سیدولیرضا نصر
دموکراسی به مثابه ایدهآلی سیاسی در طول تاریخ مدرن از خود استواری شگفتانگیزی نشان داده است. هیچ ایدهآل سیاسی دیگری همچون دموکراسی تا این اندازه آرزوهای مردمان را پیوسته به خود جلب نکرده و هیچ ایدهآل سیاسی دیگری همچون دموکراسی چنین پایدار دامنه نفوذ خود را به جوامع و نواحی و ملتهای گوناگون نگسترده است. دموکراسی از پس جنگها و انقلابها، اشغال نظامی و آشوب سیاسی، فروپاشی سیاسی، بحران اقتصادی، آشفتگی اجتماعی و فراز و فرود متناوب وعدههای ایدئولوژیک نهضتها دوام آورده است. در آغاز قرن بیستم شمار کشورهای دموکراتیک از انگشتان یک دست فراتر نمیرفت. امروز اکثریت جمعیت جهان در نظامهای دموکراتیک زندگی میکنند. همه دموکراسیها البته کاملاً آزاد نیستند. شمار اندکی از آنها مسئله تقسیم قدرت میان گروههای دینی و قومی را حل کردهاند و بسیاری از آنها با مشکلات اقتصادی بارزی دست به گریبان هستند. بسیاری از دموکراسیها شکننده از آب درآمدهاند و سرنگون شدهاند یا از هم پاشیدهاند و هنوز فشار نیروهای اقتدارطلب برای بازگشت به قدرت در جوامع آنها ادامه دارد. با همه اینها در طول قرن گذشته گستره و ژرفای دموکراسیها هم در پاسخ به نیاز روحی انسان و هم در پاسخ به نیازهای اقتصادی و نیازهای هر روز پیچیدهتر جوامع کنونی پیوسته افزایش یافته است.
تاریخچه قرن گذشته نشان میدهد که هیچ ایده سیاسی دیگری در مصاف با ایدئولوژیهای سرسخت مدرن پیروز نبوده است. فاشیسم، استالینیسم و سایر انواع دیکتاتوری ایدئولوژیک به همراه اقتصادهای پوپولیستی پیوسته به آنها توجه بسیاری از مردم را به خود جلب کردهاند و تاثیر در خور توجهی بر تاریخ قرن بیستم گذاشتهاند. اما این ایدئولوژیها قدرت پایداری نداشتهاند. آنها آمدهاند و رفتهاند – و باز هم میآیند و باز هم به سایه تاریک تاریخ خواهند رفت. ایدئولوژیها تنها هنگامی از حمایت مردمی برخوردار شدهاند که توانستهاند آنها را گرد وعدههای زودگذر اجتماعی بسیج کنند و به فرمانبرداری از گونهای حقیقت مطلب فرا بخوانند. نظامهای سیاسیای که این ایدئولوژیها برپا داشتهاند نیاز بشر به آزادی را به رسمیت نشناختهاند و تودههایی را که از طرفشان سخن میگفتهاند در تصمیمگیری سیاسی برای مقدرات خود شرکت ندادهاند. با این همه بدترین شکست ایدئولوژیها در برآورده نکردن مهمترین وعدهشان بوده است: رفاه اقتصادی. طرفه آن که این دموکراسی، یعنی ایدهای که آنان رد میکنند بوده که در این موضع ناکامیشان کامیاب گشته است. از این رو شگفتانگیز نیست که آتش ایدئولوژیها زود رو به خاموشی میگراید. در نهایت همواره این شعله دموکراسی بوده که فائق آمده است.
اهمیت دموکراسی تنها در ارزشهای آن یا وعدههایش در مورد آزادی و حقوق فردی و حاکمیت قانون نیست. قدرت دموکراسی تنها ناشی از آرمانهایش نیست بلکه قدرت دموکراسی در کارآمدی عملی آن به مثابه شکلی از حکومت و تواناییاش برای تحقق کامل ظرفیتهای فرهنگی و اقتصادی جوامعی است که آن را پذیرفتهاند. دموکراسی پیروز بوده چون کار کرده است.
