سعید حجاریان
چندی است که به واسطه تحولات جاری در عرصه سیاست داخلی و خارجی، ایدههایی را در ذهن پروراندهام و اکنون به صورتبندی گزارههایی ایجابی در باب صلح، و نه ادله سلبی در باب جنگ، دست یافتهام. این گزارهها را بدون تقدم و تاخر در کنار هم میگذارم تا سیری را که درباره ایجاب و لزوم صلح در ذهن داشتهام با خواننده در میان بگذارم:
یکم. صلحطلبی و اصلاحطلبی واجد ریشه مشترکاند و یک اصلاحطلب نمیتواند صلحطلب نباشد زیرا اصلاح امور نمیتواند در فقدان صلح صورت پذیرد.
دوم. کسانی که در فکر آبادانی و سازندگی هستند هم لاجرم به صلح میاندیشند از آن رو که توسعه بدون وجود بستری از صلح و امنیت ممکن نخواهد شد. در ابعاد جهانی نیز صلح و توسعه قرین هم دانسته میشوند و موسسات مهم جهانیای وجود دارند که به طور مشترک پیگیر تحقق هر دو امر در دنیا هستند و این در عناوین آنها هم منعکس است. مانند موسسه ترانسند (TRANSCEND) در استکهلم که به وسیله کسانی چون جان گالتونگ (John Galtung) بنیان نهاده شده است. گالتونگ مشهور به پدر مطالعات درباره صلح است و عنوان کامل موسسه از این قرار است؛ «سازمان صلح و توسعه برای حل مرافعات با وسایل صلحآمیز».1
سوم. پیش از این درباره تسلط جریان بناپارتیستی، الگارشی نظامی، جنگسالار و پادگانی و نظایر آنها اظهاراتی کرده بودم. چنین جریانهایی معمولا به دنبال گسترش «فضای حیاتی» خود یا همپیمانانشان هستند. فضای حیاتی اصطلاحی بود که آدولف هیتلر به کار میبرد. هیتلر میگفت که این نژاد – یعنی نژاد برتر – به سرزمین وسیعتری برای شکوفایی خود نیاز دارد. از این رو بود که به لشرکشی به بلژیک و لهستان و روسیه و... دست زد و جنگ جهانی دوم را به راه انداخت.
در اینجا چنین ادعایی وجود ندارد. ما بیشتر دلسوز همپیمانانمان هستیم. از آواردگی و بدبختی فلسطینیان دم میزنیم و برای دشمنشان در اروپا و آمریکا و کانادا و آلاسکا به دنبال جا و مکان میگردیم. چنین منظری در بطن خود معضلی ضد امنیتی است. تنها پادزهر این مشکل ضدامنیتی، همبستگی داخلی و طنین و پژواک یافتن صداهای دیگر است. صدای دیگری2 که از صلح سخن میگوید و بر مخاطب بیرون روشن میسازد که آن صدای نخست تنها صدای موجود نیست. فایده «امنیتی» این «صدای دیگر»، حاشیه امنی است که میتواند برای منافع ملی و کیان سرزمین ایجاد کند و در برابر رفتر ضد امنیتی موجود این کیان را محفاظت کند. به بیان دیگر شعار «صلح» یک شعار امنیتی در برابر شعارهای ضدامنیتیای است که این روزها به گوش میرسد.
چهارم. در جهان کنونی صلح نسبتی مستقیم با پیشبینیپذیری3 دارد. مطلوب جامعه جهانی این است که کشورهای عضو آن پیشبینیپذیر باشند. این که چرا پیشبینیپذیری امروزه مطلوب است، به تالیهای فاسدی برمیگردد که «پیشبینیناپذیری» دارد. در ابعاد فردی دانشجویی را در نظر بگیرید که برای ادامه تحصیل درصدد خروج از کشور بوده و به دلیل رفتار پیشبینیناپذیری که وی هیچ نقشی در آن نداشته در آخرین روزها ویرایش باطل شد؛ یا مثلا وامی قرار بوده از سوی موسسهای جهانی به پروژهای در ایران تخصیص یابد که به واسطه یک رفتار نامتعارف پرداخت نمیشود. مثال عینیتری که این روزها متاسفانه برای ما بسیار ملموس شده ضعف و عقبماندگی ناوگان هوایی کشور است. از جمله دلایل آن که ایران قادر به خرید هواپیما نیست رفتار پیشبینیناپذیر ما در جامعه جهانی است که باعث میشود بعضاً طرفهای فروشنده یک شبه تصمیمشان را تغییر دهند چرا که یک گفتار غیرمعمول دیپلماتیک ما را در چشم جهانیان «پیشبینیناپذیر» جلوه داده است.
عراق هم در دهه 1990 بسیار پیشبینیناپذیر بود؛ و ناگهان یک شبه دست به اشغال کویت زد. عراق به دنبال گسترش فضای حیاتیاش بود. اما در برابرش اجتماعی جهانی شکل گرفت که این کشور را نهایتاً به عصر مفرغ برگرداند. مثالهای بیشمار دگری هم وجود دارند که نشان میدهند «پیشبینیپذیری» در ابعاد ملی تا چه حد معنا و اهمیت دارد.
جهان امروزی جهانی قاعدهمند است و نمیتواند بیقاعدگی برخی دولتها و کشورها را تحمل کند. پس ترجیح مشخصی که از این مقدمات برمیآید «صلح» است که بستر پیشبینیپذیری را مهیا میکند.
شاید حتی تصور پیامدهایی که صلح در زندگی مردم یک کشور میتواند داشته باشد، خصوصاً از لحاظ همین پیشبینیپذیر ساختن زندگی آنها، برای ما آسان نباشد. برای نمونه کشور سوئیس نزدیک به 700 سال است که زخم جنگ را بر پیکر خود ندیده است. سوئیس در هر دو جنگ اول و دوم جهانی در قرن گذشته نیز بیطرف ماند. در آنها اگر در ستوران روباز بر سر میز غذا بنشینید میبینید که گنجشکها (که هیچ تفاوتی با گنجشکهای اینجا ندارند)، بر سر میز غذای مردم میآیند و در خوراکشان شریک میشوند. حتی گاهی کسی قدری غذا بر کف دست خود میگذارد و گنجشکان با خیالی راحت میآیند و از دست آنها غذا میخورند. علت این رفتار گنجشکها در سوئیس چیست؟ پاسخ چندان دشوار نیست؛ در آنجا سنت صلح و آرامش چنان ریشهدار است که حتی گنجشکها هم رفتار غذا دهندگان را پیشبینیپذیر میدانند.
پنجم. در بین تمام جبهههی ذهنیای که در بین گروههای انسانی شکل میگیرد، یک جبهه واجد اهمیتی بسیار است؛ «جبهه بقا». متاسفانه در ایران به جای «جبهه بقا»، «جبهه فنا» سریعتر شکل میگیرد و این هم ریشههای تاریخی دارد. امیر پرویز پویان زمانی «تئوری مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» را نوشت که «سازمان وحدت کمونیستی» (سلوک) نظریه «بقا» را مطرح کرده بود. سلوک معتقد به حضور سیاسی بدون حتی یک رد پا بود؛ یعنی نوع عمل سیاسیای که پیش از هر چیز بقا را تضمین کند. پویان معتقد بود که چنین شیوه مبارزهای اساساً مبارزه محسوب نمیشود و بقا به هر قیمتی بیمعنی و بیهوده است. او در کتابش به این نکته پرداخت و در مقابل مبارزه مسلحانه را توجیه کرد. پس از پویان هم احمدزاده با انتشار کتاب «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک» ادله پویان را تائید و تکمیل کرد و به این ترتیب راه «فنا» تئوریزه شد و آنها به این راه رفتند. بر اساس تئوری پویان و احمدزاده، چریک باید خود را فنا کند و با فنای جسمانی خویش مبلغ مبارزه مسلحانه برای براندازی رژیم شود. پویان میگفت که تودهها چون انبار باروت و در انتظار یک جرقهاند. چریک باید چاشنی این انبار باروت شود و با فنای خود انبار را منفجر کند تا رژیم سرنگون شود.
همین ایده را سازمان مجاهدین خلق، در قامتی مذهبی بازارآرایی و ترویج کرد. سازمان مجاهدین خلق شعار «باید انتحاری عمل کنیم» را سر داد. اما این هر دو ایده یوتوپیانیستی، اشتباه و عملیاتی منتج به انتحار بود. و از همان ابتدا سرها بر سنگ خورد.
درباره ریشههای تاریخی «فناطلبی» در ایران میتوان گفت که همیشه نوعی رواقیگری در این سرزمین بر اثر شکستهای متوالی وجود داشته است. این رواقیگری نیز خود یا به خوش باشی، یا به شکاکیت، و یا به عرفان رو به فنا تمایل پیدا میکرده است. مقصودم آن عرفانی است و ذوب در مرشد شدن معتقد است؛ عرفان بیخویشی. به اصطلاح عشقی که شما را به آستانه مرگ میرساند (به قول حافظ: مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد). همین مضمون را مجاهدین خلق دستمایه کردند. جنبش چریکی هم از این پشتوانه سنتی ایران استفاده کرد و بستری را که از عرفان حماسی و جنبش باطنی به جا مانده بود را روزآمد کرد. اما در مقابل چه تعبیری میتوان از ایده بقا داشت؟ (در پرانتز بگویم که شخصاً ایده بقای «سلوک»ی را قبول ندارم و خصوصاً آن را به دلیل در این زمان قابل اقتباس نمیدانم که سازمان وحدت کمونیستی هیچگاه متمایل به تصاحب قدرت قدرت نبود؛ و با مقدماتی این تئوری را میپرداخت که در مورد ما مصداق ندارد.) با این همه برای ملتی که صاحب دولت است (در این جا منظورم مشخصاً ملت ایران است)، یعنی زیر یوغ استعمار یا تحت حاکمیت بیگانه نیست، اولویت بقا است؛ برای ما حفظ «ظرف» یعنی ایران مستقل، اولویت هر عمل سیاسی است. ظرف ایران که حفظ آن شود آنگاه میتوان در مورد این که چه چزی در آن ریخت بحث و جدل کرد؛ توسعه، دموکراسی، دیکتاتوری، اسلام، سکولاریسم، یا هر چیز دیگر. این مظروفها را نمیتوان در ظرفی خیالی یا روی هوا ریخت، پس اول باید به فکر ظرف بود. چرا مرحوم بازرگان همواره میگفت که «من اول ایرانی ام، دوم مسلمانام و سوم مصدقی»؟ علت اهمیت و اولویت «ایرانی» بود برای او چه بود؟ علت همین بود که «بیسرزمین» هیچ چیز معنا ندارد؛ بیظرف ایران برای بازرگان به عنوان نیروی سیاسی نه اسلامی معنی داشت و نه مصدقی بودن. بیاین ظرف مظروفی هم وجود نخواهد داشت.
اگر ظرف ایران نباشد، اصلاحطلبان و اصولگرایان در چه محلی دعوا کنند؟ یقیناً محل دعوا باید جایی روی زمین باشد؛ جایی شبیه به تشک کشتی. ظرفی باید باشد که در دوران آن این بحثها و جدلها معنی داشته باشد. پس اصولگرایان هم باید به فکر حفظ تشک کشتی و ظرف بحث باشند. تشک کشتی را نباید آتش زد. چرا که در صورت سوختن آن اصولگرا هم دربهدر خواهد شد. اگر ظرف نباشد دعوا هم منتفی خواهد بود و این اصل تئوری بقا است؛ تئوریای که بر چهارچوب صلحطلبی استوار است. مسئله این است که نمیتوان یک تنه با دنیا به تخاصم برخاست و ظرف را هم حفظ کرد. نباید از یاد برد که سرزمین اشغال شده سرزمین مرده است و تاریخ آن را فاتحانش مینگارند؛ هیتلر اگر زده میماند تاریخ هم طور دیگری رقم میخورد.
ششم. در باب نسبت و روابط صلح و دموکراسی هم مقدمهای میتوان آورد که با گزارش پیشین پیوند دارد. گفتیم که ظرف بر مظروف مقدم است. اما در نسبت بین صلح و دموکراسی هنوز یک نقطه کور نظری وجود دارد؛ آیا به لحاظ منطقی، صلح بر دموکراسی مقدم است یا بالعکس؟ به طور شهودی البته میتوان گفت که معمولاً صلحطلبان یا مصلحین در دوران معاصر معمولاً کسانی بودهاند که از پیش، تمایلات دموکراتیک داشتهاند. این شهود ماده اصلی بحث این بند را به دست میدهد؛ صلح نیازمند حاملانی است و حاملان صلح دموکراتها هستند. دو دنیا معمولاً سیاستمدارانی دیپلماسی را ابزار مرجع میدانند و از بروز جنگ اجتناب میکنند که دموکرات هستند. علت این است که در جوهر دموکراسی «اوماتیسم» نهفته است که همچون ژنی به صاحبان اندیشههای دموکراتیک به ارث میرسد. میتوان همین لفظ «دمو» (مردم) در دمورکراسی هم شاهدی بر نگاه اومانیستی دموکراسی و دموکراتها گرفت. برای دموکرات چه در امریکا و چه در ایران، «انسان» مقدم بر هر چیز دیگری است و به همین واسطه منش اصلاحطلبانه هم جزء دستگاه فکری دموکراتیک است.
هفتم. در ایران پس از انتخابات اخیر جبههای با عنوان جبهه «دموکراسیخواهی و حقوق بشر» شکل گرفت. در نقد این جبهه میتوان به زاویه باریک و دایره محدود شمولش اشاره کرد. و نقدی که در موقعیت کنونی شاید بیش از هر چیز بر آن وارد باشد این است که لفظ «صلح» از عنوان این جبهه در حال شکلگیری غایب است؛ جای «جبهه صلحطلبی» خالی است. جبهه صلحطلبی این استعداد را خواهد داشت که جمع بزرگتری را در خود جای دهد. مردم ایران هشت سال جنگ را تحمل کردهاند؛ جنگ اخیر عراق را به چشم دیدهاند و بلایی که بر سر آنها آمده را میفهمند. ایرانیانی که خاطره چنگ در ذهنشان زنده است و هر روز هم میشنوند که کشورشان را محو شرارت مینامند، بیم آن دارند فرجام ایران، چیزی چون امروز عراق باشد. در نقطه مقابل ایرانیان، کشور کوچکی چون دبی را هم شاهدند و منفعتها و بهرههای اقتصادی صلح را در بستر شکوفایی اقتصادی آن به چشم میبینند. با چنین مشاهدات و خاطراتی ملت ایران منطقاً باید خواهان صلح باشند. چنین نشانههای موکدی، موید لزوم گسترده شدن جبهه دموکراسی و حقوق بشر است؛ نشانگر لزوم نیاز به «جبهه طلحطلبی» است.
صلح، برای کیست؟ برای کسانی که سرمایهای دارند و با جنگ داراییشان به خطر میافتد؛ برای خانوادهای که فرزندش باید به جبهه فراخوانده میشود؛ برای مادر و پدری است که اگر بمب در خانهشان بیفتد با فرزندانشان کشته یا آواره میشوند؛ برای کسانی که به سفره رنگین دل بستهاند و انتظار سفره خونین ندارند؛ صلح برای همگان است و همه از مزایای آن بهره می برند.
بنابراین، سویه داخلی «جبهه دموکراسی و حقوق بشر» نیازمند نگاهی بیرونی است؛ «صلح». نمیتوان جبههای ملی تشکیل داد و بعد خارجی آن را در نظر نداشت. این جبهه با اضافه کردن «صلحطلبی» تکمیل خواهد شد و فضای فراختری را برای معتقدان به هر سه معنای دموکراسی، حقوق بشر و صلح فراهم خواهد کرد.