از پست مدرنیسم
به پست مدرنیته: بافت محلی- جهانی
پست مدرنیسم چیست؟ در گذشته چه بود و اکنون چیست؟
به نظر من [تعریف] پست مدرنیسم مانند رجعت مهار ناشدنی یک شبح است، به محض این که از دستش خلاصی یابیم، شبحش باز میگردد، درست مانند یک شبح از تعریف گریزان است. مسلما من امروز درباره پست مدرنیسم، نسبت به سی سال قبل از شروع به نوشتن درباره آن کردم کمتر میدانم، دلیلش شاید این باشد که در این مدت، پست مدرنیسم تغییر کرده، من تغییر کردهام و جهان نیز تغییر کرده است؛ اما این فقط تایید نظرگاه نیچه است مبنی بر این که اگر مفهومی دارای یک تاریخ باشد، پیشاپیش تعبیری است که تابع تجدیدنظرهای بعدی است. آنچه که از تعبیر و یا تعابیر متعدد میگریزد، صرفا ایدهای افلاطونی یا مفهومی تحلیلی و انتزاعی مانند یک دایره و یا یک مثلث است. به هر حال رمانتیسم، مدرنیسم و پست مدرنیسم مانند امانیسم یا رئالیسم در طول زمان دائما در حال تغییرند. به ویژه در عصر تضادها و کشمکشهای ایدئولوژیک و توسعه وسایل ارتباط جمعی و رسانهای؛ اما این مانع از ورود پست مدرنیسم به حوزه بحث درباره معماری، هنرها، علوم انسانی- اجتماعی و بعضا حتی علوم طبیعی نیست. پست مدرنیسم نه تنها درباره مسایل دانشگاهی به بحث میپردازد بلکه همچنین در مورد تجارت، سیاست، وسایل ارتباط جمعی، صنایع بازی و سرگرمی و اموری چون زبان سبکهای زندگی خصوصی، مثلا آشپزی نیز بحث میکند با وجود این هنوز هیچ اتفاق نظری در این باره که واقعا معنای پست مدرنیسم چیست؟ به وجود نیامده است.
این اصطلاح، صرفنظر از مفهوم آن، احتمالا متعلق به همان چیزی است که فلاسفه آن را اساسا یک مقوله مناقشهآمیز مینامند، یعنی اگر شما مناظران اصلی معنای پست مدرنیسم- مثلا لسلی فیدلر، چارلز جنکس، ژان- فرانسوالیوتار، برنارد اسمیت، روزالین کراوس، فردریک جیمسون، مارجوری پرلاف، لینداهاچن و خودمن- را در یک اتاق جای دهید و سپس در را قفل کنید و کلید آن را به دور بیاندازید، حتی از پس از گذشت یک هفته نیز هیچ اجماعی در میان آنها حاصل نخواهد شد.
تنها ممکن است یک قطره کمرنگ خود در زیر پایه در نمایان شود. در اینجا به ذکر برخی از کاربردهای رایج این اصطلاح میپردازیم:
1- موزه گوگنهیم اثر فرانک گهری در بیلبای اسپانیا، سالن استوری اثر آشتون راگات مگ دوگال در ملبورن استرالیا و مرکز تسوکوبا اثر آرتا ایسوزاکی در ژاپن، به عنوان نمونههای بارز معماری پست مدرن لحاظ میشوند. آنها با هندسههای محضا زاویهای باوهاس(Bauhaus) و قالبهای شیشهای و پولادین میس وان در روه (Mies Van der Rohe) تفاوت داشته و ضمن ترکیب عناصر تاریخی و ذوقی، با چندپارگیها، تخیل و حتی جذابیت سطحی همراه میشوند.
2- ژان پل دوم در یکی از بخشنامههای اخیر خود به نام ایمان و عقل کلمه پست مدرنیسم را به کاربرد تا عملا نسبیگرایی افراطی در ارزشها و باورها، سخرهگیری عقل و شک درباره آن و انکار هر گونه حقیقت انسانی یا الهی را محکوم کند.
