سعید ارجمند/پروفسور جامعهشناسی دانشگاه دولتی نیویورک در استونی بروک
ترجمه: ع. فخر یاسری
هنگام نیمروز که حملات انتقامی اسرائیل شدت گرفت، به طور اتفاقی من هم در بیروت بودم. میزبانم هنگام نیمه شب پس از آن که به بستر رفته بودم، صدایم کرد تا به چشم خویش شاهد آن چه که روی میداد، باشم. بر پرده تلویزیون، همچون میلیونها تن از مردم در خاورمیانه، تصاویری از آتش بیوقفه بمبها را دیدم. شاهد تکههای درشت سنگ و سیمان ساختمانهای تخریب شده و رنج انسانهایی که در این ساختمانها زندگی میکردند، بودم.
روز بعد، کاملاً آشکار بود که این تصاویر نه تنها نفرت عمیقی را در میان اهالی لبنان موجب شده بود، بلکه همگان بیم از حمله دیگر اسرائیل به لبنان داشتند. به دلایل روشن، هیچکس باور نداشت که آمریکاییها کاری برای بازداشتن اسرائیلیها از حمله به لبنان خواهند کرد وقتی که به ایالات متحده بازگشتم، دوستان آمریکاییام هیچ تجربهای از ترس و مصیبت حاکم بر خاورمیانه نداشتند، و غرق در احساس خوشبختی جهل و بیخبری و امنیت کاذب دنیای متفاوتشان بودند.
از دو عامل آشکاری که میتوانند دلیل حمله تروریستی به مرکز تجارت جهانی و یکی از ساختمانهای پنتاگون باشند، یکی ابعاد نامتناسب و به نحو گمراهکنندهای ساده پیدا کرد و دومی، نخست با تلاش فراوان نادیده گرفته و سپس اندک اندک انکار شد. عامل نخست بنیادگرایی (اصولگرایی) اسلامی و دومی حمایت بیقید و شرط آمریکا از سیاستهای دولت اسرائیل است. از چشمانداز خاورمیانه (فعلاً به خود اجازه نمیدهم که عوامل دخیل در این موضوع پیچیده را یکی یکی و به طور کامل برشمارم)، در بیان علل مقاومت خشونتآمیز بر علیه آمریکا پس از ارتباط ایالات متحده با اسرائیل نوبت به اقدام آن کشور در تجاوز عراق پس از جنگ خلیج فارس میرسد و سپس حمایت از شماری رژیمهای سرکوبگر عرب.
اگر بخواهیم درباره پیشزمینه تروریستها گمانهزنی کنیم، ممکن است بپذیریم که مخالفت با اسرائیل یا همبستگی با عراق از نظر خلبانان لبنانی و مصری رباینده هواپیماها بیشترین اهمیت را داشت؛ از نظر سایرین (که بیشتر تروریستها از این گروهاند) ضدیت با رژیم سعودی در درجه نخست اهمیت قرار دارد. موضوع هر چه باشد، این انگیزهها در دیدگاه سیاسی افراطی بنلادن در هم آمیختهاند. لیکن توضیحهای سادهانگارانه و هموراه تکراری درباره انگیزه تروریستها (نفرت دیوانهوار متعصبانه از آزادی و دموکراسی) هر توضیح دیگری را غیر لازم و لذا همه آنچه را که در بالا اشاره کردیم مخدوش میسازد.
