علی دژاکام
بعد از جنگ عربها میگفتند سه چیز نماز را میشکند، سگ، الاغ و موالی. آنها، پوست قرمزها، بندگانی بودند که حالا بعد از اسیری، مسلمان شدهاند و چون قانون اسلام اجازه نمیداد که مسلمان، بنده بماند پس به ناچار موالی، هم آزاد شده بودند و هم با حفظ سمت، بندگانی با وضعیت خاص به حساب میآمدند از غنیمت جنگی به آنها نمیرسید، در مجالس زیر دست مینشستند و هیچ عربی هرگز با آنها در یک صف نمیایستاد. قرآن محمد (ص) در دورهای از بلوغ اجتماعی انسان و حدفاصل آخرالزمان، در عصر ارتباطی چاپارها و قاصدان امپراتوریها و نامهنگاری پادشاهان و امیران ولایات، به سرعت وحی به زمین میرسید و آخرین پیامبر خدا دوباره و برای آخرین بار تمام حرفهای خدا را، این بار برای قوم عرب قحطی زده از تمدن و رشد جوامع هم روزگارشان تلاوت کرده بودند و ظاهراً همه چیز بر وفق مراد بود و پیش میرفت.
اما به زودی روزگاری رسید که دیگر شمشیر عرب فی سبیل الله نمیرقصید و سختتر از همیشه با همان شوق و ذوق مثال زدنی در کسب غنایم جنگی، پس و پیش مرزهای جنوبی امپراتوری همسایهشان قربهالیالله میتاختند و شعر فتح میخواندند. حالا لشگر اسلام وارد جنگهای برون مرزی و کشورگشایی شده بود و سعدبن ابن وقاص فرمانده وقت ارتش اعراب در جبهه عراق از خلیفه دستور داشت تا جنگجویان قادسیه را جایی در همان سرزمینهای تازه فتح شده عراق عجم مستقر کند. یکی دو سال بعد او توانست کوفه شهر تراژدیها را حول و حوش فلانی در کناره غربی فرات و نزدیک شهر باستانی فارس، الحیره، پیدا کند.
چیزی نگذشت که در کمتر از 9 سال (25-17) جمعیت 25 هزار نفری پادگان شهری و تازه تأسیس کوفه، دارالهجره و منزل الجهاد قادسیون، حالا با کلی برده و اسیر و کنیز از موالی و دیلمیان، صد هزار نفر شهروند عرب از عجم بهتر تازه از راه رسیده داشت. انگار نه انگار که همین چند سال پیش بود که آخرین رسول بزرگ خدا بعد از مسیح بارها و یا در فتح مکه برایشان حدیث و خطبه میخواند که اینک نظام اسلام همه نظامات رسوم جاهلیت را از اعتبار برانداخت و تعالیم آسمانیاش را به جای آن استوار کرد. او فریاد میزد: «به بازماندگان اشراف و مشایخ بگویید که بعد از این آنان در پیشگاه عدالت اسلام با سپاهیان اسیر سیاه مساوی خواهند بود و ... این قانون اسلام تا روز قیامت به قوت خود باقی است و نسخ نخواهد شد.»
حالا بعد از مرگ «خلیفه معاویه» حوالی نیمه رجب سال 60 هجری زمانه کلی فرق کرده و قرار است پسرش یزید به «سلطنت» امپراتوری اسلام برسد. از میان فرزندان آخرین پیامبر، حسین بعد از پدر و برادر، مقابل «خلیفه یزید» ایستاده است. او بر خلیفه خروج کرده بود. دو سه روز بعد و در حالی که کم و بیش از چهار ماه به مراسم حج آن سال باقی نمانده بود با «شیعیان پدر» و خانواده و اهل و عیال شبانه به طرف مکه حرکت میکرد. او میگفت: من به خاطر اخلالگری، جاه طلبی، مفسده جویی و یا ستم قیام نکردهام، قیام من منحصراً به انگیزه اصلاحطلبی در امت جدم است. میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره جدم و پدرم عمل کنم. حالا تاریخ او را میراث دار همه پیامبران خدا کرده بود. موقع حرکت از مدینه و در سیاهی شب بود که همگام با موسی در خروج از مصر زمزمه میکرد «رب نجنی من القوم الظالمین».
