محمدحسین باقی
طی هفتههای اخیر اتفاقاتی چند در افغانستان رخ داده که آن را شایسته توجه میکند. برخی را گمان این بود که با فروپاشی طالبان، رفاه، امنیت و آسایش دیگر بار به این کشور بازمیگردد اما زهی خیال باطل، چراکه از سال 2001 به این سو نهتنها امنیت مناسب برای این کشور به ارمغان نیامده که حملات طالبان و در مقابل واکنش شدید نیروهای ائتلاف و تلفات وارده بر شهروندان این کشور فغان مقامهای افغان را نیز درآورده است. به هر روی در ذیل سعی میشود نگاهی گذرا به وضعیت کشوری داشته باشیم که طبق معاهده پاریس در سال 1857 از پیکر ایران جدا شد.
1 - افزایش تلفات نیروهای ائتلاف: بهرغم صرف مبالغ گزاف برای تقویت و افزایش نیروهای ائتلاف اما به نظر میرسد حملات گاه و بیگاه طالبان پایانی ندارد. طی ماه اخیر چنان تلفات نیروهای ائتلاف افزایش یافت که سارکوزی رئیسجمهور فرانسه و براون نخستوزیر انگلیس را روانه افغانستان کرد. نیروهای ائتلاف در حال حاضر حدود 52 هزار نیرو در افغانستان تخمین زده میشوند اما ارتش منظم ائتلاف نتوانسته در جنگ چریکی و نامنظم طالبان پیروزی قطعی کسب کند. «تایم» در یکی از گزارشهای خود تحلیل جالبی را در اینباره میآورد و میگوید «اگر پیش از این عراق به مثابه پایگاه افراطگرایان اسلامی و طالبان تلقی میشد اما در حال حاضر مرز افغانستان ـ پاکستان به منزله بهشت طالبان شده است. نیروهای آمریکایی نیز توجه خود را از عراق معطوف به افغانستان کردهاند، چراکه به گفته مقامهای آمریکایی تلفات نظامیان این کشور در افغانستان بسیار بیش از عراق شده است. لذا این توجه بیشتری را میطلبد». افزایش همین تلفات بود که براون را واداشت تا قول120 میلیون دلار کمک دیگر به افغانستان را بدهد و بر دو برابر شدن ارتش افغانستان تا 120 هزار نفر در مقابله با طالبان تاکید ورزد. نیویورک تایمز به نقل از براون نوشت: «ما در تلاشمان برای حمایت از دموکراسی نوپا در افغانستان قاطعیم. ما برای بازسازی افغانستان از پا نمینشینیم، چراکه درک میکنیم که با وجود طالبان در این کشور آنچه در افغانستان رخ میدهد بر سایر نقاط جهان نیز تاثیرگذار است.»
2 - افزایش تلفات شهروندان و غیرنظامیان افغان: حملات نیروهای ائتلاف و طالبان، غیرنظامیان را نیز از آسیب مصون نگذاشته است. هدف قرار دادن گاه و بیگاه شهروندان از حد یک حمله غیر عمد گذشته است به گونهای که نگرانی شدید رئیسجمهور و مقامهای افغان را برانگیخت. در هفته گذشته طی یک حمله هوایی به غرب افغانستان (منطقه شنیدند) بیش از 100 نفر از شهروندان افغان کشته شدند. حمله نیروهای ائتلاف البته بخشی از آسیب به غیرنظامیان است. طالبان نیز به نوبه خود و برای ایذای نیروهای ائتلاف و نیز برانگیختن خشم مردم دو استراتژی در پیش گرفتهاند: 1ـ هدف قرار دادن سربازان خارجی با حملات کنار جادهای و یا حمله به پایگاههای نظامی آنها و 2 ـ حمله به شهروندان و گاهی منفجر کردن خود در میان خیل جمعیت. این اقدام به زعم برخی بسیار هوشمندانه است، چراکه خشم مردم را نسبت به کارایی نیروهای خارجی در مواجهه با طالبان بر میانگیزد. نمونه چنین حملاتی حمله به پایگاه نظامی آمریکاییها در 18 اوت و نمونه دیگر حمله به استان خوست است که باعث کشته شدن بیش از 20 غیرنظامی شده و 21 مجروح بر جا گذاشت. بیبیسی نیز در گزارش خود به نقل از جان هومز معاون دبیرکل سازمان ملل در امور کمکهای بشردوستانه میگوید: از آغاز سال جاری تا دو ماه پیش (زمان سفر وی به افغانستان) نزدیک به 700 غیر نظامی کشته شدند. این در حالی است که این آمار در سال 2007 نزدیک به 400 نفر بود. در هر حال، طالبان از توده مردم به عنوان سپر دفاع خود در برابر سربازان خارجی استفاده میکنند تا به نوعی مشروعیت عملکرد آنها در حمله به غیرنظامیان لکهدار شود. در همین رابطه دفتر ریاستجمهوری افغانستان با توجه به افزایش حملات به غیرنظامیان در بیانیهای به شدت انتقادی، دستور بازنگری در حضور نیروهای خارجی را صادر کرد. کرزای در بیانیه خود همچنین خاطرنشان ساخت که «حمله به طالبان در منازل و روستاهای محل سکونت مردم معنا ندارد. طالبان جای دیگری است و باید به سوی آنجا پیش بتازیم». وی در بخش دیگری از بیانیه خود خواستار قانونمند شدن حملات سربازان ائتلاف شد و از پارلمان این کشور خواست تا در زمینه هماهنگی در حملات آنها اقداماتی را اتخاذ کند. تونی فراتو سخنگوی کاخ سفید نیز اعلام کرد که « اقداماتی را برای پیشگیری از این حملات اتخاذ خواهیم کرد». لازم به ذکر است که تایم در گزارش خود میآورد که بیش از 3500 غیر نظامی در حملاتی که فقط از سوی شورشیان و طالبان در سال جاری صورت گرفت کشته شدند.
به هر روی، چهار رویکرد در زمینه تشدید حملات طالبان وجود دارد:
1ـ برخی معتقدند که تشدید حملات طالبان به معنای پایان حیات آنهاست. طالبان به آخر خط نزدیک شدهاند و لذا به هر اقدامی برای حفظ خود متوسل میشوند، حتی قتل زنان و کودکان در حملات انتحاری، 2 ـ برخی دیگر بر این باورند که افزایش حملات طالبان به معنای بازسازی این گروه و اطمینان به نفس آنهاست و باکی از تداوم نبرد ندارند. اما تداوم نبرد مستلزم کسب منابع مالی است که چگونگی دسترسی طالبان به آن مبهم و ناشناخته است، 3 ـ نظر سوم، آب و هوا و تغییرات فصلی را دلیلی بر تداوم حملات طالبان میپندارد. این نظر معتقد است که به دلیل نزدیک شدن به فصل زمستان حملات طالبان افزایش مییابد، چراکه زمستان افغانستان بسیار سخت است و امکان تحرک طالبان را محدود میسازد. بر این اساس طالبان در فصل زمستان به «خواب زمستانی خرگوشی» رفته اما در حال حاضر آنچه در توان دارند برای مواجهه با نیروهای ائتلاف به کار میگیرند، 4 ـ این نظر تشدید حملات طالبان را در مرزهای گسسته و بدون نظارت پاکستان ـ افغانستان میجوید. دلیل این اتهام نیز سخنان حامد کرزای است که چندی پیش پاکستان را تهدید کرد، در صورتی که بر مرزها و مناطق قبیلهای خود نظارت نکند طالبان را در داخل این کشور تعقیب خواهد کرد. این اولین باری بود که کرزای چنین تهدیدی را در خصوص همسایه خود، پاکستان مطرح کرد که نشان از خشم او از حملات طالبان از مرزهای همسایه است. فارغ از توانایی او در جامه عمل پوشاندن به این اقدام اما آنچه مهم مینمود نگرانی افغانستان از هجوم طالبان از مرزهای بیسروسامان به داخل این کشور بود. نمونه این نگرانی حمله طالبان به سفارت هند در کابل بود که انگشت اتهام را به سوی سیستم اطلاعاتی پاکستان نشانه رفت.
ریشه مشکلات افغانستان چیست؟
بهرغم سرازیر شدن کمکهای مالی بینالمللی به این کشور، بحران حملات انتحاری طالبان، تلف شدن شهروندان این کشور و غیره همچنان پابرجاست. تایم در یکی از گزارشهای خود بهطور خلاصه مشکلات افغانستان را چنین خلاصه میکند:
1 - ضعف ارتش و نیروهای مسلح: افغانستان تاکنون دچار ارتش منظم و حرفهای به معنای امروز نبوده است. از پس از حمله آمریکا به این کشور در سال 2001 نیروهای مسلح افغانستان تشکیل شد و تحت آموزش نیروهای خارجی مستقر در این کشور قرار گرفت. لذا تا زمانی غیر قابل پیشبینی نمیتوان سخن از «ارتش و پلیس» به میان آورد. هر چند در حال حاضر حدود 60 هزار نیروی مسلح بومی در افغانستان وجود دارد اما به دلیل فقدان امکانات و غیر حرفهای بودن بدون نیروهای ائتلاف از مفهوم تهی است. سخن براون مبنی بر افزایش نیروهای مسلح به 120 هزار نفر ضمن تاکید بر، بر عهده گرفتن نقش بیشتر از سوی ارتش این کشور اما نشان از آن دارد که حجم کمی بدون توجه به حجم کیفی کارایی ندارد.
2 - وجود رهبران قبیلهای: که هر یک ساز مخالف خود را میزنند. هر چند دولت افغانستان در صدد مطیع ساختن و خلع سلاح رهبران قبیلهای از سوی دولت مرکزی برآمد اما به نظر میرسد در این کار توفیق چندانی نداشت. ساختار افغانستان همچنان قومی ـ قبیلهای است و رهبران قومی در آن از نقش چشمگیری برخوردارند و حتی بسیاری از آنها با طالبان و القاعده در ارتباط هستند.
3 - تولید موادمخدر و فساد و ضعف دولتی: برخی گزارشها حاکی است که تا پایان سال 2007 میزان کشت مواد مخدر در این کشور بیش از هشت هزار تن بود و احتمال میرود تا پایان سال 2008 به10هزار تن برسد. به بیانی دیگر افغانستان 92درصد مواد مخدر جهان را تولید میکند. موادمخدر، فساد دولتی و فقدان حاکمیت قانون و نظم، اقتصاد این کشور را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. چنانکه بر اساس تحلیل تایم بهرغم اختصاص میلیاردها دلار اما نزدیک است که افغانستان به «دولتی شکستخورده و ناکام» تبدیل شود. بیبیسی نیز در گزارش خود (البته بدون ذکر نام) به مداخله برخی مقامهای افغان در تجارت موادمخدر و همکاری با طالبان اشاره میکند که مسلما همین یکی از دشواریهای اصلاح سیستم سیاسی افغانستان است.
4 - ضعف زیرساختهای آموزشی و فرهنگی: بدیهی است که بسیاری از مشکلات ریشه نظامی ندارد. به بیانی دیگر برخورد نظامی برای حل مشکلات فرهنگی کارساز نیست. ضعف آموزشی، بیسوادی، بیکاری و فقدان بهداشت در زمره چنین مشکلاتی است. «روری استووارت» که در دفتر خارجی انگلستان کار میکند و در سال 2006 از دفتر منطقهای در عراق به افغانستان حرکت کرد در سفرهایی که به مناطق مختلف افغانستان داشته وضعیت را چنین روایت میکند: «بسیاری از کودکان مدرسه نمیروند، بسیاری بیکارند، زنان بیسوادند و بسیاری از کودکان پیش از تولد میمیرند». وی سپس با اشاره به فعالیتهای سازمان مردمنهاد خود و نقش نیروهای خارجی میگوید: «ما توانستیم طی دو سال کوهی از زباله را پاکسازی کنیم، کلینیکها و مدارس ابتدایی تاسیس کردیم، شغل ایجاد کردیم، ساختمانهایی را بازسازی کردیم و مغازهها و بازارها به جلب مشتری پرداختند. از سال 2001 بدین سو نزدیک به 4/6 میلیون کودک دانش آموختهاند و دسترسی برای خدمات اولیه بهداشتی بیشتر شده است. کمکهای خارجی باعث تاسیس بانک مرکزی، پول ثابت، پارلمان منتخب، ارتباطات و پروژههای زیرساختی شده است.» در هر حال در بلندمدت و با افزایش سطح سواد و تجهیز زیرساختهای فرهنگی و آموزشی این کشور میتوان به حل مشکلات افغانستان امید داشت.
در هر حال دولت نیز بیتقصیر نیست، چراکه هنوز نتوانسته اقتدار و اعتبار خود را در کشور بگستراند. کارمندان دولتی از حداقل سواد برخوردارند، به گونهای که بسیاری از آنها نهتنها از هیچ حرفهای اطلاع ندارند بلکه تا کلاس سوم بیشتر سواد ندارند. جالب این است که معلمان مدرسه نیز از چنین وضعی برخوردارند؛ اگر معلمی کلاس دوم را درس میدهد اما خودش تنها با یکسال تفاوت در کلاس سوم درس میخواند. هر چند کمکهای مالی و نظامی «بخشی» از راه حل افغانستان است اما «تنها» راه حل نیست، چراکه تقویت زیرساختهای آموزشی و فرهنگی و افزایش سطح سواد و ایجاد فرصتهای شغلی از دیگر راه حلهای برونرفت افغانستان از بحرانهاست.