تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۴۸  ، 
کد خبر : ۵۸۴۰۷

سی خرداد 60؛ پیامد خطاهای استراتژیک


* همان‎طور که مطلع هستید، ریشه‎یابی واقعه سی خرداد 60 از شماره 12 نشریه آغاز شد و کاری که از ابتدا ناممکن می‎نمود، مورد استقبال بسیاری از خوانندگان نشریه و جناح‎های سیاسی ـ فکری قرار گرفت. هدف ما از شروع این پروژه این بوده است که به گونه‎ای ریشه‎یابی شود که دیگر این حوادث تکرار نشود. عوامل جبری، ارادی و غیرارادی آن تفکیک شده و ببینیم آیا می‎شد از آن واقعه پیشگیری کرد یا نه؟
همان‎گونه هم که همواره اعلام کرده‎ایم قصد ما مقصرتراشی نیست، بلکه دستیابی به تحلیل‎ها و اخباری است که نسل حاضر و آینده بتوانند فاکت‎های قابل اتکایی داشته باشند تا بتوانند قضاوت کنند و کارشناسان بتوانند براساس آنها شرایط داخلی و خارجی را با همدیگر تطبیق دهند و ریشه حوادث را ارزیابی کنند.
اما ویژگی‎هایی که ما را بر آن داشت تا با شما به گفت‎وگو بنشینیم این بود که شما پس از ورود به دانشکده فنی در سال 1335 از فعالان انجمن اسلامی دانشجویان بودید و از سال 1340 که نهضت آزادی ایران تشکیل شد همواره از اعضای فعال آن بوده‌اید. تلاش‎های شما در جبهه ملی دوم نیز از خاطره‎ها فراموش نمی‎شود. در کنار همه اینها با بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق از نزدیک آشنا بودید. گفته می‎شود در سال 1341 که برای ادامه تحصیل در رشته حمل و نقل و ترافیک به آلمان رفتید، به عنوان نماینده دانشجویان دانشگاه تهران سخنرانی خود در کنگره کنفدراسیون لوزان را با شعار "اتحاد، مبارزه، پیروزی" آغاز کردید و آن سخنرانی، معروف و ماندگار شد.
سپس برای ادامه تحصیل در رشته راه و ترافیک به آمریکا رفتید و برای کار پایان‌نامه دکترای خود از آلمان به ایران سفر کرده بودید که ممنوع‎الخروج شده و موفق به اخذ درجه دکترا نشدید. از سال 1346 به بعد به مبارزات خود در داخل ایران ادامه دادید و به دنبال دستگیری مجاهدین در سال 1350 در ارتباط با کمک به زندانیان سازمان یک سال حبس شدید و از زمستان 52 تا پایان مرداد 53 همراه با شهید رجایی با سازمان و آقای میثمی ارتباط فعالی داشتید.
قبل از پیروزی انقلاب جزو ستاد استقبال از امام بودید و از اعضای فعال دولت موقت به شمار می‎رفتید و مردم به خاطر دارند که شما نخستین شهردار تهران پس از انقلاب بودید. پس از حذف و کناره‎گیری دولت موقت از ساختار حاکمیت، هیچ‎گاه صحنه مبارزات و تلاش‎های قانونی را ترک نکرده و در صحنه حضور داشته‎اید. با این پروسه و شاخصه‎هایی که برشمردیم، شما می‎توانید از مقطع سال 60 چشم‎انداز شفافی برای ما و خوانندگان نشریه ترسیم کنید.
** بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ـ همان‎طور که شما اشاره کردید، بحث‎هایی که در نشریه مطرح می‎شود و عموماً جنبه راهبردی دارد توانسته جایگاه بسیار بالایی در مطبوعات کشور پیدا کند، به نظر من ریشه‎یابی مسائل رخداد سی خرداد سال 60 یکی از بهترین تحلیل‎ها و موضوعاتی است که در مجله چشم‎انداز ایران منتشر شده و اگر مجموعه آنها جمع‎آوری بشود، می‎تواند برای نسل جوان امروز ما و آینده بسیار مفید باشد.
من ابتدا می‎خواهم به نکاتی در زمینه اهمیت این بحث اشاره کنم؛ خرداد سال 60 یکی از رخدادهای کلیدی حوادث بعد از پیروزی انقلاب بود و در مجموعه تحولات 27 سال گذشته بسیار تأثیرگذار بوده است و این تأثیرگذاری هنوز هم ادامه دارد.
سی خرداد سال 60 موجب شد که فضای سیاس کشور رادیکالیزه بشود؛ یعنی شرایطی فراهم شد تا جریانی که نمی‎خواست فضای باز سیاسی بعد از انقلاب استمرار یابد، بلکه می‎خواست سلطه‎اش را بر جامعه حاکم بکند، بنابراین از این رخداد بهره گرفت و فضای سیاسی را بست.
پیامد بعدی، انحراف در اصول و آرمان‎های اولیه انقلاب بود که به تدریج شکاف بین ملت و حاکمان به وجود آمد و انقلابی که ملت ما یکپارچه در آن حضور پیدا کرد و نه تنها در داخل کشور، بلکه در سطح جهانی افتخارآفرین بود و افکار عمومی دنیا را جلب کرد، به تدریج در مقابل افکار عمومی دنیا قرار گرفت. این ضربه بسیار سنگینی به اعتبار ملی ما و به ارزش‎های انقلاب ما وارد کرد.
محور سوم این است که بعد از خرداد 60 بذرهای خشونت، کینه، انتقام‎جویی و تفرقه‎جویی در جامعه شکل گرفت که پیامدهای ناگوار این رخداد را کاملاً در تحولات بعد از سال 60 شاهد هستیم. اصلاً خشونت، انتقام‎جویی و تفرقه، خود نیز از پیامدهای وقایع خرداد سال 60 است. پیامد محورهایی که گفته شد به طور طبیعی این بود که انسجام مدیریتی نتواند در کشور به وجود بیاید، امنیت سیاسی، اجتماعی و قضایی که باید در جامعه باشد وجود نداشته باشد، بنابراین اجرای برنامه‎های توسعه کشور و پاسخ به مطالبات مردم امکان‎پذیر نشود.
بخشی از آسیب‎های اجتماعی که امروز شاهد آن هستیم به دلیل بحران مدیریت و پیامد بحران‎هایی است که بعد از سال 60 به وجود آمد و ما نتوانستیم برنامه توسعه واقع‎بینانه‎ای متناسب با نیازهای کشور داشته باشیم. نکته دیگری هم همین جا اضافه کنم؛ ترورهایی که در این دوران شکل گرفت و افرادی از دو طرف دست به ترور و خشونت زدند، موجب از هم پاشیدگی بسیاری از خانواده‎ها شد و ناهنجاری‎هایی در جامعه به وجود آمد و این یک بحث قابل ملاحظه اجتماعی است که می‎توانیم در جای خود روی آن بحث کنیم.
آنچه در خرداد سال 60 رخ داد، به جریان روشنفکری دینی در ایران ضربه سنگینی وارد کرد؛ سازمان مجاهدین خلق بخشی از جریان روشنفکری دینی در ایران بود و این بهانه را به دست جریان اسلام سنتی داد که بعد از سال 60 تمام جریان‎های مرتبط با روشنفکری را سرکوب بکند. تمام فشارهایی که بر نهضت آزادی ایران و دیگر گروه‎هایی که در این طیف بودند وارد شد و با برچسب منافق و واژه‎هایی مشابه مورد تهاجم قرار می‎گرفتند، یکی از این پیامدهاست.