اما آیا علوم اجتماعی میتوانند نظم و ترتیب منطقیتری از عوامل علّی، از طریق ارزیابی جزئیات باریک و به ظاهر کم اهمیت انگیزه سیاسی ـ مذهبی تروریسم در زمینه واقعیات بنیادگرایی اسلامی از یکسو، و موقعیت سیاسی خاورمیانه، از دیگر سو عرضه کنند؟
شوک پس از رویدادهای یازدهم سپتامبر باعث نوعی از دست دادن حسن جهتیابی شد که برای معنا بخشیدن به آنچه رخ داده مورد نیاز مبرم است. این مسئله در دانشگاه من مانند تمام مراکز آموزشی دیگر سنتهای بحت و گفتوگو را در پی داشت. در خارج از دانشگاهها و مدارس، رسانهها و گروههای سازمان یافته در حالی ناظر وقایع بودند که تلاش میکردند واقعیتها را در بحرانی بزرگ بازسازی کنند و بحثی را پیرامون یازدهم سپتامبر به راه اندازد که از آن پس به صورت واقعیتهای عینی تروریسم در میآمد. جدال بر سر کنترل واقعیت و ساختن عینیت از طریق جعل و از آن خود کردن بحثهای غالب در شرف بالا گرفتن و بسیار ناهمخوان بود.
گروههای کاملاً سازمان یافته یهودی و لابی اسرائیل سخت سرگرم ارائه تعریفی از واقعیت و شکل دادن به بحث بودند، چیزی که هم اکنون نیز شاهد آنیم. در مقابل، آمریکاییهای عربتبار و مسلمان که برخوردار از کمترین سازمانیافتگیاند، کاملاً در برابر گناهی که خشم اخلاقی عمومی در جامعه آمریکا به آنها نسبت میداد در موضع دفاعی قرار گرفتند. رسانه ها به حق و مسئولانه دست به کار انتشار اخبار و اعتراض به نژادپرستی و جنایات ناشی از نفرت بر علیه آمریکائیان عربتبار و مسلمان بودند. این کار به ویژه با اتکا به خصلت غالب آمریکائیان که عبارت است از جمعگرایی و حاکمیت قانون، تسهیل شد. لیکن این گفته در مورد مباحث دشوارتر در گفتوگوهای عمومی پیرامون گزینههای سیاسی ما صادق نیست.
در این جا، پرسشهایی عذابآور پیرامون پاسخگویی در رفتار دولت آمریکا و نزدیکترین متحداناش مطرح است. در مواجهه با پرسشهایی که از لحاظ روانشناسی ناراحتکنندهاند صحبت کردن از اعمال و مقاصد شیطانی جای تحلیل معقول و منطقی را میگیرد، و با شروع اقدام نظامی حتی در حد خارج از موضوع یک اشاره خطر دو چندان میشود.
حتی با درست بودن بدون چون و چرای این ادعا که رشد بنیادگرایی اسلامی، به ویژه رشد «اسلام سیاسی» در درون آن و این که به موتور تروریسم سوخت میرساند، به خودی خود دلیل کافی برای فاجعه یازدهم سپتامبر نیست و لزوم درک دیگر ملل دخیل در این تراژدی را منتفی نمیسازد. عوامل پیچیده درونی مؤثر بر رشد و سقوط بنیادگرایی اسلامی در کشورهای گوناگون عمدتاً از اعمال و رفتارها تأثیر نمیگیرند. میتوان نشان داد که شهرنشینی و فرآیندهای سیاسی و اجتماعی گوناگون دیگر مثل گسترش سواد و آموزش عالی و رسانهها در نیمه دوم سده گذشته نه تنها منجر به بنیادگرایی و به همراه و در دل آن اسلام سیاسی مبتنی بر تکثیر مارکسیسم پیش از 1989 و ایدئولوژی ضد امپریالیستی گردید.
بلکه حیات و ماندگاری مذهب در دنیای اسلام را نیز در پی داشت (ارجمند، 1991). فرآیندهای داخلی، همچنین سقوط و افول بنیادگرایی اسلامی را، مثلاً در ایران که در چند هفته گذشته شاهد بیشترین هم دردی کاملاً آشکار از روی مردم آن بودیم، توجیه میکنند. در هر رویدادی، نیروی محرکه و پیش برنده بنیادگرایی اسلامی نیاز بدان دارد که بر علیه ایالات متحده جهت گیری کند و میتوان جهات گوناگون دیگری را هم در پیش گیرد. تنها کافی است به اتحاد آمریکا با عربستان سعودی، نخستین دولت بنیادگرای اسلامی سده بیستم بیاندیشیم.