دموکراسی پایدارترین شکل حکومت در عصر مدرن بوده است. همچنین دموکراسی تنها شکل حکومت بوده که رشد حقیقی و بادوام اقتصادی، پیشرفت فناوری و ترقی اجتماعی و حتی صلح بینالملل را ایجاد کرده است. همه قدرتهای بزرگ پایداری خود را با دموکراسی تحکیم بخشیدهاند. سقوط اتحاد شوروی خود گواهی بر این واقعیت است. دوام و قدرت دموکراسی بیش از آن که مدیون «برتری» ارزشهایش باشد مرهون حکومت «مقتصدانه» آن است.
حکومتها بر مردم خود اعمال قدرت میکنند. حکومتها این کار را برای حفظ نظم و فائق آمدن بر مقاومتهایی که در راه نیل به اهدافشان است میکنند. این که حکومتها چه اندازه قدرت، به چه شکلی و با چه واکنشی از سوی مردم اعمال میکنند همه کارکردهای اقتداری است که از آن برخوردارند. این اقتدار تنها از آرمانها و ارزشهایی که حکومتها مدعی آن هستند نشأت نمیگیرد بلکه ناشی از میزان حمایتی است که به خاطر انجام طرحهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از آنها میشود. چرا که در تحلیل نهایی آرمانها و ارشهای حکومت تنها زمانی میتوانند رهبری کشور را قدرت بخشند که شهروندان آن کشور این آرمانها و ارزشها را از آن خود و بازتاب دهنده منافع خود بدانند. حکومتی که از پشتیبانی مردمی برخوردار نباشد کمبود اقتدار و مشروعیت خواهد داشت. چنین حکومتی مجبور است برای حکمرانیاش متوسل به زور شود. در درازمدت تنها شیوهای که یک حکومت میتواند از طریق آن از پشتیبانی مردمی مطمئن شود این است که آنها را در روند سیاسی دخیل کند. حکومتی که مردمش را نمایندگی میکند باید همیشه آینه آمال و منافع آنها باشد.
حکومتهایی که بدون توجه به این که تا چه حد نزد مردم مقبولیت دارند، مردمشان را در روند سیاسی دخیل میکنند بالاخره در نهایت مجبور میشوند که به جبران محبوبیت نداشته خود به زور متوسل شوند. با این همه توسل به زور برای حکومت کردن چه از نظر اقتصادی، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اجتماعی هزینههای سنگین دارد و در نتیجه ناکارآمد است. هر چه حکومتی بیشتر بر زور متکی شود ناکارآمدتر خواهد شد. چنین حکومتی ممکن است در قدرت بماند ولی با هزینههای سنگین اجتماعی و اقتصادی که به نوبه خود حکومت را کمتر موثر و کمتر کارآمد میکنند و نارضایتی بیشتری به بار میآورند که باز هم به اعمال زور بیشتری نیازمند است. این چرخه باطل سرانجام حکمرانی را به لبه سقوط می کشاند، اما هزینه نهایی را جامعه و اقتصاد میپردازد که از مسیر توسعه، پیشرفت و رفاه منحرف شده است.
دموکراسی از آن رو خود را مؤثر و کارآمد نشان داده است که نیاز حکومت به اعمال زور را کاهش میدهد. راز دوام و موفقیت دموکراسی در دستیابی به توسعه پایدار در وعدهای است که برای افزایش اقتدار و مشروعیت حکومت با کمترین هزینه اجتماعی و اقتصادی و با کمترین عدول از خواست جامعه برای توسعه میدهد. دموکراسی پلهای پایداری میان حکومت و مردم میسازد که به هیچ آرمان واحد یا هیچ اشتیاق زودگذری برای یک عقیده ایدئولوژیک یا سیاسی بستگی ندارد. در واقع دموکراسی حکومت و مردم را به هیچ لنگری از ارزشهای سیاسی یا آرمانی نمیبندد، تنها مکانیسمی را برقرار میکند که امکان میدهد رابطه بین مردم و حکومت که در مواجهه با تحولات دوام بیاورد. دموکراسی سیاست را در محدوده ارزشها و اهداف مرکزی همه جامعه باقی نگه میدارد.
