مسعود بهنود
هفت سال پیش، زمانی که زبانش هم چون ذهنش روان بود، در جایی گفته بود باید کاری کرد تا آن که ماشه را باید بچکاند دستش بلرزد. سعید حجاریان چطور نمیدانست که ارتجاع سرباز چوبیهایی دارد که به اطمینان پشتیبانی ]....[ فکری نمیکنند و میچکانند، یعنی مغزی ندارند که با نفوذ در آن بتوانی کاری کنی که دستشان بلرزد. سعید عسگر سرباز چوبی است میچکاند و بعد هم همچون کلینت ایستود در یکی از فیلمهای پلیسیاش، فوتی در لوله هفت تیر میکند و میپرد پشت موتور اداره ]....[ و در برابر چشم مردمی حیران با موتور از خیابان بهشت دور میشود. مغرور، سعید حجاریان چطور نمیدانست. او میدانست و دانسته به این بازی مرگ و زندگی وارد شده بود. میدانست وقتی رسانهها مغز متفکر اصلاحاتش میخوانند یکی هم به دخمهنشینی امر میکند که آن مغز را هدف بگیرد. مگر نه این که اصلاحات «سعید جان» شان را رسوا کرده و رسوا کرده بود. بعضی که به تندروی مفتخرند و اصلاحطلبی را به سخره میگیرند گویی نمیدانند که تاریخ ایران از شرح درد و رنجی که بر اصلاحطلبان رفت نوحهخوان است، همانها که نقش بر عالم زدند. از قائممقام و امیرکبیر تا مصدق، منتها اصلاحطلبان کارشان و کار بزرگشان این است که بر روزگار اثر میگذارند و تندروان حتی با مرگشان هم اثری ننهادهاند معمولاً چنان که سرنوشت سعید امامی همان است که بود و آن سعید دیگر که جیرهخوار بدگهری است هم در همان چاهک فرو میافتد و یا روزی به زبان میآید و با ابراز شادمانی از این که دستش کمی لرزید، از جامعه خطاپوش و بخشنده میخواهد که از او بگذرند.
دیشب مردمی که پای صفحههای تلویزیون نشسته بودند در انتظار یکی از همان فیلمهای تبلیغاتی مسخره که نامزدها ساختهاند، وقتی که سعید حجاریان صدای آنها شد و سؤالهای مقدرشان را از مصطفی معین پرسید، ناگهان نشستند تا آن زمان انگار باور نداشتند همه آن را که میگفتیم اما وقتی حجاریان را دیدند که به چه زحمت آمد و به چه دشواری و نفسگیری سخن گفت – چنان که با کمک زیرنویس باید فهمیده میشد – انگار چیزی از جنس آگاهی در درون تماشاگران به صدا درآمد. بار اول بود که جریان حاکم اجازه میداد که حجاریان را مردم ببینند از دریچه رسانه مثلاً ملی.
در تاریخ بسیاری به ملت ایران گفتند برایت میمیرم و مردم سوگوار بعض آنها هم شدند. وقتی حجاریان در روی تخت بیمارستان سینا در کما بود با خود گفتم – و نوشتم همان زمان– که تلاشی بیصدا دارد تا برای این مردن زنده بماند و ماند تا وجودش شاهد زنده وفای به عهد باشد. تکانی که دیشب دیدن گفتوگوی سعید حجاریان و دکتر معین به ذهنها و نظرها وارد آورده است، بخش غیر قابل اجتناب هزینهای است که تصمیمگیریها در این دوران، بر گردن ملت ایران میاندازد. با دیدن این صحنه شاید به خود گفته باشیم آسان نیست کاری نکردن و از تحریم سخن راندن به هوایی دلخوش که گویا اگر رای ما نباشد رژیم از مشروعیت میافتد. حجاریان خود به طعنهای تلخ پاسخ داد سؤال مگر اصلاحات چه کرده است را. پارسال در جمع دانشجویان وقتی این سؤال شنید نگاهی به صندلی چرخدار خود کرد و با همان صدایی که دیشب شنیدید گفت چطور کاری نکرده؛ مرا به این روز انداخت کاری نیست.
این یکی حالا آن دگری را بنگر مقصودم اکبر گنجی است که زندانبان را به سخره گرفته تا به تمامی خود را در برابر مردم بیان کند. میخواهد دیگر مهلت بازی به دار و دسته سعیدی دیگر ندهد. میخواهد دروغگو و آن را که قسم میخورد و بدان عمل نمیکند شناخته شود ]....[. دو روزی دیگر گنجی به زندان باز میگردد بیاعتنا به خشم زندانبان، او نوکی به جامعه زد و شرحی گفت و رفت. به همانگونه که سعید حجاریان دیشب در سیمای جمهوری اسلامی ظاهر شد و رفت. ما ماندهایم در شهری که هیچ شباهتی به قبل از دوم خرداد ندارد حتی سعید عسگرهایش. حتی نامزدهای رئیسجمهوریاش که ناگهان و به یکباره میزان تعهد و اصولگرایشان آَشکار شد وقتی که در میانه شهر به رقص چنین در آمدهاند. و به باور من این ارزش رأی است که هشت سال پیش دادیم وگرنه رأی ندادنمان همان ]....[ است و دیگر اعضای ]....[ که دولت آینده دست هر کس جز ]....[ باشد با آنها گرفتاری دارد. از همین رو باز به باور من گامی دیگر مانده است تا فشار شما در داخل سیستم به ظاهر بسته حکومتی ترجمه شود. آیا این گام برداشتی است. کسی نمیداند.