برای آنکه از بنیادگرایی به حملات تروریستی برسیم، لازم است به علل دیگری چون نفرتی که نیروی محرک آن از حضور و استفادهای که از اسلحه آمریکایی بر علیه شهروندان فلسطینی میشود، فرو ریختن بی وقفه بمب توسط آمریکایی ها بر سر عراقی ها و حمایت از رژیمهای سر به زیر عرب که تأمین کننده و حافظ نفت مورد نیاز آمریکا هستند، نیز نظر کنیم.
اندیشیدن پیرامون عراق مخالف و در جهت زیر پا گذاشتن هیچ تابوی ریشه داری نیست، هر چند که پرسشهای ناراحت کنندهای را مطرح میسازد. در پایان جنگ خلیج در سال 1991، رئیس جمهور سابق، پرزیدنت جورج بوش رژه مورد انتظار ژنرال نورمن شوار تسکف در بغداد و پایان دادن به عمر رژیم صدام حسین را لغو کرد. بسیاری از عراقیهایی که به امید تسخیر بغداد توسط آمریکایی بر علیه رژیم صدام حسین قیام کرده بودند، به حال خود واگذاشته شدند تا توسط باقیمانده نیروهای صدام قصابی شوند.
مردم عراق از آن تاریخ به مدت یک دهه از اشغال و محاصره نظامی و بمب اندازی توسط هواپیماهای آمریکا و نیز تبلیغات گاه به گاه درباره عملیات «پنهان» سازمان سیا برای براندازی صدام حسین رنج کشیدهاند.
هیچ قضاوت تاریخی یا بحث عمومی درباره تصمیم رئیس جمهور سابق بوش، آن گونه که لازمه هر دموکراسی است، صورت نگرفته است. آمریکایی ها همنین، در امنیت کاذب دنیای به ظاهر آسیب ناپذیرشان، هیچ گونه نگرانی از این که ممکن است رنج و عذاب مردم غیر نظامی عراقی تصویر آنها را به عنوان بهشت آزادی و دموکراسی مخدوش سازد، ابراز نداشتند. هنگامیکه صحبت از برنامههای «تنبیه صدام» در جنگ بر علیه تروریسم میشود («نقشه و لغو»، نیویورک تایمز 20/9/2001 و 12/10/2001)، نباید تصمیم سرنوشت ساز بوش در 1991 را از خاطر ببریم و یا نسبت به رنج و تعب غیرنظامیان در عراق بیتفاوت باشیم.
تغییر در اندیشه ساده انگارانه در قبال ارتباط و پیوند بین ایالات متحده و اسرائیل بسیار دشوار است، چه این یک تابوی دیرپاست و به همین دلیل قابل درک است، چنین تابویی در این شرایط خصمانه حتی تقویت هم بشود. صحبت کردن از اسرائیل در مقام یکی از متحدین آمریکا در واقع صحبت کردن از اسرائیل به شیوهای است که تروریست ها طالب آنند، و بسیار ترسو و بزدل خواهیم بود اگر به تروریست ها اجازه دهیم که به تخریب دهشتناک زندگی و دارایی آمریکائیان ادامه دهند. این زمینه پایداری در سیاست آمریکا فرصتی استثنایی در اختیار گروههای سازمان یافته طرفدار اسرائیل قرار میدهد که چارچوب بحث ها و گفتگوهای پس از بحران را تعیین کنند.
برای مثال، در روزی که نخست وزیر شارون گفت وگوهای صلح با فلسطینی ها را قطع کرد، در مقالهای به قلم سرج شمه مان تحت عنوان «اسرائیل همچون نقطه اشتعال نه علت» (نیویورک تایمز، یکشنبه 23/9/2001)، واژه «هدف» در بالای تیتر مقاله و تصویر معماگونه و دو پهلویی از سایههای مردمی که مشغول عمل بی ضرر عبادت در دیوار غربی اورشلیم بود، جلب نظر میکردند. در این مقاله، نقل قولی از مارتین ایندیک سفیر سابق آمریکا در اسرائیل آمده بود. بدین مضمون که «اسرائیل با خون خویش بهای چنین ائتلافی را [که دولتهای عرب و اسلامی است] نخواهد پرداخت.
برای ما بسیار نگرانکننده است که دشمن اسرائیل درست ایالات متحده باشد» (به نظر میرسد آقای ایندیک خون اسرائیلی ها و آمریکایی ها را با یک مقیاس نمیسنجد.) به عبارت دیگر، باز هم همه چیز به نفع این روئین تنان طرف دار اسرائیل است، گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است یا شاید، از این هم بدتر. حدود دو هفته بعد (4/10/2001)، درست پیش از دستور حمله به دو روستای فلسطینی در همسایگی اسرائیل آن هم با تانکهای ساخت آمریکا و هلی کوپترهای آپاچی، نخست وزیر شارون که ظاهراً از شباهتهای بین نقطه نظرات شمه مان و ایندیک تشویق شده بود، آن چنان که دموکراسیهای غربی در آستانه جنگ جهانی دوم به دل جویی از هیتلر پرداخته بودند، به آمریکایی ها هشدار داد: از اعراب دل جویی نکنند»
چرخه مقالات به سردبیری نیویورک تایمز که بوی احیای اتفاق آرا و موافقت همگانی از آن ها میآمد، با دل گرمی دادن به دنیس رأس (12/10/2001)، مبنی بر این که علی رغم کلمات روشن و بدون ابهام بن لادن «تروریسم بن لادنی ربطی به فلسطینی ها ندارد» تکمیل شد. با توجه به بی ارتباط بودن یازدهم سپتامبر با موضوع فلسطینی ها که با چنین اطمینانی اظهار شد، شکل گرفتن بحث و مناظره عمومی به نمایندگی از اسرائیل میتواند از حالت دفاعی به حالت تهاجمی تحول یابد.
یک بار دیگر، نیویورک تایمز رهبری برخورد با اسلام به عنوان تنها علت باقی مانده تروریسم را بر عهده میگیرد در بخش هنرها و ایدههای نیویورک تایمز، که اخیراً تغییر شکل داد، تا به ما کمک کند که درباره بحران ملی به درستی بیاندیشیم، یک کتاب بحث برانگیز نوشته مارتین کارمر، (یک دانشمند سیاسی اسرائیلی که به عنوان کارشناس معرفی شده که «در اسرائیل و ایالات متحده به تدریس مشغول است» و کتاب اش تنها توسط «یک گروه در واشنگتن که پیوندهای نزدیکی با اسرائیل دارد» منتشر گردیده (3/11/2001) صفحات 13 و 15 بخش «هنرها و ایده ها) بهانهای میشود برای پیدا شدن سر مقالهای تحت این عنوان («بسیاری از کارشناسان اسلام انگشت اتهام را به سمت یکدیگر میگیرند») که اتهامی را بر علیه متخصصان دانشگاهی اسلام مبنی بر این که هیچ هشداری به مردم آمریکا نداده بودند، مطرح میسازد.
این اجماع دوباره شکل گرفته میتواند به آسانی ما را گمراه کرده و به دام یک جنتگ صلیبی آمریکایی بر علیه مسلمانان بیاندازد. بن لادن نمیتوانست با جنگ روز قیامت خویش کمکی بیشتر از آنچه را که شارو و متحدینش در مطبوعات کردند، آرزو کند هیچ چیزی بن لادن را تا بدین اندازه خوشحال نمیکند، یا موجب رضایت تروریست ها در گورهایشان نمیشود، که شاهد جنگی بی انتها و بدون هدف معین و روشن بر علیه اعراب و مسلمانان باشند. حتی درگیر کردن و آسیب رساندن به اهاف غیر نظامی در بمب گذاری هایشان، ممکن است روزی انقلابی بر علیه عربستان صعودی بر پا کند و پای ایالات متحده را به جنگ بر علیه اسلام بکشاند.