منتقدان دموکراسی را متهم میسازد که هیچ ارزش پایدار یا اصول محکمی ندارد و میگویند که در دموکراسی اکثریت است که حقیقت را تعیین میکند و بنابراین هیچ حیقت مطلقی در چنین سیستمی وجود ندارد. با این همه این درست همان جایی است که قدرت دموکراسی از آن میآید. زیرا همه نظامهای سیاسی که مدعی حقیقت مطلق هستند – صرفنظر از شایستگی چنین حقیقتی – شکننده از آب درآمدهاند. چنین نظامهایی ممکن است حقایق متعالیای را در انحصار داشته باشند اما در اداره واقعیتهای سیاست زمینی ناتوان بودهاند. هنگامی که توجه مردم از وعدههای بزرگ این نظامها به ناچار به ملاحظات خاکی معطوف میشود، این حکومتها انعطافپذیری لازم را ندارند. حکومتهایی که زیر بار سنگین هزینههای حکمرانی نیستند – یعنی از اعتماد مردمی در کار حکمرانی برخوردارند – احتیاجی ندارند که برای اداره شهروندانشان روی اعمال زور سرمایهگذاری کنند. این امر منابع و سرمایههای اجتماعی و فرهنگی را آزاد میکند تا به دنبال توسعه موثر باشند. به علاوه مشارکت مردمی تضمین میدهد که ماهیت توسعه تحت تاثیر فضای بازار اندیشهها و منافع اقتصادی خواهد بود و چنین توسعهای تنها بازتابی از اعمال قدرت حکومت نخواهد بود بلکه در مقابل آینه نیرو و منافع همه جامعه است.
تاریخ معاصر بر چنین حقیقتی گواهی میدهد. کشورهایی چون کره و تایوان با پذیرش دموکراسی به حدی از توسعه اقتصادی رسیدند که جایگاهشان را در نظم جهانی تغییر داد. حتی اگر مراحل نخستین توسعه تحت حکومتهای دیکتاتوری ممکن یا حتی موثرتر بود، رسیدن کامل به هدف توسعه و نیل به ثبات اقتصادی اولیه بدون دموکراسی ممکن نمیشد. اما ژنرالهای حاکم در کره و دیکتاتورهای تایوان اواخر دهه 1980 دریافتند که هدف آنها در توسعه سیاسی به وسیله ناآرامیهای سیاسی دانشجویان و اتحادیههای کارگری به خطر میافتد. آنها دریافتند که مقابله با دموکراسی با توسل به زور موجب هدر دادن منابع اجتماعی روزافزونی خواهد شد و افزایش تنشهای سیاسی به بهای از دست دادن سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی تمام میشود. کره و تایوان مجبور بودند میان دیکتاتوری و توسعه پایدار انتخاب کنند. آنها توسعه کشور را انتخاب کردند و این به معنای انتخاب دموکراسی بود. هر دو کشور دموکراسی را همچون راهی برای برداشتن بار هزینههای حکومت اقتدارگرا از دوش کشورشان دیدند، هزینه سنگیی که لاجرم وعدههای اقتصادیشان را به محاق میبرد. در نظام دموکراسی نه تنها روند توسعه کرهایها و تایوانیها تسریع شد بلکه این دو کشور به چنان درجهای از رشد رسیدند که تا پیش از آن هیچ کشور جهان سومیای آن را نه تجربه کرده بود و نه تصور کرده بود. همچنین معلوم شد که توسعه دموکراتیک این کشورها بادوام است. در این دو کشور دیگر توسعه از جانب بحرانهای ناشی از دیکتاتوری به خطر نمیافتد.
