علی معظمی
قدرت یا اقتدار فیالواقع جزء ماهیت هر حکومت است ولی خشونت چنین نیست. خشونت دارای ماهیتی ابزاری است و مانند هر وسیله همیشه بدین نیاز دارد که هدایت شود و از طریق غایتی که تعقیب میکند توجیه گردد و آنچه نیازمند توجیه به وسیله چیزی دیگر باشد نمیتواند ماهیت هیچ چیز قرار بگیرد. غایت جنگ (البته غایت به معنای دو گانه آن) صلح یا پیروزی است، ولی برای این سئوال که «غایت صلح چیست؟» پاسخی وجود ندارد. صلح امری است مطلق اگرچه در طول تاریخ ثبت شده، دوران جنگ تقریباً همیشه درازتر از دوران صلح بوده است.
هانا آرنت1
اسطوره میتواند بکشد
جورج لایکف2
مذاکرات بر سر پرونده هستهای ایران تا امروز تلاطم بسیار داشته است و هر چه پیشتر آمدهایم خبرها و تحلیلهایی که احتمال درگیری یا حمله نظامی پیامد این مسئله را جدی میگیرند و خسارات احتمالی آن را تخمین میزنند، بیشتر منتشر میشود؛ و آخرین نمونه آن هم گزارشی از سوی گروه تحقیقاتی آکسفورد بوده است که بسیار قابل تامل به نظر میآید. حرکت چرخهای تبلیغاتی برای بزرگنمایی خطر ایران در چشم افکار عمومی غرب هم البته مدتها است که آغاز شده است و متاسفانه گروهی نیز در این سو پیدرپی برای این ماشین تبلیغاتی سوخت فراهم میکنند تا آنحا که برخی ناظران گمان آن یافتهاند که اینان نیز درگیری نصیبی انتظار دارند. با این همه و با وجود همه این عوامل تلاشی در ابعاد ملی لازم است تا نشان دهد که ایرانیان جنگ طلب نیستند و قصد تعدی به هیچ کشوری را هم ندارند.
برای پرداختن به این مسئله در درجه نخست باید در نظر داشت که عوامل متعددی این صحنه را برای اظهارنظر تیره کردهاند. موضوع بحث و محل نزاع زیرپوششی از تبلیغات دو طرف برای اغلب ایرانیان مبهم شده است.
جو غالب در داخل ایران پیامد تبلیغاتی دولتی این است که «ما حق بیچون و چرایی داریم برای رسیدن به تکنولوژی هستهای در همه ابعاد آن خصوصاً غنیسازی صنعتی اورانیوم، اما دولتهای زورگوی غربی به سرکردگی آمریکا در پی سلب این حق از ما هستند.» چنین تبلیغی آمیزهای است از درست و نادست که البته پیامدهای مهمی هم در باورهای مخاطبان میتواند داشته باشد که در این یادداشت به آن میپردازیم.
در سوی مقابل و در به طور مشخص در کشورهای غربی بدون توجه به این که ماهیت برنامه هستهای ایران واقعاً چه ظرفیتهایی ممکن است داشته باشد، تبلیغ میشود که «ایران در پی ساخت بمب هستهای است» (اغلب حتی اشارهای به ادعا مقامات ایران در مورد صلحآمیز بودن برنامه هستهای هم نمیشود) و نیز چهره رئیس جمهور جدید ایران را با حرفهایی که درباره هولوکاست و اسرائیل زده چهرهای خشن و نابودیطلب ترسیم میکنند؛ پیامد ترسیم چنین چهرهای از رئیس جمهور نیز البته تسری این شرانگاری به مردم ایران است که آقای احمدینژاد رئیس جمهورشان است.
چنین صحنهآرایی تبلیغاتیای از دو طرف، بسیار تاسفبار است و در آن نشانی از آشتی و مصالحه به چشم نمیخورد. این تبلیغات دو سویه وقتی هشداردهندهتر به نظر میآید که به قصد دو طرف برای راهاندازی آنها بیندیشیم. قصدی که بالمآل معطوف به آماده کردن مخاطبان برای واقعهای است که مبلغان پیشتر خود را برای وقوع آن آماده کردهاند. در نبود اطلاعات کافی برای مردم و افکار عمومی دو طرف؛ در فضایی که دستیابی به اطلاعات واقعی خارج از حلقههای محدود سیاسی و نظامی برای کس دیگری ممکن به نظر نمیآید؛ تبلیغات موجود سرشت استعاری و تمثیلی خود را بیشتر نمایان میکنند. در این جا مردم با فهم اسطورهایشان است که با این تبلغات تمثیلی ارتباط میگیرند و در مورد آینده فر میکنند و به تصمیم میرسند. غافل از این که این وجوه استعاری، اگرچه میتوانند فهم موقعیت را برایشان ساده کنند، اما ممکن است واقعاً ارتباط حقیقتنمایی با اصل ماجرا و آنچه در شرف وقوع است نداشته باشند.
در ایران، به مصالی که امرای امور از پیش خود اندیشیدهاند از ابتدا مجالی برای بحث خارج از چارچوب تبلیغی نظام در مورد پرونده هستهای و برنامه هستهای وجود نداشته است. خصوصاً در مورد برنامه هستهای و این که قرار است این «حق مسلم ما» چه منافعی داشته باشد (چیزی که دیگر به دارندگان حق مربوط است نه زورگویان خارجی) به نحو تاسفباری جایی برای طرح این بحث نبوده است که سود و زیان سرمایهگذاری بر روی انرژی هستهای برای ما چه میتواند باشد. به طور مشخص همه بحثهای محیط زیستی استفاده از انرژی هستهای، بحثهای مربوط به اقتصادی بودن این انرژی و بحث مهم تبعات سیاسی داشتن تاسیسات هستهای برای سیستم حکمرانی در ایران. اینها همه و همه پرسشهایی هستند که با وجود اهمیت حیاتیشان تحتالشعاع تبلیغات دولتیای قرار گرفتهاند که محور آن مقابله با حقکشی زورگویان خارجی و دفاع از این حق «ملی است.
به این ترتیب این ملت باید بدو این که به درستی بداند چه چیزی را میخواهد، صرفا به دلیل اینکه اجانب قصد محروم کردنش از آن را دارند، با تمام وجود آن را بخواهد و دفاع از این «حق» را وظیفهای «ملی» بداند. اما آیا این همه ماجرا است؟ نه. این که طرفهای مذاکره کننده غربی از ابتدا در زورگویی درآمدهاند چندان نیازمند دلیل و برهان نیست. اما این که با آن چگونه باید برخورد کرد مسئلهای در خور بحث است. به یاد داشته باشیم که مردم ایران تا پیش از افشاگری مخالفان نظام در مورد سایتهای هستهای نطنز، نمیدانستند که فعالیتهای هستهای کشورشان دامنهای گستردهتر از راهاندازی نیروگاه بوشهر دارد. در حالی که در مورد دیگر طرحهای انرژی طبق قوانین کشور طبعاً از طریق اطلاع از مصوبات مجلس و هیات دولت و سیر قانونی تصویب طرحها و لوایح از این امور اطلاع مییافتند.
بنابراین مدت آشنایی آنها هم محدود به همین دوره بحرانی است و طبعاً محدود به ادبیات میشود که در این دوره به کار رفته است. اما مردمی که اینک برایشان تبلیغ میشود که «انرژی هستهای حق مسلم ماست» همان مردمی هستند که آقای احمدینژاد را هم به ریاست جمهوری برگزیدهاند. نظام میگوید که آنها به شعار «عدالت» و به «مردی از جنس مردم» رای دادهاند. «انرژی هستهای حق مسلم ماست»، شعاری است که برای همین مردم «عدالت» خواه تنظیم شده است. مردم به این فراخوانده میشوند که نگذارند بیگانگان حق مسلمشان را بدزدند. این شعار برای کاسنی که به آقای احمدینژاد رای دادهاند میتواند بسیار معنادار باشد: آنها در انتخابات ریاست جمهوری هم میخواستهاند که کسی پیدا شود که «حق»شان را بدهد و دربارهشان به «عدالت» رفتار کند. حال به نگاه بحرانی برایشان جدی شده است که در آن سخنی از عوامل داخلی نیست که حقوق آنها را پامال میکند و دچار فقر و استضعافشان میکند.
بلکه به آن میگویند که حق ملی بزرگی وجود دارد که در صورت دستیابی به آن بسیاری از مشکلات حل میشود ولی زورگویان بیگانه مانع از این دستیابی میشوند. حال مردم با این استعاره منع از حق، یا حق کشی، یا سرق مواجه هستند که علیالقاعده باید ایشان را به دفاع از حق خود برانگیزد. در حالی که مستقلاً بحثی در اثبات حق بودن این حق یا مفید بودنش صورت نگرفته است. وقتی در اینجا با مسئله حق کشی مواجه میشویم بیاختیار به یاد آرمانهایی میافتیم که در پی احقاق حق فرودستان بودهاند. برای مثال در نظریه سوسیالیستی هم ما با حقوقی مواجه هستیم که به طور سیستماتیک نقض میشوند و برای رفع این حق کشی دقیقاً احتیاج به این است که خود سیستم به طور اساسی تغییر کند. برای تغییر چنین سیستمی هم راهی طولانی و برنامهای تاریخی مورد نیاز است. اما در استعاره حقکشی که ما با آن مواجهیم ظاهراً قرار نیست همانند برنامه مذکور راه رهایی از مسیر آگاهی بخشیدن به صاحبان حق بگذرد؛ همراهی آنها کفایت میکند.
از سوی دیگر ابزار تبلیغاتی غرب هم چنان در کار خطرناک نشان دادن ایران است که معلوم نیست عاقبت کار به کجا باید بکشد؛ شنوندگان این تبلیغات جا دارد بپرسند که مابقی شرور عالم پیش از آن از کجا میآمدهاند؟ و البته این هم که میشنویم اکثریتی از افراد شرکتکننده در نظرسنجیهای آمریکا ایران را دشمنی فرض کردهاند که مستحق حمله نظامی است از همین تبلیغات و همین استعارهپردازیهای رسانهای سرچشمه میگیرد. اما کسانی که این سوی تبلیغات را در دست دارند حتماً چنین تبلیغ پرهزینهای را به چشم داشت منفعتی تدارک میبینند. یا میخواهند زیر ضرب بردن ایران را کم هزینهتر کنند؛ و یا همین الان از این تبلیغات همچون ابزاری بری فشار استفاده میکنند. چیزی که در این بین واضح است این است که چنین روندی تا همین امروز هم اثرات سوء خود را برای مردم ایران داشته است: برای همین مردمی که در پی عدالت آمدهاند. اگر ایرانیانی در پی دستیابی به وضعیت انسانیتر به شعار عدالت رای دادهاند، منصفانهترین کار در حق آنها این است که منتخبان در پی تحقق عدالت واقعی برای ایشان باشند. اگر این مردم در پی عدالت بودهاند و بهبود وضع خود را میخواستهاند باید سعی شود که با ارتقای ظرفیت اقتصادی کل کشور و زیاد کردن سهم ایشان و توزیع عادلانه ثروت در میانشان به خواستهشان پاسخ گویند. مسملاً طریقی که به کاستن از همین امکانات موجود بیانجامد راهی نیست که مردم را به خواستشان برساند. استعارههای حقکشی اگر چه میتوانند برای جلب حمایت در این مواقع بحرانی کارساز باشند اما نسبت چندانی با واقعیت رنجی که ایشان میکشند ندارد. با انرژی هستهای، یا بیانرژی هستهای به نظر نمیآید که وضع کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران تغییر چندانی کند. اگرچه تا جایی که نویسنده این سطور میداند شمار مهمی از ایشان جزء رایدهندگان و مبلغان آقای احمدینژاد بودهاند.
تبلیغات غربی هم چندان نشانی از واقعیت برای شنوندگانشان نخواهند داشت و معلوم نیست که قربانی پس از این دشمنیابی غرب چه کسی خواهد بود. این تنها در شرایطی آرام با برنامههای دقیق و عدالتجویی واقعی است که میتوان وضع فرودستان ایران را بهبود بخشید؛ با رهیافتهایی که در پی افزایش منابع و منافعشان باشد نه راههایی که مضایق آنها را بیشتر کند و موقعیتی پیش آورد که فرودستان در آن بیش از همه در تنگنا قرار گیرند.
جنگ دوای درد کسانی نیست که از دولتشان عدالت خواستهاند. چنان که تبلیغ و استعاره هم جای فهم حقیقی ایشان را از «حقوق مسلم»شان نمیگیرد. چیزی که دوای درد این مردم است حفظ صلح و برقراری آرامشی است که در آن آگاهی بخشی میسر باشد و حقوق مسلم را بتوان به درستی شناخت و بیمانع پیگرفت. حقی که قرار است پیگیرش ما را از اینها دور کند باید که مورد بازبینی قرار گیرد.