اگر بخواهیم اهمیت این رویداد را در بخش خارجی بررسی کنیم، شاهد سوءاستفاده بیگانگان از این رخداد خواهیم بود. سازمان مجاهدین که یک جریان ضد امپریالیست بود و در سال‎های قبل از انقلاب نقش موثری در تقویت جنبش ضد استبدادی و ضد استعماری در کشور ما داشت، بعد از خرداد 60 عملاً مجبور شد که هم رهبرانش و هم کادرهایش از مملکت خارج بشوند و در اختیار کشورهای بیگانه قرار بگیرند و به نوعی به دامن امپریالیسم پناه ببرند. قرار گرفتن اینها در کنار صدام یکی از سوءاستفاده‎هایی است که بیگانگان از این جریان اجتماعی کردند و هنوز هم از بقایای سازمان به عنوان یک اهرم فشار علیه منافع ملی ایران استفاده می‎کنند.
بنابراین مجموعه این محورها نشان می‎دهد که این موضوع از جنبه‎های مختلف قابل اهمیت است و جا دارد که این بحث توسعه پیدا بکند تا واقع‎بینانه ریشه‎یابی بشود. بدون این که اشخاص را هدف قرار بدهیم بایستی جریان‎شناسی و علت‎شناسی کنیم و بگوییم که بالاخره چه کسی مقصر است. اگر نتوانیم بگوییم چه کسی مقصر است، نمی‎توانیم پیشگیری کنیم. این که می‎گویم "چه کسی" نه به عنوان شخص، بلکه باید بگوییم "چه خط‎مشی" و "چه بینشی" در این مجموعه مقصر بوده است.
* ما هم به دنبال درک خطای استراتژیک هستیم، نه این که روی فرد خاصی دست بگذاریم، چون خطاها قابل اصلاح‎اند. مثلاً احمدشاه مسعود در افغانستان اشتباهات زیادی داشت، ولی حالا به عنوان قهرمان ملی افغانستان مطرح است، چون خط مشی او در مراحل بعدی تصحیح شد. افراد می‎توانند خط مشی را تغییر بدهند و اصلاح کنند.
** و اما ریشه‎ها؛ من فکر می‎کنم بعد از انقلاب مشکلاتی با سازمان مجاهدین خلق وجود داشت و خرداد 60 اوج این رویارویی است. ریشه‎های این مشکلات را باید در مسائل داخل زندان جست‎وجو کنیم، شرایطی که بعد از سال 50 بیش از 90 درصد کادرهای سازمان بازداشت شدند. از این به بعد است که به تدریج ریشه‎های این مشکل خود را نشان می‎دهد. حدود سال‎های 54 - 53 به تدریج این تقابل در داخل زندان به وجود می‎آید که در مصاحبه‎هایی که قبلاً داشته‌اید این بخش خوب باز شده است.
بخصوص کسانی که حضور عینی در داخل زندان‎ها داشته‎اند، توانسته‎اند به طور مستند این مسائل و فرایند این مشکل را در داخل زندان باز کنند. من مسائل داخل زندان را با حساسیت خاصی دنبال می‎کردم؛ این طور به نظر می‎رسد که کادرهای سازمان در داخل زندان مرزبندی‎هایی را به وجود آوردند که موجب شد این دو جریان اسلامی یعنی سازمان مجاهدین ـ به عنوان جریان روشنفکر دینی ـ و زندانیانی که ـ چه روحانیون و چه افراد و گروه‎های دیگر ـ تفکر اسلام سنتی داشتند، نتوانند تعادلی در داخل زندان به وجود بیاورند و تعامل مثبتی داشته باشند. دلیل آن هم خیلی روشن است؛
سازمان مجاهدین خودشان را پیشتاز می‎دانستند و این داعیه را داشتند که بقیه نیروهای اسلامی اعم از روحانیت یا دیگران، به نوعی بایستی زیرمجموعه سازمان باشند و سازمان آنها را مدیریت بکنند. من در سال‎های 51 - 50 بارها از نزدیک شاهد چنین نگرشی بودم که اشاره خواهم کرد. در مصاحبه‎ها همه این مطلب را تأیید می‎کنند که کادرهای سازمان به عنوان یک هژمونی در داخل زندان مطرح بودند.
همه می‎دانند که آقایان منتظری، ربانی شیرازی، هاشمی رفسنجانی، طالقانی و افرادی از موتلفه و از حزب ملل اسلامی و حتی افراد بسیار نزدیک به سازمان مثل شهید رجایی که در سال‎های قبل از 50 تا 53 که دستگیر شد، چه خدمات باارزشی برای سازمان انجام داده بود و زیر شکنجه بیشترین مقاومت‎ها را کرد و هیچ‎گونه اطلاعاتی هم در اختیار ساواک قرار نداد، در داخل زندان چگونه مورد بی‎مهری از طرف کادرهای سازمان قرار گرفت، من این را یک خطای استراتژیک می‌دانم؛ به این معنی که به لحاظ تاریخی و در طول صد سال گذشته، روشنفکران دینی همواره ضمن حرکات اصلاحی با روحانیت تعامل داشتند و هیچ‎گاه در مقابل روحانیت قرار نگرفته‎اند.
بعد از شهریور 20 در بررسی عملکرد طالقانی و بازرگان می‎بینید که اندیشه خودشان را مطرح کرده‎اند و حتی در مقاطع مختلف حرف‎های خیلی تندی هم زده‎اند ـ مثلاً مطالبی که در "راه طی شده" مرحوم بازرگان مطرح شده بود مورد پذیرش حوزه سنتی نبود ـ اما هیچ گاه نهادهای روشنفکر دینی در فکر تقابل با حوزه نبودند، بلکه به فکر تعامل و حرکت تعالی‎بخش بودند. نه تنها نمی‎خواستند آنها را سرکوب بکنند یا زیرمجموعه خود قرار بدهند، بلکه می‎خواستند دست آنها را بگیرند و بالا بیاورند.
نمونه زنده‎اش کار باارزشی است که آقای روح‎بخش انجام داده و نشر صمدیه آن را منتشر کرده است: "تعامل نهضت آزادی با روحانیت" که نشان می‎دهد چگونه در حوادث سال 41 رهبران نهضت آزادی ایران، هم در گفت‎وگوهای خصوصی و هم در بیانیه‎های خود، روی دیدگاه‎های سنتی حوزه تأثیر گذاشتند، به گونه‎ای که برخی از آنها به طرف حرکت ضداستبدادی تمایل پیدا کردند. این نمونه‌ای است از برخورد تعالی‎بخشی که روشنفکران دینی با حوزه و روحانیت داشته‎اند. کادرهای سازمان مجاهدین نتوانستند این تجربه تاریخی را در داخل زندان حفظ کنند و یک تعامل تعالی‎بخش با روحانیون و نمادهای روشنفکر جریان سنتی که در داخل زندان بودند به وجود بیاورند.
از این بابت من به لحاظ تاریخی سازمان مجاهدین را مقصر اصلی قلمداد می‎کنم که نتوانستند پیوند خودشان را با روشنفکران دینی تاریخ معاصر ایران هماهنگ بکنند و این اشتباه استراتژیک را در داخل زندان انجام دادند و زمینه‎های این تقابل را در داخل زندان به وجود آوردند که بعد از انقلاب این تقابل به عرصه‎های عمومی کشیده شد.
* در سال 57 شما از یک سو با موجی که از زندان بیرون می‎آمد ارتباط داشتید و از سویی دیگر با نیروهایی که در تحرکات انقلابی آن مقطع فعال بودند. آیا نمی‎شد تعامل خوبی را مطرح کرد که مسائل زندان به بیرون کشیده نشود؟ مرحوم طالقانی می‎گفت به دوستان بگویید که "زندان حوزه محدودی است، تنگ نظری هم آنجا رشد می‎کند. مردم یک انقلاب وسیع توحیدی کرده‎اند، سعی کنید مسائل درون زندان به انقلاب کشیده نشود." چرا به توصیه مرحوم طالقانی توجه نشد؟ آیا این امکان نبود که جلوی این حرکت غیرارادی گرفته شود؟
** امکانش بود و در این زمینه کارهایی هم انجام شد، اما پیش از آن اجازه بدهید که صحبتم را ادامه بدهم و ضمن توضیح بعضی از رخدادهای بعد از انقلاب به دیگر خطاهای استراتژیک سازمان بپردازم.