این بحث چگونه به ایران ربط پیدا میکند؟ در اکثر دورههای قرن گذشته بحث دموکراسی در مرکز توجه سیاست در ایران بوده است. با این هم در بیشتر این دوران آرمان و عمل دموکراسی تحت مقولات و خواستهای سیاسی دیگر طبقهبندی میشد. در طول حکومت پهلوی حکومت استدلال میکرد که توسعه با دموکراسی ناسازگار است و به نام پیشرفت اقتدارگرایی را مشروع مینمود. بالا رفتن قیمت نفت در دهه 1350 درآمد دولت را افزایش داد و نتیجه آن این بود که حکومت هر چه کمتر بر منابع اقتصادی قابل اتکای داخلی تکیه کند و بنابراین هر چه بیشتر نسبت به تقاضاهای مربوط به آزادیها و نمایندگی سیاسی بیتوجه شد. چنانکه در مورد همه «دولتهای رانتیر» صادق است- دولتهایی که عمده درآمد خود را از منابعی خارج از طرفیت مولد اقتصادی کشورشان به دست میآورند – ایران نیز هیچ نیازی نمیدید که قراردادی اجتماعی میان دولت و جامعه منعقد کند که بر پایه آن در ازای مشارکت اقتصادی در امر حکمرانی به شهروندان حقوقی عطا کند. دولت دموکراتیک مدرن در غرب در نتیجه بده – و – بستان حقوق و درآمد میان دولت و جامعه پدید آمد، بده – و –بستانی که طی آن دولت مجبور بود منابع درآمد و تجهیز خود را از جامعه تامین کند و در مقابل به شهروندانش حق نمایندگی سیاسی عطا کند. دولتهایی که ثروت نفت داشتند مجبور به چنین معاملهای نبودند. این دولتها میتوانستند همچنان اقتدارگرا بمانند و خواستههای اجتماعی و حقوق فردی را نادیده بگیرند. اینک معلوم است که ثروت نفت مانع اساسی در مقابل توسعه دموکراتیک در ایران بوده است. این در دهه 1350 برای ایران صادق بود و امروز هم میتواند با افزایشی که در قیمت نفت و رسیدن آن به قیمتی بیسابقه رخ داده و سم دولت از درآمد نفت وابستگی آن را به منابع و درآمدهای داخلی کاهش داده است. از آنجا که دولت ایران بار دیگر «مرحله رانتیر» را میگذراند میتواند باز هم به توسعه دموکراتیک پشت کند. دولت پهلوی در دهه 1350 هیچگاه به درکی که رهبران کرهای و تایوانی در یک دهه بعد به آن رسیدند نرسید – شاید هم بتوان گفت که ژنرالهای کرهای و دیکتاتورهای تایوانی پس از دیدن آنچه در ایام گذشت انتخابشان را کردند – و در نتیجه پروژه توسعه ایران به جایی نرسید و رژیم پهلوی هم در نهایت زیر فشار مردم ناراضی و هزینههای سنگین حکمرانی سقوط کرد.
به همین ترتیب در دهههای 1340 و 1350 آرمان دموکراسی در فضای عمومی در مقابل التهاب چپگرایی افراطی زمینهای نیافت. تلقی چپ ایرانی از حقوق جمعی و رهایی، آرمانهای آزادی فردی و حکومت قانون را تحتالشعاع قرار داد و وعده «دیکتاتوری پرولتاریا» خواست دموکراسی را ملوث کرد، تا جایی که گنجاندن دموکراسی تحت مبارزه ایدئولوژیک چپ، آن را از معنای حقیقیاش تهی کرد. گفتار چپ نهایتاً لون خود را به ایدئولوژی انقلابیون اسلامی نیز بخشید و آنها نیز به دنبال آیندهای دموکراتیک نرفتند بلکه آرمانشهری را جستند که مشابه وعدههای چپ بود. به این ترتیب دموکراسی در میانه برنامه توسعهگرای اقتدارگرایانه پهلوی و ایدئولوژی اقتدارگرایانه چپ، تقریباً به طور کامل از گفتار سیاسی ایرانیان رخت بربست. در دهه 1350 خواستهای زیادی برای آزادی و اصلاح شنیده میشد اما نباید این صداها را با خواست دموکراسی اشتباه گرفت. نبرد میان دو تلقی از اقتدارگرایی بود یکی تلقی رژیم پهلوی و یکی تلقی چپ.
در جنبش دوم خرداد وعدههای دموکراتیک به مراتب بیشتری از پیش وجود داشت. نخست این که این جنبش از طریق یک انتخابات نسبتاً آزاد بروز یافت که رئیس جمهوری اصلاحطلب را بر مسند نشاند. دوم این که این خواست جدید دموکراسی قدرت خود را از ازدیاد فعالیت جامعه مدنی و پویایی بخش خصوصی میگرفت و دموکراسیخواهی هم به نوبه خود در دهه بعد به حمایت از اینها پرداخت. از اینها مهمتر برای نخستینبار در تاریخ ایران دموکراسی در مرکز بحثهای سیاسی ایران قرار گرفت. اینبار دیگر دموکراسی همچون نمای بیرونی یک ایدئولوژی آرمانشهرگرای دیگر نبود. فرهنگ سیاسی ایران سرانجام دموکراسی را به مثابه یک آرمان سیاسی در آغوش کشیده بود. پس از انقلاب مشروطه در نزدیک به یک قرن پیش این تحول سیاسی بزرگی به شمار میآمد و نخستین بار بود که چنین چیزی رخ میداد. توجه خاص به دموکراسی که اکنون با یک جنبش اصلاحطلبانه پیوند خورده بود، برای ادامه حیات دموکراسی و بلوغ فرهنگ و جنبش دموکراتیک در ایران اهمیت بسزا داشت.
این پیشرفت ایران را، به مثابه تنها کشور اسلامی که در آن یک جنبش دموکراتیک اصیل و با نشاط بومی، یک بحث ستبر درباره دموکراسی، به همراه جامعه مدنی، انتخابات و سایر نهادهای لازم برای پیشبرد فرآیند دموکراتیک کردن وجود داشت، از بقیه جهان اسلام جدا کرد. در دهه گذشته در حالی که بیشتر جهان به دنبال نشانههایی از تحول دموکراتیک در جهان اسلام میگشت، این ایران بود که تنها جنبش زنده دموکراسی خواه حقیقی را به وجود آورد. مهمتر از همه این که این جنبش یک واردات غربی نبود که با فشار قدرتهای خاری به راه افتاده باشد یا جنبشی باشد که از بالا هدایت شود، بلکه حاصل تجربه و عمل سیاسی تاریخی ایرانیان بود و ریشههایی عمیق در بحثهای روشنفکری داخلی داشت.
همچنین اشاره به این نکته مهم است که خواست دموکراسی در ایران که در دهه گذشته در ایران زمینه یافت از دو جنبه دیگر نیز مهم بود. نخست این که دموکراسی از هر زمان دیگری در تاریخ ایران چشمانداز امیدوارکنندهتری داشت چرا که از یک طرف از سوی تحولات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی حمایت میشد و از طرف دیگر دو دهه تجربه انتخابات در تمام سطوح اجتماعی، ملی و محلی و انتخابات شهرداریها پشت آن بود. به عبارت دیگر مردم ایران حال دیگر تجربهای از عمل دموکراتیک داشت اگرچه نه یک دموکراسی کاملاً پر و بال گرفته و علاوه بر آن دیگر در نقطهای بود که میتوانست فرهنگی دموکراتیک را بپرورد. ناسازه ایران امروز این است که فرهنگ دموکراتیک حمایت میشود، در بند یک ساختار غیردموکراتیک است.
ایران امروز یکی از بیشترین درصدهای باسوادی را در جهان اسلام دارد. میتوان شمار و تنوع روزنامههای ایران، شمار ترجمههای آثار روشنفکری و دانشگاهی غربی به فارسی، مقام سینمای ایران در جهان سینما، یا گستره و عمق مباحث روشنفکری در فضای عمومی میان طیف ایدئولوژیهای سیاسی ایران را شاهدی بر پویایی فرهنگی این کشور گرفت. امروزه پس از زبانهای انگلیسی و چینی، فارسی سومین زبان بزرگ بر روی اینترنت است – شاخص مهمی که هم میزان درگیری ایرانیان را در تولید فرهنگی جهان و هم میزان سواد جامعه را نه تنها در مسائل روشنفکری بلکه در دانش فنی نشان میدهد. این طراوت فرهنگی از سوی جامعه مدنی فعال و گسترده حمایت میشود، جامعه مدنیای که شریان دموکراسی به شمار میآید، چنان که یک دهه پیش از آن در مورد اروپای شرقی چنین بود. فعالیت جامعه مدنی به کم اثر کردن قدرت متمرکز و جلوگیری از تمرکز اقتدار و تصمیمسازی کمک میکند و به همان اندازه هم قدرت را در جامعه میپراکند و ارزشهای دموکراسی را نهادینه میکند.
در طول دهه گذشته بخش خصوصی – هم بخش خصوصی مدرن و هم بازار سنتی – در اقتصاد ایران اهمیت بیشتری یافتهاند. در سالهای اخیر اهمیت بخش خصوصی در اقتصاد ایران از هر زمان دیگری در تاریخ کشور بیشتر بوده است. برای دموکراسی بخش خصوصی با کاستن از نقش حکومت در اقتصاد – و در نتیجه جذب قدرت آن – فعالیت موثر بخش خصوصی را تقویت میکند و برای فعالیتهای سیاسی غیردولتی منابع مالی فراهم میکند. به علاوه هر چه بخش خصوصی بزرگتر باشد احتمال این که عرصه تصمیمسازی سیاسی نیز برای همساز شدن با اقتصاد غیرمتمرکر متکثرتر باشد بیشتر است. بخش خصوصی همچنان میتواند یک بورژوازی مستقل ایجاد کند. دموکراسی به بورژوازی مستقلی که تقویتش کند نیازمند است و بورژوازی مستقل هم نیازمند دموکراسی است. این دو ستونهای دوگانه دولت دموکراتیک را میسازند و خاکریز مقابل اقتدارگرایی متمرکز را شکل میدهند. در ترکیه دموکراتیک شدن عرصه سیاسی در سالهای اخیر مدیون بر آمدن بورژوازی مستقلی است که پس از برنامه خصوصیسازی دهه 1980 ایجاد شد. در ایران نیز بخش خصوصی پیوسته در حال گسترش بوده و میتوان امید داشت که از پس این گسترش بورژوازی مستقلی شکل گیرد که حامی دموکراسی باشد.
خواست وسیعتر دموکراسی در ایران زمانی شکل گرفته است که کلیت کشور در آستانه یک خیزش است. ایرانیان با هر شیوه زندگی و با هر دیدگاه سیاسی میبینند که شورشان مستحق جایگاه شایستهتری در خاورمیانه است. رشد فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ایران این توقع را دامن زده است که ایران در خاورمیانه همان نقشی را داشته باشد که هند در جنوب آسیا دارد یا آفریقای جنوبی در آفریقای پایین صحرا دارد – یعنی نیروی غالب سیاسی و موتور محرک رشد فرهنگی و اقتصادی منطقه. از این جهت ایران با موقعیت تاریخی منحصر به فردی روبهرو است تا بتواند ظرفیتهای کامل خود را به تحقق برساند و انتظارات مردمش را درباره جایگاه بینالمللی کشور که مستحق آن است برآورده کند.
موقعیت برتر قدرت یک کشور منوط به ثبات سیاسی و توانایی نظامی آن است، اما بیش از اینها، به توانایی اداره قدرت اقتصادی، فرهنگی و سیاسی آن بستگی دارد. این امر تنها نیازمند «سختافزار قدرت» نیست بلکه به «نرمافزار قدرت» هم نیاز دارد. یعنی به توانایی آن برای نفوذ غلط و ترغیب، هدایت و الگودهی و البته ایجاد وابستگیها در میان قدرتهای کوچکتر و ضعیفتر در منطقه. برای ایران تحقق چنین هدفی و تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ منطقهای و بلکه جهانی، نیازمند آن است که اصلاحات دموکراتیک انجام دهد و جهشی دموکراتیک کند. چرا که تنها از طریق دموکراسی است که ایران قادر خواهد بود نیروهای فرهنگی و اقتصادی خود را از بند رها کند، توسعه را از بند اقتدارگرایی برهاند و نهادهای سیاسیای بسازد که نه تنها حافظ توسعه اقتصادی و اجتماعی باشند بلکه پیوندهای اقتصادی، فرنگی و اجتماعی بیشتری را میان ایران و منطقه برقرار کنند.
برآمدن دموکراسی همچنین به تحکیم منافعی ملی طولانیمدت ایران و چشماندازهایی میانجامد که به تقویت صلح منطقهای میانجامد. صلح همچنین به تثبیت توسعه تجارت، روابط منطقهای و نیز به بسط دیدگاهی مشترک درباره رفاه و پیشرفت منطقهای میانجامد که ایران نقش اساسی در آن بازی میکند. دموکراسی جایگاه قدرتمند و پایداری را برای ایران در منطقه تضمین خواهد کرد. شواهد تاریخی نشان میدهد که دموکراسیها با صلح و ثبات پیوستگی داشتهاند. این قول مشهور است که دموکراسیها با یکدیگر به جنگ برنمیخیزند. نظامهای دموکراسی بازتابدهنده خواست ذاتی اجتماع برای پیشرفت و رفاه به جای درگیری هستند. به همین ترتیب کشورهایی که شدیداً خواستار موقعیتی قدرتمند هستند باید که دموکراسی را هم مستقر کنند. در قرن بیستم قدرتهای بزرگی که ثروتشان را در راه دیکتاتوری سرمایهگذاری کردند پایدار نماندند. تحقق ظرفیتهای ایران به مثابه یک قدرت منطقهای تنها زمانی ممکن و پایدار خواهد بود که ایران دموکراسیای پایدار و در صلح داشته باشد. به این ترتیب دموکراسی تضمینکننده صلح و صلح موتور محرک توسعه اصیل است و این تنها دموکراسی است که میتواند آمال و منافع ایران را برآورده کند.
شکست دموکراسی در ایران مردم و کشور را از فرصتشان برای بهرهگیری از موقعیت تاریخیای که پیش رویشان است تا تبدیل به قدرتی بزرگ شوند محروم خواهد کرد. پس از یک قرن توسعه، ملیگرایی، انقلاب، جنگ و اصلاح، امروز دموکرسی نه تنها نقطه اوج حرکت تارخی یک قرنهای خواهد بود که با جنبش مشروطه آغاز شده، بلکه موتور محرکی خواهد بود که به ایران اجازه میدهد که به دنیا بپیوندد و در ساختن و اهداف ارزشها و نهادهای جهانی سهیم شود. امروز دموکراسی نقطه همرسش ارزشهای جامعه جهانی کنونی با ارزشهایی است که ایران در تحول تاریخی خود به آنها دست یافته است. به همین دلیل است که تنها دموکراسی میتواند ایران را برای رسیدن به جایگاه شایستهای در جهان تجهیز کند.
امروزه دموکراسی همچنین نقطه همگرایی، نقطه پویایی درونی جامعه ایرانی با تحولات جهانی و توسعه اقتصادی و نیاز برای پیشرفت اجتماعی است، یعنی دموکراسی به مثابه حکومتی که انرژیهای جامعه را آزاد میکند نه این که آنها را به بند کشد یا بیاثر کند. از این نظر انتخاب دموکراسی برای ایرانیان تنها یک انتخاب اخلاقی نیست بلکه انتخابی ملیگرایانه است. دموکراتیک بودن به معنی خدمت به منافع و آرمان ملی ایران هم هست. ایران باید دموکراتیک شود؛ نه تنها از آن رو که دموکراسی به بهترین نحو از حقوق فردی ایرانیان دفاع میکند بلکه به این دیل که دموکراسی برآورنده اهداف ملی است. ایران تنها با دموکراسی است که به توسعهای اصیل دست مییابد و به قدرتی بزرگ تبدیل میشود.