دکتر سیدرسول موسوی
درباره جایگاه چین در نظام جهانی دیدگاهها و نظرات مختلف و بعضا متضادی وجود دارد، اما تمامی این دیدگاهها وجه مشترکی دارند مبنی بر این که جایگاه چین در سلسله مراتب قدرت جهانی در حال افزایش است و اگر چین بتواند، به آهنگ رشد کنونی خود ادامه دهد، تا سال 2020، به یک ابرقدرت جهانی تبدیل خواهد شد.
در حالی که سیاستمداران و صاحبنظران سیاسی و بینالمللی چنین دیدگاههایی را درباره چین مطرح میسازند، رهبران چین تعریف دیگری از خود ارائه میکنند و چین را کشوری در حال توسعه و در نهایت کشوری قدرتمند در منطقه میدانند. تعریف حساب شده و دوراندیشانه رهبران چین از کشور خود برای آنان این فرصت را فراهم میسازد که بدون برانگیختن حس رقابت همسایگان دور و نزدیکش، مسیر رشد و قدرتافزایی چین را ارائه دهند.
اغلب چینشناسان و سیاستمداران دلیل اصلی قدرتمندی روزافزون چین را رشد سریع اقتصادی این کشور میدانند و معتقدند که مدیریت اقتصاد توسعه چین مدیریتی کارآمد و کارا بوده و توانسته است منابع عظیم جمعیتی و سرزمینی این کشور را در مسیری درست هدایت کند. در کنار این دیدگاه اقتصادی، عده کمتری از چینشناسان به دلایل سیاسی رشد و درستی انتخابهای سیاسی چین پرداخته و معتقدند که آن چه که باعث رشد اقتصادی چین شده است، روش سیاسی صحیح رهبران چین در برخورد با واقعیتهای داخلی و بینالمللی است.
در مورد رابطه سیاست و اقتصاد در چین یک مساله کاملا روشن است و آن هدایت سیاسی اقتصاد در چین است. اقتصاد این کشور بر معیارهای اقتصادی صرف متکی نیست و توسط رهبران سیاسی هدایت میشود و اهداف سیاسی دارد و هدف سیاسی آن تامین راهبرد ملی چین است. راهبرد ملی چین بر سه اصل استوار است:
1- تضمین وحدت سرزمینی و حاکمیت ملی
2- نگه داشتن حزب کمونیست در قدرت به عنوان تنها مرجع انسجامبخش مردم
3- قدرتمندسازی کشور از طریق ثروت افزایش دولت
چین سیاست و اقتصاد را در خدمت راهبرد ملی قرار میدهد و وظیفه اصلی سیاست داخلی و سیاست خارجی را تامین اهداف سهگانه فوق میداند.
تا اوایل دهه 90 تصویری که از چین در منطقه و جهان وجود داشت، کشوری بود چالشساز برای نظم جهان و منطقه؛ کشوری که با اغلب همسایگان متعدد خود (به لحاظ تعداد همسایگان زمینی و دریایی چین مقام اول را در جهان دارد) منازعه مرزی داشت و با کشورهای نزدیک سرزمین خود همچون کره شمالی، ویتنام و سنگاپور حتی رابطه عادی نداشت و بالاخره آن که تقریبا از تمام سازمانهای منطقهای بیرون گذاشته شده بود.
به رغم وجود شرایط سخت فوق، چین موفق شد در مدت کوتاهی با اجرای یک برنامه سیاسی حساب شده بسیاری از معضلات سیاسی و منطقهای خود را حل و فصل کند و با رفتاری معتدل و با تکیه بر یک دیپلماسی موثر، توانست در مدتی کمتر از ده سال محیط پیرامونی خود را امن سازد و کشورهای همسایه را (بجز ژاپن و و موضوع خاص تایوان) با سیاستهای خود همراه کند؛ به شیوهای که این کشورها منافع خود را در همسویی و تقویت پیوندها با چین تعریف کنند.
چین که تا اوایل دهه 90 به سازمانهای بینالمللی و منطقهای نگاهی بدبینانه داشت و آنها را ابزارهایی در خدمت آمریکا و علیه خود میدانست، موفق شد با ارائه تعریفی جدید از کارکردهای آنان سیاست خارجی خود را متعادل سازد و به عضویت آنان درآید و با پذیرش ارزشهای حاکم بر سازمانهای بینالمللی و منطقهای این فرصت را برای چین پدید آورد که بتواند منافع ملی خود را از طریق دیپلماسی چند جانبه تامین کند.
توجه به دیپلماسی چندجانبه و تشخیص اهمیت خاص آن در کنار دیپلماسی دو جانبه یکی از دلایل مهم موفقیت سیاسی چین محسوب میشود و چین این تجربه سیاسی را به عرصه اقتصاد کشاند و نتیجه گرفت که تجارت صرف نمیتواند موجب ثروتافزایی کشور شود و باید تلاش کند تا از طریق ایجاد اتحادیههای گمرکی و مناطق خاص همکاریهای اقتصادی، مانع خروج سرمایههای ملی از کشور و محیط پیرامونی شود.
چین به یک اصل مهم در تضمین امنیت ملی خود توجه ویژهای کرد و آن اصل ضرورت تأمین امنیت ملی از طریق مشارکت در امنیت منطقه پیرامونی است. چین از طریق مشارکت سازنده در مسائل منطقهای و توجه به مسائل کشورهای همسایه خود و با تلاش برای حل مشکلات و با منجمدسازی منازعات خود با همسایگان، موفق گردید از محاصره شدن کشور جلوگیری کند و با پیوند امنیت و اقتصاد توانست این تصویر را در اقتصاد جهان از خود ایجاد کند که سود سرمایههای خارجی در چین به لحاظ وجود امنیت در این کشور، بالاترین رقم نسبت به کشورهای همسایه است.
چین با سیاست ویژه خود در قبال تایوان که تحت عنوان اصول چین واحد مطرح میکند با هنرمندی ویژهای موفق شده است که تا کنون از حرکت تایوان به سمت استقلال جلوگیری، موازنه قوا را در منطقه به نفع خود حفظ، پیوندهای اقتصادی را با تایوان تقویت کند و بالاخره با افزایش تماس با گروههای هوادار چین واحد طرفداران استقلال را به انزوا بکشاند. نتیجه منطقهای این سیاست چین آن بوده است که نقش تایوان در منطقه به نقشی اقتصادی تقلیل یابد و کشورها و سازمانهای بینالمللی حساسیتهای چین را در خصوص تایوان بخوبی درک کند و آنها را در سیاستهای خودت لحاظ کنند.
اتحاد استراتژیک آمریکا با ژاپن و حمایت استراتژیک از تایوان موجب آن نشده است که چین اهمیت خاص گسترش نفوذ منطقهای خود را از طریق بهبود روابط با همسایگان فراموش کند و در ساز و کارهای منطقهای فعال نباشد.
چینیها با حضور جدی خود در سازمانهای منطقهای مانند «آ.سه.آ» در شرق و سازمان همکاری شانگهای در غرب کشورش موفق شدهاند تا حوزه وسیعی از کشورهای پیرامونی خود را در مسائل امنیت ملی خود درگیر سازند و با شرکت در گفتوگوهای امنیتی دوجانبه و چندجانبه، مانورهای نظامی مشترک، مبادله علمی میان نظامیان، و شفافسازی تحولات نظامی چین به همسایگان خود کمک کنند تا به این نتیجه برسند که امنیت آنان از طریق همکاری با چین بهتر از رقابت و تشکیل اتحادیههایی در مقابله با آن تامین میشود.
یکی از ویژگیهای خاص سیاست امنیتی چین شیوه تعامل وی با حضور گسترده آمریکا در منطقه پیرامون این کشور است. چین افزایش نفوذ خود در منطقه را در تقابل با منافع آمریکا تعریف نمیکند. هنر دیپلماسی چین در آن است که توانسته این چهره را از خود تصویر سازد که گسترش نفوذ چین در منطقه متضمن حفظ منافع آمریکا است. بنابراین ضمن آن که چین کشورهای همسایه خود را به عدم پیروی از سیاستهای آمریکا دعوت میکند، هم زمان منافع امنیتی و استراتژیک آمریکا را در منطقه در نظر میگیرد و راهبرد امنیت ملی خودن را با منافع امنیتی آمریکا همسو میسازد.
چین میداند که چین میداند که چون یک قدرت قارهای است، نیازی ندارد تا به اندازه آمریکا برای تضمین امنیت ملی و منافع ملی خود هزینه کند. بدین ترتیب هزینهای که آمریکا برای حضور در منطقه متحمل میشود، دهها برابر هزینهای است که چین برای امنیت ملی خود نیاز دارد.
لذا چنانچه چین بتواند در یک تعامل راهبردی با آمریکا به یک توافق نانوشته دست یابد که چین حاضر است در سیاستهای امنیتی خود منافع راهبردی و امنیتی آمریکا را در منطقه آسیای جنوب شرقی و حوزه پاسفیک در نظر بگیرد (تا در مقابل، آمریکا حضور خود را در این منطقه کاهش دهد و افزایش نفوذ چین را در منطقه بپذیرد)، موفقیت خاصی نصیب چین میشود و این کشور خواهد توانست بدون درگیر شدن با آمریکا، هژمون منطقهای شود و این نکته بسیار مهمی است که میتوان را یک معمای چینی نامید.
آمریکا تقریبا در تمام موضوعات منطقه درگیر است، ولی در اغلب موارد منافع چین و آمریکا همگرایی دارد و همکاریهای چین و آمریکا در منطقه یک رکن مهم امنیت منطقه به شمار میآید و به رغم آن که سیاست رسمی چین بر بیرون کردن آمریکا از منطقه پیرامونی خود است، همکاریهای این دو کشور نه تنها کاهش نمییابد، بلکه روز به روز در حال افزایش است و حوزههای جدیدی به آن اضافه میشود.
امروزه تلاش برای همگرایی چین در امنیت منطقهای یک هدف بلندمدت و واقعی برای تمام کشورهای آسیایی بخصوص همسایگان چین محسوب میشود و این کشورها به این نتیجه رسیدهاند که حضور چین در ساختارهای امنیتی منطقه رکن مهم امنیت منطقه است. جالب آن که آمریکا نیز از این نتیجهگیری استقبال میکند و این کشور که قبلا تلاش میکرد چین را از سازوکارهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی منطقه بیرون نگه دارد، اکنون حضور چین را در این سازوکارها الزامی میداند.
در پایان شرایط موجود در شرق آسیا و حوزه پاسفیک را به این شکل میتوان تعریف کرد: به رغم آن که آمریکا به لحاظ قدرت نظامی حضور اول را در منطقه دارد، ولی چین موفق شده است نفوذ اول را بدست آورد و اگر چنین شرایطی ادامه یابد، چین جایگزین صلحآمیز آمریکا در منطقه خواهد بود و موفق خواهد شد بدون درگیری با آمریکا وضعیت امپراطور منطقهای خود را تثبیت کند.