3- در نشریه مطالعات فرهنگی (یعنی) حوزهای که امروزه شدیدا سیاسی شده، اصطلاح پست مدرنیسم غالبا در مقابل اصطلاح پسا استعماری بکار برده میشود که اصطلاح نخستین به لحاظ تاریخی، سست، بیاثر، غیرسیاسی و بدتر از آن به لحاظ سیاسی نادرست فرض شده است.
4- در (نشریه) فرهنگ پاپ، پست مدرنیسم به رشته طویلی از پدیدهها دلالت دارد: از اندی وارهل گرفته تا تصویر مریم مقدس، از سالن پلاستر مونالیزا که من در آن یک آگهی درباره سالن بچینکو در توکیو را دیدم تا تصویر کارتنی و بسیار بزرگ داوود اثر میکل آنژ، عینکهای مشبک و روزرنگ، قناریهای کوچک، یک دوربین بدون جلد پرتاب شده، شانههای قوی- و یک آگهی درباره سفر کون تیکی در نیوزلند.
این موارد چه وجه مشترکی با یکدیگر دارند؟ چندپارگی، چندگانگی، نسبی گرایی، تقلید ادبی، نمایشی، استهزاء آمیزی، ایدئولوژی ستیزی و ابتناء بر هنرهای سطحی و دست جمعی بودن. در این صورت ما به گروهی از کلمات قابل اطلاق بر پست مدرنیسم که موجد یک زمینه اگر نه یک تعریف برای آن است دست یافتهایم. خوانندگان بلند طبع و ناشکیب ما میتوانند ضمن مراجعه به کتاب مفهوم پست مدرن اثر هانس برتنس، بهترین و دقیقترین مقدمه (به زعم من) را درباره معنای پست مدرنیسم بدست آورند. اما من اکنون باید حرکت دوم خود را برای نزدیک شدن به پست مدرنیسم از منظر دیگری شروع کنم.
پست مدرنیسم/ پست مدرنیته
من این حرکت را با تمییز پست مدرنیسم از پست مدرنیته آغاز میکنم. اجمالا به نظر من پست مدرنیسم به حوزههای فرهنگی، به ویژه ادبیات، فلسفه و انواع هنرها از جمله معماری دلالت دارد، در حالی که پست مدرنیته به یک زمینه جغرافیایی سیاسی، یعنی یک پدیده نوظهور در دهههای اخیر ارجاع دارد. اصطلاح دوم، بعضا پسا استعماری نیز نامیده شده که در آن وجوه جهانی سازی و محلی سازی در طرقی نه چندان بهنجار و حتی بعضا مخرب با یکدیگر پیوند میخورند.
اندیشه پست مدرنیته به عنوان یک فرایند جهانی به هیچ وجه با معنای جهانی بودن یکی نیست. به عبارت دیگر اندیشه پست مدرنیته به عنوان یک فرایند جهانی همچون چتری بسیار بزرگ است که پدیدههای مختلفی چون پست مدرنیسم در هنرها، پسا ساختارگرایی در فلسفه، فمینیسم در مباحث اجتماعی، پسا استعمارگرایی در مطالعا فرهنگی و اجتماعی و در عین حال سرمایهداری چندملیتی، فناوریهای اطلاعاتی- ارتباطی، تروریسم بینالملل، گروههای جدایی طلب، قوم گرایی، ملیگرایی و جنبشهای مذهبی تحت آن قرار میگیرند، اما به لحاظ علی پست مدرنیته نمیتواند جانشین هیچ یک از آنها شود.
از آنجه تاکنون گفته شد میتوان دو نکته را استنباط کرد: اول اینکه پست مدرنیسم (به عنوان یک پدیده فرهنگی) قابل اطلاق بر جوامع مرفه،مصرف کننده و فناوریهای سطح بالا است و دوم اینکه پست مدرنیته (به عنوان یک فرایند وابسته به جغرافیای سیاسی) دلالت بر هم کنشی، رخدادهای زمینی مرتبط با قوم گرایی و کشورگشایی، فناوری، حواشی و مراکزی دارد که در آن، معانی نامعادل فوق نیروهای متعارض خود را به مصرف می رسانند.
در رابطه با تفاوت پست مدرنیسم و پست مدرنیته لازم است به تمایزی اشاره شود که من در خود پست مدرنیسم قائل شدهام، تمایزی که اشاره به یکی از ویژگیهای پست مدرنیته در سطح وسیعش دارد. من در مقالهای تحت عنوان «فرهنگ، عدم تعین و حضور همه جانبه: حواشی عصر (پست مدرن) به توصیف دو رویکرد ناهمخوان در متن خود پست مدرنیسم یعنی رویکرد عدم تعین از یک سو و رویکرد حضور همه جانبه فناوری از سوی دیگر پرداختهام. این دو رویکرد بیشتر تطبیقی و قیاسیاند تا دیالکتیکی. آنا ماخوذ از سنتز مارکس و یا تالیف هگل نیستند.
من از اصطلاح عدم تعین حضور، ترکیبی از رویکردها و گرایشهایی چون بی مکانی، از هم گسیختگی، ابهام، اتصال، تمرکز زدایی، کژآئینی، کثرت گرایی و دگردیسی را در نظر میگیرم که همه به نوعی عدم تعین یا بی تعینی منحر میشوند. مفهوم اخیر یعنی دگردیسی خود به تنهایی شماری از اصطلاحاتی همچون شالوده شکنی، ساختار شکنی، تجزیه پذیری، جابجا شدگی، اختلاف، اتصال، جدایی، ناپیدایی، تعریفشکنی، رمزگریزی، تعمیم گریزی، قانونگریزی و استعمارگریزی را به موازات خود ردهبندی میکند. به واسطه این مفاهیم ارادهای سترگ برای تحت تاثیر قرار دادن اجتماع سیاسی، زمینههای شناختی، مسائل جسمانی و روان فردی در کل حوزه غرب پدیده آمده است. تنها در ادبیات، نظرات ما درباره مولف، شنونده، قرائت، نوشتار، کتاب، سبک، نظریه نقد ادبی و خود مفهوم ادبیات به یکباره سئوال برانگیز شده است. این مفاهیم نه از روی بیاعتباری که از روی گونهای پرسش و استفهام خود را در طرق مختلفی بازسازی میکند.
به هر صورت، این عدم قطعیت یا بی تعینیها، به واسطه قدرت مطلقه فناوری پراکنده شده و منتشر گردیدهاند. به همین جهت من دومین گرایش عمده در پست مدرنیسم را حضور همه جانبه ( همه جابودگی) نامیدم، تا بدان وسیله قابلیت ذهن برای توسیع خود در نمادها، مداخله هر چه بیشتر در طبیعت، اعمال نظر از طریق انتزاعات و پیش افکنی شناخت آدمی بر مرزهای عالم را مشخص کرده باشم.
تکرار میکنم که بدون شک این گرایشها ممکن است در بعضی از کشورها نسبت به بعضی دیگر کمتر رایج بوده باشد. مثلا در کشورهایی چون استرالیا، آلمان و یا ژاپن اصطلاح پست مدرنیسم هم در داخل و هم در خارج از محیطهای دانشگاهی اصطلاحی رایج و آشناست. اما این حقیقت در جوامع پیشرفته همچنان باقی است که پست مدرنیسم به عنوان یک پدیده فرهنگی، موجب گونهای تمایل دو سویه شده است که آن را عدم تعین- حضور مینامم.
به هر حال، سیاره زمین بزرگتر و مهمتر از سیاره هالیوود، دویچه بانک و کمپانی میتسوبیشی است و از اینجاست که مساله پست مدرنیته مطرح میشود، چرا که عدم تعین- حضورهای پست مدرنیسم فرهنگی، ظاهرا به تعارضات محلی- جهانی آن از جمله قتل عامهای بوسنی، کوزوو، السترف روآندا، چچن، سودان، سری لانکا، تبت و غیره تبدیل شده است و در عین حال خود پست مدرنیسم فرهنگی به چیزی عقیم، مبتذل، سطحی، مضحک و بازیهای بیهوده و یا نمایشهای رسانهای صرف مبدل شده است.
بنابراین در اینجا میتوانیم شماری از اصطلاحات جدید مانند: عدم تعین، حضور همه جانبه، بافتگرایی، فناوریهای سطح بالا، مصرف کنندگی، جوامع پیشرو در برنامههای رسانهای و زیر واژههای اصطلاحات مذکور را به لیست قبلیمان درباره پست مدرنیسم اضافه کنیم. بر این اساس آیا در اینجا میتوانیم در حوالی نور به شبح پست مدرنیسم اشارهای کنیم؟ در این صورت شاید لازم باشد تا اشاره دیگری نیز بدان داشته باشیم، با طرح این سئوال که آیا بیان این مقاله نشانی از یک دروننگری تاریخی ندارد، آیا پیشنهاد نمیکند که ذهن پست مدرن، تمایل به دریافت خود و تامل بر خود دارد به گونهای که حاکی از توجه به نوعی سرگذشتنامه خود نگاشت مبهم از یک عصر باشد.
سرگذشتنامه خودنگاشت مبهم یک عصر
- ایمانوئل کانت در سال (1784) مقالهای را با عنوان «روشنگری چیست؟» منتشر کرد. بعضی از متفکران به ویژه میشل فوکو معتقدند با این مقاله دورانی آغاز میشود که در آن فلاسفه از روی خوداندیشی میپرسند: ما کیستیم؟ و به لحاظ تاریخی معنای معاصر بودن ما چیست؟ مسلما بسیاری از ما از طرح چنین سوالی متعجب میشویم؛ اما در اینجا نکتهای وجود دارد که فوکو مانند بعضی نکات دیگر نتوانست به آن اشاره کند و آن این که ما هم اکنون میتوانیم سوال فوق را مطرح کنیم بدون آن که مانند کانت به امکانات معرفت باور داشته و یا دارای اعتماد به نفس تاریخی فوکو باشیم.
فرزندان عصر ابهام، شعر شک و تردید را میسرایند، بدگمان و بیاعتقادند و طرفدار تمرکز زدایی، تعدد، کثرت و عمل و چندزمانیاند. در این صورت اصطلاحاتی مانند پست مدرنیسم کلاسیک، عالی، پاپ، پومو، بازنگری، ساختار شکنی، بازسازی (احیاء) طغیان، پیش و پس از پست مدرنیسم، همه واژههای جدیدی خواهند بود که گونهای انفجار در یک کارخانه واژه سازی را به ذهن متبادر میسازند.
در هر صورت به سختی میتوان دوران دیگری را تصور کرد که تا این حد نسبت به خود، رنج و ستم روا داشته باشد. در نهایت شاید بتوان پست مدرنیسم را گونهای تحقیق دایم درباره خود نام نهاد. (البته) آن انگیزه یا محرکی نیست که تنها محدود به جهان غرب بوده باشد.هر چه کنشهای متقابل جهان بیشتر باشد، بر تعداد جنبشهای مردمی نیز افزوده خواهد شد و در نتیجه سئوالات فرهنگی و مذهبی بیشتری مطرح شده و هویت شخصی گاه حساس و گاه فریبنده خواهد بود. در تبدیل پست مدرنیسم به پست مدرنیته از منظری دیگر ، میتوان از اطراف و اکناف جهان صدای ناله مردمانی را شنید که بانگ برمیآورند که ما کیستیم؟ و یا من کیستم؟ بنابراین در اینجا نیز ما به کلمات دیگری دست یافتهایم که میتوانیم آنها ره به لیست اصطلاحات قبلیمان درباره پست مدرنیسم اضافه کنیم. اصطلاحاتی چون: تاریخمندی، خوداندیشی، نگرانی از نامگذاری خویش، معانی چندگانه زمان (خطی، چرخشی، نجومی، علوم ارتباطی و اطلاعرسانی) ، مهاجرتهای وسیع و گستره اجباری و یا اختیاری، بحرانهای فرهنگی و هویتهای شخصی.
تاریخ مختصر اصطلاح
- تلاش برای فهم خود- یعنی آنچه را که من سرگذشتنامه خود نگاشت مبهم یک عصر نامیدهام- انعکاسی از تاریخ نابهنجار و بیقاعده خود کلمه پست مدرنیسم است؛ یعنی تاریخی که در عین حال به تبیین مفهوم فعلی مورد استفاده آن نیز مدد میرساند. من باید در اینجا در انتخاب این موضوع بسیار جسور و بیباک بوده باشم به ویژه از زمانی که چارلز حنکس و مارگارت رز در جایی دیگر توضیحات جامعی درباره تاریخ مفهوم فوق ارائه دادهاند.
ظاهرا یک نقاش انگلیسی به نام جان واتکینس چاپمن در اواخر دهه هفتاد، اصطلاح پست مدرنیسم را در معنایی که ما اکنون از اصطلاح پسا امپرسیونیسم در نظر داریم، به کار برد.
در سال 1934 فدریکو دانیس کلمه پست مدرنیسم را به عنوان واکنشی در برابر مشکلات و تجربهگرایی شعر نو به کار برد. در سال 1939 فدریکو دانیس کلمه پست مدرنیسم را به عنوان واکنشی در برابر مشکلات و تجربهگرایی شعر نو به کار برد. در سال 1939 آرنولد توین بی اصطلاح فوق را در معنایی بسیار متفاوت به کار برد تا ضمن آن پایان دوران مدرن و نظام بوروکراسی و سرمایهداری غرب را که مبدا آن به قرن هفدهم می رسید، اعلام کند. پس از آن در سال 1945 برنارد اسمیت واژه مذکور را برای معرفی یک نهضت جدید و غیر تجریدی در نقاشی موسوم به رئالیسم سوسیالیستی به کار برد. در آمریکا در دهه پنجاه، چارلز اولسون در ارتباط با شاعران و هنرمندان از نوعی پست مدرنیسم سخن گفت که بیشتر رجوع به افرادی چون ازرا پاوند، ویلیام کارلوس ویلیامز داشت تا شاعرانی همچون تی. اس. الیوت . در اواخر این دهه، یعنی در سالهای 1959 و 1960 ایروینگ هاو و هری لوین به ترتیب در این باره که معنای پست مدرنیسم همان زوال و انحطاط فرهنگ مدرنیسم است، به بحث پرداختند. تنها در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد بود که در مقالات متعددی که بعضا به وسیله من و لسلی فیدلر به نگارش درآمد، پست مدرنیسم به عنوان یک فرآیند خاص محصل و توسعه یافته در فرهنگ آمریکا معرفی شد. فرایندی که در واقع تحولی انتقادی در متن مدرنیسم، اگر نه اعلام پایان آن، محسوب میشد. به نظر من در همین معنای اخیر است که صورتکهای متغیر و چهرههای متبدل پست مدرنیسم تا امروزه توانسته دوام بیاورد.
مشکلات مفهومی
1- اصطلاح پست مدرنیسم نه تنها اصطلاحی خام و ناپخته است بلکه همچنین مبتنی بر عقده ادیپ است. همچون نوجوان ضعیفی که قادر نیست کاملا خود را از والدینش جدا سازد. پست مدرنیسم نمیتواند اصطلاحات و عناوین جدیدی همچون رمانتیک نمادگرا، آیندهگرا، کوبیست، دادائیست، سورئالیست و غیره را برای خود ابداع کند. اجمالا باید گفت که رابطه پست مدرنیسم رابطه مبهم، مبتنی بر عقده ادیپ و انگلوار است . همان طوری که برنارد اسمیت در کتاب «تاریخ مدرنیسم» به آن اشاره میکند، پست مدرنیسم گفتوگویی مناقشهآمیز با جنبشی قدیمیتر از خود دانست.
2- اصطلاح پست مدرنیسم خود، غیر پست مدرن مینماید چرا که اندیشه پست مدرن به ویژه تفکر پسا ساختارگرایی، منکر هر گونه زمان طولی یا خطی از گذشته به زمان حال و از زمان حال به آینده است. به گونهای که پیشوند پیش یا پس قابل اطلاق بر آن نیست.
3- به معنایی بسیار مهم، اصطلاح پست مدرنیسم نمیتواند بر یک دوره موقت یا تاریخی و یا ساختار مشتمل بر تحولات زبانی در ادوار مختلف، اطلاق شود. آن باید به عنوان یک مقوله همزمان، پدیدار شناسانه یا نظری عمل کند. نویسندگان متوفی و قدیمیتری چون ساموئل بکت، خورخه لوئیس بورخس، رایموند روسل، ولادیمیر ناباکف را میتوان پست مدرن دانست در حالیکه نویسندگان زنده و جوانتری همچون جان آپ دیک، تونی موریس و ... را نمیتوان پست مدرن به شمار آورد.
معنای همه این موارد این است که ارائه یک نمونه یا مدل از پست مدرنیسم نیاز به مجموعهای از سبکها، چهرهها و رویکردهایی خاص دارد که ممکن است در یک بستر خاص تاریخی مورد لحاظ قرار گیرند. هر یک از این وجوه- به عنوان مقال تقلید، خوداندیشی یا طنز سیاه - به تنهایی ممکن است در پیشینههای صدها یا هزاران سال پیش یافت شوند؛ اما در عین حال وجوه فوق میتوانند در متن تاریخی فعلی خود، با الگویی از پدیدههای موسوم به پست مدرنیسم مرتبط گردند.
4- آیا پست مدرنیسم با داشتن چنین الگویی میتواند در همان خطوط، در حوزههای هنری یا فرهنگی دیگری نیز توسعه یابد؟ آیا همزمان میتواند خود را در عرصههای معماری، نقاشی، موسیقی و ادبیات جلوهگر سازد؟ در انواع و گونههای مختلف هنر و در حقیقت در حوزههای متمایزی چون علوم، فلسفه، سیاست و سرگرمیهای عمومی و همگانی چه ارتباط و تقارن یا انفصال و عدم تقارنی میتواند وجود داشته باشد؟ ظاهرا چالش بر سر ارائه یک الگو جامع و شامل از پست مدرنیسم، ترس برانگیز است. آیا ما قادر به ارائه چنین الگویی خواهیم بود؟ و آیا اساسا هنوز هم به چنین اصطلاحاتی نیاز داریم؟
فراسوی پست مدرنیسم: یک نافرجامی و گونهای عدم نتیجه.
در سرتاسر این مقاله سوالی مقدر و پوشیده وجود دارد مبنی بر اینکه فراسوی پست مدرنیسم چه چیزی وجود دارد؟ البته هیچ کس واقعا نمیتواند به این سوال پاسخ دهد، اما پاسخ من به آن، این است که در فراسوی پست مدرنیسم، پست مدرنیته قرار دارد.
رئالیسم به ما میآموزد که بحرانهای تاریخی همواره به یک نتیجه خرسند کننده و رضایت بخش منتج نمیشوند. در حال حاضر گرچه ظلمها و بیعدالتیهای موجود ممکن است بسیار عمیق و ریشهدار بوده باشند، اما آنها در شکلهای خاصی که به خود میگیردند لاعلاج نخواهند بود.
دو عاملی که امتحان دشوار پست مدرنیته را در زمان ما دشوارتر میکند عبارتند از:
1) توزیع ناعادلانه ثروت در میان ملل و 2)خشونتطلبیها و انتقامجوییهای ملیگرایانه. عامل نخست مرتبط با اقتصاد جغرافیای سیاسی است که هر دوی آنها خارج از حوزه مطالعات و بررسیهای من هستند و در رابطه با عامل دوم نیز من تنها به ذکر چند نکته اکتفا خواهم نمود. حقیقت این است که مغز انسان به گونهای اسرارآمیز و معجزهآسا نسبت به یک میلیون سال قبل یا بیشتر، تکامل یافته است که این تکامل ضمن اتخاذ سیاستهای مدبرانه و کوتاه مدت برای بقاء و ادامه حیات بوده که در عین حال شامل تمایز خود و ما از آنها نیز بوده است.
این تمایز در حوزه زیستشناسی نه تنها در میان انواع گوناگون بلکه همچنین در میان افراد یک نوع نیز کاملا محسوس و آشکار است. این معجزه سیستم ایمنی بدن ماست که بلافاصله میان اجزاء سلولهای بدن و عناصر مهاجم و بیگانه تفاوت و تمییز قایل میشود. تمییز خود از دیگران تقریبا در تمام زبانهای رایج و ساختارهای دستوری و فرهنگهای لغات وجود دارد. بر همین اساس میان من و شما به ما و به آنها، ما و آنها و غیره تمایز قایل میشویم. به علاوه چنین تمایزی در لایهها و سطوح درونی نفس و روان نیز وجود دارد. اما آن تمایزی که به بحث فعلی ما مربوط میشود، تقسیمی است که در سیر تکاملی و تاریخی خانواده، گروه و قبیله بوجود میآید. اگر مغز انسان، زبان و سازمانها و مراکز اجتماعی – انسانی وجود نداشتند موجودات بشری قطعا خیلی پیشتر از این در تلاش برای بالا رفتن از نردبان تکامل از بین رفته بودند. غریزه قبیله گرایی به صورت ملیگراییاش در اشکال گوناگون نژادی، مذهبی، فرهنگی و ملیگرایی سیاسی در میان نژادهای مختلف، توسعه یافته که البته این فرایند به نوعی خود میتواند تمایزی اولیه محسوب شود.
به هر جال گرچه ممکن است که غریزه قبیلهگرایی و یا گروهگرایی یک غریزه اولیه بوده باشد، اما چون تخیل وجود دارد، عشق نیز وجود دارد و به همین دلیل، حس همدردی و دلجویی و به طور کلی قدرت برای فائق آمدن بر تمایزات و متحد شدن با دیگران نیز وجود دارد. به علاوه گرچه شاید در گذشته تمییز خود از دیگران برای بقا و ادامه حیات به عنوان اصلی مهم مطرح بوده، اما در حال حاضر ممکن است ضرورت و یا لزوم کمتری داشته باشد. به نظر من تقسیمات میان خود و دیگری به ما و آنها، به زودی از میان خواهد رفت. به ویژه اگر تفاوت سطح و نابرابری در قلمرو ثروت و قدرت بسیار محسوس و آشکار بوده باشد. اما من فکر میکنم که به جای امید داشتن به آن و یا سخن گفتن پیرامون آن بهتر است که آن را بیشتر وارد زندگی خود کرده و با آن مانوس گردیم؛ اما سخن گفتن صریح و حقیقی با خود و نه فقط با دیگران، مستلزم نوعی خلوص محض و صفای مطلق است. ما نیاز به ترویج و تبلیغ معنایی دقیقتر ، زندهتر و گویاتر از خود در رابطه با مشکلات و مسائل فعلی جهان باید حالات و طرق تعالی نقس را کشف کنیم. به نظر من ادبیات و همه هنرها تنها در طرح روحانی و معنوی پست مدرنیته میتوانند به عنوان اموری اساسی و مهم باقی بمانند.
البته میتوانیم طرح پست مدرنیته را بر حسب اصطلاحات سیاسی مثلا به عنوان یک گفتو گوی آزاد در بافت محلی و جهانی، حاشیه و مرکز، اقیت و اکثریت و کلیات انواع مختلف نیز تعریف کنیم. اما در هر صورت هیچ تضمینی در رابطه با این واقعیت وجود ندارد که یک گفتوگوی سیاسی حتی در بازترین شکل و صورتش نیز نتواند به نوعی خشونت و اعمال زور تبدیل شود.
من برای ترمیم این زنجیر پوسیده و قدیمی یعنی وجود خشونت در میان انسانها هیچ راهحلی را پیشنهاد نمیکنم ، اما میپرسم که آیا روح و نفس معنوی میتواند منشا ارزشهای زمینی و محیطی تازهای برای ما باشد؟ تنها چیزی که ما برای رهاسازی خود از زندان ملیت گرایی و آنفلوآنزای وحشتناک خود محوری بدان نیاز داریم، روح و نفس معنوی است. همه موسیقی و آهنگ این جهان نمیتواند تنها تصنیف و مصنوع ما بوده باشد.