تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۱۴  ، 
کد خبر : ۵۸۳۵۷

بحران تشکل(بخش دوم و پایانی)


تقی رحمانی
ارتباط با پایگاه اجتماعی و مخاطب

درباره مخاطبان جریانات سیاسی مثنوی‌ها نوشته‌اند، اما نتیجه آن کامیاب نبوده است. ماهی در آب زنده است و جریان در میان مخاطبان خود. پایگاه اجتماعی ـ طبقاتی هر جریان بسیار مهم است. قدرت را زور و سازمان، فرهنگ و ایدئولوژِی و ثروت ایجاد می‌کند. جریانات سیاسی مثبت و آزادیخواه با فرهنگ و ایدئولوژی و فکر می‌آیند، اما یافتن ثروت و مالکیت و سازمان است که جریان را نهادینه می‌کند. سازمان و ثروت در جامعه و در میان مردم است.
می‌گویند قدرت را باید در خیابان جمع کرد. میزان پایگاه اجتماعی و مخاطب در میان جریانات سیاسی، بیانگر قدرت آنان است، منتها این قدرت وقتی اعتبار دارد که سازمان داده شده باشد. به عبارتی شناخته شدن، مقبول افتادن و حامی پیدا کردن در اقشار جامعه، مراحل متفاوتی هستند. جریانات سیاسی به چنین پروسه‌ای نیاز دارند، اما جامعه ما دارای دو اشکال عمده است:
1- سازمان نیافتگی جامعه در قالب اصناف و نهادها که بتواند احزاب مخاطب خود را انتخاب کند و با آنان رابطه تعاملی برقرار کند.
2- احزاب دارای تشکیلات پایدار با بازوهای حزبی سازمانی تحت عنوان حوزه‌های گوناگون نیستند تا نیروهای خود را آموزش دهند و با این نیروها با برنامه مشخص از طریق رسانه‌ها و ارگان‌های مستقل با نهادهای صنفی مدنی رابطه برقرار کنند.
گفتیم که جریانات و احزاب آزادیخواه بر اساس ایده و بسترهای ذهنی شکل می‌گیرند اما در حرکت بستر عینی خود دچار اشکال می‌شوند. در جامعه‌ای با اصناف علیل و ذلیل، احزاب و جریانات یتیم می‌شود. رابطه با پایگاه اجتماعی هر جریان، آن را زنده و با انعطاف‌تر می‌کند چرا که اندک مردمانی در جریانات سیاسی هستند که بر سر پیمان خود می‌ایستند. حتی اگر چون بید در سختی‌ها بر سر باورهای خود بلرزند، در جمع و تنهایی با باورهای خود می‌مانند. جریان سیاسی با بینش شروع می‌کند اما در منافع و موقعیت خود را تعریف می‌کند.
منافع به مفهوم عام معین می‌کند که یک جریان از منافع کدام طبقات و اقشار حمایت می‌کند و به آن ملتزم است. این حمایت زمانی تضمین شده و مقید می‌شود که ارتباط ارگانیک جریان با حامیان صنفی و طبقاتی خود ایجاد شده و منافع عینی آن را درک کرده و آن را در حوزه سیاست نمایندگی کند. این ویژگی جریان را نهادینه، وجود آن را در زندگی مردم صاحب معنی و اثر می‌کند. هر جریانی برای یافتن چنین وضعیتی خود را مقید به رابطه با مخاطبان واقعی خود می‌کند تا قدرت لازم را برای تحقق اهداف خود به دست آورد. پایگاه‌های اجتماعی می‌تواند بر پایه عامل مذهب، قومیت، طبقات و اقشار اجتماعی و فرهنگی و جنسیتی باشد.
اما عنصر اصلی و طلایی وجود چنین پایگاهی برای احزاب سازمان‌ها است که وجود آن را برای جامعه ضروری می‌سازد، در حالی که احزاب طبقاتی و مذهبی و قومیتی در جامعه ما فاقد پایگاه‌های اجتماعی تعیین شده است. چنین عدم ارتباطی سازمان و احزاب مزبور را دچار عدم ثبات و استمرار واقعی و معقول می‌کند. بهترین شیوه ارتباط احزاب با پایگاه‌های اجتماعی خود بر دو شیوه است.
