امید مهرگان
جامعه همواره چیزی را بیرون از خود میگذارد، چیزی را حذف میکند، آن را به عنصری منفی و ویرانگر بدل میسازد. به بیان دیگر، جامعه، برای حفظ انسجام و کلیت کاذب خویش و نیز برای پنهان کردن این واقعیت که «جامعه وجود ندارد»، همواره چیزی را، عنصری را، به جایی بیرون از جامعه تبعید میکند.
اما در تمام این موارد، جامعه همچنان پیوند خود را با آن چیز حفظ میکند. جامعه آن حفره یا شکاف یا «امر محال»ی را که مانع از تحقق «جامعه» میشود، از درون خود به بیرون از خود انتقال میدهد. آن چیزی که بیرون گذاشته میشود غالباً در هیئت یک «متجاوز» یا «عنصر نامطلوب» و نهایتاً «دشمن» دوباره به درون جامعه پا مینهد، البته این بار به عنوان یک «تهدید». این عنصر همان چیزی است که گویا میخواهد به اصطلاح «جامعه را بدزدد.» دشمن در واقع وحدت و انسجام جامعه را تهدید میکند. اما او، بنا بر روایت ایدئولوژی، دقیقاً مانع تحقق همان چیزی میشود که خود از قبل تحققناپذیر بوده است: جامعه به مثابه یک کل منسجم و پابرجا. سیمای دشمن بهترین جا برای فرافکنی شکاف درونی «مردم» است، زیرا مادامی که دشمن وجود دارد میتوان دلیل ناممکن بودن تحقق «جامعه» (یعنی تحقق آرمانها و ارزشها و...) را به او نسبت داد. دقیقاً از همین طریق، ستیز درونی یا همان «جنگ داخلی مدام» درون خود جامعه نیز پوشیده میماند.
ایدئولوژی تقصیر همه چیز را به گردن این «تهدید» بیرونی میاندازد. دشمن همواره پشت دروازههای جامعه ایستاده است. ذکر این نکته ضروری است که در این حالت چندان اهمیت ندارد که واقعاً دشمن یا متجاوزی در کار باشد یا نه. حتی در غیاب یک دشمن بالفعل و هجوم قریبالوقوع او، باز هم ایدئولوژی دستاندرکار است و کا را با سیمای نمادین دشمن ادامه میدهد. جامعهای که به اصطلاح زیادی «به خودش شک دارد»، لاجرم همواره بنا است در معرض تهدید «متجاوزان» باشد. او نمیداند که جامعه توسط خودش ربوده شده است، این که جامعه خود از قبل ناممکن بوده است. تصویر یک متجاوز همواره برای تداوم این توهم ضروری است. بعد از فاجعه یازده سپتامبر، آمریکا به خوبی از این تصویر استفاده کرده است: تهدید بنیادگران متعصب. این تصویر جایگزینی است برای تهدید سابقاً مهم «کمونیستی»، یعنی در دوران پیش از فروپاشی اتحاد شوروی.
دقیقاً وقتی جنگی در پشت دروازههای جامعه درمیگیرد است که همه تناقضهای درونی جامعه موقتاً محو میگردد، و در عین حال عیان میشوند. در چنین شرایطی در داخل جامعه، توسط حاکم وضعیت اضطراری اعلام میشود. این وضعیت گویای به خطر افتادن کلیت جامعه است. اکنون دیگر نمیتوان از تضادهای درونی جامعه و پیکار طبقاتی و غیره سخن گفت: زیرا دشمن پشت دروازهها است. حاکم چنین اجازهای را به کسی نمیدهد زیرا «ما در حال جنگ هستیم.» وضعیت اضطراری برخاسته از این «در حال جنگ بودن» کار ساختار عادی و به قاعده جامعه را دگرگون میکند. اما به یک معنا، جامعه همواره در حال جنگ است؛ به زبان کارل اشمیت، «امکان» جنگ همیشه وجود دارد، بنابراین وضعیت اضطراری که در آن قانون معلق میشود نیز ممکن است هر لحظه اعلام شود. به این معنا، جنگ دیگر مقولهای اخلاقی یا ارزشی نیست. تقسیمبندی دوست/ دشمن نزد کارل اشمیت ربطی به ویژگیهای واقعی و بالفعل دشمن ندارد، بلکه دشمن تقریباً همواره «نامرئی» است. دشمن را نمیتوان مستقیماً تشخیص داد، بنابراین یکی از مهمترین وظایف سیاست رسمی بر ساختن تصویری ملموس از دشمن است. آمریکا مجبور است همیشه از «جنگ با تروریسم» سخن بگوید تا اقداماتاش مشروعیت یابد. اما درست به دلیل «نامرئی بودن» تروریستها، هر یک از ما، هر دولتی، میتواند تروریست باشد. بنابراین وضعیت اضطراری حاصل از «امکان همیشگی» جنگ هم در عرصه روابط بینالمللی وجود دارد و هم در داخل یک کشور واحد. در هر دو حالت، ما با تعلیق قانون و بدل شدن قانون به فرم ناب یا همان زور قانون روبهروایم.
غیر از مواردی که یک ملت مورد تجاوز «واقعی» قرار میگیرد، رسالت یک سیاست راستین ایستادن در برابر این وضعیت اضطراری و معطوف کردن توجه از دشمن بیرونی به تناقضات و ستیزهای درونی خود جامعه است. ولی حتی پیش از آن که یک کشور «واقعاً و به نقد» مورد تجاوز قرار گیرد، دولتها وضعیت اضطراری را اعلام خواهند کرد. مسئله مقاومت در برابر همین وضعیت است. همین جاست که میتوان «صلحطلبی» را به شیوهای رادیکالتر تعریف کرد و از دام موعظههای رمانتیک درباره آن گریخت. در این معنا، صلحطلبی تلاشی است برای مقاومت در برابر وضعیت اضطراری، و نیز تلاش برملا ساختن ستیز داخلی، صلحطلبی او کنایهای است به وجود یک جنگ داخلی مدام.