او قیام خود را همگام با قیام موسی بر فرعون میخواند و پا به پای او رسالت میکرد. مثل موسی در تنهایی راه طلب خیر میکرد و برای رفع خستگی و دفع گرما به سایه درختی پناه میبرد و دعا میکرد «رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر». در مکه با مهاجرین و انصار و بزرگانی از تابعین از مسئولیت خطیر آنها در مقابل انحراف امت از اصول اساسی قرآن و دین و سنت پیامبر میگفت و بر خطر تغییر طریق حاکمیت اسلامی پیامبر به سلطنت موروثی و سفارشی تأکید میکرد. او خطبه میگوید و هم صدا با ابراهیم از مشرکین قومش برائت میجوید و زمزمه میکند «... ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر».
سخن شعیب را تکرار میکنم که قصد او از نهیکردنشان مخالفت و ضدیت با آنها نیست و نیتی جزء اصلاحطلبی ندارد «... و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب» و از قول جدش میگوید که «... ذالکم الله ربی علیه توکلت و الیه انیب». حالا حتی فرزند شاعر پیشه هم که مادر پیرش را برای زیارت کعبه میبرد در میانههای راه برای مولایش از نفاق و شر کوفه میسرود و حکایتها میگفت و هر بار جزء نصیحت و موعظهای مسیحوار و چند آیه نمیشنید. او با کنایه از شهادت یحیی میگفت: «آیا نمیدانید که از بیوفاییهای این روزگار فرستادن سر مطهر یحیی بن زکریا به عنوان هدیه برای یکی از بدکاران بین اسرائیل بود.
آیا نمیدانید که ایشان همواره «پیامبران» را میکشتند «و اما شما از عذاب خدا بترسید و دست از یاری من برمدارید.» فریاد میزد: «... این ناسپاسان با من همان رفتار ظالمانه را خواهند داشت که قوم یهود در «یوم السبت» انجام داد ...» پسرش از خاطراتش میگوید که پدرم پس از خارج شدن از مکه به هر منزلگاهی که میرسیدیم خاطره شهادت یحیی بن زکریای (ع) را تکرار میکرد. او نهضتش را در طول رسالت پیامبران و احیای ارزشهای توحیدی آنان و سرنوشت یزیدیان را در راستای سرنوشت اصحاب السبت می دید. به مکه، رسیده و نرسیده به سمت کوفه میرفت. «اگر شتابان از حرم امن الهی بیرون نمیآمدم دستگیر میشدم.» اما آقا، مردم کوفه دلهایشان با شما و شمشیرهایشان علیه شما است و او از الرحمن آیه میخواند که «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام، یسئله من فی السماوات و الارض کل یوم هو فی شأن». برای «حر» بدون آنکه تندی کند، خواند: «لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم»، ظهر نماز جماعت را با هم میخواندند.
پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجری، کربلا، از سوره عنکبوت میخواند: «مردم برده دنیایند و دین ادعایی است بر زبانشان، تا وقتی که روزیشان تأمین گردد با دین سرو کار دارند اما همین که گرفتار وبال و سختی میشوند دینداران اندکاند.» به عبیدالله میگفت: ملتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد رستگار نمیشود. چند روز بعد حالا دیگر او استرجاع میخواند، انالله و اناالیه راجعون، از صبر و نماز میگفت و به خواهرش، «کل شی هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون»، دوستان و همراهان من، «ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله اموتا بل احیا عند ربهم یرزقون» خواهرم، «انا لله و اناالیه راجعون».