خطای استراتژیک سازمان را در پیش از انقلاب و در درون زندان توضیح دادم. نکته بعدی مسائل ایدئولوژیک سازمان است که باید قدری به آن بپردازیم. پایه‎گذاران سازمان، مرحوم حنیف‎نژاد، سعید محسن، بدیع‎زادگان و بقیه کادرهایی که به سازمان پیوستند، همه از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان بودند. با مطالعات قرآنی و اسلامی آشنا بودند، بعد هم عموماً عضو نهضت آزادی بودند. من هم افتخار داشتم که در دانشکده فنی مسئول این دوستان باشم.
من این توفیق راداشتم که از سال 1336 به بعد با محمد حنیف‎نژاد، سعید محسن، لطف‎الله میثمی و چند نفر دیگر از دوستان جلسات قرآنداشته باشیم که عموماً در دانشکده کشاورزی کرج و زمستان‎ها در منزل ما در تهران برگزار می‎شد. مجموعه این تلاش‎ها این دستاورد را داشت که این کادرها با زبان قرآن آشنا شدند و کار پژوهشی و تحقیقاتی روی قرآن انجام می‎دادند.
بعد از سال‎های 43-42 که به جمع‎بندی تغییر استراتژی مبارزه رسیدند، باز هم مطالعات اسلامی خودشان را دنبال کردند و با مرحوم بهشتی هم ارتباط داشتند که ایشان آنها را به کتاب‎های مهندس بازرگان ارجاع داد و به مطالعه «راه طی شده» توصیه کرد. اما مجموعه این مطالبات آنان را ارضا نکرد و کافی نبود. اینها به ادبیات سیاسی و انقلابی که در دنیا وجود داشت روی آوردند و با پشتوانه توان ذهنی بسیار بالا توانستند ادبیات مارکسیستی و علم انقلابی آن روز ـ انقلا‎های اکتبر، چین، کوبا، الجزایر و منابع آن روزها را مرور کنند.
حتی در بحث‎های تئوریک، گاه از بچه‎های سازمان چریک‎های فدایی خلق هم قوی‎تر بودند و می‎توانستند آنها را به چالش بکشند. همین مجموعه، کادرهای همه‎جانبه سازمان را شکل دادند که هم پایه‎های تفکر دینی مبانی اسلامی‎شان قوی بود و هم توانسته بودند علم انقلاب و دستاوردهای بشری را فرا بگیرند. تا اینجا مشکلی برای سازمان وجود نداشت. اما بعد از سال 50 و دستگیری‎ها و عضو‎گیری‎هایی که بعدها انجام شد ـ ناچار در خانه‎های امن که فاقد مطالعات اسلامی کافی بودند ـ به تدریج مشکلات ایدئولوژیک شروع شد.
منابعی را که اینها در اختیار داشتند و ساده‎تر بود منابع مارکسیستی بود و بیشتر در این زمینه کار می‎کردند. این را هم بگویم که کتاب‎هایی را که کادرهای اولیه و همه‎جانبه تدوین کردند کتاب‎های باارزشی بود، مثل «شناخت»، «راه انبیا ـ راه بشر» و «راه حسین». اینها دستاوردهای ارزشمند فکری کادرهای سازمان است که در آن دوران توانست در آموزش کادرها بسیار موثر باشد، بویژه مطالعاتی که در سازمان روی قرآن و نهج‎البلاغه شده بود. ما سال 50 این تاثیرگذاری را در زندان می‎دیدیم. خود من و افرادی مثل آقای هاشمی رفسنجانی که از بیرون سازمان به سازمان نگاه می‎کردیم، بسیار تحت تأثیر توانای بچه‎های سازمان بودیم.
هر مطلبی که می‎خواستند، در مجموعه خطبه‎ها و نامه‎های نهج‎البلاغه پیدا می‎کردند. آنقدر به آیات قرآن و خطبه‎ها و نامه‎های نهج‎البلاغه اشراف داشتند که به صورت موضوعی می‎توانستند از آیات قرآن استفاده کنند. این یک سرمایه بزرگ بود. البته بعضی از آثار مثل اقتصاد به زبان ساده که مرحوم محود عسگری‎زاده آن را تهیه کرده بود، ترجمه ادبیات مارکسیستی بود که در ادبیات سازمان وارد شده بود. بیشتر قسمت‎های کتاب «امام حسین» هم برگرفته از کتاب «عاشورا»ی دکتر آیتی است و در واقع مواضع سازمان را که یک تحلیل طبقاتی است، در مقدمه آن آورده است؛ یعنی ترکیبی است از مطالعات و منابع اسلامی و تأثراتی که سازمان از مطالعات مارکسیستی گرفته بود.
تا این مرحله سازمان تعادل داشت. کادرهایش هم تعادل داشتند. اما بعد از سال 51 این تعادل به هم خورد. بعد از اعدام‎ها و عضوگیری‎های جدید که عمق اعتقادی و فکری محکمی نداشتند، گرایش به سمت مارکسیسم بیشتر شود. شاید در همین جا مناسب باشد خاطره‎ای را که از سال 50 دارم بازگو کنم. موقعی که من بازداشت شدم، بعد از شکنجه و سلول انفرادی به سلول 325 منتقل شدم. در آنجا مدتی با رضا باکری بودم؛ او جوان بسیار خوش‎فکر و خوش حافظه‎ای بود و اطلاعاتی که از سازمان می‎داد برای من بسیار جالب بود. اما نکاتی را می‎گفت که برای من بسیار شوک‎آور بود و همان وقع به من ضربه روحی زد.
رضا باکری می‎گفت «اگر ما مسلمان خوبی نباشیم، مارکسیست خوبی هستیم.» این برای من خیلی سنگین بود. مقداری تأمل کردم تا آمدیم به زندان قزل قلعه. در آنجا آزاد بودیم، اتاق عمومی بود و با همدیگر گفت‎وگو می‎کردیم. من در آنجا با آقای هاشمی گفت‎وگو داشتم. به ایشان گفتم من با این بچه‎ها ارتباط داشتم، چنین زاویه انحرافی را در ایدئولوژی و بینش این بچه‎ها آفریدند من احساس خطر می‎کنم. آقای هاشمی گفت: «نه، جای هیچ نگرانی نیست. این بچه‎ها برجسته‎ترین فرزندان تاریخ اسلام هستند که من بعد از تاریخ صدر اسلام سراغ دارم.»
آقای هاشمی آنچنان تحت تأثیر تلاش‎های فکری و اقدامات عملی کادرهای سازمان بود که هر چه من اصرار می‎کردم که این یک زاویه انحرافی است و من نگران هستم، می‎گفت «اصلاً جای نگرانی نیست، اینها خودشان را اصلاح خواهند کرد.» ما را به زندان عشرت‎آباد منتقل کردند. آنجا در راهرو با هم قدم می‎زدیم و صحبت می‎کردیم. اتفاقاً رضا باکری هم به آنجا آمد. ما با آنها هم این بحث را داشتیم و من دیدم افراد دیگیر هم هستند که در گفت‎وگوهای خصوصی همین نظرات رضا باکری را مطرح می‎کردند.
وقتی از نزدیک با آنها صحبت می‎کردیم، مطرح می‎کردند که بیشتر اتکای ما به انقلاب است، انقلاب هم علمیدارد و مارکسیسم علم انقلاب است. در واقع به نوعی مطرح می‎کردند که ما راه بشر را دنبال می‎کنیم و به هر حال به راه انبیا می‎رسیم. این دیدگاهی بود که آن زمان داشتند. طبیعی هم بود، چون این طرف منابع فراوانی بود که در اختیارشان بود، اما آن طرف سخت بود و دسترسی به مبانی محکم قرآنی و اسلامی که بتواند این موضوع را تحلیل بکند و اولویت‎ها را تشخیص بدهد، واقعاً کار سنگینی بود.