ارتباط با نهادهای صنفی، قومیتی و جنسیتی و مذهبی که جریانات از طریق تماس با آنها با اقشار سازمان داده شده در جامعه رابطه برقرار می‌کنند. شیوه دوم ارتباط که به عنوان مکمل شیوه اول بهتر شدن پایگاه اجتماعی کمک می‌کند، داشتن حوزه‌های متنوع حزبی است که در آن به وسیله کادرها تئوری حزب به آموزش گذاشته شده و با افراد حوزه، رابطه خلاق برقرار می‌شود.
4- مواجهه حکومت‌ها با احزاب و جریانات
قدرت تمایلی به نظارت‌پذیری یا چرخشی شدن ندارد پس می‌باید آن را مجاب کرد. احزاب و جریانات هر دو کارکرد یعنی نظارت بر حکومت و دولت و چرخشی شدن قدرت را می‌طلبند. از همین روی حتی دولت‌های مدرن دموکرات تلاش دارند که به اشکال پیچیده، خود را از نظارت‌پذیری و از دست‌ دادن قدرت خلاص کنند ولی در جوامع پیشرفته رعایت قاعده بازی دموکراسی موجب می‌شود در حد متناسبی جریانات سیاسی به دلیل قدرتمند بودن و داشتن پایگاه در حوزه عمومی از حق نظارت بر قدرت و شرکت در حاکمیت و دولت برخوردار باشند.
دولت‌های شبه مدرن که کارکردی نه سنتی و نه مدرن دارند اگر به شیوه اقتدارگرایی اداره شوند حتی احزاب دولتی را نمی‌پذیرند و آن را یا آلت دست خود می‌خواهند یا اینکه همین جریانات را دور زده که نتیجه آن بی‌اثر کردن احزاب و جریانات دولتی است. این نوع اعمال قدرت مانع شکل‌گیری هر نوع ساختار مناسب برای توزیع منطقی ثروت و امکانات معقول در جامعه است. با چنین توصیفی جامعه ما شاهد سه نوع حزب و سازمان سیاسی بوده که در فراز و نشیب‌‌های گوناگون تاریخ صد ساله ما قابل ردیابی هستند.
به طوری که احزابی که در بستر و حمایت دولت‌ها شکل گرفتند و جریاناتی که غیر دولتی بوده و یا از حاکمیت‌ها بیرون رفتند، سرنوشت متفاوت داشتند. حاکمیت در رابطه با احزاب به برخورد یا وابسته کردن و در زمان‌هایی به تحمل آنان پرداخته، اما رویکرد جامع آن به احزاب تلاش در نیافتن جایگاه محوری به عنوان مهمترین رکن جامعه سیاسی در رابطه با دولت است، به طوری که نتواند نقش اصلی در چرخش دولت‌ها بازی کند. مروری گذرا به سرنوشت احزابی که در دامن دولت شکل گرفتند موید مطالب نوشته شده است.
1- احزاب درون حکومتی؛ بستر ذهنی و عینی احزاب و جریانات شکل گرفته در دامن دلت دو پروسه قابل اعتنای دیگر است. جدا از عملکرد مثبت یا منفی و متفاوت از دموکرات و غیر دموکرات بودن این احزاب، موجودیت و دوران قدرتمندی این جریانات با در دامن دولت و حاکمیت بودن، نسبت مستقیم دارد. به حدی که جریان فراگیر حزبی و سازمانی که بتواند از امکانات حکومتی سود برده، جریانی پایدار و قدرتمند در جامعه به وجود بیاورد و به سمت سازمان تشکیلاتی برود در عمل وجود ندارد. احزاب و سازمان‌های دولتی قبل از انقلاب که از دوره رضاشاه تا محمدرضا پهلوی شکل گرفتند و کارکردهای متفاوت داشتند، اما در ویژگی عدم پایداری و عدم رغبت به سازماندهی جامعه با یکدیگر تفاوتی نداشتند.
از حزب ترقی در زمان رضا شاه که رهبر آن آقای تدین رئیس مجلس پنجم بعد از مشروطه بود تا حزب ایران نوین امیرعباس هویدا که معتقد بود رای حدود یک میلیون نفر از فعالان صنفی و سندیکا را در اختیار دارد و آخرین آن حزب رستاخیز ملت ایران است که حزبی با ایده حفظ نظام سلطنتی (سنتی) با توجیهات توتالیتر به معنی مدرن از نوع شبه فاشیستی و شبه استالینی بود که ادعای فراگیری ملت ایران را داشت و دارای ارگان رسمی و شاخه‌های گسترده در سراسر کشور بود، شاهد مثال ادعای ما است که توفیقی در سازمان‌دهی اجتماعی پیدا نکردند و چون برق جرقه زدند و همانند باد از صحنه غایب شدند.
اما گرد و غبار ایجاد کردند و توهم ساختند و در استمرار ناتوانی دولت‌ها برای سازماندهی جامعه توجیه تراشیدند اما نشان دادند که دولت‌های شبه مدرن نهادسازی صنفی، مدنی و سیاسی را باور ندارند و در نهایت تیمی یا باندی عمل می‌کنند که نشان از عدم هر نوع مقررات و نظم‌پذیری دارد.
حزب مشارکت ایران اسلامی که در سال 1377 در پرتو جریان اصلاحات سربرآورد، جدی‌ترین حزب بعد از حزب جمهوری اسلامی که بعد از انقلاب اسلامی مطرح شده، است. ادعای فراگیری حزب در مدت تشکیل براساس کادر، تئوری و نهادسازی تاکنون جدی نشده، اگرچه حزب مزبور فعال است، اما بدون توجه به نهادسازی مدنی و اولویت به سازمان‌دهی جامعه در خود، فعالیت کرده است. به عبارتی این جریان نه به سازماندهی اصولی خود پرداخته ونه به سازمان‌دهی جامعه توجه کرده، در حالی که مرامنامه این جریان، تحقق مردم‌سالاری در جامعه است، اما سئوال اینجا است که چگونه بدون سازمان حزبی و سازماندهی جامعه می‌‌توان به مردم‌سالاری رسید؟
موضوع مهم‌‌تر این است که حاکمیت‌های بعد از مشروطیت در ایران، در رابطه با احزاب و سازمان‌هایی که در دامن دولت تشکیل شده و رشد کرده، رفتاری قانونمند نداشته به نحوی که همیشه قدرتمندانی در حاکمیت بوده‌اند که بعد از مدتی احزاب دولتی را منحل کرده یا اینکه آنان را به حاشیه رانده و به نحوی موثر از کارایی آنان به نفع یک یا چند تیم مقتدر می‌کاهند.
در سال‌های 1372 تا 1376 احزاب درون حاکمیتی امکان فعالیت یافتند و محافل بیرون حاکمیتی در حد محافل سیاسی امکان و اجازه تحرک پیدا کردند. در خرداد 1376 اجماع مردم و روشنفکران و احزاب و تلفیق چهره‌ تشکیلات خاتمی را رئیس جمهوری ایران کرد که قدمی به جلو بود. اما واقعه سوم تیر 1384 نشان داد که تحولات به سوی دموکراسی حزبی در جامعه ما ریشه دار نیست. این روند همانند هشدار گذشته را تکرار کرد که احزاب در ایجاد ساختار حزبی برای خود و سازمان دادن جامعه موفق نبوده‌اند.
پیروزی جریان غیر حزبی که حتی در احزاب راست نیز شکاف انداخت نکته‌ای قابل تامل است که در جوامعی مانند جامعه ما، قدرت‌ها با توجه به امکانات خود که به معنی در اختیار داشتن قدرت و امکانات رسانه‌ای و تبلیغی است می‌توانند با اتکا به یک یا چند تیم دیدگاه خود را پیش ببرند. به طوری که احزاب درون حکومتی به حاشیه رفته یا منحل می‌شوند اما هیچ‌گاه به عنوان جریان آمرانه و مقتدر در کشور تجلی نمی‌یابند و دوران تلالو آنان بسیار محدود است. حتی در زمانی که به عنوان حزب فراگیر مطرح می‌شوند. این نوع سرنوشت، جد‌ا از دموکرات یا غیر دموکرات بودن آنان رقم خورده است.
چون حاکمیت‌ها امکان واقعی شدن آنها را نمی‌دهند زیرا در صورت واقعی شدن با دولت‌ها رابطه مستقل و انتقادی برقرار خواهند کرد و به سوی قدرت گرفتن در میان اقشار جامعه می‌روند و امکان رابطه انتقادی با حاکمیت را پیدا می‌کنند که این اقدام به نوعی چرخش دولت در جامعه می‌انجامد و قدرت و جایگاه اصلی خود یعنی جامعه باز خواهد گشت، که در طی یک قرن انقلابات و رفرم‌ها به دنبال تحقق چنین هدفی بوده‌اند.
2- احزاب بیرون از حاکمیت؛ شرایط متحول سیاسی جامعه ما با رفتار متفاوت حکومت و دولت‌ها همراه بوده که توجه اجمالی به سرنوشت احزاب بیرون حاکمیتی که برخی اپوزیسیون واقعی و جمعی اپوزیسیون اجباری«بیرون شده از حکومت» خوانده می‌شود تامل‌برانگیز است. حکومت‌های فراگیر همه اقشار مردم در جوامع پیرامونی محدود هستند. اینان بیشتر جمعی در اکثریت‌های قومی، مذهبی، طبقاتی همان جوامع هستند که نماینده واقعی همان اکثریت قلمداد نمی‌شوند، اگر چه در زمان‌هایی می‌توانند منافع آنان را نمایندگی کنند، اما این نمایندگی نه آنچنان ریشه دار و پایدار است و نه می‌تواند ثبات دراز مدت برای آن ایجاد کند.
انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی به دنبال آشتی دولت و ملت بوده و اصلاحات برای احیای آرمان انقلاب نیز چنین بودند. در فضای انقلابی و اصلاح گری احزاب و جریانات امکان مانور و آزادی می‌یابند، اما بعد از استقرار حکومت، منازعه‌های گوناگون درست و نادرست، احزابی را که زیاد از حد می‌خواهند و قدرت‌ها را در مقابل هم قرار می‌دهد و نیتجه هم به ضرر احزاب و جریانات اصولی برون و درون حکومت است و هم به ضرر امکان شرایط حزبی و تحزبی شدن جامعه است.
سرنوشت احزاب بیرون از حاکمیت از مشروطیت تا به امروز در دو دوره قابل بررسی است. 1- زمانی که گشایش سیاسی در جامعه رخ داد. 2- اوقاتی که فضای جامعه بسته و گشایش چشمگیری در آن ایجاد نشده است. در حالت اول شور و شوقی جامعه را فرا می‌گیرد و نیروهای اجتماعی رها شده، جذب آرمانها و ایده‌های عرضه شده می‌شوند. در سال 1320 ه.ش. چنین اتفاقی رخ داد. سال‌های 1285تا 1304 ه.ش. نیز در حالی که چنین موقعیتی فراهم شده بود، اما فقدان نیروهای اجتماعی جدید در آن سال‌ها، باعث شد که در سال 1320 احزاب برون حاکمیتی با استقبال مواجه شوند.
حزب توده ایران، حزب ملت ایران، حزب زحمتکشان، جمعیت خداپرستان سوسیالیست و ... بعدها در دوره نهضت ملی حزب توده و جبهه ملی ایران که متشکل از احزاب گوناگون ملی و ملی ـ مذهبی بود به عنوان دو جریان عمده حزب بیرون حاکمیتی شکل گرفتند که بسیار زود جبهه ملی به دولت رسید. اما سرنوشت این دو حزب بعدها آیینه‌ای برای دیگر احزاب بیرون حاکمیتی در دهه های بعدی شد. حزب توده در فشار قرار گرفت ولی به عنوان جریانی حزبی ـ محفلی باقی ماند.، جبهه ملی تحت فشار تبدیل به محفل سیاسی شد که هیچ‌گاه موقعیت گذشته خود را باز نیافت. هرچند دولتها با دو جریان مزبور برخوردی متفاوت داشتند.
اما در کنترل آنان در حالت جنینی تردید نداشتند. مسیر احزاب ایدئولوژیک به سوی فرقه شدن احزاب پارلمانی ـ سیاسی به سوی محفل شدن بوده که این مسیر به ناگزیر ناشی از عدم تحمل حکومت‌ها و هم برخی از اشتباهات جریانات مزبور بوده است. تجربه نهضت آزادی، فدائیان خلق، جنبش مسلمانان مبارز، مجاهدین و .... در حقیقت ادامه همین مسیر است، با ویژگی محفلی و یا تبدیل شدن به فرقه سازمانی که در عمل با عملکرد احزاب همخوانی ندارد. فرقه ـ حزب، به مرور زمان در درون خود به سوی جدا افتادگی کامل از جامعه می‌رود و در صورت بروز امکان مناسب برای فعالیت، توان هماهنگی با شرایط جدید را نداشته و نمی‌تواند از فرصت‌ها به شکل موثر سود ببرد.
سازمان مجاهدین خلق به چنین وضعیتی مبتلا است. محفل ـ حزب یا محفلی؛ جریانات حزبی یا سازمانی که سازماندهی کلاسیک ندارد، تبدیل به محافلی بسته می‌شوند که در شرایط بسته بودن فضای سیاسی به میزان محدود گشوده شود، همانند جریان فرقه ـ حزب، به دلیل عدم ارتباط معقول با جامعه، نیروی تاثیر گذار مهمی قلمداد نمی‌شود. نکته مهم این است که این جریانات در دوره طلایی خود معمولاً قابل تکرار نیست، نقش مهم ایفا کرده‌اند، مانند حزب توده در دهه 1330 ه.ش. فدائیان و مجاهدین در دهه 50، نهضت آزادی در دهه 1304.
اما مهمتر این است که به دلایل ضعف ساختاری نهادینه شده در جامعه این جریانات دوران طلایی خود را طی تکرار نمی‌کنند و بعد از ورود به دوران سختی امکان ورود به دوره گشایش را ندارند و تبدیل به جریانات غیر موثر می‌شوند که در بهترین حالت کمک کار جریان اصلی می‌گردند. فقدان سازمان مناسب، عدم تربیت کادر، نداشتن تئوری باب روز از دلایل از دور اصلی خارج شدن است. دولت‌ها با احزاب برون از حاکمیت سر مهر نمی‌آیند و همواره به آنان مشکوک هستند. در این میان احزابی که تحت فشار و یا منحل می‌شوند بیشتر صدمه می‌بینند. پرداختن به این امر مهم که احزاب و جریانات یا سرنوشت محفل ـ حزب و فرقه ـ حزب یافته یا منحل و تحت فشار و دچار فروپاشی می‌شوند می‌باید مورد انتقادی دقیق قرار بگیرد.
تا این قسمت بحث عدم بستر عینی مناسب، فقدان رابطه با پایگاه طبقاتی ـ‌ اجتماعی احزاب و نحوه برخورد حکومت‌ها و ملت‌ها را به عنوان مانع شکل‌گیری نظام حزبی بر شمردیم، اما پرداختن به راهبرد احزاب و سازمان‌ها در ایران موضوع مهم دیگری است که به آن می‌پردازیم یعنی موضوع سازمان دهی جامعه در خود، یا سازمان دادن جامعه در حزب و جریان؛ در حالی که فرق این دو بسیار بارز است.
5- سازمان‌دهی جامعه یا سازمان‌دهی جامعه در خود
سازمان‌دهی جامعه و حزب احزاب؛ 1- وضعیت کلاسیک احزاب وظیفه سازمان دادن جامعه را به عنوان نقش اصلی ندارند، بلکه خود در فرایند سازمان‌دهی جامعه قرار می‌گیرند و هم مولد آن بوده و نیز در شکل‌گیری آن به یکدیگر یاری می‌رسانند.
تجربه جوامع مدرن حکایت از این دارد که جوامع جدید در بستر شهرنشینی شکل گرفته و شهرها بستر شکل‌گیری و قدرت یافتن اقشار اجتماعی ـ اقتصادی جدید بوده که این اقشار با تشکیل اصناف و اتحادیه‌ها، خواسته‌های خود را با دولت مطلقه اروپایی مطرح می‌کردند که در هیبت کلان آن به مواجهه بورژوا و اشرافیت در غرب انجامیده است، اما اگر با تام بر سر واژه طبقه بوژوا به قلمرو و وادی جزئیات وارد شویم به اقشار و اصناف متفاوتی برخورد می‌کنیم که طبقه بورژوا را تشکیل می‌دهند که به تعبیر رومن رولان فرانسوی در مقدمه کتاب جان شیفته از صنف تولید گر و هنرمند آن در قرن نوزدهم به عنوان طبقه‌ای که نه استثمار می‌کند و نه استثمار می‌شود یا می‌کند و آقایی را برازنده ایشان می‌داند.
اتحادیه‌ها و نهادهای مدنی در جوامع غربی در حوزه عمومی پروسه شکل‌گیری مستقل از احزاب داشته و بعد از احزاب‌، یا از دل این نهادها برخاسته یا اینکه تشکیلاتی مانند محفلی-حزب در فرانسه در قرن نوزدهم میلادی به نمایندگی این احزاب و اتحادیه‌ها اقدام کرده و ترجمان خواسته‌های ایشان شده است.
به عبارتی خطوط موازی حزب و صنف در غرب در نقاطی با یکدیگر تلاقی کرده، زیرا به طور معمول احزاب ناشی از گردهمایی محفلی روشنفکری، چهره‌های صاحب ایده یا افراد جویای نام در میدان سیاست که در دنیای مدرن به جای حضور در دربارها، در حوزه عمومی به فعالیت پرداخته‌اند و یا محافل روشنفکری که با تفکر و ایده به مخاطبان خود ایده و برنامه ارائه می‌دهند بوده است که در نتیجه این رفتارها جامعه سازمان داده شده از اصناف و نهادها و احزاب یاری و مدد گرفته است.
2- شرایط غرب در جوامع دیگر وجود نداشته و اتفاقاً به دلیل وجود جوامع غربی به عنوان یک الگو و گاه استعمارگر و دلایل دیگر، چنین امکانی برای جوامع غیر غربی رخ ننموده است. پیدایش دولت‌های مدرن که در عمل شبه مدرن شده، مخالفت این دولت‌ها با سازمان دادن جامعه و ایجاد حزب مستقل فراگیر وظیفه دیگری را به عهده محفل ـ حزب، و احزاب روشنفکری شکل گرفته در این جوامع می‌گذاشته که می‌باید به انجام آن توجه می‌شده است. چرا که در نتیجه عدم تمایل دولت‌های شبه مدرن به شکل‌گیری احزاب و فقدان ساختار مناسب برای سازمان‌دهی جامعه به شکل مناسب، محفل ـ حزب در عمل نقش اصولی خود را بازی نکرده و به تکرار تجربه متداول در جهان غرب اقدام کرده که نتیجه بخش نبوده است.
تجربه احزاب پارلمانی، احزاب فراگیر توده‌ای و سازمانهای مخفی که در دوره های تاریخی متنوع در ایران رخ نموده نشان از اقدام یکسانی می‌دهد که همانا عضو گیری جامعه در درون سازمان است. چنین عملکردی اقتضای کلاسیک احزاب است؛ چون بنا به کارکرد خود تلاش می‌کنند، حتی در حالت سالم، نهاد، اصناف و افراد را به طرف تشکیلات خود جذب کنند تا دارای قدرت واقعی در جامعه شوند. اما گفتیم چنین وضعیتی در حالت طبیعی در جوامع مدرن امری بدیهی است. اما در جوامع پیرامونی و با دولتهای شبه مدرن که اصناف و نهادهای صنفی فراگیر است چنین اقدامی نمی‌تواند صحیح تلقی شود.
تجربه حزب توده و جبهه ملی ایران و مجاهدین خلق و نهضت آزادی ونیز جریانات درون حکومتی جدا از عملکرد مثبت یا منفی آنان مانند حزب ایران نوین، حزب رستاخیز و جبهه مشارکت نشان از رفتاری نادرست در امر سازماندهی جامعه در خود می‌دهد. در مجموع احزاب و جریانات یا به دلایل منافع خود اقدام به سازمان‌دهی جامعه در خود نکرده، یا اینکه دیدگاه صحیحی در این مورد نداشته‌اند.
باور به کسب قدرت سیاسی و گرفتن یکپارچه قدرت داشته و جریاناتی وجود داشته که فرصت سازمان‌دهی جامعه را پیدا نکرده با اینکه به نهاد سازی مدنی باور داشته‌اند مروری به ورود منافع احزاب و جریانات سیاسی در حوزه روشنفکری که مجری تحقق حوزه عمومی قوی در جامعه هستندف نشان می‌دهد که در گفتمان روشنفکری احزاب پارلمانی ـ محفلی به نهاد و صنف سازی توجه نکرده و در شرایط مناسب از سال 1285 تا 1304 به این امر اقدام نکردند، در عوض به تسخیر پارلمان و دولت از طریق ایجاد محفل ـ شخصیتهای ذی‌نفوذ بیشتر اهمیت دادند. در گفتمان دوم روشنفکری توجه به تسخیر دولت با عنایت کمتر به آزادی، تقویت حوزه عمومی دو را در پرانتز گذاشت. حزب توده در سندیکا‌سازی اقداماتی انجام داد. اما این حرکات در جهت منافع حزبی صورت می‌گرفت نه با دید سازماندهی جامعه.
در گفتمان سوم روشنفکری، جریانات سیاسی به حقوق بشر و حقوق افراد توجه می‌کنند. به جامعه مدنی باور دارند، اما توجه به NGOسازی نمی‌تواند گام جدی در جهت سازماندهی جامعه تلقی شود چون NGOها با نان و زندگی مردم درگیر نیستند، مگر اینکه NGOها بتوانند چنین نقشی را بازی کنند . بررسی برخی از جریانات سیاسی در مراحلی که قرین موفقیت بوده قابل ملاحظه است. ارتباط انجمن‌های ولایتی و ایالتی با احزاب پارلمانی مقاومت اصولی در برابر محمدعلی شاه را باعث شده اما این انجمن‌ها استمرار نیافته‌اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات