احمد زیدآبادی
در این روزگار، حکایت ما نویسندگان مطبوعات، حکایت غریبی است. نه میتوانیم بنویسیم و نه میتوانیم ننویسیم. نمیتوانیم بنویسیم چون «سخن دل» را امکان طبع در روزنامهها نیست. صاحبان روزنامهها که با زحمت بسیار و بلکه خوردن خون جگر، امکان نشر نشریهای را یافتهاند، به هزار دلیل منطقی نمیتوانند به هیچ نویسندهای «چک سفید امضا» دهند و هر چه که وی برای دل تنگش نوشت، عینا به زیور طبع بیارایند! طبیعی است که آنها نگران سرنوشت نشریه، سرمایه و زندگی کارکنان خود باشند و براحتی اندوخته و تریبون خود را قربانی «بیملاحظهگری» دیگران نکنند.
از این رو، صاحبان نشریات در چاپ مطالب، بسیار محتاط و دست به عصا حرکت میکنند و اگر هم گاهی به رغم همه مراقبتها و سختگیریها باز هم نشریهشان به یاد فنا میرود، مطلقاً ربطی به بیاحتیاطی آنها ندارد بلکه تقصیر از آشفته بازاری است که «خطوط قرمز» را در چنان پرده ابهام و تیرگی قرار داده است که هر فرد صاحب موقعیتی به خود اجازه میدهد آنها را- همان خطوط قرمز را- طبق سلیقه خود تعبیر و تفسیر کند و خواستار تعطیل و توقف نشریهای شود، بدون آنکه اصولاً مسأله نشریات ربطی به مقام و موقعیت وی داشته باشد! بنابراین، هنگامی که نمیتوان عقاید و آرای خود را به صورت روشن و بیپرده نوشت به طوری که قابل چاپ در نشریات باشد، یا باید از خیر نوشتن در چنین فضایی گذشت و یا به ناچار صنعت ابهام و ایهام را به کار گرفت و «در سخن»را در هالهای از نمادهای پیچیده و چند پهلو و تودرتو پیچید تا رنگ رخساره نه فقط از «سر ضمیر» خبر ندهد، بلکه آن را مخفی نیز بدارد! اما چنین نوشتهای جز آنکه خلق خدا را به زحمت افکند و سبب سوءتفاهمشان شود، چه بهرهای دارد؟ باز ای کاش فقط خلق خدا از چنین نوشتههایی دچار سوءتفاهم میشدند.
گاهی کسانی در اینباره دچار سوءتعبیر و تفسیر میشوند که گشودن رمزهایی که هرگز در خیال نویسنده هم نگنجیده است، نزد آنان حتمی و ضروری میشود! پیداست که نماپردازی و پیچیدهگویی هم به دردسرش نمیارزد و بدین ترتیب، تنها راهی که برای نوشتن باقی میماند این است که نویسنده، تمام قدرت و هنر نویسندگیاش را به کار گیرد تا نکته مشکلسازی را در مطلبش نگنجاند، اما به نوعی منظور خود را هم کمابیش برساند و پس از آن ریش و قیچی را به سردبیران و مدیران مسوول بسپارد و تن به قضا دهد! اما امان از دست برخی از مدیران مسؤول که یک متن مکتوب را با یک بشقاب پلو یکسان میبینند و تصور میکنند که از هر جای آن تکهای بردارند، توفیری نمیکند. گاهی نکتهای را که به مثابه «قلب مطلب» است از جا درمیآورند و زوائد و حواشی و عبارتپردازیهایی را که فقط به سبب بیان همان یک نکته در متن گنجانده شده، برجا میگذارند. گاهی هم با حذف و اضافههای کارشناسانه خود، مقصود و منظور مطلب را «قلب» میکنند و عالمی را به جان نویسنده نگونبخت میاندازند تا تقاص چیزی را بپردازد که دقیقاً عکس آنرا منظور داشته است. گاهی هم که اشکالی در مطلب نمیبینند، بخشی از آن را فقط به این دلیل حذف میکنند که از قلم «فلان نویسنده» تراوش کرده است چرا که روی فلان نویسنده حساسیت وجود دارد و چیزی که در نوشتههای دیگران قابل اعتنا نیست، همان چیز در نوشتههای وی ممکن است خالی از خطر سوء تفسیر نباشد.
روشن است که بعد از بروز این نوع گرفتاریها، نویسنده تصمیم میگیرد که دیگر هرگز ننویسد و دنبال «شغل شرافتمندانه» دیگری برود، اما پس از یک قهر کوتاه مدت به این نتیجه میرسد که نمیشود! نوشتن برای نویسنده به منزله حیات داشتن، خلاق بودن و اندیشیدن است و چگونه میتوان بدون اینها، به زندگی ادامه داد؟ این است که باز به رغم همه ناملایماتی که میشناسد، تصمیم به نوشت میگیرد و به مجرد آن که کار را از نو آغاز کرد و با داستان تکراری حذف و اضافهها و جرح و تعدیلها روبهرو شد، بار دیگر از شدت خشم به خانه نخست خود بازمیگردد و هزار بد و بیراه بار خود میکند که چرا عهد خود را شکسته و دست به قلم برده است اما او بار دیگر عهد خود را میشکند و این بازی پاندولی تا زمانی که رمقی برای نوشتن داشته باشد، ادامه مییابد! با این توضیحات، قرار است من ستون ثابت هفتگی در این صفحه داشته باشم، اما نمیدانم که آیا این ستون هم به سرنوشت دهها ستونی که در روزنامههای مرحوم مغفور باز کردم دچار خواهد شد و یا اینکه به لطف خداوند عمری طولانی خواهد یافت من به نوبه خود تلاش خواهم کرد تا این ستون استمرار یابد و اسباب دردسر صاحبان روزنامه نشود، از همین رو، آن را به بحث درباره «زندگی دمکراتیک» و سوءتعبیرهایی که از این موضوع در ایران شده است، اختصاص خواهم داد. این که در این وانفسا خواندنی خواهد شد یا خیر، به اظهار نظر شما خوانندگان عزیز بستگی خواهد داشت.