منتقدان هانتینگتون تحلیلهاى او را نوعى خودبرتر بینى اروپایى دانستهاند و معتقدند که او تمدنىاندیشى را به خدمت مىگیرد تا راهبردهاى استراتژیک را براى سیاستخارجى کشورهاى غربى تدوین کند.
فردریک هایک، فیلسوف و اقتصاددان معاصر اتریشى، دو تلقى از عقلانیت را از یکدیگر تفکیک مىکند:
1. عقلانیت معطوف به سازندگى که مبتنى بر طرح و برنامه قبلى و در صدد پى افکندن سیستمى نو در قلمرو فرهنگ، اقتصاد و سیاست است؛
2. عقلانیت تکاملى که فرآیندى تکاملى، تدریجى و خطى در عرصه فرهنگ و مسائل انسانى است.
هایک خود طرفدار تلقى دوم است و مىپندارد انسانها هیچ تمدنى را از قبل برنامهریزى نکردهاند و نهادها و سازمانهاى ایجادشده حاصل تلاش عمدى و آگاهانه انسان نیست.
با توجه به تفکیک فوق، در ادامه به بررسى سه رویکرد عقلانیت معطوف به سازندگى که درباره تعامل میان فرهنگها و نحوه برخورد آنها نظریهپردازى کردهاند، مىپردازیم.
1. گفتمان موج سومى؛ رویکردى صنعتى اقتصادى:
الوین تافلر و همسرش هایدى تافلر با نوشتن کتابهایى همچون شوک آینده، جابهجایى قدرت، موج سوم و به سوى تمدن جدید، حدود بیستسال پیش طرحى از مدلهاى ارتباطى میان تمدنهاى گذشته و حال درافکندند که همچنان داراى نفوذ است. موج سوم حامل تفسیرى از جریانات تاریخى تمدنها از گذر روابط اقتصادى، فرهنگى و خصلت ابزارهاى تولیدى و صنعتى است. در این دیدگاه، نوعى چالش میان سه تمدن «موج اول» که حاصل انقلاب کشاورزى و «موج دوم» که حاصل تمدن صنعتى و «موج سوم» که حاصل انقلاب اطلاعات و ارتباطات و توسعه علم انفورماتیک است، در پیش روى بشریت جدید است. تحقق نخستین موج تحول، یعنى انقلاب کشاورزى، هزاران سال طول کشید؛ در حالى که ظهور تمدن صنعتى سیصد سال به طول انجامید. اما حرکت موج سوم روندى پرشتابتر دارد.
در نظام موج سومى، ایده «بزرگتر بهتر است» کنار گذاشته مىشود و مدل «از نو مهندسى کردن» به جاى آن مىنشیند. از دیگر ویژگىهاى موج سوم، انسجام سیستمها و زیرساختهاست؛ زیرا گذرگاههاى الکترونیکى، زیرساخت اصلى اقتصاد موج سوم را تشکیل مىدهد. از سوى دیگر، چون فرایندهاى اقتصادى تحت تاثیر موج سوم متحول مىشود، دولتها ناگزیرند پذیراى مداخلههاى فزاینده اقتصادى و فرهنگى یکدیگر شوند و در این مسابقه پررقابت جهانى، کشورهایى به پیروزى خواهند رسید که دگرگونى موج سومى خود را با کمترین مقدار جابهجایى و ناآرامى داخلى به پایان رسانند.
نتیجه موج سوم در رویارویى تمدنها، نوعى اروپامحورى و اعمال سلطه نسبتبه فرهنگهاى غیر اروپایى است. آیندهنگرى تافلرها نوعى تقدیر و آینده محتوم را براى کشورهاى جهان سوم که گرفتار خصایص صنعت موج دومند، پیشبینى مىکند. این نظریه، درونمایه روند جهانى شدن است که در آن عینیت فرهنگهاى پیرامونى نادیده گرفته شده و چندگانگى آنها به فراموشى سپرده مىشود.
2. نظریه رویارویى تمدنها:
نظریه برخورد تمدنها از سوى ساموئل هانتینگتون در 1992 اظهار گردید. به نظر وى هر تمدنى سرشتى ماهوى دارد که ناشى از جبرى تاریخى است. منظور از تمدن، گستردهترین سطح هویت فرهنگى است و همین هویتهاى متفاوت، تمدنها را از یکدیگر متمایز مىسازد. تمدنها با یکدیگر آمیزش و تماس دارند و از طریق تمدنهاى فرعىتر مىتوانند با هم رابطه نزدیکى داشته باشند. به اعتقاد هانتینگتون هویت تمدنى به طور روزافزونى در آینده اهمیتخواهد یافت و جهان تا اندازه زیادى بر اثر کنش و واکنش بین هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت که عبارتند از: تمدن غربى، کنفوسیوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاوى، ارتدوکسى و تمدن امریکاى لاتین و احتمالا تمدن آفریقایى. این تمدنها در پنج نقطه با یکدیگر برخورد مىکنند: 1. مجراى وجود اختلافات میان تمدنها، مثل زبان، فرهنگ، سنت و مذهب؛ 2. روند کوچکتر شدن جهان؛ 3. فرایند نوسازى اقتصادى و تحول اجتماعى؛ 4. نقش دوگانه غرب؛ 5. مشکلات ناشى از نادیده گرفتن تفاوتهاى فرهنگى. بدین ترتیب، خطوط گسل میان تمدنها به عنوان نقاط بروز بحران و خونریزى، جانشین مرزهاى سیاسى و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد مىشود.
به زعم هانتینگتون، کانون درگیرى در آینده، بین غرب و چند کشور اسلامى - کنفوسیوسى خواهد بود. تمدن پایا و قوى در دهههاى آینده از آن تمدن غرب است. البته هیچ تمدن جهانگیر و جهانشمولى وجود نخواهد داشت. حتى امریکا نیز به تنهایى منافع استراتژیک مشخصى ندارد و ناگزیر خواهد بود منافع خود را بر مبناى رابطه تمدن غرب با دیگر تمدنها تعریف کند.
منتقدان هانتینگتون تحلیلهاى او را نوعى خودبرتر بینى اروپایى دانستهاند و معتقدند که او تمدنىاندیشى را به خدمت مىگیرد تا راهبردهاى استراتژیک را براى سیاستخارجى کشورهاى غربى تدوین کند.
3. فرجام تاریخ و لیبرال دموکراسى:
نظریه سوم، تئورى پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما است که آرا و نظراتش در کتاب پایان تاریخ و واپسین انسان در سال 1992 منتشر شد. فوکویاما چارچوب نظامى را تحلیل مىکند که در آن لیبرال دموکراسى بر رقباى خود، یعنى فاشیسم و کمونیسم فایق مىآید. شکل نهایى حکومت در جوامع بشرى، حکومت لیبرال دموکراسى است. در ربع آخر قرن بیستم، جهان شاهد آشکار شدن ضعفهاى بزرگ در کنه دیکتاتورىهاى ظاهرا قدرتمند جهان بود و حکومتهاى دیکتاتورى نیرومندى در چند دهه اخیر مضمحل شد. هر چند در همه موارد به جاى این حکومتها حکومت دموکراسىهاى لیبرال ننشسته، ولى دموکراسى لیبرال آرزوى سیاسى منسجمى است که الهامبخش مناطق و فرهنگهاى مختلف جهان مىباشد.
سه نظریه کلان تمدنىاندیشى که در بالا ذکر شد، همگى خصلتى واگرایانه و یکسانانگارانه دارند و فرهنگها و سنتهاى پیرامونى را نادیده مىگیرند. این نظریهها با استفاده از پارادایمهاى برخورد و ستیز، موج سومى، لیبرال دموکراسى و استفاده از مفاهیم خطوط گسل و بنیادگرایى اسلامى و... مجارى گفتوگو را میان اندیشمندان سد مىکنند و به جاى همگرایى در سطوح علم و معرفت، به جنگ و خشونت مىانجامند.