همه میدانیم که «سازمان آزادی بخش فلسطین» و نیز همراه و همکاران «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» که مسئولیت قتل وزیر جهان گردی اسرائیل رهادام زیوی در 17 اکتبر 2001 را بر عهده گرفت، سازمانهای غیرمذهبی اند. همین طور، این یک واقعیت است که برخی از چهرههای برجسته جناح رادیکال «سازمان آزادی بخش فلسطین» مسیحی و نه مسلمان اند. با وارد شدن بنیادگرایی اسلامی به صحنه ربع قرن گذشته پایگاه جذب نیرو برای تروریسم بر علیه اسرائیلی که ایالات متحده پشتیبان آن است، در فراتر از قوم عرب در خاورمیانه و به کلیه مسلمانان در سرتاسر جهان گسترش یافت.
در میان این جمعیت بزرگتر مسلمان که در دو دهه گذشته در بین آن ها جنبشهای بینادگرایی اسلامی با قدرتهای گوناگون رشد کرده اند افغانستان نیز جای میگیرد. در آن جا بود که بن لادن و طالبان مبارزه سیاسی خویش را بر علیه اتحاد شوروی در دهه 1980 با حمایت اساسی و بی دریغ ارگانهای سیاست گذاری یالات متحده، منجمله سازمان سیا، آغاز کردند. اگر به تاریخ باز گردیم، در خواهیم یافت که حیات رو به افزایش مذهب در جهان اسلام میتواند دلیلی برای مبارزانی باشد که اهداف اسلامی خویش را بر حق میپندارند و در این کار آرزوی کشته شدن در راه هدف را میکنند با این حال بنایدگرایی اسلامی خودش این اهداف را تروریسم بر علیه ایالات متحده تلقی نمیکند.
موضوع این است که با وسیعتر شدن پایگاه نفرگیری برای تروریسم و تلاش آن برای در اختیار گرفتن و از آن خویش ساختن اسلام، به شدت وسوسه میشویم که علت تمام این تحولات را نه بنیادگرایی اسلامی یا اسلام سیاسی که در مجموع خود اسلام بپنداریم. این گونه بازخوانی معکوس تاریخ ملتهای متکثر و متعدد حملات تروریستی را پیچیده تر و غامض تر کرده، به راحتی ما را به ورطه سوءتفاهم میکشاند.
این سوءتفاهم ـ پائین آوردن رک و صریح یا در پرده و ظریف تروریسم تا حد این که گویا یکی از ویژگیهای اساسی اسلام است ـ از لحاظ سیاسی بسیار خطرناک است، چه ادعاهایی همچون «برخورد تمدن ها» از سوی صاحب نامان دانشگاهی (به عنوان مثال لامین صانع، که مقاله اش در همان شماره 23/9/2001 نیویورک تایمز چاپ رسید) را به دنبال دارد که منجر به طرف داری از جنگ بر علیه بیش از یک میلیارد انسان خواهد شد که بسیاری از آنها جزء شهروندان وفادار ایالات متحده اند، از جمله برخی که خود در مرکز تجارت کشته شدند.
در این جا منظور تنها انکار و رد ایده برخورد تمدن ها در بحران کنونی نیست، بلکه میخواهیم هشداری بر علیه کاربرد غیر انتقادی آن (درست مثل اصطلاح بنیادگرایی اسلامی) داده باشیم. تز هانتینگتون در میان بنیادگرایان اسلامی کاملاً معمول و متداول بوده همان طور که ایده مخالف آن، یعنی نقطه نظر رئیس جمهوری ایران درباره «گفت وگوی تمدن ها» در میان اصلاح طلبان طرف دار داشت. چند روزی پس از حملات یازدهم سپتامبر، یک روزنامه ترکی که تمایلی نیز به بنیادگرایان اسلامی دارد، از قول یک استاد دانشگاه نوشت که «هنوز شاهد برخورد کاملی بین تمدن ها نبوده ایم، هر چند که یازدهم سپتامبر بشارت دهنده چنین رویدادی است.» (زمان 18/9/2001).
با این حال، خود هانتینگتون بسیار محتاط تر از این بود. وی در مصاحبهای با نیویورک تایمز (20/10/2001، صفحات 13 و 15) تلویحاً بسیاری از انتقادات بر تز خویش را پذیرفت و قبول کرد که مرزهای اسلام خون آلودند، چون در بسیاری از آنها نه اسلام بلکه ویژگیهای مردم شناسی (جمعیت انبوهی از مردان در سنین 16 تا 20 سال) توجیه گر مبارزه جویی و تروریسم اند و این درباره هر تمدن دیگری هم صادق است بسی منازعات در بین تمدن ها و در درون تمدن ها وجود دارند (او مدعی شد که منظور وی از ذکر اسلام تنها بیان یک مثال بود).
و این که این بن لادن است که خواهان برخورد تمدن هاست ( و نه هانتینگتون) بالاتر از همه، او منکر این فرض از پیش پذیرفته گردید که تمدن ها بلوکهای متحد و یکپارچهای هستند، که منطقاً یکی از مقدمات پایهای برخورد اجتناب ناپذیر بین آنهاست، و بر فقدان انسجام به عنوان مشکل اصلی اسلام معاصر تأکید نمود. در حقیقت، تروریسم بن لادن ریشههای بسیاری در سنت سیاسی تروریسم انقلابی دارد که با ژاکوبن ها در انقلاب فرانسه آغاز شد و توسط گروههای انقلابی در قرن نوزدهم و اوایل بیستم، و نیز سنت اسلامی به کمال رسید. اسلام بنیادگرا، همانند جنبشهای فاشیستی در اروپا در فاصله بین دو جنگ جهانی، نماینده «بعد ژاکوبنی مدرنیته» (ایزن اشتات، 1999) در دنیای معاصر اسلام است.
از این رو، آن را باید یک پدیده جهانی و مختص تمام تمدن ها دانست. با این حال، سخنان هانتینگتون بیشتر از آن چه که فکر میکند، موضوعیت دارد. علاوه بر کنایه جغرافیایی مشهور وی یعنی «خطوط نادرست» بین تمدنهای تمایز و غیرقابل نفوذ، وی همچنین ایده «کشورهای دوشقه» را در مورد کشورهای مثل ایالات متحده مطرح میکند، که در آن گفتمان و برخورد میان عناصر مختلف هم تافتههای تمدنی گریز ناپذیر است. از نقطه نظر این تمدن جهانی جدید و کسانی که از آن ناراضی اند، تراژدی یازدهم سپتامبر هشداری است بر امکانهای جدید برای بروز خشونت انقلابی به عنوان نوعی طرز بیان اینگونه نارضایتیها.
از نقطه نظر جهان اسلام، با توجه به تحولات اخیر در روابط بین اسرائیل و فلسطین، ناتوانی آمریکای ابرقدرت در ممانعت از گسترش شهرک نشینهای یهودی در سرزمین فلسطین، حتی بعد از توافقات صلح، غیرقابل درک است. همین عدم درک، که مسلماً شایعات هم آن را تقویت نیز میکنند، موجب شده که اعراب خاورمیانه وسیعاً دل به این شایعه بدهند که این نه بن لادن بلکه خود یهودیان بودند که مرکز تجارت جهانی را نابود کردند. از سوی دیگر، آنچه که انکارش محال است، استفاده آشکار از سلاحهای آمریکایی به ویژه اف ـ 16 و بمبهای هوشمند از مه 2001 است.
کسانی که در سراسر خاورمیانه بر پرده تلویزیون هایشان شاهد سلاحهای آمریکایی بوده اند که در تخریب اهداف غیرنظامی فلسطینی مورد استفاده قرار میگیرند، به احتمال زیاد بیشتز از قدرت مخرب آمریکا متنفرند تا اینکه او را قهرمانان آزادی و دموکراسی بپندارند. آن چه که در روی آوردن به تروریسم مؤثر است آثار ناشی از این تصاویر است که از لحاظ جامعه شناسی نیز میتوان میزان آن را مشخص و معین ساخت و نه این پرسش اخلاقی که آیا بن لادن حقیقتاً آن طور که ادعا میکند دلش به حال فلسطینی ها میسوزد یا خیر.
این حقیقت دارد که بنیادگرایی اسلامی در طول یک دوره زمانی طولانی شکل گرفته، و این عملیات تروریستی خاص مدتی پیش توسط بن لادن برنامه ریزی شده بود لیکن، شدت و میزان تعهد به اهداف جنبش در لحظه سرنوشت ساز اقدام به ترور آن هم توأم با خودکشی احتمالاً تحت تأثیر رویدادهای نزدیک بوده است. چه کسی میتواند بگوید که اگر نقش اف - 16 ها تا بدین اندازه در تخریب اهداف فلسطینی در مدتی کوتاه قبل از حملات تروریستی آشکار نبوده، برخی از توطئه گران در این پروژه بسیار غیرمتحمل و خطرناک دچار نمیگردیدند. همان طور که این اتفاق در تلاش دیگری برای نابود کردن مرکز تجارت جهانی در سال 1993 رخ داد؟ در هر صوت، نکته کاهش دادن احتمال حملهای دیگر است، ولی از بین بردن عللی که آب به آسیاب بمب گذاریهای توأم با خودکشی میریزد چندان موضوعیتی ندارد.
دوباره بر گردیم به موضوع احساس کاذب امنیت که اکنون دیگر خبری از آن نیست و دیگر نمیتوانیم نسبت به رویدادها در دوردست یعنی خاورمیانه بی تفاوت باقی بمانیم و لازم است بر پاسخ گویی بیشتر دولت مان و متحدینش بیشتر اصرار بورزیم. پس از جنگ جهانی اول، ماکس وبر جامعه شناس آلمانی این طور استدلال میکرد که سیاست مدرن نیاز به «اخلاق مسئولیت» خاص خود، که میتوان گفت شامل لحاظ کردن هزینه ها و عواقب اقدام سیاسی ماست، دارد.
بحران کنونی بر دشواری عملی عظیم چنین اخلاقیاتی، که مبتنی بر تحلیل هزینه ـ منفعت از آن گونه که نظریه پردازان انتخاب طرفدار آنند، است، پرتو میافکند با توجه به باز بودن جامعه آمریکا، آسیب پذیری آسمان خراش و شهرهای انبوه از جمعیت ما در برابر اشکال متفاوت، از جمله بیولوژیک تروریسم، نادیده گرفتن هزینه سهمگین همراهی با سیاستهای توسعه طلبانه دولت اسرائیل که از جان و منابع مردم آمریکا پرداخته میشود، غیرمسئولانه است. با این حال، به نظر میرسد که چنین تحلیل هزینه – منفعتی از نظر اکثریت آمریکائیان نشانه کج سلیقگی و از لحاظ اخلاقی نفرتانگیز است.
هم آرایی ملی پیرامون اجرای عدالت در مورد بن لادن و سایر مرتکبین این اقدام از اساس عقلانی و احساسی تزلزل ناپذیری برخوردار است. لیکن، بحثهای منطقی پیرامون گزینههای سیاسی آمریکا درخاورمیانه، منجمله تلاش برای برقراری صلحی عادلانه و برابر طلبانه در خاورمیانه و در جهت خلاف نسخههای در گیری نظامی طولانی و بی ثمر، نیازمند شکستن تابوهای دیرپای سخن گفتن از هزینه یکی دانستن خویش با اسرائیل و در صورت لزوم نقد سیاسی آن است، از هر دست کمکی که برای نیل به این هدف، سوی جامعه شناسان دراز میشود، تا به بررسی انتقادی شکل گیری چنین گفتگوی عمومی بپردازیم، استقبال میکنیم.