جالب این است که در سال 52 که من آزاد شدم، در ارتباط با شرکت کارآموز که یک کار اجتماعی بود، باز هم با آقای هاشمی رفسنجانی دیدایر داشتم. آنجا مجدداً همان بحث را دنبال کردم و گفتم آقای هاشمی! من نگران این زاویه انحرافی هستم و هر چه جلو می‎آیم این مشکل وسیع‎تر می‎شود. ولی آقای هاشمی باز هم به طور مطلق کادرهای سازمان را حمایت می‎کرد و می‎گفت من به هیچ وجه نگران این بحث‎ها نیستم و اینها خودشان را اصلاح خواهند کرد.
بنابراین یکی از ریشه‎های «خرداد 60» مسائل ایدئولوژیک سازمان است که این در کادرهای اولیه مشکل‎زا نبود و در کادرهای بعدی ایجاد مشکل کرد و در داخل زندان با همان مبانی ایدئولوژیک احساس وظیفه می‎کردند که باید با جریان اسلام سنتی تقابل بکنند.
* کدام جریان از سازمان وارد این تقابل شد؟ جریانی که تغییر ایدئولوژی داد یا جریانی که مذهبی باقی مانده بود؟ در گفت‎وگوهایی که با آقایان معادیخواه و محمدی گرگانی داشتیم، تاکید روی جریان مذهبی مانده سازمان مثل مسعود رجوی و موسی خیابانی بود.
** همین کادرها به علت زمینه‎های ایدئولوژیک، خودشان را به چریک‎های فدایی خلق نزدیک‎تر می‎دیدند تا اسلام سنتی.
* به نظر شما این دومین خطای استراتژیک آنها بود؟
** بله، به جای آن که با اسلام سنتی تعامل تعالی‎بخش داشته باشند، خودشان را با چریک‎های فدایی خلق نزدیک‎تر می‎دیدند. این امر طبیعی بود، برای این که در برنامه‎های خودشان هماهنگی استراتژیک می‎دیدند. به نظر من این هم یکی از مشکلات کلیدی و خطای استراتژیک است که زمینه ساز برخوردهای خرداد بود. طبیعی بود وقتی روحانیون و کادرهای اسلام سنتی از جمله موتلفه و آدم‎های پراکنده دیگر در داخل زندان می‎دیدند که سازمان، یک: دنبال هژمونی است، دو: به لحاظ ایدئولوژیکی با مارکسیست‌ها نزدیک‎تر هستند، وقتی انقلاب پیروز شده باید با آنها برخورد بکنند و آنها را از خودشان ندانند.
توضیح در خصوص آشنایی با آقای اسدالله لاجوردی که به عنوان نماد جریان اسلام سنتی در زندان است، به فهم این خطای استراتژیک کمک می‎کند. من آقای لاجوردی را قبل از سال 1350 نمی‎شناختم. سال 50 در زندان شماره چهار قصر پیش من آمد و گفت می‎دانید من که هستم؟
گفتم نه، شما را نمی‎شناسم. گفت: «سال‎های 40-37 که شما در مسجد قنات‎آباد خیابان مولوی سخنرانی می‎کردید ـ آنجا محله ما بود و جلساتی داشتیم، چون من آن موقع دانشجو بودم و در آنجا سخنرانی می‎کردم ـ آنجا تحت تأثیر سخنرانی‎های شما قرار گرفته بودم.» غلو هم می‎کرد و می‎گفت «ما شما را همیشه به عنوان یک الگو قرار داده بودیم. دانشجوی مسلمانی که با معارف اسلامی و قرآن آشناست و ما را تحت تأثیر قرار داده بود. «اولین باری که با آقای لاجوردی آشنا شدم، آنجا بود. آقای لاجوردی از گروه‎های مبارز و کسبه بازار بود که مقداری هم با مبانی اسلامی و فقهی و جامع‎المقدمات آشنایی داشت.
در زندان چنین آدمی مورد تحقیر قرار می‎گرفت. تحقیری که کادرهای سازمان نسبت به این افراد داشتند، آقای محمدی گرگانی خیلی خوب در گفت‎وگوی خود به آن اشاره کرده است. مرحوم رجایی هم به همین بلا گرفتار شد. ایشان نمی‎توانست سوابق همکاری‎اش با سازمان را در داخل زندان علنی بکند، برای این که در بازجویی‎هایش ارتباط با سازمان را انکار کرده بود. به لحاظ اجتماعی هم به بچه‎های بازار نزدیک بود. با انجمن اسلامی مهندسین، دبیرستان کمال و هنرستان کارآموز همکاری و همفکری داشت و با مرحوم طالقانی و آقای هاشمی هم نزدیک بود.
انتظار دارید افراد مبارزی از این دست که در داخل زندان مورد تحقیر قرار گرفته‎اند، بعد ا زآزادی چه واکنشی داشته باشند؟! بنابراین بخشی از ریشه‎های تقابل خرداد 60 را ما باید رد رفتار کادرهای سازمان در داخل زندان به خاطر همین مسائل ایدئولوژیک ارزیابی بکنیم.
سومین محور از ریشه‎های خطای استراتژیک، مسائل خصلتی است؛ مشکلات خصلتی یکی از آفت‎های سازمان مبارز است.
وقتی از زندان کمیته مشترک به بند 3 زندان قصر رفتم، مسعود رجوی ـ که احتمالا دورادور با من آشنا بود ـ خودش را به من معرفی کرد. در حیاط حدود یک ربع ساعت با هم قدم زدیم. گفت: من با سوابق شما آشنا هستم و می‎دانم که در خارج از کشور بوده‎اید، ما خیلی به شما علاقه‎مند هستیم. به نعیمی ‎خواست خیرمقدم بگوید. سپس شروع کرد درباره خودش صحبت کردن.
صحبت ما بیش از بیست دقیقه طول نکشید، بلافاصله بدون این که اتفاقی بیفتد بدون صحبت و یا خداحافظی از پیش من رفت و دیگر هم با من صحبت نکرد. از نوع رفتاری که با من داشت، عجب و خودبزرگ‎بینی را کاملاً در رفتارش می‎دیدم. این، تنها برداشت من نبود، افراد دیگری هم که در آنجا بودند چنین برداشتی داشتند.
* چه صحبت‎هایی بین شما رد و بدل شد؟
** الان حافظه‎ام خیلی یاری نمی‎کند. آنچه خاطرم باقی مانده خودبرتربینی او در صحبتی بود که با هم داشتیم.
محور چهارمی که به عنوان ریشه مشکلات و خطاهای استراتژیک باید ذکر کنم این بود که سازمان خودش را برتر از دیگران می‎دید و انتظار داشت که رهبری تمام سازمان‎های مبارز و انقلابی زیر نظر سازمان بشد و خودش را محق می دانست که بعد از پیروزی، رهبری انقلاب را در دست داشته باشد. من به بعضی از رفتارهایی که این خصوصیت را نشان می‎دهد اشاره می‎کنم؛ من در سال 1357 مسئول تبلیغات ستادهای راهپیمایی از جمله راهپیمایی‎های معروف تاسوعا و عاشورا بودم.
در ستاد استقبال از امام هم مسئول تبلیغات بودم. جمعی که در این ستاد کار می‎کردند عبارت بودند از: مهندس صباغیان مسئول برنامه‎ریزی، آقای تهرانچی مسئول انتظامات، آقای شاه‎حسینی مسئول تدارکات ـ ما چهار نفر از نیروهای ملی و مسلمان بودیم ـ و سه نفر روحانی، مرحوم شیخ فضل‎الله محلاتی رابط روحانیت با ستاد، مرحوم مفتح سخنگو و مرحوم مطهری رئیس ستاد. کار سازماندهی، تبلیغات، برنامه‎ریزی و انتظارات و تدارکات با ما بود. در ستاد مطرح شد که انتظارات را در آن شرایط چگونه انجام بدهیم.
قرار بود آقای خمینی در آن فضای نظامی که فرمانداری نظامی حاکم بود به ایران بیاید. صحبت شد که ما باید بتوانیم امنیت آن اجتماع عظیمی را که قرار بود به استقبال ایشان بیایند تأمین کنیم. پیشنهاد شد که از سازمان در این امر کمک گرفته شود. دوستان ما با افرادی از سازمان مذاکره کردند. آنها پس از بررسی موضوع جواب دادند که ما به شرطی آماده هستیم بیاییم که کل انتظامات در اختیار ما باشد و حاضر نشدند بپذیرند که همراه و کنار دیگران برنامه‎ریزی کنند و کار مشترک انجام بدهند. آنها نپذیرفتند که غیر از آنها کسانی دیگر هم هستند که توانایی کار دارند و می‎شود با آنها تقسیم کار کرد.
این اولین برخوردی بود که ما در آستانه انقلاب با آنها داشتیم. ما از آنها خواستیم به عنوان یک نیروی با ارزش در کارها مشارکت کنند. اما آنها به فکر مشارکت نبودند. افراد سازمان هر جا که بودند می‎خواستند هژمونی داشته باشند و به طور مطلق کارها را در اختیار داشته باشند. سازمان بعد از انقلاب سازماندهی خودش را انجام داد و تمام تلاششان این بود که گسترش سازماندهی خودشان، کنترل کل انقلاب را در دست بگیرند.
مورد دیگری که به خاطر دارم این است که حدود اوایل شهریور ماه 1358 ـ ده یا پانزده روز پیش از فوت مرحوم طالقانی ـ برای انجام مشورت درباره مسائل شهر تهران به دیدار ایشان رفتم، مرحوم طالقانی بسیار برافروخته و ناراحت بود. پرسیدم چه شده است؟ "پیش از شما با آقای مسعود رجوی جلسه داشتیم. واقعاً اینها بچه‎اند! به آنها گفتم این عمامه‎ای که روی سر من است بولدوزر است. آدم عاقل در مقابل بولدوزر قرار نمی‎گیرد، بلکه از کنار آن عبور می‎کند. چرا شما دارید زمینه‎های تقابل با آقای خمینی و روحانیت را فراهم می‎کنید؟ این به ضرر شماست."
خاطره دیگری هم دارم که این موضع را به طور مستند منعکس می‎کنند؛ اردیبهشت سال 60 بود که دو نفر از بچه‎های سازمان ـ که فکر می‎کنم یکی از آنها علی محمد تشید بود دیگری را هم به خاطر ندارم ـ به منزل ما آمدند. کار من بسیار فشرده و سنگین بود، با این وجود هماهنگ کردم، چون می‎دانستم کار مهمی دارند که به دیدن من می‎آیند. در این دیدار گفتند «ما برنامه‎ریزی و سازماندهی کرده‎ایم، قرار است که راهپیمایی گسترده‎ای در شهر تهران داشته باشیم و پیش‎بینی ما این است که بعد از راهپیمایی، مردم به ما خواهند پیوستن و ما می‎توانیم قدرت را به دست بگیریم.»
توضیحات مفصلی درباره موضوع دادند و در واقع درخواست هماهنگی داشتند. به ایشان گفتم من با این تحلیل شما موافق نیستم و برنامه شما با شکست روبه‎رو خواهد شد. مثالی برای ایشان زدم؛ گفتم فتیله چراغ شما در روغن روشنفکران است، اما فتیله چراغ آقایان در روغن تودده مردم است. کدام روغن روشنایی بیشتری می‎تواند داشته باشد؟ شما چقدر هزینه و سرمایه‎گذاری کرده‎اید تا این کادرها را تربیت کرده‎اید؟ تعدادشما محدود است، اما آن طرف به توده مردم متصل است و هزینه‎ای هم برایش نمی‎پردازد، به سرعت می‎تواند جایش را پر کند. مطمئن باشید که در این تقابل با شکست روبه‎رو خواهید شد. اما از من نپذیرفتند.
* شما برایشان ارزیابی نظامی کردید؟
** بله تحلیل نظامی ـ سیاسی. صحبت مفصل بود، نتیجه این دیدار همان بود که عرض کردم. پیش از آن در تیرماه سال 59، نهضت آزادی کنگره‎ای برگزار کرده بود. مصوبات کنگره نشان می‎دهد که ما با هر نوع برخورد خشونت‎آمیز مخالف و معتقد به مبارزه قانونی، علنی و مسالمت‎آمیز مخالف و معتقد به مبارزه قانونی، علنی و مسالمت‎آمیز بودیم و با شرایط بعد از انقلاب، به هیچ‎وجه برخورد نظامی را قابل توجیه نمی‎دیدیم. با همین تحلیل من تصریح کردم که شما نمی‎توانید در این کار موفق بشوید.
متأسفانه به علت جزمیت تفکر و هژمونی سازمانی که داشتند و تضاد ایدئولوژیکی که با روحانیت و اسلام سنتی ـ که مدیریت انقلاب را عمدتاً به دست گرفته بودند ـ داشتند، نوعی رسالت تاریخی برای خودشان قائل بودند و خود را محق می‎دانستند که به هر قیمتی جایگزین بشوند. این تفکر سی خرداد را به وجود آورد و آن هزینه سنگین را هم برای خودشان، هم برای خانواده‎هایشان، هم برای روشنفکران دینی، هم برای جامعه و هم برای انقلاب به وجود آوردند که هنوز هم ما داریم این هزینه‎ها را می‎پردازیم.
* تا اینجا چهار نوع خطای استراتژیک را مطرح کردید و همچنین به ریشه‎های دورتر پرداختید. خوب است به علت‎های نزدیک‎تر هم اشاره‎ای داشته باشید.
**خرداد 60 نقطه عطفی است در فضای سیاسی بعد از انقلاب؛ این حادثه موجب شد که زمینه برای بسته شدن فضای سیاسی جامعه فراهم بشود، فشار بر احزاب و گروه‎های سیاسی به تدریج تشدید شد، به طوری که تقریباً همه گروه‎های سیاسی که درون حاکمیت نبودند، زیر فشارهای مختلف مجبور شدند فعالیت‎های خود را متوقف بکنند.
حتی حزب توده هم که خودش را در تحلیل‎ها در کنار حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی معرفی می‎کرد، با اطلاعاتی که به ظاهر انگلیس‎ها از طریق سفارت خود در پاکستان به حاکمیت دادند ـ و کل سازمانشان لو رفت ـ از عرصه سیاسی ایران خارج شد. نهضت آزادی ایران به خاطر حضور مهندس بازرگان، دکتر سحابی، احمد صدر حاج سید جوادی و جمعی از مدیران اول انقلاب تحمل شدند و این مجموعه ایستاد و هزینه‎ها سنگینی را در دهه شصت پرداخت کرد.
اقداماتی را که مهندس بازرگان و نهضت آزادی ایران در سال‎های قبل و بعد از خرداد شصت انجام دادند، در چند محور عرض می‎کنم؛ سازمان مجاهدین خلق ارتباط تاریخی داشت، زیرا پایه‎گذاران سازمان از اعضای نهضت بودند و بعد از 15 خرداد سال 42 و تحلیلی که از شرایط جدید کشور داشتند خود به جمع‎بندی مبارزه مسلحانه رسیدند و ارتباط خودشان را با نهضت قطع کردند. بنابراین نهضت نمی‎توانست نسبت به سرنوشت سازمانی که وابسته به جریان روشنفکری دینی بود بی‎تفاوت باشد. از سوی دیگر نمی‎توانست رفتارهای ناعادلانه حاکمان با سازمان را تأیید بکند. سازمان مجاهدین به دنبال قدرت مطلق بود، روحانیت هم همین‎طور.
نهضت آزادی تمامیت‎خواهی هیچ‎کدام از دو گروه را در راستای منافع ملی ارزیابی نمی‎کرد و طبق روش دیرین خود انتظار داشت که همه گروه‎های سیاسی رد جامعه حضور داشته باشند، فضا باز و آزاد باشد و مردم خود انتخاب کنند. وقتی فضا بسته شد، فشار زیادی روی نهضت بود که بیانیه‎ای بدهد و عملکرد سازمان مجاهدین خلق را با ذکر نام محکوم بکند. نهضت آزادی ایران هرگز چنین بیانیه‎ای نداد که به اسم، سازمان مجاهدین را محکوم کند. اما نهضت از همان سال 59 خط‎مشی‎ای را تدوین کرده بود که با خط مشی سازمان مجاهدین کاملاً مغایرت داشت و دارد؛ نهضت، مبارزه قانونی، علنی و مسالمت‎آمیز را در چارچوب قانون و فضای باز و دموکراتیک می‎خواست.
یکی از اقداماتی که انجام شد، نامه مهندس بازرگان بود با عنوان «فرزندان مجاهد و مکتبی». محتوای نامه را نگاه کنید؛ هم سرزنش مجاهدین است و هم نکوهش نیروهای مکتبی، حاکمیت و حزب‎اللهی. از یک سو هر دو را تأیید می‎کند که شما همه فرزندان این مملکت هستید و بایستی در کنار هم برای پیشبرد برنامه‎های انقلاب کمک بکنید و از سوی دیگر به هر دو اعتراض دارد که هر دو دنبال خشونت و تندی هستید و از خشونت و تندی چیزی درنمی‎آید، وقتی شما هر دو طرفدار خشونت هستید نباید همدیگر را شماتت بکنید، همین روش شماست که دشمنی‎ها و درگیری‎ها را در کل کشور به وجود آورده است.
مهندس بازرگان در آن نامه این هشدار را می‎دهد که اگر این روش را ادامه بدهید، مملکت را به سوی قهقرا می‎برید. این پیش‎بینی مهندس بازرگان قبل از خرداد 60 است و کوشش شده که منصفانه و متعادل نسبت به هر دو گروه متخاصم بعد از انقلاب اظهارنظر بشود.
همان‎طور که اشاره کردم، بعد از خرداد 60، یکی از فشارهایی که هم در سطح رسانه‎ای و هم در بازجویی‎هایی که در بازداشت‎های سال‎های 67 و 69 و حتی 80 به ما وارد می‎شد همین موضوع بوده است که چرا شما رسماً سازمان مجاهدین خلق و عملکردشان را محکوم نکردید. پاسخ ما این بوده که ما عملکرشان را به شدت محکوم کرده‎ایم، نمی‎توانستیم و شرایط اجتماعی ایجاب نمی‎کرده که عملکرد حاکمان را در خرداد 60 و بعد از آن نقد بکنیم.
لذا منصفانه نبوده است که ما یک‎طرفه بخواهیم سازمان مجاهدین و کادرهای آن را که در خرداد 60 آن تقابل را شکل دادند محکوم بکنیم. من فکر می‎کنم به لحاظ تاریخی این مواضع نهضت قابل دفاع باشد.
* آیا ترور شخصیت‎هایی مانند دستغیب، اشرفی اصفهانی و مدنی که سازمان مسئولیتش را می‎پذیرفت محکوم می‎کردید؟
** به اسناد نهضت مراجعه کنید. در هر مورد طی بیانیه‎ای این ترورها شدیداً محکوم شده است، از جمله به بیانیه محکوم کردن شهادت حضرت آیت‎الله صدوقی که آن را عمل جنایتکارانه و ضدانسانی توصیف کرده است مراجعه کنید. (12/4/61).
فاجعه 7 تیر و 8 شهریور و همچنین هر گونه توطئه براندازی جمهوری اسلامی طی بیانیه (1/2/61) محکوم شده است. همچنین در قطعنامه کنگره چهارم در آبان 1360 چنین آمده است: «نهضت آزادی ایران توطئه‎ها و تلاش‎های مذبوحانه و خائنانه را به هر شکلی و به هر اسمی از جانب هر فرد یا گروهی که باشد محکوم نموده و آن را در جهت منافع دشمنان انقلاب و سیاست‎های تجاوزکارانه خارجی می‎داند.»
* در مورد اعدام‎ها چه موضعی داشته‎اید؟
** نهضت در دی ماه 1367 بیانیه‎ای پیرامون اعدام عده‎ای از زندانیان سیاسی صادر کرد و در آن شرایطی که تعدادی از دوستان نهضت، آقایان مهندس هاشم صباغیان، خسرو منصوریان و بنده در زندان بودیم و دفتر نهضت بسته بود، نسبت به کشتار اسرا برخلاف قانون، عدالت و با بی‎رحمی ابراز انزجار و اعتراف شده بود. (اسناد سال 1367)
* آن‎طور که در خبرها آمده بود مسعود رجوی از بیانیه نهضت آزادی در سال 67 خیلی ناراحت شده بود گفته بود ای کاش اصلاً این بیانیه را نمی‎دادند، منت هم نمی‎گذاشتند.
** البته نهضت همیشه به طور مستقل و براساس تشخیص خود آنچه را که حق تشخصی می‎داد اظهار می‎کرد. بدیهی است که این مواضع برای خوشایند کسی نبود. انتظار مسعود رجوی از مهندس بازرگان و نهضت آزادی ایران در آن نامه‎ای که در سفر سال 1364 مهندس بازرگان به کنگره شرق‎شناسان که در آلمان برگزار شد و بنده نیز همراه ایشان بودم، تبلور دارد که پاسخ آن همان موقع داده شد. برا اطلاع از متن نامه و پاسخ آن به کتاب «در تکاپوی آزادی»، بنیاد فرهنگی هنری مهدی بازرگان، به کوشش آقای حسن یوسفی اشکوری (جلد 2) مراجعه شود.
استراتژی‎ای که نهضت داشت این بود که به رغم همه فشارهای حاکمیت، حاضر نشد غیرمنصفانه و نابرابر اظهارنظر کند و برای این کار همواره هزینه پرداخت کرده و تسلیم فشارهای نظامی ـ امنیتی نشده است. اما همیشه در تمام قطعنامه‎ها، کنگره‎ها و بیانیه‎ها نفس خط‎مشی خشونت و اقدامات سازمان را در سال‎های بعد از خرداد 60 همواره محکوم کرده است.
* غیر از نقش نهضت آزادی، نقش شخص خودتان را هم بفرمایید.
** من برای این که نقش خودم را هم بگویم به سال‎های قبل از انقلاب اشاره می‎کنم. چون در آن مقطع نقش فرد پررنگ‎تر بوده است و در گفت‎وگویی که با دکتر یزدی (در شماره 32) داشته‎اید در این مورد صحبت شده است. این نکته را به آن بحث‎ها اضافه می‎کنم که من بعد از گذراندن دوره آموزشی در مصر به مدت شش ماه در بغداد مستقر بودم و در تجربه اجتماعی مفیدی با مسائل عراق و کشورهای عربی آشنا شدم. دوره‎ای بود که حدود دو ـ سه هفته بعد از این که من در بغداد مستقر شدم، امام هم از ترکیه به عراق منتقل شد. من در واقع اولین ایرانی بودم که در نجف در کنار آقای خمینی بودم و به نوعی ارتباط ایشان را با دوستانمان در بیروت، قاهره و اروپا و آمریکا تأمین کردم.
فکر می‎کنم آشنایی با آقای خمینی و دیدگاه‎هایش، براساس همان مشی‎ای که پیشگامان ما و پیشگامان نهضت آزادی ایران دنبال می‎کردند و معتقد به یک تعامل تعالی بخش با اسلام سنتی بودند، در این دوره شش ماهه در عراق شکل گرفت. اولین کار من، برنامه‎ریزی دیدار دکتر یزدی و دکتر چمران با آقای خمینی بود که گزارش این مذاکرات با دست خط خود دکتر چمران تهیه شده و در کتاب خاطرات دکتر چمران آمده است و نشان می‎دهد که آن مذاکرات کاملاً در راستای استراتژی تاریخی است و تعامل جریان روشنفکری را با مراجع و روحانیت نشان می‎دهد.
این پل ارتباطی و ارتباطات بعدی دوستان ما در آمریکا و اروپا در جریان پیروزی انقلاب با آقای خمینی در تکامل ارتباط بین روشنفکران دینی و مراجع و روحانیت بسیار اثربخش بود. از عوامل اصلی پیروزی انقلاب، همین تعامل، همکاری و سازماندهی مشترک جریان روشنفکر دینی و روحانیت و اسلام سنتی در کنار هم بود. پیش از سفر به عراق، من توقف کوتاهی در آلمان داشتم و این همزمان با حضور مرحوم دکتر بهشتی در آلمان و مرکز اسلامی هامبورگ بود. به دیدار ایشان ـ که از بخش روشنفکری روحانیت بود ـ رفتم و یک گزارش اجمالی از برنامه‎هایی که داشتیم دادم.
ایشان باید در جریان برنامه‎های ما قرار می‎گرفت تا به درخواست‎های ما پاسخ مثبت بدهد، به ایشان گفتم من باید به عراق بروم، شما نامه‎ای بنویسید و مرا به آقای خمینی ـ که در بورسای ترکیه بودند ـ معرفی کنید. ایشان ضمن تمجید و تقدیر از پایداری آیت‎الله خمینی به من پاسخ داد که نمی‎توانم چنین نامه‎ای بنویسم، ایشان اهل گفت‎وگو نیست و فقه ایشان با فقه روشنفکری همخوانی ندارد. هر چه اصرار کردم مفید واقع نشد. نهایتاً نامه‎ای نوشتند و مرا به آقای دکتر محمد صادقی تهرانی معرفی کردند.
آیت‎الله دکتر محمد صادقی ـ که الان از مراجع قم هستند و رساله دارند ـ به خاطر فعالیت سیاسی از ایران خارج شده بودند، مدتی در عربستان بودند و بعد به عراق آمده بودند. نامه مرحوم بهشتی در برقراری ارتباط با ایشان مفید واقع شد. وقتی هم که آقای خمینی به نجف آمدند، اعتماد اولیه را نسبت به ما پیدا کردند. مرحوم دکتر بهشتی در شرایط سال‎های 45-44 نگرش متفاوتی نسبت به روحانیت داشتند و این نگرش بعد از پیروزی انقلاب تغییر کرد.
چون ایشان در قید حیات نیستند، نمی‎توانیم ـ در این زمینه قضاوت داشته باشیم، اما خود همین رویداد و خاطره نگرش ایشان را نسبت به فقه سنتی و مراجعی که فقه سنتی را دنبال می‎کردند نشان می‎دهد و قابل توجه است که حتی افرادی مثل دکتر بهشتی در فرایند برنامه‎های خودشان این تعامل را در مرحله بعدی توسعه دادند، به طوری که در کنار آقای خمینی قرار گرفتند و مبارزات را دنبال کردند.
خاطره دیگری هست که شاید لازم باشد همین‎جا اشاره کنم؛ فروردین یا اردیبهشت 57، دکتر بهشتی سفری به خارج از کشور داشتند و با افراد مختلف در آمریکا و اروپا برای شکل‎گیری یک حزب بزرگ اسلامی مذاکره کردند. مرحوم بهشتی ضمن گزارش این سفر در جلسه انجمن اسلامی پزشکان که در منزل آقای دکتر عباس نکوفر برگزار شد، سخنرانی داشتند و گزارش سفر دادند.
ایشان در این سخنرانی جمله‎ای گفتند که در واقع جمع‎بندی سفرشان بود و نشان‎دهنده نوع دیدگاه اجتماعی ایشان در آن مقطع می‎باشد. مفهوم آن جمله این بود که «حرکت امروز ما خشم ملت است، خشم ملت هم سه بند دارد: (خ) خمینی، (ش) شریعتی و (م) مجاهدین. مرحوم دکتر بهشتی به دفعات در این جلسه و هم بعدها نقل می‎کردند که مجاهدین از فرزندان بهترین خانواده‎ها مسلمان جامعه ما هستند. دکتر بهشتی در اردیبهشت سال 57 چنین دیدی نسبت به مجاهدین خلق داشتند.
کمی بیاییم عقب‎تر، سال 50-49 از همان ایامی که به تدریج شکل‎گیری سازمان مجاهدین در بیرون منعکس شد و اوج آن در شهریور سال 50 بود که خبر بازداشت‎های گسترده پخش شد. جمع زیادی از روحانیون روشنفکر به حمایت سازمان مجاهدین آمدند؛ بخشی در عرصه اطلاع‎رسانی و تبلیغاتی و بخشی در عرصه کمک‎های لجستیک و مالی. مدرسه رفاه که عمدتاً توسط مرحوم دکتر باهنر، مرحوم رجایی و بخشی از نیروهای بازار و موتلفه در آنجا نقش مدیریت داشتند، یکی از مراکز حمایت از سازمان مجاهدین بود.
خانم پوران بازرگان که مدیر آنجا بود عضو سازمان بود. هدف من از مرور این سوابق این است که ببینیم اشتباهات اسراتژیک از کجا شروع شد. در عرصه تبلیغاتی، افرادی مثل آقایان شجونی و معادیخواه در سخنرانی‎های خود ادبیات سازمان را مطرح می‎کردند و بیشترین مخاطب را داشتند. اینها روحانیونی بودند که در عرصه اطلاع‎رسانی افکار و اندیشه‎های سازمان مجاهدین را منتقل می‎کردند. نماد عرصه لجستیک و پشتیبانی، خود آقای هاشمی رفسنجانی است که اولین اقدام ایشان در سال 50 بود که نامه‎ای به آقای خمینی نوشتند تا از اعدام کادرهای سازمان جلوگیری شود.
آقای هاشمی دستگیر شدند و با وجودی که نامه دست‎خط ایشان در دست منوچهری (ازغندی) بازجوی ساواک بود، ولی مقاومت کرد و بالاخره بعد از شش ماه آزاد شد. آقای هاشمی بعد از آزادی یکی از پشتیبانان اصلی سازمان مجاهدین بود و ایشان و دوستانشان خانه‎های امن و امکانات مالی گسترده‎ای در اختیار سازمان مجاهدین گذاشتند. آقای ربانی شیرازی در زندان قزل‎قلعه یکی از محورهای روحیه‎ دادن به جمع ما بود. ایشان صبح‎های زود در فضای حیاط زندان قزل‎قلعه شروع به ورزش می‎کرد.
ورزش کردن آدمی با این سن، در افرادی مثلما که در سنین وانی بودیم ایجاد شور، حرکت و امید می‎کرد. برخورد آقای ربانی شیرازی و آقای هاشمی در زندان با بچه‎های سازمان، بسیار صمیمانه بود و همان طور که عرض کردم تعبیر آقای هاشمی از سازمان به نظر بنده حتی یک مقدار غلوآمیز بود که «تاریخ اسلام از صدر اسلام تا حالا چنین فرزندانی را به خود ندیده است.» اینها اتفاقاتی است که پیش از انقلاب افتاد و سازمان حامل این ارزش‎ها و این سرمایه اجتماعی بود. ما می‎خواهیم بدانیم سازمان با این سرمایه اجتماعی چگونه برخورد کرده است تا آیندگان به عنوان تجربه عبرت بگیرند استفاده کنند.
خود ما اولین گروه از محکومان پرونده سازمان مجاهدین بودیم که به بند شماره چهار زندان قصر رفتیم. این محکومیت به خاطر نامه مهندس سحایب به آقای قطب‎زاده در جهت کمک به سازمان بود که من حامل ارسال آن توسط برادرم بودم. مهندس سحابی به یازده سال زندان محکوم شد و من به یک سال.
در زندان قصر، پیش از ورود ما چند گروه به طور مشخص حضور داشتند، از جمله اعضای موتلفه، حزب ملل اسلامی و حزب توده. اولین برخوردی که حاج مهدی عراقی، آقای عسگر اولادی و آقای انواری داشتند و در جمع هم گفتند این بود که ما بعد از سال 42 که به زندان آمدیم تا سال، همیشه مارکسیست‎ها به عنوان افراد و گروه‎های مبارز به زندان می‎افتادند و ما همواره خودمان و دیگر مسلمان‎ها را شماتت می‎کردیم که این مسلمان‎های فلان فلان شده کجا هستند؟! همه اینها بعد از شنیدن خبر تأسیس و فعالیت‎های سازمان حیات و روحیه جدیدی پیدا کرده بودند و مثل گل شکفته بودند و می‎گفتند این دوره‎ای که ما با شما هستیم (با ورود اولین سری محکومین پرونده مجاهدین خلق) با سال‎های قبل به کلی متفاوت است.
در زندان برنامه‎ریزی خوبی داشتیم. جلسات قرآن و نهج‎البلاغه برگزار می‎شد. افراد مختلف خاطراتشان را بازگو می‎کردند. من خاطرات دوران فعالیت‎های خارج از کشور و حاصل آموزش‎های خود را می‎گفتم که برای همه تجربه خوب و جالبی بود. مرحوم حاج مهدی عراقی خاطرات خود را از فدائیان اسلام و سیر جدا شدن از آنها را می‎گفت که بعدها همین‎ها را در پاریس هم گفت و در کتاب ماندگار «ناگفته‎ها» چاپ شد. این دوران آن‎قدر خوب بود که من اصلاً احساس نمی‎کردم در حبس به سر می‎برم و وقتی آزاد شدم غبطه آن فضای مفید و از دست دادن ارتباط آنجا را می‎خوردم.
این شاخص‎ها بود که سازمان مجاهدین خلق را به یک سرمایه اجتماعی تبدیل کرده بود و توانسته بودند در حرکت اسلامی کشور تأثیرگذار باشند. کمی که جلوتر بیاییم، با توجه به آفت‎هایی که برشمردم، انحراف سال 54 پیش آمد. اعلام مواضع تغییر ایدئولوژی در سال 54 اثر بسیار بدی در قشرها مختلف گذاشت و ایجاد یأس و ناامیدی کرد. این تأثیر روی دو طیف ملموس‎تر بود؛ یکی روی تحصیل‎کرده‎ها و جریان روشنفکری دینی، بخصوص دانشجوها و انجمن‎های اسلامی دانشجویان و دیگر روی جریان اسلام سنتی که در واقع لجستیک سازمان بودند، آن چنان شوک عظیمی به این جریان وارد شد که تصورش را هم نمی‎کردند.
یکی از پیامدهای ضربه 54 در داخل زندان این بود که افرادی مثل دکتر شیبانی به این جمع‎بندی رسیدند که اگر کادرهای سازمان مجاهدین این چنین منحرف و مارکسیست بشوند، باید ریشه‎هایش را در نهضت آزادی ایران و جریان روشنفکری دینی جست‎وجو کنیم. به زعم آقای دکتر شیبانی و هم‎اندیشان وی، در اثر نبودن یک مجتهد و اسلام‎شناس سطح بالا در سازمان، این انحراف به وجود آمد، بنابراین راهی جز این وجود ندارد که تز ولایت فقیه را بپذیریم و یک فقیه اسلام‎شناسی که عدالت هم دارد رهبری حرکت را برعهده داشته باشد.
* ایشان پیش از انقلاب، نظریه ولایت فقیه را مطرح می‎کرد؟ این نظریه حتی در پیش‎نویس قانون اساسی بعد از انقلاب هم وارد نشده بود.
** ایشان با این عنوان مطرح نمی‎کردند، اما می‎گفتند ما باید به رهبری یک روحانی حرکت کنیم. از آنجا که نظریه ولایت فقیه هم مطرح شده بود، طبیعی بود که این نظریه سیاسی پاسخگوی مشکل تاریخی آن جریان شد. کسانی مثل دکتر شیبانی کم نیستند، من ایشان را به عنوان نماد مطرح می‎کنم. من بعد از سال 60 با افراد زیادی از مبارزان قدیمی بازار گفت‎وگو کرده‎ام که می‎گفتند وقتی یک مجتهد قبول مسئولیت می‎کند.
چون با مسائل اسلامی آشناست، ما دیگر مسئولیت نداریم و هر چه او گفت عمل می‎کنیم، اگر انحرافی پیش بیاید او باید پس خدا پاسخگو باشد. می‎خواهم بگویم حتی به این گونه جمع‎بندی‎ها رسیده بودند که با مبانی اعتقادی اسلامی کاملاً مغایرت دارد.
کاری که ما پس از ضربه 54 انجام دادیم و بیشتر جنبه شخصی داشت این بود که با موج یأس و ناامیدی که در جامعه پیش آمده بود مقابله کنیم. شرایط امنیتی هم در سال 54 بسیار سنگین بود، حتی افراد را به خاطر خواندن کتاب هم بازداشت می‎کردند. با مهندس عبدالعلی بازرگان و مهندس میرحسین موسوی کلاس‎های قرآنی و ارتباطات خانوادگی صحبت کردیم و تحلیل‎هایی را با امضاهای مستعار، «دانشجویان مسلمان مبارز»، «مسلمانان آگاه»، «دانشجویان دانشگاه»، «دانشجویان مسلمان» و.... تهیه می‎کردیم. این تحلیل‎ها حدود صد نسخه تکثیر و برای افراد خاص که مرجع بودند پست می‎شد.
برای آقای دکتر ابراهیم یزدی به خارج از کشور نیز می‎فرستادیم که در نشریه پیام مجاهد چاپ و حتی در داخل نیز توزیع می‎شد. حتی دوستان نزدیک ما هم نمی‎دانستند که این نشریات از کجا تولید و توزیع می‎شود. این تحلیل‎ها توانست بعد از سال 54 تا حدودی ب نیاز جریان روشنفکری و حتی جریان اسلام سنتی پاسخ بدهد که چرا این انحراف به وجود آمده و چگونه باید با آن برخورد کرد. این حرکت آگاهی‎بخش با تهیه و توزیع نشریات تحلیلی با امضای «جنبش مسلمانان ایران» توسط جمع وسیع‎تری از روشنفکران دینی تا آستانه انقلاب ادامه پیدا کرد.
* در دوران انقلاب و پس از پیروزی، این فعالی‎ها به چه شکلی ادامه پیدا کرد؟
** سال 56 جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر تشکیل شد که نقش موثری در کاهش فشار روی فعالان سیاسی داشت. همچنین اقدامات گسترده‎ای برای فراگیر کردن جنبش صد استبدادی و دیپلماسی انقلاب صورت گرفته است که علاقه‎مندان می‎توانند به اسناد نهضت آزادی ایران، جلد 9، دفتر اول، دوم و سوم مراجعه کنند.
نهضت آزادی ایران در سال 56 تجدید سازمان کرد و بحث مذاکره با سفارت آمریکا در شورای مرکزی نهضت مطرح شد. یک کمیسیون چهار نفره انتخاب شدند که این مذاکرات را برای تسهیل روند انقلاب دنبال کنند، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، آقای احمد صدر حاج سید جوادی و بنده. خود اعضای نهضت هم در جریان روند و جزئیات مذاکرات نبودند. بعد هم که شورای انقلاب تشکیل شد، گزارش این مذاکرات به شورای انقلاب داده شد و آنها ادامه مذاکرات را تأیید کردند. مرحوم دکتر بهشتی و آقای موسوی اردبیلی هم در جریان مذاکرات بودند.
به خطاهای استراتژیک سازمان و فضای سیاسی آن دوره اشاره می‎کنم تا وحدت فکر و هماهنگی عمل بین جریان‎های مختلف مطرح و مورد توجه قرار گیرد که متأسفانه این فضا با اشتباهات استراتژیک سازمان تنگ نظری و اشتباهات گروه‎های مقابل ضربه خورد و از بین رفتن و تا بازیابی این سرمایه اجتماعی باید چه تلاش‎های گسترده‎ای انجام شود تا بتوان به جایگاه اولیه برگشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات