بنابراین روسیه برای ایجاد زمینه برای رشد و توسعه پایدار اقتصادی و وارد شدن در باشگاه یک تریلیون‌دلاری‌ها (به لحاظ تولید ناخالص داخلی) وابسته به تعامل با جهان سرمایه‌داری و رشد تکنولوژیک است و حصول این امر- که به نظر می‌رسد برای افزایش قدرت دولت‌ها در قرن بیست و یکم اجتناب‌ناپذیر است- بدون تعامل سازنده با ایالات متحده و جهان غرب چندان آسان به نظر نمی‌رسد. اگر اروپا به انرژی روسیه وابسته است، روسیه نیز برای تامین منابع ارزی خود- که ستون فقرات رشد و توسعه اقتصادی این کشور است- وابسته و محتاج به فروش منابع انرژی خود است و اگر غرب برای دریافت انرژی وابسته به کریدور روسیه است، روسیه نیز برای افزایش بهره‌وری اقتصادی خود نیازمند فناوری برتر غرب است. از این رو به نظر می‌رسد هم روسیه و هم غرب به یکدیگر نیاز دارند و این نیاز متقابل دو طرف را به همکاری متقابل و نه تقابل وامی‌دارد اما واقعیت این است که این الزام برای طرف روسی بیشتر از طرف آمریکایی و اروپایی است چراکه روسیه پس از فروپاشی شوروی گام در راهی گذاشته است که بیش از 70 سال رهپویان این مسیر را در مسیر نادرست می‌خواند. پیوند با اقتصاد جهانی و سیستم سرمایه‌داری و تلاش برای آزادسازی اقتصادی همان راهی است که روسیه پس از فروپاشی شوروی آن را برگزید. و قطعا پای گذاشتن در این مسیر الزاماتی دارد که در صدر آن نبود تنش سیاسی و نظامی و تقویت پایه‌های اقتصادی و تعامل با اقتصاد جهانی است؛ اقتصاد جهانی‌ای که حدود 70 درصد آن در اختیار ایالات متحده، اتحادیه اروپا و ژاپن است که روسیه با هر سه طرف، روابط سیاسی چندان مناسبی ندارد. بنابراین روسیه باید در تعامل خود با جهان غرب دو گزینه را انتخاب کند که به نظر می‌رسد در انتخاب هر کدام از گزینه‌ها بایستی از برخی از منافع خود و نیز سرسختی‌ها و ژست‌های استراتژیک خود بگذرد:
1- نظامی‌گرایی و تقابل استراتژیک: در صورتی که روسیه در برابر اقدامات غرب و ناتو در اروپا و سایر موضوعات استراتژیک که مسکو آنها را جزء تهدیدات امنیتی خود معرفی می‌کند، راه تقابل در پیش گیرد و همچنان ژست یک ابرقدرت جهانی را به خود بگیرد، باید از قید رشد و توسعه اقتصادی خود بگذرد، چراکه در صورت تقابل روسیه با غرب، مسکو باید در حوزه 30درصد سایر اقتصاد جهانی مانور دهد؛ مانوری که چندان جذابیتی برای مسکو ندارد چراکه در این حوزه بالاتر از سطح فناوری موجود در روسیه موجود نیست و به نظر نمی‌رسد مقامات کرملین خواهان این امر باشند.
2- تعامل با اقتصاد جهانی: تعامل روسیه با غرب مستلزم این امر است که تا اطلاع ثانوی روسیه نیز همچون چین سودای ابرقدرتی را کناری نهد و با دوری جستن از رقابت‌های نظامی و استراتژیک به فکر توسعه اقتصادی خود باشد. روسیه باید بپذیرد که حتی در دوران نظام دوقطبی نیز تنها تعداد موشک‌های اتمی‌اش با آمریکا برابری می‌کرد و در سایر حوزه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی نظامی تفوق از آن واشنگتن بود از این رو مقامات روسیه در صورت ورود در یک رقابت تسلیحاتی جنگ سردی باید از منابعی که به صرف رشد و توسعه اقتصادی‌شان برسد، صرف هزینه‌های نظامی خود کنند. ایالات متحده با توجه به قابلیت اقتصادی پویای خود این امکان را دارد در حالی‌که روسیه فاقد این توان است. بنابراین بهترین مسیر برای روسیه پیگیری سیاستی همچون چین است. به نظر می‌رسد روسیه نیز باید همانند چین با تعریف یک منطقه حیاتی و پیرامونی برای خود و توافق با غرب بر سر منطقه خارج نزدیک خود، به فکر توسعه اقتصادی خود باشد چراکه در قرن بیست و یکم موازنه قدرت تفاوت معناداری با قرن بیستم و قرن‌های پیش از آن دارد. در قرن بیست و یکم فناوری، اطلاعات و میزان قدرت و نفوذ در اقتصاد جهانی تعیین‌کننده است و نیروی نظامی نه نیرویی تعیین‌کننده بلکه نیرویی مکمل قدرت ملی است. بنابراین تکیه بر نیروی مکمل به قیمت فدا کردن قدرت اصلی و تعیین‌کننده چندان عقلایی به نظر نمی‌رسد. اما تکیه بر نیروی اصلی (اقتصاد) حتی اگر به قیمت عدم توجه به نیروی مکمل (نظامی) باشد در صورتی که همراه با سیاست اتحاد و ائتلاف و یا بهره‌گیری موثر از موازنه نیروها باشد تامین‌گر صلح و امنیت ملی- و در نهایت بین‌المللی- خواهد بود. به‌طور نمونه، ژاپن نمونه گویایی از این دست کشورهاست.
باید به این احتمال نیز فکر کرد که شاید اساسا تلاش آمریکا در تحریک نظامی روسیه- و حتی چین- وارد کردن آنها به عرصه رقابتی است که تلاش آنها را مصروف قدرت مکمل کند نه قدرت تعیین‌کننده. این همان راهبردی بود که طی دوران جنگ سرد نیز از سوی واشنگتن دنبال می‌شد و استراتژیست‌های آمریکایی با توجه به ضعف بنیه اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی با طرح راهبردهای گوناگون نظامی سعی داشتند تا با مصروف کردن توان محدود اقتصادی روسیه به عرصه رقابت تسلیحاتی و استراتژیک از توان اقتصادی کرملین بکاهند. پیگیری «راهبرد کلامی» جنگ ستارگان از سوی رونالد ریگان رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده (88-1980) در همین راستا بود. جنگ ستارگان بیش از آنکه راهبردی واقعی باشد، یک راهبرد در قالب عملیات روانی و برای تحریک ذهنیت اقتدارگرا و نظامی‌گرای حاکمیت کرملین بود و در نهایت عاملی که به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی انجامید، از همان نقطه‌ای بود که ضعف اساسی نظام کمونیستی شوروی به شمار می‌آمد و این نقطه «ضعف بنیه اقتصادی» و خارج شدن تعهدات مالی از شمول توانایی مالی و اقتصادی مسکو بود.
مقامات کرملین نباید آزموده را دوباره بیازمایند. چراکه در قرن جدید- و حتی به میزان قابل ملاحظه‌ای در قرن گذشته- عیار قدرت ملی کشورها نه صرفا در بعد نظامی بلکه در همه ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مشخص می‌شود و در این زمینه روسیه ضعف‌هایی بنیادین دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات