بهنام سرخیل
بررسی اجمالی دوران جنگ سرد و تحولات پس از آن موید این مطلب است که بنیان تفکرات سیاست بینالملل که در گذشته براساس توان نظامی و امنیتی بنا شده بود به دلایل فراوان از جمله هزینه بسیار بالای تسلیحات نظامی و مسایل نظامی، فروپاشی رقابت تسلیحاتی شرق و غرب و... اهمیت اولیه خود را در تعیین معادلات جهانی از دست داده و عوامل انسانی و اقتصادی جایگزین آن شدهاند تا جایی که ملاک عمده قدرت در سده بیست و یکم توانمندی اقتصادی در سطح بینالمللی شناخته میشود.
همزمان با روند کلی چرخش از سیاستهای نظامی گذشته از قبیل مسابقات تسلیحاتی غرب و شرق به سمت سیاستهای اقتصادی و اولویتبخشی به اقتصاد در تصمیمات بینالمللی، فرایند قدرت سیاسی نظامی و اقتصادی آمریکا پس از جنگ سرد نیز با تحولات عمدهای روبرو بوده است. بطوری که دهه 90 هم به لحاظ سیاستهای جهانی و هم به لحاظ سیاستهای آمریکا و وقوع حوادث یازدهم سپتامبر بسیار قابل تامل میباشد.
اما با ملاحظه مجموعه نگر به این تحولات در سیاست خارجی آمریکا در دوره کلینتون و بوش چنین به نظر میرسد که جمهویخواهان نومحافظهکار در تیم بوش، تلاش بسیاری میکنند تا سیاست تقویت پایههای بنیادین آمریکا و توسعه اقتصاد جهانی مطلوب این کشور را به کمک تاکید بر سیطره نظامی و تقویت سیاستهای نظامی بیش از پیش مورد توجه قرار دهند.
به عبارت دیگر برنامههای این نحله سیاسی موجود در دستگاه سیاست خارجی آمریکا از یک فرضیه کلی شکل گرفته است که عبارتست از ایالات متحده آمریکا قدرتمندترین دولت جهان است بنابراین بهتر است آنچه را که برای خود مناسب میداند حتی بدون نیاز به دیگران به هر شکل ممکن انجام دهد.
بنابراین به آسانی میتوان استنباط نمود که دیدگاههای اقتصادی نومحافظهکاران امریکا یک جانبه است و بیشتر متکی بر نوعی سلطهجویی است و به گمان آنها موقعیت آمریکا در عصه اقتصاد بینالملل ناشی از معادلات عرفی بینالمللی و منابع طبیعی و انسانی آن نیست، بلکه به دلیل نظام اقتصادی مبتنی بر سیاستهای مداخلهجویانه است و اگر این فاکتور از اقتصاد آمریکا حذف شود، تبدیل به یک قدرت درجه دوم خواهد شد.
در همین رابطه استفاده از زور و نظامیگری برای رسیدن به منافع بلندمدت اقتصادی در جنگ بر ضد عراق کاملا مشهود میباشد. بطوری که در توصیف علل و پیامدهای آشکار و پنهان جنگ آمریکا علیه عراق در منطقه خاورمیانه و نظام بینالملل میتوان به تلاشهای بیوقفه جهت تمرکز بر نفت به عنوان یکی از مهمترین عوامل تاثیرگذار در اقتصاد بینالملل و نقش سیاست سلطه در این قلمرو اشاره نمود.
از طرفی دیگر سیاست بینالملل میتوان به تلاشهای بیوقفه جهت تمرکز بر نفت به عنوان یکی از مهترین عوامل تاثیرگذار در اقتصاد بینالملل و نقش سیاست سلطه در این قلمرو اشاره نمود.
از طرفی دیگر سیاست بینالملل از منظر نومحافظهکاران امریکایی مانند همه انواع سیاستها، مبارزه برای قدرت تلقی میگردد و منافع ملی بر حسب آن تعیین میشود. لذا در این مسیر آمریکا جهت نیل به اهداف خود، پروژه ساخت آینده به شکل دلخواه را به صورت فعال تعقیب مینماید.
لذا سیاستمداران آمریکایی با علم به این مطلب که جهان به سمت پراکندگی قدرت و در نتیجه افزایش تهدیدات فزاینده و متعارض با منافع ایالات متحده (به دلیل خوی استیلاطلبی این کشور) در حرکت است تلاش میکنند روندهای رو به رشد منطقهای را متناسب با اهداف خود کنترل نموده و وضعیت خود را در این میان مشخص سازند.
اما با یک جمعبندی از عملکرد و اقدامات ایالات متحده میتوان چنین استنباط نمود که آمریکا با اتخاذ سیاستهای یک جانبهگرایانه و مداخلهجویانه نه تنها نتوانسته تعریف مناسبی از جایگاه خود در نظام بینالملل ارایه دهد بلکه به سمت یک نوع بحران هویت و مشروعیت بینالمللی در حرکت میباشد. ریمون آرون نظریهپرداز برجسته میگوید که آمریکا در تعریف جایگاه خود در صحنه بینالمللی میان ارزشهای دموکراتیک و امیال امپراتوری سر در گم است.
پیشبینیهای دانشمندان حوزه سیاست و اقتصاد از مسایل جهانی آینده و ترسیم جایگاه هر یک از قطبهای اقتصادی دنیا در ارتباط با تحولات بینالمللی و نیز بررسی ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ که در صحنه روابط بینالملل و اینکه چرا یک قدرت بزرگ پس از مدتی افول میکند و از صحنه رقابتها محو میشود دستگاه مضطرب سیاست خارجی آمریکا را برای جلوگیری از چنین پیش فرضی به اشتباه بزرگتری هدایت کرده و بر آن داشته تا از کلیه امکانات خود در راستای رسیدن و حفظ جایگاه بینالمللی این کشور کمک بگیرد.
در تایید مطلب فوق باید افزود که ایالات متحده امریکا به دلیل اتخاذ سیاستهای مداخلهجویانه و هژمونی طلب، همزمان با سه محور عمده یعنی مبارزه با تروریسم، چالش اقتصادی و کاهش اعتبار قدرت فرهنگی آمریکا مواجه است. ظهور رقبای اقتصادی رو به رشدی نظیر چین در آسیا، موقعیت انحصاری ایالات متحده را در عرصه اقتصاد جهانی به خطر انداخته است. همچنین صرف بودجههای کلان نظامی برای مبارزه با تروریسم، منافع ملی این کشور را در برخی حوزهها با چالشهای اساسی روبرو میسازد. از طرف دیگر نفوذ فرهنگ آمریکایی در جامعه بینالملل و مواجهه با افزایش نفرت عمومی با آن در خور اهمیت جدی میباشد.
به نظر میرسد ایالات متحده برای مواجهه با این چالشها باید با در پیش گرفتن یک سیاست اطمینانبخش در قالب یک بازیگر منطقی عمل نماید. با این همه اگر چه تجربه سیاسی بشری نشان میدهد که معمولا استفاده از زور به عنوان آخرین حربه بقای قدرتهای استیلاطلب و علامت روشنی بر آغاز افول آشکار آنها تعبیر میشود با این حال ایالات متحده سعی میکند به کمک سیاستهای نظامیگرایانه و مداخلهجویانه موقعیت خود را در زمینههای سیاسی، اقتصادی و ... حفظ کند.
به هر تقدیر آگاهی به این استراتژی کلان آمریکا مبنی بر استفاده از سیاستهای زورمدارانه در عرصههای مختلف در جهت تقویت جایگاه اقتصاد، فرهنگ و... این کشور میتواند در تبیین علل و چگونگی شکلگیری برنامهها و اهداف ایالات متحده در زمینههای بینالمللی مفید باشد.
برای نمونه میتوان به موضعگیری های خصمانه و تهدیدهای زورمدارانه آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران اشاره نمود بطوری که بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که یکی از مهتمرین علل اصلی مناقشه رسانهها و مقامات دیپلماتیک آمریکا بر سر برنامه هستهای ایران در راستای اهداف اقتصادی آمریکا بوده است.
به نظر این تحلیلگران آمریکا با تشویش افکار عمومی نسبت به اقدامات صلحآمیز و تکنولوژیکی ایران علاوه بر جلوگیری از دستیابی این کشور استقلالطلب به فنآوری هستهای و رسیدن به رشد اقتصادی بالاتر و نیز توجه حضور نظامی خود در منطقه ژئواستراتژیک و ژئواکونومی خاورمیانه، بعلاوه مانع از شکلگیری برنامههای اقتصادی در منطقه از قبیل راهاندازی بورس نفتی توسط ایران نیز خواهد شد. زیرا با ایجاد چنین بورسی که در آن کالای گرانبهای نفت را به جای دلار با یرو معامله میکند، کل اقتصاد آمریکا به چالش کشیده خواهد شد.
(لازم به ذکر است بررسی و اجرای چنین برنامهای از سوی ایران در جای خود نیازمند بحثهای بسیار جدی و کارشناسانه میباشد چرا که باید کلیه جوانب چنین برنامههای عظیمی که ارتباط مستقیم با منافع و امنیت ملی کشور را دارد با دقت سنجیده شود).
بنابراین با بررسی عملکردهای اخیر ایالات متحده در عرصههای بینالمللی و بازتابهای سیاسی اقتصادی و... میتوان چنین استنباط نمود که این کشور در استراتژی پشتیبانی نظامی از سیاستهای اقتصادی دچار اشتباه فاحشی گردیده و نه تنها با سیاستهای نظامیگرایانه از جایگاه اقتصادی و بینالمللی مورد نظرخود دورتر خواهد شد بلکه با گذشت زمان نه چندان طولانی شاهد افول آشکار در عرصههای مختلف خواهد گردید. برای نمونه میتوان به رشد کشورهایی نظیر چین، هند و ژاپن اشاره نمود که با اتخاذ سیاستهای صحیح اقتصادی به جای تقویت بیرویه نظامی به دنبال جایگاههای مناسب بینالمللی هستند.