* اولین بارچطور سروکار شما و خبرنگاران به هم افتاد.
** از گذشتهها و در دوران مبارزات دانشجویی علیه رژیم شاه با شهید بهشتی آشنا بودم و در آن ایام از محضر شهید مفتح و آقای هاشمی رفسنجانی هم بهرهها بردم. بهمن سال 1357 شهید بهشتی را دعوت کردند که در کمیته تبیلغات ستاد استقبال از حضرت امام خدمت کنم و هر چه بود به یک مهندس صنایع مسوولیت هماهنگ کردن امور خبرنگاران رسانههای داخلی و خارجی در مراسم استقبال را سپردند و من از همان زمان با خبرنگاران بودم. بعد از پیروزی انقلاب شهید بهشتی تکلیف کردند که شاخه دانشجویی حزب جمهوری اسلامی را سامان بدهم.
تا شهادت شهید بهشتی علیرغم پیشنهادها، هیچ پست اجرایی نپذیرفتم، چون حزب را به فرموده آن شهید معبد میدانستم، ترجیح میدادم در حزب بمانم تا رسیدیم به زمان وقوع فاجعه غمبار هفتم تیر. بعد دوره ریاستجمهوری رهبر معظم انقلاب شروع و به من تکلیف شد که دفتر روابط عمومی ریاستجمهوری را سامان بدهم.
* این چگونه و با چه ساختاری شکل گرفت؟
** مقطعی که ما شروع کردیم، از نظر امنیتی زمان بدی بود. هفتم تیر، هشتم شهریور، ترور شخصیتها، ائمه جمعه و حتی مردم، انفجارها و این که حضرت آیتالله خامنهای از بیمارستان آمدن ریاستجمهوری جو عجیب و خاصی را ایجاد کرده بود؛ چناچه دفتر رئیسجمهور، منزل ایشان و تشکیلات اداری ریاستجمهور در یک ساختمان خلاصه شده بود.( ساختمان قرمز)، بنابراین تردد خبرنگاران خیلی با مشکل مواجه و با دید امنیتی بسیار شدیدی آمیخته بود و ما هم از روابط عمومی چیزی نمیدانستیم. معلم بزرگ ما برای سامان دادن کارهایمان شخص آقا بودند. جالب است بدانید بچههای تیم حفاظت هم از آقا یاد میگرفتند که باید چگونه عمل کنند. حتی در موردی که من با یک خبرنگار برخوردی داشتم، ایشان بشدت برآشفته شدند و گفتند معنی ندارد. شما باید همواره طرفدار و حامی خبرنگاران باشید. با گذشت زمان، رابطهای که میان آقا با خبرنگاران برقرار شد تا هنوز هم کمنظیر است. ایشان بلااستثنا با همه مطبوعات، مصاحبههای اختصاصی داشتند و این اتفاق پس از آن مقطع هرگز نیفتاد. آقا در عین حال همواره تاکید میکردند که تشکیلات نباید عریض و طویل بشود. یک روابط عمومی داشتیم با حداکثر 10 نفر نیرو و الان همان مجموعه با همان کارها به چند معاونت و ده دوازده تا اداره کل، هر کدام با دهها نیرو تبدیل شده است. دوران بسیار شیرینی بود، اما با ظلمهایی در حق رئیسجمهور نیز همراه بود.
* اشاره کردید، منزل رئیسجمهور در ساختمان اداری بود. ممکن است بیشتر توضیح دهید؟
** ایشان با خانواده تا مدتها در یک اتاق درون مجموعه اداری زندگی میکردند. همسر رئیسجمهور وقتی از خانه بیرون میآمدند در واقع وارد قسمت اداری میشدند. حتی بعد که ریاستجمهوری به ساختمان سفید منتقل شد، ایشان در اتاقی چسبیده به دفترشان زندگی میکردند و فرزندان آقا واقعا حالت زندانی داشتند؛ اما بعدها یعنی 4 سال پس از شروع ریاستجمهوری پشت ساختمان نخستوزیر 2 خانه هر یک به مساحت 100 مترمربع پیشبینی شد که در یکی رئیسجمهور و دیگری نخستوزیر با خانواده زندگی میکردند. تا آن موقع آقا اجازهنداده بودند منزلشان مفروش باشد و آن اتاق پوشیده از موکت بود، اما دوستان تلاش کردند آن منزل را مفروش کنند که همچنان آقا اجازه ندادند و فرشها جمع شد. درآن زمان هم تمامی مایحتاج خانواده رئیسجمهور به وسیله یکی از خویشان ایشان به نام حسینآقا تهیه میشد که او کوپنها را میگرفت و ارزاق را تهیه میکرد؛ البته حسینآقا خود مغازه داشت. یک بار روغن تمام شده بود و کوپن هم درخانه موجود نبود که قرار بود حسین آقا روغن آزاد بخرد، اما منع شد و تا نوبت کوپن بعد، روغن در آن خانواده نبود. پول برق و آب و تلفن آن خانه هرگز به غیر از حساب شخصی رئیسجمهور پرداخت نشد. آقا حتی هر روز ظهر که در دفترشان ناهار میخوردند، مثل همه کارکنان نهاد، پول ناهار خود را میپرداختند.
من از آیتالله جوادی آملی شنیدم که پس از دوره ریاستجمهوری با آقا جلسه داشتند و فرزند ارشد رهبر معظم انقلاب یعنی آقا مصطفی که شاگرد آقایآملی بودند نیز حضور داشتند تا این که موقع ناهار میشود، جناب آقای آملی عنوان میکنند کار اداری است و وقت ناهار هم هست شما میتوانید بروید.
از زمان ریاستجمهوری آقا مسعود دبستانی، آقا مجتبی راهنایی و آقا مصطفی دبیرستانی بودند و به ترتیب ساعت 11، 30/12 و 30/14 تعطیل میشدند. به دلیل مسائل امنیتی بایداینها را با یک محافظ از مدرسه به خانه میآوردند و آقا دستور داده بودند تنها یک پیکان و آن هم با یک سرویس این کار را انجام بدهد وآقا مسعود و آقا مجتبی هر روز منتظر میماندند تا مدرسه آقا مصطفی تعطیل شود و بعد هر سه به خانه میآمدند.
* آیا از روزهای داخلی در آن مقطع خاطرهای دارید؟
** سال 1363 در سفر چهارمحال بختیاری در مسیری که با بالگرد طی میکردیم، یک آبادی دیده میشد که آقا گفتند در این روستا بنشینیم. بعد فهمیدیم اسم این روستا سرآقا سید است و هرگز طی سالها محور ارتباطی با شهر نداشته است و ساکنان روستا تا آن روز رنگ شهر، ماشین و... راندیده بودند. بالگرد که نشست مردم اول ترسیدند و بعد نزدیک شدند. از محل فرود باید یا دوره سنگلاخ را طی میکردیم تا به روستا برسیم. مردم روستا آمدند و گفتند بیایید کول ما تا برویم، خب ما استنکاف کردیم. بعد مردم روستا روی زمین خوابیدند تا پای کسی روی سنگلاخ نباشد و از روی بدان اینها عبور از دره انجام شودو آقا اعتراض کردند که چرا شما این کارها را انجام میدهید و یکی از مردم گفت سالها پیش (معلوم شد پیش از انقلاب) بخشداری به آنجا رفته و از آنها خواسته وی را کول کنند. بعد ما فهمیدیم آنها متوجه نبودند که رئیسجمهور به روستایشان آمده و احترامی که میگذاشتند به دلیل سیادت و روحانیت آقا بوده است . آقا در روستا روی زمین نشستند و زمانی طول کشیدکه اهالی صندلیای را که ظاهرا تنها صندلی موجود در روستا بود آوردند. آقا پرسیدند چه مشکل ماشما بتوانید کاری بکنید که آقا گفتند حالا بیان کنید، شاید توانستیم کاری بکنیم و آنها اسم دزدی را بیان کردند. گفتند او 3 قاطر آنها را دزدیده است که این بزرگترین مشکل آن روستا بود. فرمانده ژاندارمری همانجا بود که آقا دستور دادند این دزد پیدا شد . یک روز بعد دزد دستگیر شده بود. وقتی آقا قصد داشتند روستا را ترک کنند، مردم گفتند یک خواهش دیگر هم دارند و گفتند چند زوج در روستا هستند که ده پانزده سال است با هم زندگی میکنند و چون عاقد نداشتهایم آنها عقد نشدهاند و شما برایشان خطبه عقد بخوانید. آقا فرمودند همان لفظ ایجاب و قبول که جاری شده عقد هم جاری شده و مشکلی وجود ندارد. یکی از روستاییها در میان خبرنگاران آمده و گفته بود که دخترم بزرگ است وخانه ندارم و اگر به این آقا بگویم مشکل حل خواهد شد؟ ما گفتیم با چقدر میتوانی خانه بخری. گفت پولش نمیرسد و بعد از اصرار ما، در نهایت گفت هزارتومان،که بچهها نفری 100تومان، 200تومان جمع کردیم و 200 تومانی هم اضافه آمد که گفتم با این همه جهیزیه برای دخترت تهیه کن. پس ازآن سفر پزشک مقیم به روستا اعزام و راه احداث و خلاصه آباد شد.
* یکی دیگر از برنامه رهبر معظم انقلاب در زمان ریاستجمهوری دیدار با خانوادههای شهدا بود که البته هنوز هم ادامه دارد. آیا در این زمینه خاطرهای دارید؟
** بله، یک برنامه ثابت ایشان این بود که هر شب جمعه با لباس مبدل و ماشین مبدل، حتی گاهی تاکسی و وانتبار به منزل خانواده شهدا سرکشی میکردند؛ البته ایشان از همان آغاز اجازه ندادند این رویداد رسانهای شود.
یک بار به خیابان پیروزی، منطقه13 آبان رفتیم. نرسیده به چهار راه کوکاکولا به منزل شهدای افراسیاب رفتیم. آن خانواده 4 شهیدبه انقلاب تقدیم کرده بودند و پسر پنجمشان هم مجروح شده بود. آقا به مادر شهید گفتند: من خدمت حضرت امام بودهام و بحث شما بود. ایشان فرمودند پسر پنجم شما دیگربه جبهه نرود، اما مادر این شهدا ناگهان برافروخته شد و پاسخ داد: شما چه میگویید؟ مگر بچه مال من است. بچه را خدا داده، دین خدا هم در خطر است و این فرزند ما هم باید برود. من ازشما اصلا توقع چنین درخواستی نداشتم. همه مات ماندیم و آقا هم. این مادر 4 دلاور به دین خدا تقدیم کرد و همچنان مستحکم و استوار است . در ملاقاتها با خانوادههای شهدا، آقا و ما درس میگرفتیم . آنها معلم بودند و بقیه تلمیذ. آقا هرگز از برنامه عیادت از خانواده شهدا غافل نشدند.
خب از سفرهای خارجی و خاطرات آن بگویید. در سفر پاکستان وقتی آقا وارد شهر لاهور شدند اتفاق عجیبی افتاد. همه جا خورده بودیم، حتی خود پاکستانیها، حتی خود ضیاءالحق که در آن سفر آقا را همراهی میکرد.
قرار بود آقا با همراهی رئیسجمهور پاکستان از فرودگاه این شهر به مزار اقبال لاهوری (مسیری به طول فرودگاه مهرآباد تا میدان امامحسین) بروند و زمانی حدود یک ربع ساعت برای طی این مسیر پیشبینی شده بود، اما طی این مسیر 4 ساعت طول کشید، زیرا در آن روز بدون هیچ پیشبینی و تبلیغات و اعلام وسیع قبلی مردم لاهور استقبال عظیم و باشکوهی از آقا کردند؛ استقبالی در حجم همان استقبالی که روز ورود امام(ره) به وطن از ایشان شد. جمعیت در مسیری به طول حدود 15 کیلومتر جا گرفته بود و بیشتر اوقات خودروی حامل دو رئیسجمهور را جمعیت روی دست بلند میکرد. دولت پاکستان هراسان شده بود، چون از رئیسجمهوری کشوری دیگر چنین استقبال عجیبی شده بود. آنها تا توانستند کوشیدند گروه خبرنگاران ایرانی قادر نباشند این صحنه باشکوه را منعکس کنند. ایراد امنیتی تراشیدند و از این قبیل و اما ما رفتیم یک جیپ روباز را که 4 نیروی کار کنار آن بودند تصاحب کردیم، بچهها فیلم و عکس گرفتند که پخش شد. به خاطر دارم که چندین مرتبه پیش آمد که این جیپ از فرط فشار جمعیت روی دو چرخ راه میرفت. بچههای کیهان، اطلاعات، ابرار و ایرنا هنوز به خاطر دارند که مردم لاهور شعار میدادند: درود بر خامنهای ، مرگ بر ضیاءالحق، اوضاع وحشتناک به وجود آمده بود، اما لطف و رحمت الهی شامل ما شده بود که جان سالم به در بردیم.
* گفتند سفارش آقا درزمان ریاستجمهوری این بود که تشکیلات، عریض و طویل نباشد. آیا این رویه تا آخر دوره دوم ادامه داشت؟
** بله، دقیقا این رویه مراعات شد. من به شما بگویم که آن زمان فقط یک مسوول در دفتر خودرو، منشی و راننده داشت و از آقای میرسلیم، مشاور رئیسجمهور بود. در این 8 ساله نه اضافهکاری در کار بود نه خودرو و امکانات فراتر از معمول که الان معمول شده است، در حالی 18 ساعت کار میکردیم و ماشینهای هم همه پیکان بود. پیکانهایی که فقط خواجه حافظ شیرازی آنها را هل نداده بود. من و بقیه دوستان برای کارهای اداری از ماشین شخصی خودمان استفاده میکردیم، حتی تردید داشتیم که برای بنزین آن از اداره کوپن بگیریم.
من به شما بگویم که اگر در پیشگاه الهی در قبال دریای گناهانم چیزی برای پیشکش داشته باشم همان 8 سال خدمت کنار آقاست. پس از آخرین دوره ریاستجمهوری و رحلت حضرت امام(ره) یک دوره کاری 40 روزه عجیبی هم داشتیم و آن روزی چنددیدار آقا به عنوان رهبر انقلاب در دیدار با اقشار مختلف مردم بود که در این مدت از اقصا نقاط کشور میآمدند، یک کار شبانه روزی باکمترین امکانات.
* برسیم به دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی.
** خب آن 40 روز که به مراسم تنفیذ رئیسجمهور جدید رسید و آقا به من دستور دادند که همچنان در ریاستجمهوری بمانم و کار را ادامه دهم، 8 سال هم در خدمت آقای هاشمی بودیم. در این دوره کوشیدیم در حوزه دولت برای خبرنگاران شرایط امن و مناسبی فراهم آوریم. بویژه آن که در زمان ایشان نسبتا سفرها بیشتر بود و افتتاح پروژهها فراوان، در ضمن تغییر تشکیلات با حذف نخستوزیر به وجود آمد و کار رئیسجمهور هم بیشتر شده بود و روابط عمومی وسیع شد و معاونتهای ادارت جدید زیادتر شدند. حضور خبرنگاران به دلیل بیشتر شدن رسانهها پررنگتر شده بود. آقای هاشمی خیلی دقیق بودند بخصوص در بازدیدها. در سفری به کرمان از نمایشگاه توانمندیهای استان بازدید کردند که قرار بود یک ساعت زمان صرف این بازدید شود. ما ساعت 8 رفتیم اما تا ساعت 12 شب بازدید ادامه داشت و همه از حال رفته بودند و ما رفتیم گفتیم آقا همه خسته شدهاند. تمام کنید و ایشان گفتند شما میخواهید بروید، بروید من هستم.
من در تمام این 8 سال هرگز ندیدم خستگی در وجود ایشان معنی داشته باشد . به یاد دارم یک خبرنگار خارجی از ایشان پرسید رمز موفقیت شما در چیست و ایشان پاسخ دادند من تنها با یک ربع و حداکثر نیم ساعت خواب نیمروزی هرگز خستگی را به خود راه ندادهام. ایشان در هر شرایطی در نیمروز ابایشان را زیرسرشان میگذاشتند و یک ربع و حداکثر نیم ساعت میخوابیدند.
حافظه عجیبی در آمار و ارقام داشتند و همیشه در بازدیدها مچ میگرفتند و بسادگی از گزارشهای مقامات نمیگذشتند. آقای هاشمی با وجود این که بعضی بیان میکنند بسیار بسیار رووف است، در تمام این مدت حتی یک بار ندیدم عصبانی شود و شاید بتوانم بگویم که رافت ایشان آنقدر زیاد بود که گاهی به نقطه ضعف تبدیل میشد.
* از دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی بگویید.
** این دوران عجیب و غریب بود. آقای خاتمی با مشی خود توانستند بسیاری از کسانی را که از انقلاب رمیده بودند به آغوش انقلاب باز گردانند. رسانهها رشد جهشی داشتند. قریب سی چهل رسانه داشتیم. در سفرهای خارجی همیشه جریانی ملموس وجود داشت که بر آن بود ایشان را در موضع اپوزیسیون نظام معرفی کند، اما آقای خاتمی در همه مصاحبههایش جانانه پایبندی خود براصول را به اثبات میرساند. آقای خاتمی در دفاع از ولایت هیچگاه کوتاه نیامد.
آقای خاتمی در مواجهه با خبرنگاران روحیه عجیبی داشت. به خاطر دارم که گاهی به من میگفتند امروز اصلا حاضر نیستم مصاحبه کنم و ما هم میآمدیم. به خبرنگاران میگفتیم، اما وقتی به محوطه یعنی محل حضور خبرنگاران میآمدند، یک ساعت و بلکه بیشتر با خبرنگاران مصاحبه میکردند.
* سفر فرانسوی آقای خاتمی حاضر بود در این زمینه توضیح دهید.
** خوب یک بخش این سفر مربوط به ضیافت شام بود که آقای خاتمی با رسم این ضیافت که سرو شدن شراب بود مخالفت کرد و آنها این که ضیافت را تبدیل به عصرانه کردند و این فرانسویها بودند. که میخواستند به هر حال این برنامه با چنین تغییری انجام شود. اما اتفاق جالبتر این سفر از قضا مربوط به علاقه عجیب آقای خاتمی به خبرنگاران است.
در کاخ الیزه وقتی شیراک آمد آقای خاتمی را همراهی کند، در نزدیکی ماشین، خبرنگاران آقای خاتمی را مخاطب قرار دادند و رئیسجمهور ما با آن اخلاق حسنهای که داشت ایستاد تا به سوالات خبرنگاران پاسخ دهد و این توقف شاید بیش از 30 دقیقه طول کشید و در این شرایط شیراک تمام این مدت را در کنار آقای خاتمی ایستاد که این اقدام او با پروتکل همخوان نبود و علاوه بر این شیراک تا نزدیکی ماشین، آقای خاتمی را مشایعت کرد که این اقدام او همخوان با پروتکل نبود.
در سفر اول آقای خاتمی به نیویورک هم عجیب مقامات غربی غیرغربی مجذوب ایشان بودند. از یاد نمیبرم که بارها دیدم کلینتون و آلبرایت در راهروهای سازمان ملل هر ا یرانی را که میدیدند با او احوالپرسی میکردند تا زمینه برای دست دادن کلینتون با آقای خاتمی فراهم آید.