محسن بهشتی سرشت
با شکلگیری انقلاب و پیروزی آن در بهمن 57 به تدریج سه جریان عمده در برابر انقلاب و اندیشه حاکم بر آن صفآرایی کردند. دسته اول بخشی از روحانیت سنتی که از همان 15 خرداد با تفکر و سیره علمی امام از در مخالفت برآمدند و اساساً رویکرد امام به سیاست را فاقد وجاهت و مشروعیت دینی دانسته و مبنای استدلال خود را سیره بنیانگذار حوزه علمیه قم «شیخ عبدالکریم حائری» استاد امام میدانستند. امام در همان زمان خطاب به این دسته فرمودند: «اگر امروز مرحوم «شیخ» حضور داشتند همین کار را میکردند.»
قبل از نهضت فشار بر امام و اطرافیانش از سوی آنان به گونهای بود که درس و تحقیق امام را وادار به ترک تدریس علوم فلسفی و عرفانی کرده و به همین اتهام! لب به کوزه فرزند امام (آقا مصطفی) نمیزدند و آن را نجس میپنداشتند. از 15 خرداد تا پیروزی نهضت این دسته یا با سکوت و یا با مخالفتخوانی علنی و تلویحی خود تلاش میکردند که نهضت را کمرنگ و چهره امام را مخدوش و نهایتاً مردم را از ورود به نهضت مایوس سازند. نگارنده فراموش نمیکند در دوران ستمشاهی پس از اینکه از زندان کمیته مشترک (ساواک) آزاد شدم یکی از آقایان برای دیدن اینجانب آمده بود، نصیحت میکرد که وارد این «بازیها» نشوم، زیرا پشت این قضایا انگلیسیها قرار دارند!؟
این دسته که در آستانه پیروزی انقلاب طیفی را تشکیل میدادند، شاخهای از این طیف اولویت فعالیتهای دینی و فرهنگی خود را مبارزه با دکتر شریعتی و اندیشههای او میدانستند و در بحبوحه انقلاب که امام همه را دعوت به وحدت خصوصاً وحدت روشنفکران و حوزویان را مدنظر داشت با پراکنده ساختن سلسله بحثها و جزواتی علیه دکتر شریعتی (که در آن هنگام مورد علاقه شدید قشرهای مذهبی جامعه خصوصاً جوانان و دانشگاهیان قرار داشت) عملاً موجبات خشنودی رژیم پهلوی و تضعیف جبهه انقلاب را فراهم میساختند.
وحدت حوزه و دانشگاه که از اصول خدشهناپذیر اندیشه حاکم بر انقلاب از طرف امام اعلام شده بود همواره مورد غضب، بیاعتنایی و هر از چند گاهی دشمنی این افراد قرار میگرفت، گروه دیگری که از این طیف در برابر شعار انقلابی امام که نفی حکومت شاهنشاهی و سلطنتی را صلا میداد، از قانون اساسی مشروطه دفاع میکردند و در مقطعی که انقلاب به فرجام پیروز خود نزدیک میشد ناگهان در مقابل شعار امام و اکثریت قاطع مردم ایران شعار تمکین شاه به قانون اساسی را مطرح ساختند و به اصطلاح مدعی بودند که میخواهند از خونریزی بیشتر جلوگیری کنند!
این دسته بعد از پیروزی انقلاب آرام ننشستند و در برابر کوشش خستگیناپذیر امام و یارانش که تلاش میکردند با تثبیت پایههای نظام جدید تجربه نوین اسلام سیاسی را پس از قرنها مهجوریت و منزوی بودن به جهانیان نشان دهند، ایستادگی و مقاومت کردند. آنان گاهی با مصوبات انقلابی شورای انقلاب (نمونه بند ج لایحه اصلاحات ارضی) و گاهی با احکام دادگاههای انقلاب در برخورد با سران جنایتکاران رژیم پهلوی و همچنین مصادره اموالی که توسط آنان از اموال مردم به غارت رفته بود به مخالفت و مبارزه بر میخواستند.
بیش از این تلاش در جهت تشکیل احزاب مخالف و حتی مبارزه مسلحانه با حکومت جدید وجهه همت آنان بود (به عنوان نمونه جریان حزب خلق مسلمانان و فجایعی که در تبریز رخ داد) زمانی که آثار اضمحلال شوروی سابق توسط دیدهبان هوشمند جهان اسلام حضرت امام مشاهده شد و وی اول کسی بود که صدای شکسته شدن استخوانهای کمونیسم را شنید، در نامهای به گورباچف، جسارت و شجاعت او را دگرگونی فکری و تحولات اجتماعی شوروی ستود و در همین حال او را دعوت به مطالعه اسلامی و نظرات حکمایی همچون ملاصدرا و شیخ اشراق کرد و بدین وسیله خواست تا دریچههای جدیدی به روی این مصلح بلوک شرق گشوده شود ـ در همان زمان از سوی یکی از همین دسته موصوف نامه بسیار تند خطاب به امام پراکنده شد که چرا گورباچف را به فلسفه کفرآلود صدرا و غیره عودت میدهی و چرا با قالالصادق(ع) و قالالباقر(ع) او (گورباچف) را به راه راست هدایت نمیکنی؟!
... دسته دوم که بعد از انقلاب به صورت تشکیلاتی و سازمان یافته در نهادها و ارگانهای حساس رخنه کردند، جریان انجمن حجتیه بود. این دسته قبل از انقلاب دشمن اصلی اسلام را بهاییها دانسته و اساساً هیچ وجهی و مبنایی برای اسلام سیاسی قائل نبودند. آنان غالباً به این حدیث مرسل استناد میجستند «کل رایه ترفه قبل قیام القائم فصاحبها طاغوت» (هر پرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود، صاحب آن طاغوت است) و بدین وسیله هرگونه مبارزه سیاسی علیه رژیم را تخطئه و مخدوش و پیشاپیش محکوم میکردند.
از آنجا که این جریان در پوشش امنیتی رژیم شاه قرار داشت و آموزههای آنان مطلوب و پسند رژیم قرار میگرفت در آن ایام بعضی از مبارزان از باب رد گم کردن کارت عضویت آنان را دریافت کرده و در هنگام دستگیری توسط ساواک خود را «انجمنی» جا میزدند. نقل است که شهید صمدیه لباف از مبارزان مسلح دوبار از این طریق خود را از چنگال ساواک رهانیده بود. این دسته قبل از انقلاب تشکیلات منسجمی داشتند و آزادانه فعالیت میکردند. آنان در کلاسهای درسی و حوزههای آموزشی خود علناً از ترویج و گسترش فساد توسط رژیم استقبال کرده و آن را مقدمات ظهور امام زمان(عج) تلقی میکردند.
بعد از پیروزی انقلاب با تکیه بر تشکیلات و سازمانهای منسجمی که آزادانه در دوران شاه به دست آورده بودند، بعضاً موفق شدند که در نهادهای تازه شکل گرفته انقلاب رخنه کنند. در این مقطع اگرچه جرات نداشتند به نام انجمن حجتیه فعالیت کنند ولی به تدریج افکار مغایر با اندیشه انقلاب را تزریق کرده و سعی داشتند سستی در شالوده های فکری انقلاب پدید آوردند.
این جریان با سخنرانی قاطع امام در نفی اندیشه انجمن حجتیه (به تعبیر امام ولایتیهای بیولایت) و سوابق انحرافی آنان، خود را جمع و جور ساخته و با انتشار آخرین بیانیه خود، تشکیلات و سازمان خود را تعطیل کردند. اما با تکیه بر رسوبات فکری و نوع نگرشی که به دین و مهدویت و اسلام مبارز داشتند فعالیت خود را کماکان در قالبهای دیگری و حتی در قالب حمایت از ولایت و جمهوری اسلامی و حضور در بعضی از دستگاهها و نهادهای دولتی ادامه دادند.
و اما جریان سوم همانند دو جریان دیگر در قالب دین به مخالفت و مبارزه با امام و میراث وی اقدام کرد، جریان «مجاهدین خلق» بود. این جریان که خود را مکتبی و به شدت ضد امپریالیسم و ضد ارتجاعی و طرفدار طبقات محروم و ستمدیده معرفی میکرد، از آنجا که بعد از انقلاب از طریق سازوکارهای قانونی و رسمی در رسیدن به قدرت توفیقی به دست نیاورده بود، در سایه رافت و سعه صدر مسئولین انقلاب تشکیلات خود را به سرعت گسترش داد و چیزی نگذشت که به عنوان یک سازمان سیاسی ـ نظامی و مسلح در مقابل انقلاب و نظام به صف آرایی و قدرت نمایی پرداخت. آنان تا قبل از آنکه تیغهای مخفی را از نیام برکشند، با نظر و تاکید بر امام مبنی بر عدم جلوگیری از فعالیتهای آنان، هرآنچه که خواستند گفتند و انتشار دادند.
حاصل فعالیت آنان تا خرداد 60 (آغاز جنگ مسلحانه آنان علیه نظام) هزاران نشریه و جزوه و کتاب بود و در شراط که از روی اول پیروزی انقلاب از خارج و عوامل داخلی آنان در داخل به تهدید کشور و ضربه بر آن اقدام میشد، این گروه به اصطلاح مسلمان و ضد آمریکایی به جای کمک و تقویت حکومت تازه پدید آمده، در نشریات و منشورات خود، به تضعیف و نابودی انقلاب کمر بستند. آنان زمانی که دریافتند نظام در قالب نهادهای جدید خود تثبیت شده است و تبلیغات انقلاب نمایانه دیگر اثر ندارد، دست به اسلحه برده و با هجوم به نیروهای انقلابی تلاش کردند که کشور را از عناصر و مدیران موثر خالی سازند.
شهادت بهشتی و 72 تن از بهترین فرزندان ملت که عموماً از آبدیدگان انقلاب و از مدیران ارشد کشور و نمایندگان پارلمان به حساب میآمدند در راستای خط جدیدی که سازمان ترسیم کرده بود اتفاق افتاد. شهادت رئیس جمهور(رجایی) و نخست وزیر(باهنر) و جمعی از هیات دولت در راستای خط خالی کردن کشور از تجربیات سازنده و سرمایههای ملی و انقلابی پیگیری میشد. آنان افرادی را نشانه میرفتند که اتفاقاً مواضع ضد آمریکایی و امپریالیستی داشته و دفاع آنان از حقوق محرومین و مستضعفین بر همگان روشن و آشکار بود. در مواضع فکری عموم آنان(بهشتی، باهنر، رجایی و قدوسی) به ضدیت با تحجر و قشریگری معروف و مورد غضب جناح سنتی و مقدسمآب بودند.
بدین ترتیب سازمان در یک پارادوکس نظری و عملی با اقدامات تروریستی از مکنونات و مخفیات خود خبر داد. رجوی مدعی بود تا زمانی که نظام چهرههای کارآمد و با تجربه برخوردار باشد، ما قدرت را به کف نخواهیم آورد. و آنان و مردم هوادار آنان را باید به رگبار بست. این چنین بود که در هر کوی و برزن خط آتش منافقین بر روی جماعت کاسبکار و فروشندهها و مغازهدارهای عموماً مستضعف و پائین شهری هم گشوده شد و عدهای در کوچه و خیابان و در مغازه و خانه توسط آنان ترور شده و به شهادت رسیدند. سالها پس از آن رجوی و منافقین یک بار دیگر به هیجان آمده و به عصبانیت نشستند.
2 خرداد 76 زمانی که 30 میلیون ایرانی در انتخابات شرکت جستند و از میان آنان بیش از 20 میلیون به رئیس جمهور رای دادند و رویداد بزرگی را در تاریخ ایران رقم زدند، رجوی از این حادثه به عنوان «فتنه خاتمی» نام برد. او که در انتظار یاس و کنارهگیری کردم از نظام لحظهشماری میکرد و منتظر بود در یک فرصت استثنایی و در غیبت مردم قدرت را به چنگ آورد، با حادثه 2 خرداد شوکه شد و مدتی در کما به سر برد. او معتقد بود خاتمی از چنان توانمندی و ظرفیتی برخوردار است که با اشاعه فرهنگ و ادبیات جدید مبتنی بر اصول و آموزههای امام و چیدمان مدیران کارآمد و باتجربه بار دیگر قدرت را از چنگال این جریان مسلح دور خواهد ساخت و به همین دلیل معتقد بود که با آمدن خاتمی انقلاب مورد نظر آنان 20 سال به تاخیر افتاد!
اینک خاتمی به عنوان یکی از بزرگترین سرمایههای ارزشمند ملی و اسلامی هشدار میدهد و اظهار نگرانی میکند که جریاناتی که هیچ سنخیتی با انقلاب و تفکر امام ندارند آماده ورود به عرصه قدرت و استحاله نظام هستند. شرایط حساس کنونی هوشیار یو وحدت نظر همه نیروها و اقشار وفادار به منظومه فکری امام را میطلبد خصوصاً روشنفکران، عالمان و نخبگان جامعه.