حسن هاشمیان
اخیراً کتابی توسط دو نویسنده نامدار آمریکایی و انگلیسی به نامهای «استفان هالپیر» و «جاناتان کلارک» به بازار آمده است که وضعیت بینالمللی آمریکا را از درون مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد. این کتاب که تحت عنوان «تنهایی آمریکا» منتشر شده است، از آنجا اهمیت دارد که نویسندگان آن را نمیتوان به گروههای چپ یا اعضای حزب دموکرات و یا حتی اعضای حزب دموکرات و یا حتی اعضای حزب کارگران سوسیالیست انگلیس نسبت داد، زیرا نویسندگان آن از میان محافظهکاران سنتی آمریکا و انگلیس برخاستنهاند که هر دو به شکلی به جناح راست حاکم بر واشنگتن و موافقان سیاست آن در انگلیس مرتبط هستند. هالپیر معاون وزارت خارجه آمریکا در زمان ریاستجمهوری «رونالدریگان» بود و کلارک یکی از سیاستمداران کهنه کار انگلیس به حساب میآمد. اما علی رغم داشتن روابط نزدیک با حزب جمهوریخواه آمریکا، ولی هر دو به شدت یا سیاستهای محافظهکاران جدید در ایالات متحده مخالفت میکنند. بر این اساس انتقاد آنها از سیاستهای دولت «جورج بوش» بیشتر به واقعیت امروز جامعه آمریکا نزدیک است زیرا آنان از حلقه نزدیک بوش میآیند و نه گروههای متخاصم با وی.
چارچوب اساسی این کتاب بر این نظریه بنا شده است که به هنگام انتخاب بوش به عنوان رئیسجمهوری ایالات متحده وی هیچ تجربهای در سیاست خارجی نداشته و دیدگاه وی به این زاویه از امور بسیار ناپخته بوده است که حادثه 11 سپتامبر، تعادل وی در اتخاذ تصمیمهای عقلایی ر زمینه سیاست خارجی را بطور کل از بین برد.
به اعتقاد نویسندگان کتاب «تنهای آمریکا»، از آن پس افرادی مانند «دیک چنی» و دونالد رامسفلد آموختند که چگونه بر بوش سلطه پیدا و دیدگاههای خود را بروی تحمیل کنند. در این میان «پل وولفویتس» معاون وزیر دفاع، مهمترین نظریه پرداز محافظهکاران جدید در آمریکا شد و سیاست خارجی در دستان تندروها قرار گرفت که به بازی با سرنوشت جهان پرداختند تا براساس ماجراجوییهای خود گمان برند که میتواند ترکیب امروز دنیا را بر طبق میل و خواست خود در بیاورند. جنگ عراق، نتیجه اندیشههای چنین افرادی بود که با فتح بغداد، آتشی در جهان افروختند که همچنان شعله میافروزد و قربانیان بسیار میگیرد.
این دو نویسنده اشاره میکنند که محافظهکاران جدید، تندروها و جزم اندیشان جناح راست آمریکا موفق شدند بوش را قانع کنند دست از وعدههای داده شده خود به ملت آمریکا در زمان تبلیغات انتخابات بردارد و برنامههای آنان را دنبال کند. این در حالیست که بوش همانند پدر خود به روشهای میانهروی در سیاست و کاربرد ابزار مذاکرات به شدت معتقد بود. اما محافظهکاران جدید تمامی این روشها را کنار گذاشتند و تنها زبان«قدرت» و حمله را پیش کشیدند. هدف آنها از بین بردن یک سری از حکومتهای موجود در جغرافیای سیاسی امروز و جایگزین کردن آنها با حکومتهای مورد دلخواه خود بوسیله قدرت کوبنده سلاح آمریکایی است.
نویسندگان کتاب ادامه میدهند: اما حمله آمریکا به عراق، ایالات متحده را در سطح جهان بسی بدنام کرده و صداقت این کشور را در صحنه دیپلماسی دنیا زیر سوال برده است . در پی این سیاست، اکنون آمریکا خود را بر سر دوراهی یافته است: یا باید برای سازمان دادن به روابط بینالمللی و ایجاد یک نوع انضباط جهانی با دیگران همکاری کند یا اینکه خود به تنهایی، ماجراجوییهای سیاست خارجی گذشتهاش را ادامه دهد؛ سیاستی که تاکنون نتیجه موفقیتآمیزی از آن بیرون نیامده است. اما از آنجا که ایالات متحده، بزرگترین و قدرتمندترین کشور جهان است، پس بنابراین «شکست» برای آن جایز نیست زیرا شکست این کشور در عراق آبروی آن را در سطح جهان خواهد برد و به دنبال آن عظمت و قدرت هدفگیری صحیح آن از بین خواهد رفت.
در این میان،استفان هالپیر استدلال میکند که امروز، بیشتر آمریکاییها با سیاست خارجی فعلی دولت بوش مخالف هستند و خواهان ایجاد تعادل در آن هستند. به عبارت دیگر آمریکاییها خواستار خروج از جهانی یک قطبی و پذیرش جهان چندقطبی هستند بدین معنی که بوش با روسای دیگر کشورها به مشورت بپردازد و سپس اقدام به عمل کند. آنها به شدت با اعمال یک جانبه و فردی از سوی دولتمردان خود مخالف و معتقدند درجهان امروز، قدرتهای دیگری مانند روسیه، چین، فرانسه، آلمان، هند، ژاپن، برزیل و مکزیک وجود دارند که به نفع آمریکا خواهد بود این کشورها همراه با آن، مسئولیت امور بینالمللی را به عهده گیرند.
در چنین حالتی اگر فرآیند امور با شکست مواجه شود، مسؤولیت این شکست متوجه همه خواهد بود و تنها بر دوش ایالات متحده سنگینی نخواهد کرد. هالپیر ادامه میدهد: براساس ادعاهای واهی و اتوپیایی وارد عراق شدیم و به یک باره محافظهکاران جدید ما را در این کشورگرفتار کردند، ما در شرایطی این کار را انجام دادیم که سرنوشت عراق در دستهای ما قرار داشت و به هر شکلی که دوست داشتیم، میتوانستیم در آن عمل کنیم، بدون اینکه ابزار جنگ را به کار ببریم. صدام حسین را از همه نواحی مورد محاصره خود داشتیم، فضای عراق بر طبق قطعنامههای سازمان ملل متحد در اختیار ما بود، شرایط صادرات نفت در برابر غذا را براساس خواست خود بر وی تحمیل کردیم و به عبارت دیگر تمام زمام امور عراق را در دستان خود داشتیم و نیازی به اعلام جنگ برعلیه وی برای تغییر شرایط کشورعراق و دخالت در سرنوشت صدام نبود.
اکنون با اینکه این محافظهکاران جدید و ماجراجو ما را مجبور کردند وارد جنگ شویم و دهها برابر خسارت مالی و انسانی به جا بگذاریم اما میتوانستیم بدون شلیک حتی یک گلوله به همه اهداف خود برسیم. در ادامه استفان هالپیر به شدت به رسانههای جمعی آمریکا، شورای امنیت ملی و دیگرهای حکومتی حمله میکند و آنها را متهم میسازد که هیچگونه اعتراضی به برنامه جنگ از خود نشان ندادند و هیچگونه اشارهای به ناکافی بودن اطلاعات جورج بوش درباره اوضاع خاورمیانه نکردند. در این میان بوش تصویر کاملاً غلطی از اوضاع داشت. او تصور میکرد از سربازان آمریکایی با گل، جشن و پایکوبی در بغداد استقبال خواهد شد! اما زمانی نگذشت که شیوه برخورد عراقیها با نیروهای فاتح او را شگفتزده کرد، زیرا وی شاهد چیز دیگری شد... و این چنین محافظهکاران جدید او را فریفتند و به دام عراق انداختند.
«جاناتان کلارک» نویسنده انگلیسی کتاب نیز بر نکته مهمی انگشت گذاشت و آن اینکه جنگ عراق «افسانه» محافظهکاران جدید را برملا کرد و ابهت آنها را در هم شکت. آنها دایره نخست پیرامون رئیسجمهوری را تشکیل میدادند و جنگ، نقاب قدرت واهی را از روی آنها کشید و سیمای حقیقی این جماعت را نشان داد؛ همچنین جنگ کمبودها و ناتوانیهای موجود در رسانههای جمعی آمریکا را نشان داد، رسانههایی که جنگ علیه عراق را تایید کردند بدون اینکه به عواقب و آثار وخیم آن بپردازند.
این نویسنده انگلیسی سپس به دولت کشور متبوع خود حمله میکند و رهبران آن را کسانی میدادند که بدون تفکر وارد جنگ عراق شدند در حالی که اوضاع خاورمیانه را بهتر از آمریکاییها میشناختن. انگلیس شناخت کافی درباره اوضاع خاورمیانه به شکل عام و شرایط عراق بطور خاص داشته زیرا که عراق مستعمره آن بوده و مرزهای امروز این کشور، در زمان چرچیل، به دست خود انگلیسیها تعیین شد. انگلیسیها برخلاف رئیسجمهوری آمریکا که نادانی صفت مشخصه وی درباره اوضاع عراق بود، همه چیز عراق را به طور دقیق میشناختند و براین اساس، مسؤولیت آنها به اعتقاد نویسنده بیش از آمریکا است.
در ادامه، نویسندگان کتاب، تنهایی آمریکا استدلال میکنند که هدف نئومحافظهکاران از حمله به عراق سه چیز بود: نخست کامل کردن سلطه آمریکا بر جهان بعد از پایان دوره جنگ سرد، دوم، تسلط برخاورمیانه مملو از گاز و نفت و سوم تحکیم بخشیدن به موقعیت اسرائیل در منطقه از طریق تحمیل راهحلهای مناسب با منافع این کشور بر فلسطینیها و جهان عرب به عقیده نویسندگان کتاب این چنین برنامهای سالها قبل از حمله بر عراق طراحی شده و آماده اجرا بود. در دهه 90، چنین طرح تقدیم بیل کلینتون رئیس جمهور وقت آمریکا شد اما او این افکاردیوانهوار را مورد تمسخر قرارداد و توجهی به آن نکرد، تا اینکه رویداد 11 سپتامبر به وقوع پیوست. این حادثه یک فرصت طلایی در اختیارمحافظهکاران جدید قرارداد تا طرح خود را اجرا کنند. بنابراین اگر بن لادن وجود نداشت، چه بسا که نئومحافظه کاران هم وجود نداشتند و شاید کسی حتی نام آنها را نمیشنید.
پس این نئومحافظهکاران چه کسانی هستند؟
آنان، مجموعهای از تحصیلکردگان سیاسی آمریکا هستند که در ابتدای کار خود در جناح چپ طبقهبندی میشدند سپس به ناگهان تغییر جهت دادند و طرفداران دو آتشه رونالد ریگان رئیسجمهوری جناح راست شدند و به شدت از سیاست وی در برابر اتحاد جماهیر شوروی سابق حمایت کردند. آنها عقیده دارند این سیاست، همان است که موجب فروپاشی دشمن دیرینه آنها یعنی اتحاد شوروی سابق شد و پیروزی را برای آمریکا بعد از نیم قرن مبارزه طاقتفرسا به ارمغان آورد. براساس چنین دستاوردی، آنان به این باور رسیدند که تنها قدرت اسلحه است که میتواند به نتایج ملموسی برسد و نه ابزار دیپلماسی و زدوبندهای سیاسی. با این برداشت که ایالات متحده قویترین کشور جهان از نظر نظامی است حق دارد که از طریق کاربرد زور ارزشهای دموکراسی خود را در جهان گسترش دهد و نقشه سیاسی دنیا را براساس منافع ملی خود ترسیم کند. آمریکا اجازه دارد برخی از رژیمها را ساقط کند و به جای آنها رژیمهای متناسب با خواست خود ایجاد نماید. با چنین رویکردی از نظر محافظهکاران جدید، نخستین گام برانداختن نظامهای سیاسی حاکم مانند عراق، ایران، لیبی و امثال آنها خواهد بود.
این گروه نظریههای خود را در افغانستان و سپس عراق به آزمایش گذاشتند. اما باید تاکید کرد که وضعیت افغانستان کاملاً متفاوت بود. در این کشور سازمان «القاعده» پایگاه ساخته بود و در این کشور بود که حمله به آمریکا در 11 سپتامبر برنامهریزی شد. بنابراین همه متفقالقول بودند که بایستی نظام طالبان در افغانستان برچیده شود و دولت آمریکا حق داشت از این سیستم سیاسی عقبمانده انتقام بگیرد و از این گذشته با مجوز سازمان ملل متحد به افغانستان حمله کرد. اما در عراق، ما شاهد شرایط دیگری هستیم، ولی باید تأکید کرد که نئومحافظهکاران برای تغییر رژیم در عراق از دهه 90 به این سو برنامهریزی کرده بودند و از اینکه جورج بوش پدر، ارتش خود را بعد از آزادسازی کویت به بغداد نفرستاده بود، اظهار تأسف میکردند. در آن زمان ادامه پیشروی به سوی بعداد برای رئیسجمهوری وقت آمریکا کار سادهای بود، اما وی به دلایل متعدد از این کار سرباز زد.
در رأس نئومحافظهکاران افرادی مانند «پل وولفویتس»، «ریچارد پرل»، «بیل کریستول»، «رابرت کاگان» و افراد عقیده دارند که بر ایالات متحده واجب است تا نقشه سیاسی خاورمیانه را تغییر دهد و با چنین تغییری میتواند صلح را در این منطقه بنیاد گذارد. نویسندگان کتاب «تنهایی آمریکا» اضافه میکنند که بیشتر این افراد به حزب «لیکود» اسرائیل نزدیک هستند. بر طبق این دیدگاه لازم است تمام نیروهای مخالف صلح خاورمیانه نابود شوند و این چیزی است که نظریهپردازان جناح راست آمریکا اجرای آن را آغاز کردند. در این رابطه آنها استدلال میکنند که ادامه ستیز میان اعراب و اسرائیل به منافع ملی آمریکا در نهایت ضربه وارد میآورد و بر این اساس باید آن را متوقف کرد.
به عقیده نگارندگان کتاب، مشکل نئومحافظهکاران، این است که در ابتدای امر آنها نخست به منافع اسرائیل فکر میکنند تا آمریکا و از این راه تلاش میکنند منفعت دو کشور را با یکدیگر در هم آمیزند. در این راستا کارکنان سنتی کاخ سفید از این اندیشهها به طور کلی بیزارند و در پی آن هستند که ایالات متحده سیاست متعادلی درباره نزاع اعراب و اسرائیل اتخاذ کند، زیرا اعراب مایلند با آمریکا همکاری کنند به شرط اینکه سیاست این کشور بیش از حد ممکن آنان را کوچک نشمارد و به سوی دشمنان آنها بیش از حد لازم گرایش نداشته باشد. در پایان، این کتاب چیزی جز فریاد اعتراضی علیه نومحافظهکاران آمریکا نیست که سیاست خارجی این کشور را از حالت متعادل خود خارج کردهاند. این کتاب دولتمردان آمریکایی را دعوت میکند چشمان خود را در برابر حقایق جهان امروز بگشایند و دست از برنامههای ماجراجویانه و قهرمان بازی خود بردارند. در غیر این صورت، ایالات متحده آمریکا خود را در مواجه با تمام دنیا تنها خواهد دید.
گفتنی است که این کتاب از سوی انتشارات دانشگاه کمبریج برای سال 2005 و با 369 صفحه در قطع بزرگ روانه بازار شده است.