*از روز 12 بهمن بگویید؟
**روز ورود امام (12 بهمن) به ایران من مامور بودم که گزارش سخنرانی امام در بهشت زهرا را تهیه کنم. صبح آن روز به همراه دو عکاس و یک خبرنگار روزنامه به بهشت زهرا رفتیم و از ساعت شش صبح آنجا مستقر شدیم. تا اینکه امام با آن بلیزر معروف به همراه سید احمد آقا و محسن رفیق دوست که راننده ماشین بود وارد بهشت زهرا شدند. جمعیت در حد انفجار بود. بلیزر بعد از یک ساعت فقط توانست چند متر حرکت کند. آخر هم هلیکوپتری نشست و امام را از ورودی بهشتزهرا به قطعه 17 منتقل کرد. حتی امکان حرکت نبود.
هیچ جایی وجود نداشت. سخنرانی امام را سرپا و ایستاده یادداشت میکردم و چون فرصت نداشتم مردم برای من صفحههای مطالب را ورق میزدند تا از سخنرانی عقب نیفتم و نکتهای را از دست ندهم. بعد از تمام شدن سخنرانی هم بلافاصله متن را تلفنی فرستادم روزنامه و چاپ سوم کیهان آن روز با این سخنرانی منتشر شد. غروب که روزنامه رفتم چاپ سوم را دیدم و تمام خستگیام در رفت. تیتر درشت چاپ سوم که در تضعیف دولت بختیار هم نقش داشت این بود «توی دهن این دولت میزنم».
*شاید در تحریریه خیلیها دوست داشتند آن روز جای شما باشند، فکر میکنید چرا شما انتخاب شدید؟
**از چند روز قبل از ورود امام بحث پوشش این ماجرا در تحریریه بود تا اینکه «رحمان حاتفی» سردبیر روزنامه روز قبل از ورود امام (11 بهمن) من را به همراه یک گروه دیگر برای مستقر شدن در بهشت زهرا و پوشش سخنرانی انتخاب کرد. سخنرانیای که همه میدانستند بسیار مهم است. آن روز که یکی از مهمترین روزهای انقلاب بود و روزنامه کیهان هم برای پوشش چند گروه گزارشگر داشت، دو، سه گروه برای پوشش استقبال در سطح شهر بودند و ما هم در بهشتزهرا منتظر بودیم.
فکر میکنم استقبال از شرایط دشوار و سخت، پرتلاش و سختکوش بودن در کار باعث شده بود که سردبیر من را برای پوشش آن گزارش بسیار مهم انتخاب کند. چیزهایی که همیشه به دانشجوها هم سر کلاس توصیه میکنم. باید این را همیشه به خاطر داشته باشیم که در روزنامهنگاری کارها و موقعیتهای سخت میتواند موفقیت را رقم بزند.
*زمان انقلاب یکی از پرشورترین دورههای کار مطبوعات در ایران است. کمی در مورد شرایط کاری در این دوره بگویید؟
**رقابتی بسیار سخت در روزنامهها وجود داشت. برای ما در کیهان قبل از انقلاب چیزی به عنوان ساعت کار معنا نداشت حتی مرخصی رسمی وجود نداشت. از هفت و نیم سر کار بودیم تا زمانی که کار تمام میشد و یک ریال هم اضافه کار دریافت نمیکردیم. میگفتند: «روزنامهنگاری وقت و زمان ندارد.» بیشتر وقتها روزی 12 ساعت کار میکردم و از این حضور لذت میبردم. گزارشهایی را که امروز یک گزارشگر برای تهیه آن دو هفته وقت صرف میکند باید یک صبح تا شب تهیه میکردیم. یعنی صبح سوژه گزارش میگرفتیم و عصر باید گزارش را با تمام ویژگیها و عناصر (آمار و ارقام مشاهدات شخصی مصاحبه و گفتوگو و مراجعه به منابع) تحویل میدادیم. و این در شرایطی بود که همزمان پنج گزارش دیگر تهیه شده بود و یکی از آنها برای چاپ انتخاب میشد و بقیه در سطل میرفت.
سال 52 زمانی که من به طور ثابت وارد تحریریه کیهان شدم تا شش ماه نه میز داشتم و نه صندلی برای نشستن. شش ماه تحمل سرپا ایستادن در تحریریه را مجسم کنید؟ در این شرایط سعی میکردم خودم را با کار نشان بدهم، جای پا پیدا کنم و به خبرنگارهای قدیمی روزنامه خبر (دادن یک خبر زودتر از یک خبرنگار دیگر) بزنم. تا چند ماه و در اوج بیپولی اصلاً حقوق نمیگرفتم. وقتی هم ثابت شدم فقط ماهی 300 تومان حقوق میگرفتم که 15 تومان مالیات از آن کم میشد. در حالی که همان موقع یک آپارتمان یک اتاقه بدون حمام و کولر و شوفاژ در ستارخان اجاره کرده بودم ماهی 700 تومان. شرایط خیلی سخت بود خیلی از دوستان دیگر بودند که رفتند.
رقابت خیلی سخت بود. هیچ کس هم حق اعتراض نداشت و این فرهنگی بود که افراد را میساخت.
*روزنامهنگاران در دوره انقلاب در تهیه مطالب خود اصل بیطرفی را رعایت میکردند یا اینکه بر موج انقلاب سوار شده بودند؟
**روزنامهنگاران در آن زمان جهتدار بودند. به طور طبیعی این اتفاق افتاده بود. چون جامعه از بیحسی خارج شده بود. مردم قصد تغییر نظام را داشتند و در نتیجه وجه مردمی نظام از دست رفته بود. در واقع در این دوره بیطرفی به معنای خنثی بودن وجود نداشت و روزنامهنگاران در آن دوره افکار عمومی را نمایندگی میکردند. خبرنگارها میرفتند در متن جامعه و از واقعیتهای جامعه که تا قبل از این امکان بازتاب نداشت گزارش تهیه میکردند.
*خط قرمزها چه بود؟ آیا به راحتی اجازه چاپ گزارشها و مطالب را داشتید؟
**خط قرمز دربار و شاه بود. اما تا قبل از آن را میشد پیش رفت. مثلا از نخستوزیری انتقاد کرد. البته نه نقد زیربنایی، چون این با موجودیت هر نظامی در تعارض است. تا قبل از اوایل سال 57 برای کار مطبوعات مرزبندیهایی وجود داشت و معلوم بود که تا کجا میشود پیش رفت و از کجا به بعد خط قرمز است. در کنار این نظارت و کنترل هم بود و با تخلفات برخورد میشد.
در آن دوره روزنامهنگاران زیادی در زندان بودند. روزنامهنگاران احضار، بازجویی و حتی ممنوعالقلم میشدند. در حول و حوش انقلاب روزنامهنگاران زیادی را داشتیم که در تحریریه حضور داشتند ولی حق نوشتن نداشتند و این سختترین مجازات برای یک روزنامهنگار است که نوشتن را از او بگیرند. درست مثل این که هویت را از او بگیرند.
*آیا اعتراضاتی هم از سوی خبرنگاران و روزنامهنگاران نسبت به شرایط میشد؟
**اعتراضات وجود داشت. در ابتدای سال 57 و در زمان دولت جمشید آموزگار جمعی از روزنامهنگاران در یک تومار به وجود سانسور اعتراض کردند. اعتراضی که جزء اولین حرکتهای روزنامهنگاران بود و بعد از سالها خفقان و سختگیریها صورت میگرفت. این حرکت بازتابهای خودش را داشت. با تعدادی از روزنامهنگاران برخورد شد. اما هویت جدیدی را برای روزنامهنگاران به همراه آورد.
اوج مخالفتهای روزنامهنگاران با سانسور هم در شهریور 57 و با اعتصاب روزنامه کیهان در مرحله اول و بعد روزنامههای دیگر به دنبال حضور مامور حکومت نظامی برای نظارت بر مطالب در تحریریه صورت گرفت. روزنامه کیهان بعد از دهها سال چاپ نشد. تا اینکه بین سندیکای روزنامهنگاران و دولت شریف امامی برای آزادی مطبوعات موافقتنامهای امضا شد و دولت قول داد که مطالب را سانسور نکند. بعد از این دوره بود که کار راحتتر شد. تیتر مذاکره برای بازگشت آیتالله خمینی به عنوان اولین تیتری بود که در آن زمان با اسم، عکس و موضوع امام در کیهان چاپ شد. کیهان در یک شماره فوقالعاده، در یک تک برگ این مطلب را منتشر کرد. آن روز مردم برای تهیه روزنامه به دفتر روزنامه هجوم آوردند. دستگاه چاپ دائم روزنامه چاپ میکرد. آن نسخه روزنامه با تیراژ یک میلیون و 200 هزار تا منتشر شد.
جالب این است که برای چاپ این مطلب حتی در آرشیو روزنامه هم عکس امام وجود نداشت و یکی از همکاران عکس امام را از خانه آورد.
*روزنامهنگار همیشه به دنبال خبر است. در دوره انقلاب هم خبر ریخته و کافی است که آن را جمع کرد. حضور در این دوره یک شانس نبود؟
**حضور در دوره انقلاب یک شانس است. یکی از فرصتهایی که به روزنامهنگار رو میآورد اگر قدر آن را بداند رشد میکند و سرشناس میشود. اگر هم نتواند استفاده کند به بخت خود پشت پا زده است. در دوره انقلاب هم میزان اقبال از حوادث و اتفاقات زیاد بود و هم ما به عنوان یک بخش دانشجویی سرمان برای مخالفت و کشف حقیقت درد میکرد. هر جایی در جستوجوی خبر بودیم. روزنامههای آن روز را نگاه کنید میبینید که بسیاری از اخبار از منابع غیر رسمی کسب میشد. چیزی که به روزنامهنگاران جوان امروزی همیشه توصیه میکنیم. در آن دوره بخشی از مطالب روزنامهها به اطلاعات کسب شده از منابع غیررسمی اختصاص داشت. اطلاعاتی که در گفتوگو با مردم، حضور خبرنگار در جمعها و سرکشیدن به حوزهها حاصل میشد. در آن زمان گزارش پشت میزی اصلاً وجود نداشت. یادم میآید که در آبان یا آذر 57 برای اولین بار به ما اجازه دادند به احمدآباد کرج جایی که دکتر مصدق دفن است برویم. هم از اتاق و خانه بازدید کردیم و هم با کارگر و کشاورز مصدق که زیر کرسی خوابیده بود، در مورد مصدق در زمانی که او در تبعید بود گفتوگو کنیم.
*در این سالها شد که خبری هم بزنید؟
**بعد از این که وارد روزنامه شدم با آقای خیرخواه که از خبرنگاران قدیمی و شناخته شده در حوزه نفت و انرژی بود کار میکردم. در ظاهر مشکلی وجود نداشت اما در عمل معلوم بود هیچ دل خوشی از حضور من ندارد. خیلی از خبرهایی را که از طریق کانالهای شخصی و جستوجو پیدا میکردم رد نمیکرد و در کشور بایگانی میکرد. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یک بار به سردبیر روزنامه گفتم که مطالبم در کشور بایگانی میشود. قرار شد خبر بعدی را به جای آقای خیرخواه به سردبیر بدهم. هیچوقت یادم نمیرود خبری بود در مورد احداث شبکه سراسری برق در مورد احداث شبکه سراسری برق در کشور که از دل چند مصاحبه و گفتوگو در آورده بودم. شبکهای که در کشور وجود نداشت و احداث آن یک تحول و خبر مهم بود. خبر را به سردبیر دادم و در صفحه دو روزنامه چاپ شد. بعد از این خبر بود که آقای خیرخواه که من از او چیزهایی هم یاد گرفتم به حوزه سپرد که به مراجعات من جواب ندهند.
*خبری هم خوردید؟
**بله خبر هم خوردم. یک روز سردبیر من را صدا کرد و گفت یکی از دانشمندان ایرانی که در ناسا (سازمان فضایی آمریکا) و روی بحث ماهوارهها کار میکند آمده ایران. فردا قرار گذاشتم و رفتم دیدنش. وقتی رسیدم دیدم یکی از همکلاسیهای خودم که خبرنگار روزنامه اطلاعات بود هم برای مصاحبه رسید. هر دو ما از دیدن دیگری خوشحال نشدیم چون دوست داشتیم که اختصاصی مصاحبه کنیم. با هم رفتیم، داخل خانه و دو ساعتی هم مصاحبه طول کشید. اما اطلاعات همگی بسیار تخصصی و علمی بود و خیلی برای روزنامه مناسب نبود. وقتی از آنجا آمدیم بیرون با خبرنگار اطلاعات قرار گذاشتیم که هیچی ننویسیم. وقتی روزنامه رفتم، سردبیر پرسید مصاحبه چی شد؟ گفتم موضوع به درد چاپ نمیخورد. چیزی نگفت. اما دو روز بعد وقتی روزنامه اطلاعات چاپ شد دیدم یک صفحه کامل مصاحبه را چاپ کرد هاست. تیترش این بود: «ده سال دیگر وعده من و شما در فضا» کلی هم خبرنگار موضوع را آب و تاب داده بود. سردبیر هم من را صدا زد و من را زبانی توبیخ کرد. از این حادثه برای همیشه درس گرفتم که در کار حرفهای باید به وظیفه حرفهای عمل کرد و مطلب را نوشت. قابل چاپ بودن یا نبودن را سردبیر تشخیص میدهد.
*چه خاطره دیگری را از کار در کیهان به یاد دارید که به عنوان یک نکته آموزنده همیشه به یادتان مانده باشد؟
**سال 55 بود. حدود ساعت 11 صبح یک روز، گزارشم را نوشته و تحویل داده بودم. تا سوژه بعدی را تحویل بگیرم دو سه دقیق وقت داشتم. نشسته بودم و روزنامه میخواندم. یکی از دوستان آمد و گفت سردبیر که آن موقع «امیر طاهری» بود تو را کار دارد. رفتم پیش او. گفت تو چرا نشستی؟ میبینم که بیکاری و روزنامه میخوانی؟ گفتم گزارشم را تحویل دادهام. گفت چرا در تحریریه نشستهای؟ گفتم کاری ندارم. گفت برو بیرون مردم را نگاه کن. برو سینما، برو یک شناخت از مردم و شهر پیدا کن. خبرنگار که نباید در تحریریه بنشیند فقط وقتی که گزارش مینویسی باید در تحریریه حضور داشته باشی. روزنامهنگار گوشهگیر، کمحرف و پشت میزنشین هیچ چیزی برای گفتن ندارد.
*بهترین گزارشهایی که در دوره انقلاب نوشتهاید کدامها است؟
**گزارشی از احمدآباد منزل دکتر مصدق بود و گزارش دیگری بود ک هدر مورد سوءاستفاده یک میلیاردی دولت از بازار مرکبات نوشته بودم. یکی دیگر از گزارشاتم که سر و صدا به پا کرد مطلبی بود در مورد مشاغل آزاد و مشاغل دولتی که در زمان دولت آموزگار نوشتم. گزارشی که صدها تلگراف به نخستوزیری و روزنامه داشت و برای نوشتن آن 20 روز کار کردم. حتی ساواک هم از دبیر سرویس روزنامه آقای بلوری در مورد اینکه چه کسی این گزارش را نوشته پرسیده بود. اما او گفته بود که کار دسته جمعی بوده است.
*گزارش از شما در سطل افتاده است؟
**در مورد شخص من این اتفاق خیلی کم افتاد. طوری که یادم نمیآید. برای اینکه گزارشهایم در سطل نیفتد دقت میکردم و اشکالاتی را که ممکن بود دبیر سرویس بگیرد پیشبینی میکردم. همیشه سعی میکردم گزارش همکاران خودم را که دبیر سرویس ویراستاری میکرد دزدانه نگاه کنم تا اشکالات را متوجه بشوم.