* گفتمانهای رایج در انقلاب اسلامی ایران در دهههای اول، دوم و سوم را چگونه ارزیابی میکنید؟
** چنانچه مفاهیمی نظیر «اسلامیت» ، «جمهوریت» و «ایرانیت» را به عنوان سه مفهوم کانونی (استعلایی) گفتمان انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 بدانیم آگاه میتوانیم از رهگذر ریختشناسی (یا گونهشناسی) صورتبندیهای گوناگون گفتمانی که از برقراری نوعی روابط میان این سه ایجاد میشوند گفتمانهای رایج در این سه دهه را طبقهبندی کرد. از این منظر و در یک طبقهبندی کلی میتوان گفتمانهای زیر را از یکدیگر تمیز داد:
- گفتمان اسلامیت محور
- گفتمان جمهوریت محور
- گفتمان ایرانیت محور
- گفتمان اسلامیت/ جمهوریت محور
- گفتمان جمهوریت/ اسلامیت محور
- گفتمان جمهوریت/ ایرانیت محور
- گفتمان اسلامیت/ جمهوریت/ ایرانیت محور
بیتردید، در دهه نخست انقلاب گفتمان امام(ره) که مبتنی بر سه اصل فوق بود کاملا بر روح و روان جامعه ایرانی حاکم بود. امام پدید آورنده گفتمانی هژمونیک بود که با تمامی بداعتش ریشه در سنت دیرینه اسلام داشت.
قرائت واسازانه وی از اسلام (حداقل در پارهای از وجوه) چهرهای ایدئولوژیک بدان بخشید که تمامی دقایق و عناصر آرمانی، انسانی و انقلاب سایر گفتمانهای سیاسی- اجتماعی مدرن و رهاییبخش را در خود انعکاس میداد. در نقل گفتمان امام اسلام به مثابه یک «دال متعالی» Master Signifier نشسته بود. غنای مفهومی و محتوایی چنین دالی تمامی زوایا و زمینههای زندگی آدمی را دربرگرفته، سیاست را همنشین دیانت کرده هر دو را بر سیمایی عرفانی تزئین نموده و هر سه را در کنش اجتماعی در منزلت «تئوری راهنمای عمل» نشانده بود.
امام در فرایند معماری گفتمان خود ضرورتی در بهره جستن از نظم و نثر غریبان نمیدید، اگرچه بیگانگی با آن را نیز نمیپسندید. همچنین در آثار وی نشان بارزی از گفتمانهای روشنفکری دو سده اخیر مشاهده نمیشد. هر چند آشنایی با آنان را ضرورتی اجتنابناپذیر میدانست. به بیان دیگر امام در تقریر گفتمان خود از «کلمات نهایی»ای (Final Vocabulary) بهره میجست که ریشه در میراث معرفت شناختی و روشنفکری غرب نداشت. به تعبیر زبیدا (Zubaida) امام به گونهای مینوشت که پنداری اساساً اندیشه غرب وجود ندارد. در اندیشه سیاسی و اجتماعی او همواره این «کلمات رقیق» (Thin Words) بودند که به «کلمات غلیظ» (Thick Words) معنا میبخشیدند. سیاست و کنش و واکنش ناظر بر منفعت و نتیجه از منظر وی مجالی برای تامل و تعمق نداشت. در روایت اندیشه خود لزومی بر مزین و همنشین کردن دقایق آن با رویکردهای دمکراتیک، لیبرالیستی و یا سیوسیالیستی نمیدید. اصراری بر «مدرن» تعریف و تصویر کردن نظام اندیشگی خود نداشت.
بر سیاق پوزشطلبان (apologists) به تعبیر اسمیت یافتههای معرفت شناختی بدیع دیگران را از آن خود نمیدانست و بر طریق اختلاطگرایان (hybridists) تلاش خود را مصروف در انداختن گفتمانی پیوندی (بین اسلام و مدرنیته و یا غرب) نمیکرد. نه تحجر را میپسندید و نه در تجدد شانیت و منزلتی را جستجو میکرد.
در عرصه کنش انقلابی از هر هویت و نشانه نوشتاری و گفتاری و نیز رفتاری و روانشناختی امام شکلی از قدرت جوشید. در قول و فعل او فناوریهای اعمال «قدرت از پایین» مجالی برای بروز و محک یافتند. عرفان او، سکوت او، قلم او، سخن او، هجرت او، اسلام او، تصویر او، نگاه او، اخم او و... همه و همه نماد و نمود چهرهای دیگر از قدرت شدند که همه چیز را در پای خود ذوب میکرد. قدرتی که پخش نبود نه متمرکز. قدرتی که در هر مکان و زمانی منزل و ماوای برای خود ساخته بود و بر سخت افزار نظامی از سر بیاعتنایی مینگریست. قدرتی که رنگ خون داشت و نه شمشیر.
همانگونه که در بستر گفتمان وی اسلام دینی تعریف شده بود که «سیاستش در عبادتش و... عبادتش در سیاستش مدغم است» و «احکام اخلاقیش هم سیاسی است» قدرت را نیز از معرفت (دینی- عرفانی) و معرفت را از قدرت جدا نمیدید. در انقلاب او مذهب هم به مثابه فنآوری تولید و اعمال قدرت، و هم به عنوان «راه» و «هدف» جلوهگر شد. به تعبیر فوکو، نوعی همگرایی و تقارن بین نیازهای افراد به تغییرات و دگرگونیهای نظری با مکتب اسلام وجود داشت که نهایتاً در شکل یک انقلاب متجلی شد. اراده و خواست جمعی در چهره مراسم و نمایشهای مذهبی، مجالی طبیعی برای ظهور و بروز یافته و خلاء فقدان گروهها و یا طبقات پیشتاز، حزب حرفهای انقلابی و ایدئولوژی سیاسی را ترمیم کرد. به سخن دیگر در فرایند انقلاب مذهب (در شکل نمونه مثالی فنآوریهای قدرت از پایین) زبان گویای اراده و خواست عمومی شد و چهرهای خاص و متمایز به انقلاب بخشید.
گفتمان امام در نقطه تلاقی تاریخ و نقدی واسازانه Deconcstructive (نسبت به قرائتهای متحجر و سنتی از اسلام) و شالوده شکنانه (از رهگذر جا به جایی و از بین برکتی) Dislocation (نسبت به فراگفتمان غرب و پهلویسم) در هیبت و صورت یک حادثه (انقلاب) متبلور شد. چنین نقدی نه در یک جستجوی ساده ساختارهای صوری، بل در سپهر پژوهش و کنکاشی تاریخی که از ورای رویدادهایی که به شکلگیری و بازشناسی ایرانیان به عنوان فاعل آنچه انجام میدادند. آنچه بدان میاندیشیدند، و آنچه به زیور سخن مزینش میکردند تجلی کرده و آنان را در بوته آزمایش واقعیت و فعلیت قرار داد، تا بتوانند نقاطی را دریابند که در آنها تغییر هم ممکن است هم مطلوب.
اگرچه قرائت واسازانه امام در بنیادیترین سویه آن متوجه کلیت فراگفتمان پهلویسم بود، لکن بیتردید گفتمان وی افقی فراسوی پهلویسم میگشاید و شالودهشکنی مناسبات استعلایی غرب با شرق (اسلامی) را نیز در دستور کار خود قرار میدهد. لکن برخلاف روش واسازانه دریغا که در آن هدف از واژگونیها صرفا واژگونی نظامهای ارزشی نیست. چون به اعتقاد او در این صورت فقط نظام قدیمی تقابلها «تایید» میشود، بل کنش واساختی بر آن است که سالاری یک وجه دلالت بر سویههای دیگر دلالت را از میان بردارد و تصویری چند ساحتی از متن ارائه نماید، هدف شالودهشکنی امام، از بن برکتی نظام صدقی و ارزشی پهلویستی و جایگزینی نظام ارزشی نوین و کاملا متفاوت بود.
فرایند انقلاب نشان داد که پیشا- فهم دینی و پیشا- تجربههای سیاسی امام، از استعداد بس افزونتر و شگرفتری برای تعریف و باز- تعریف و نیز تثبیت مفاهیم و دالهای شناور نسبت به سایر گفتمانها برخوردار است و دقیقا به همین سبب نهایتا آن تسابق عظیم سیاسی را بر سر این مفاهیم به نفع خود رقم زد، و بعد معنوی را در حیات سیاسی جامعه، به گونهای وارد کرد که این حیات سیاسی همچون گذشته مانعی در برابر معنویت نباشد، بلکه ماوا، موجب، و محرک آن گردد و به سیاست وظیفه احیای معنویت مذهبی را محول کرد و بدین ترتیب، عرصه جدیدی، در مناسبات و محاسبات سیاسی گشوده شد.
در آستانه انقلاب خرده گفتمانهای بسیاری که مخالفت با وضع موجود و رهایی انسانها و جامعه را هدف فعالیتهای تشکیلاتی خود قرار داده بودند. هر یک جامه پیشتازی و راهبری خلق را بر تن خود برازنده میدیدند و منزلت آلترناتیوی نظام پهلویستی را سرنوشت محتوم خود میپنداشتند. آنچه گفتمان امام را در این میان شان و منزلتی استعلایی بخشید، مزین بودن آن به عواملی همچون «در دسترس بودن (قابلیت استفاده شوندگی»)، «مقبولیت» ونیز مبتنی بودن آن بر «نظام صدقی» truth regime حاکم بر جامعه بود.
گفتمان امام به علت فراگیری آن توانست «زنجیرهای سازواره از هویتهای متمایز» Chain of differences ایجاد نماید. به اعتقاد اینجانب این طور چنین همگراییای نه حاصل صرف تعریف یک دشمن واحد (رژیم پهلوی) و یا قرار گرفتن شاه در ثقل تمامی گفتمانهای مبارزاتی بود، بلکه علت اصلی را میباید از یکسو، در بازتاب دقایق انقلابی سایر گفتمانها (همچون، جهتگیریهای «ضدامپریالیستی»، «ضد سرمایهداری و طبقه مرفه»، «تمایلات و گرایشهای مردمی»، «تکیه بر مردم تهیدست و پابرهنه»، «نوید جامعه عاری از سلسله مراتب اشرافی»، «نشاندن کار به جای سرمایه»، «ترجیح مالکیت عمومی بر مالکیت خصوصی»، «تاکید بر آزادی و استقلال»، «تاکید بر رهایی تمامی ملتهای دربند»، «محترم شمردن حقوق انسانها» و...) و از جانب دیگر، در تعریف مصداقهایی به مراتب مترقیتر، کاربردیتر، پرروحتر و البته بومیتر برای مفاهیم و سمتیگیریهای فوق جستجو کرد. از همین رو، گفتمان امام نه تنها بر موج اندیشهها، که بر سپهر روح و جان مردمی محنت کشیده و تحقیر شده جای گرفت و آدمیان نه به حکم «عقل» که به حکم «عشق» پرچمش را به دوش کشیدند.
رهبریت امام، رهبریتی در متن جامعه بود. به بیان دیگر، گسترده رهبریت امام، حاشیه و متن نمیشناخت. در تمامی عرصه و لایههای جامعه جاری و ساری بود و در آغاز و انجام هر تصمیم و حرکتی نشانی از آ» بود. همواره به مثابه آوانگارد (پیشتاز) جریانات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مطرح بودند و همواره به عنوان فصلالختام هر آغازی عمل مینمودند.
به رغم وجود و حضور خرده گفتمانهای متعدد و متنوع سیاسی، این گفتمان امام بود که در صحنه پراتیک اجتماعی به مثابه تنها بازی (آلترناتیو) در شهر بودن با قابلیت «استفادهشوندگی» برتر مورد اقبال و اجماع عمومی قرار میگیرد. به دیگر سخن، گفتمان امام به سبب بنیانهای مستحکم و دقایق بس فراگیرش، به عنوان اصیلترین و کاراترین راه رهایی و استقرار جامعه مطلوب تحلیل میشد. بدن سبب، گفتمان امام به سهولت توانست قواعد بازی خود را به تمامی بازیگران دیگر در صحنه دیکته نماید و از گوناگونی ناهنجار و آنارشیک در سپهر عمومی جامعه، ممانعت به عمل آورد.
شور انقلاب مستمر و جنگ مقدس مجالی برای شکلگیری و تعمیق و گسترش شکافهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و معرفتی فراهم نیاورد. در متن گفتمان انقلابی، همگی «خودی» تعریف میشدیم. قرائتهای مختلف و مواضع هویتی گونهگون مجالی برای بروز و ظهور نداشتند و در پرتو شرایط انقلابی ید واحده بودیم. افقهایمان رنگی یگانه داشت و به ریسمانی واحد چنگ زده بودیم، نه اینکه تمایز و تفاوتی نبود، بلکه چون هدف یکی بود و دشمن هم یکی، همدیگر را تحمل میکردیم. رفتار سیاسی ما متاثر از هنجارها و ایستارهای برآمده از گفتمان انقلابی، هم اخلاقی بود، هم مردمی و هم ولایی.
صورتبندیهای گفتمانی در جامعه ایرانی دوران امام، کاملا متاثر از «گزارههای جدی» (و با گزارههایی که جدی تلقی میشدند) ایشان بودند. به تعبیر فوکو، صورتبندیهای گفتمانی در هر جامعهای متاثر از این هستند که کدامین مفاهیم و گزارههایی با هم قابل درکند، چگونه آن گزارهها موضوعا سامان مییابند، کدام یک از آن گزارهها «جدی» تلقی میشوند، به چه کسی این قدرت تفویض شده که به طور جدی سخن بگوید.
به بیان دیگر، فراسوی روایات مستند و خودآگاهی آراسته و پیراسته هر عصری، کردارهای تاریخی سازمانیافتهای وجود دارند که چنین ساختهای گفتمانی رسمی و رایجی را ممکن میسازند، بدانها معنی میبخشند، آنها را در بستری سیاسی جای میدهند و به آنان منزلت و شانی جدی میبخشند.
در عصر انقلاب، این کردارهای تاریخی، همگی در جهت اقتدار و جدی تلقی شدن یک صورتبندی گفتمانی (گفتنمان انقلابی امام) سامان یافته و مجالی برای تشتت و رسوب آموزهها، شیوه سخن گفتن، عمل کردن یا رفتار کردن (که امام در آنها به عنوان سوژه فراگیر، سوژه اخلاقی یا حقوقی، سوژه آگاه از خود و دیگران ظاهر شد) فراهم آورند.
وفاق اجتماعی- سیاسی این دوران، در طبیعیترین (غیرتحمیلی) و خودجوشترین حالت آن بروز و ظهور یافت. به بیان دیگر، امام در کنش ارتباطی خود، زیان را نه به صورت «عبارات حکمی»، تنها به منظور برانگیختن اشخاص دیگر به رفتاری دلخواه، بلکه به صورت «عبارات گفتاری» یعنی در جهت برقراری روابط غیراجباری میان ذهنی به کار میبردند.
در این دوران به علت مواضع معطوف به حقیقت و مصلحت امام، باب قرائتهای گوناگون و مصلحتاندیشیهای فردی و گروهی بسته بود. وی در پس هر کنشی «انجام وظیفه» را جستجو میکرد و نه «کسب نتیجه». به دیگر سخن، وی خود و جامعه را ضامن وظیفه تعریف کرده بود نه ضامن نتیجه. در چنین حالتی، نتایج صوری و زودگذر کنشهای اجتماعی- سیاسی نمیتوانند موضوع تحلیلها و مواضع گوناگون قرار گیرند.
شیوه ارتباط شفاهی امام با مردم خود، یکی از موثرترین و برجستهترین شاخصههای رهبریت وی بود. امام، آنگاه که با مردم خود سخن میگفت، نیازمند واسطه تبیینی- تفسیری نبود. گفتمان وی در بساطت کامل شکل میگرفت و با سیالیت کامل انتقال مییافت. با تکتک آحاد جامعه رابطهای «من تو من» برقرار میکرد و ثقیلترین مفاهیم را در پیکره گزارهای ساده بیان میداشت.
آنچه به تمامی این مفاهیم، گفتمانها و کنشها، راهها و رهروها معنا بخشید و بر منزلتی استعلایی نشاندشان، شخصیت فرهمند و اندیشه ناب امام بود. بیتردید، امام از شخصیتی کاریزماتیک و جذبه روحانی فوقالعادهای برخوردار بود. نبوغ سیاسی و استعداد بالای تدبیر منزل، از وی چهرهای استثنایی ترسیم کرده بود.
با پایان جنگ، جامعه ایرانی در آستانه دورانی بس متفاوت نسبت به گذشته قرار گرفته و «خودی» و «دیگری» امنیتاش بر سیمابی جدید جلوه نمودند. در فرآیند انقلاب، تمامی ایرانیان شاه، رژیم و حامیان خارجیاش را «دگر» خود تعریف کرده بودند و همگی «خودی» تعریف میشدند. قرائتهای مختلف و مواضع هویتی گوناگون مجالی برای بروز و ظهور نداشتند و در پرتو شرایط انقلابی ید واحده بودند. افقهایشان رنگی یگانه داشت و به ریسمانی واحد چنگ زده بودند. نه اینکه تمایز و تفاوتی نبود، بل چون هدف یکی بود و دشمن هم یکی، همدیگر را تحمل میکردند.
سیاست را اخلاقی تعریف کرده بودند و رفتار سیاسی را در کادر ضابطههای نانبشته لکن منطبق بر «نظامهای صدقی» مسلط بر جامعه جاری ساخته بودند. به قدرت، منزلت و شانی ابزاری بیش ارزانی نکرده بودند و دنیا و مافیها را به پشیزی نخریده بودند. نسبت به مردمشان گفتمانی شفاف داشتند و آنان را به مثابه متولیان اصلی انقلاب و رهبران خود میپنداشتند.
اما بعد از جنگ اندکاندک به تماشاگران فیلمی تبدیل شدند که نه در کارگردانی آن و نه در نویسندگی سناریوی آن و نه حتی در تعیین موزیک متن و هنرپیشههای آن چندان سهم و نقشی نداشتند. تنها عکسالعملشان این بود که عدهای از آنان از پارهای از صحنههای فیلم دچار شعف و خرسندی گردیده و عده دیگرشان از همان صحنهها رنج میبردند و آه و فغان سر میکشیدند. بعد از اتمام فیلم همگی با پیشافرضهای مشخص و سترون خود به تحلیل و نقد آن پرداخته و به بازگویی و بازنویسی نتایجی که از قبل از دیدن فیلم گرفته بودند، میپرداختند. نگرشهای متفاوتمان مجال تحمل نمی یافتند و جز اشتقاق بیشتر رهاوردی دگر را به ارمغان نمیآوردند. از تولید و باز تولید فرآوردههای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی برای جامعه بازمانده بودند و هم و غم خود را مصروف خنثی کردن تلاشهای یکدیگر کرده بودند.
دگر و امپریالیسم خود را درونی تصویر کردند و هویت، مواضع و مرزهای خود را در مقابل و مقابله با یکدیگر تعریف کردند. اندیشه خود را در چارچوبهای تنگ و باریک جناحی محصور نموده و از منظر یک جهانبینی سیاه و سفید به وقایع، حوادث و پدیدههای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی.... جامعهشان نگریسته و به تحلیل آنان آنگونه که دوست میداشتند و آنگونه که دیوارههای این حصار، مجاز میشمردند، نشستند. واقعیتها، حقایق، ولایت، مردم، انقلاب، ارزش، مصلحت، نظام، تهدید، دگر، خودی و... را تعریف گفتمانی کردند و هر کدام گفتمان خود را بر منزلتی رفیع و استعلایی نشاندند. سپس مدعی جهان شمولی و«حقیقت محوری» آن شدند. جای تردید نبود که هر کس در مدار گفتمان آنان قرار میگرفت در طریقت ثواب و صواب گام نهاده و هر آن کس را که داعیه طریقی دیگر بود جز مذلت و گمراهی سرنوشتی دیگر نبود.
از این به بعد، گفتمانهای مختلف و متخالفی بروز و ظهور کردند. برخی به دور «اسلامیت»؛ بعضی به دور «جمهوریت» و عدهای دیگر، پیرامون «ایرانیت» مشغول طواف شدند. تبلور آشکار برخی از این گفتمانها (خصوصا گفتمان اسلامیت محور) را در روزهای اخیر مشاهده میکنیم. تردید ندارم که اگر این فضا تدبیر نشود، در آینده نزدیک شاهد شکافها و شیارهای عمیقتر و گستردهتری میان این گفتمانها خواهیم بود.
* مقایسه تطبیقی انقلاب اسلامی پیرامون ظریفههای مختلف در تبیین علل وقوع انقلاب در ایران ما را به چه نتایجی میرساند؟
** انقلاب اسلامی، نخستین انقلاب مذهبی و مدرن عصر حاضر بود. در فرآیند این انقلاب، گفتمانی هژمونیک شکل گرفت که با تمامی بداعتش ریشه در سنت دیرینه اسلام داشت. در بستر این گفتمان، دین پیامبر (اسلام) رسالت وارد کردن یک بعد معنوی در زندگی سیاسی، کاری کردن که این زندگی سیاسی، برخلاف همیشه، به جای آن که مانعی در مقابل معنویت باشد، ظرف آن، طغیان آن باشد را بر دوش دارد. در بستر و فرآیند انقلاب، مذهب هم به مثابه فناوری تولید و اعمال قدرت، هم به عنوان «راه» و «هدف» و نیز در نقش شناسنده حقیقت در حوزه سیاسی جلوهگر شد. به تعبیر دیگر، انقلاب اسلامی با تمامی وجوه و ابعاد مدرنش، انقلابی بود با نام خدا، گفتمان انقلاب اسلامی نه تنها مذهب را به عنوان «دگر» ایدئولوژیک خود تعریف نکرد، بلکه تار و پودی کاملا مذهبی یافت. انقلاب اسلامی روح جهان، بیروح شد. انقلاب تهیدستان با تکیه بر چهره متفاوتی از قدرت یعنی چهره معنوی، روحانی و ایدئولوژیک (چهره سوم و چهارم قدرت) به شالودهشکنی و اسقاط قدرت پنجم نظامی جهان پرداخت. انقلاب همچنین، انقلاب دگر ایدئولوژیک (اسلام) غرب بود. طنین صدایی بود که شان مرکزی و گفتمان تک گفتار وکلام محور غرب را به چالشی بنیانکن فراخواند.
در بستر گفتمان انقلاب اسلامی، بسیاری از دوانگاریهای متضاد، همچون دوانگاری «سنت/ مدرن»، «دین/ عقل»، «فرد/ جمع»، «دنیا/ آخرت»، «معنویت/ قدرت»، «اخلاق/ سیاست»، «حقیقت/ واقعیت»، «دیانت/ سیاست» به نوعی همزیستی مسالمتآمیز با یکدیگر رسیدند. افزون بر این، در فرآیند این انقلاب، احزاب و سازمانهای سیاسی نقش و آوانگاردی (پیشتازی) خود را از دست دادند، میکروفیزیک قدرت در برابر ماکروفیزیک قدرت قرار گرفت؛ هویتهای متکثر اجتماعی و سیاسی در زنجیرهای همگون و واحد سامان یافتند؛ ایدههای مردم را صحنه به مثابه حوادث زمانه جلوهگر شدند؛ رسانههای کوچک در برابر رسانههای بزرگ قرار گرفتند. و در مجموع ارائه قرائتهای مختلف از متن انقلابی را فراهم آوردند.
بنابراین، این انقلاب در نوع خود بدیل بود. اگرچه، در واپسین تحلیل، میتوان نشانههایی از سایر انقلابها در آن جستجو کرد. مثلاً میتوان در آن، همچون سایر انقلابها، جای پای نوعی محرومیت، نارضایتمندی از نظم و نظام موجود، شکلگیری نوعی اراده جمعی (بسیج) برای رهایی، شکلگیری نوعی ایدئولوژی رهاییبخش و... را دید. اما در همین ابعاد و سطوح نیز، انقلاب اسلامی ایران کاملاً قابل انطباق با سایر انقلابها نیست.
* ریشهها، علل و زمینههای ظهور انقلاب اسلامی را چه میدانید؟
** همانگونه که فایرآبند به ما میگوید، پدیدههای اجتماعی، خصوصا انقلابها پیچیدهتر از آن هستند که بتوان از منظر یک تئوری و روش واحد به تحلیل و تبیین آنان نشست و یا در پرتو یک سری علل و عوامل مشخص و محدود به کالبد شکافی آنان پرداخت. با این بیان، میخواهم بگویم که قالبهای تحلیلی- تبیینی موجود قاصر از ارائه تبیین و تحلیلی شایسته و بایسته از پدیدهای پیچیده، بدیع و چند چهره همچون انقلاب اسلامی ایران هستند به بیان دیگر، میخواهم بگویم که به علت محتوا و غنای فراوان مفاهیم انسانی نهفته در بطن و متن گفتمان انقلابی، نمیتوان آنان را مظروف یک ظرف مشخص و ثابت قرار داد. تئوریها اساساً کارکردی تقلیل- تخفیفگرا دارند. نخست پدیدهها را در چارچوب تنگنظری خود محصور کرده و سپس از زوایهای خاص و با پیشافرضها و پیشاتجربههای مشخص به تدفیق و تحلیل آنها مینشینند و نهایتا بر یافتههای خود جامه تعمیم میپوشانند و بر پیشانی آنان مهر جهان شمولی، حقیقت محوری و واقعبنمایی میزنند.
از این منظر، مثل پدیدهای به نام انقلاب همچون مثل فیل داستان مولانا میماند که شناسایی آن محتاج قرار دادن آن در روشنایی کامل است. نگریستن بدان از یک زاویه و در پرتو نوری ساطعکننده روشنایی، اگرچه شناختی را حاصل میکند، لکن تحریف و تقلیلی را هم به دنبال دارد. تبیین و تدفیق ابعاد پیچیده انقلاب از ورای رویکرد تئوریک خاص نیز جز صفرا نخواهد فزود و جز بسیط یک سویه کردن این پدیده تحلیل و تبیین انقلاب اسلامی، اساسا نمیتوان به فرا- تئوری Meta-theory اندیشید. تئوریهای بزرگ و فراگیر و هم و ارسطورهای بیش نیستند، و جز تحدید و تحریف معانی و مفاهیم، درآمد دیگری به ارمغان نمیآورند.
متاسفانه بعد از گذشت بیش از دو دهه از انقلاب در این مرز و بوم، کماکان بسیاری از خوانشها و قرائتهایی که پیرامون این پدیده شگرف به عمل آمده، اولا، از یک فقر تئوریک رنج میبرند. ثانیا، به لحاظ نظری نقطه عزیمتی برون گفتمانی دارند. ثالثا، عمدتاً مبتنی بر پیشافرضها و پیشاذهنها و پیشافهمهای خاصی هستند. رابعاً، اسیر اسطورههای چارچوب نظری خاصی هستند. از این رو، به نظر من، صرفاً آن دسته از خوانشهایی استعداد ارائه تحلیل و تبیینی گویا و واقعی (به طور نسبی) از پدیده انقلاب ایران را دارند که اولا، مبتنی بر منطق «تعیین چندجانبه» Overestimation (لحاظ کردن علل و عوامل مختلف در تبیین این پدیده) باشند. ثانیاً، مبتنی بر رویکردهای بیناحوزهای باشند، ثانیاً، استعداد فهم و هضم و تحلیل «صورت زیرین» (علل و عوامل بومی) این پدیده را داشته باشد.
با این بیان میتوان گفت که برای تحلیل و تبیین (علت کاوی و دلیل کاوی) انقلاب، ما هم نیازمند نیمنگاهی به زمینهها و علل تاریخی این پدیده، و هم نیم نگاهی به علل و عوامل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، مذهبی، اقتصادی، روانی و..... آن و افزون بر اینها، نیم نگاهی هم به علل و عوامل بیرونی (فراملی) هستیم. به دیگر سخن، انقلاب اسلامی ایران به عنوان یک پدیده شگرف و بیبدیل در نوع خود، صرفاً در جغرافیای مشترک و در هم تنیده این علل و عوامل گوناگون قابل تحلیل است.
* پیام جاودانگی انقلاب اسلامی ایران در سه مقوله جمهوریت، اسلامیت و ایرانیت را با دو بال استقلال و آزادی تشریح کنید؟
** جای تردید نیست که همانگونه که تلویحا و تصریحا در پاسخ به سوالات قبلی گفتم، انقلاب ایران تجلی عینی ایدههای تودههای در صحنه بود و این ایدهها نیز، تجلی نظام دانایی و نظام صدقی اسلامیای بودند که قرنها در اعماق روح و روان مردم این سرزمین نشست و رسوب کرده بودند، در فرایند این انقلاب، مهذب به مثابه واژگان، آیین و نمایشی بیزمان جلوهگر شد که نمایش تاریخی یک ملت را که هستیشان را در مقابل هستی پادشاهان قرار داده بودند، در درون خود جا داد. به بیان دیگر، مذهب به مثابه گرانیگاه و خاستگاه یک «اراده مطلقا جمعی» (ارادهای که همچون خدا و روح است و هرگز کسی نمیتواند با آن روبهرو شود) نمایان شد و یک رویارویی بزرگ تاریخی را سامان داد: رویاروی میان تمام مردم و قدرتی که با سلاحها و پلیساش مردم را تهدید میکند و... در یکسو، کل اراده مردم و در سوی دیگر، مسلسلها. مذهب، همچنین تصویرگر چیزی بسیار قدیمی و چیزی بسیار دور در آینده بود؛ بازگشت به اسلام دوران پیامبر(ص) و همچنین گشت به سوی نقطه درخشان و گستردهای که در پرتو آن دستیابی مجدد به اعتماد و نه صرفا برقراری یک رابطه حاکم و تابع، امکانپذیر میباشد. از این منظر، فرآیند انقلاب ایران، موقعیتی برای تبدیل ساختارهای دینی نه تنها به یک نقطه اتکا برای مقاومت، بلکه به اصل یک آفرینش سیاسی است فراهم آورد.
لذا با کالبدشکافی ایدههای مردم در صحنه، هم میتوان به خواستههای آنان پی برد و هم میتوان به درون مایه و سویههای دینی این خواستهها تاکید ورزید. این ایدهها به راحتی و به وضوح با ما از «اسلامیت»، «جمهوریت»، «ایرانیت»، «آزادی»، «استقلال» و... سخن میگویند، و یکی را بدون دیگری بر نمیتابند. این دقایق در ایدههای مردم از چنان برجستگی و شفافیتی برخوردار بودند که امروز بعد از گذشت بیش از دو دهه از آن ایام، کسی نمیتواند به سهولت بذر تشکیک و تردید را در فضای آنان بپراکند.
* نقش کدام یک از گروهها در پیروزی انقلاب پررنگتر بود؟ به هر حال مبارزه با شاه عمومیتی داشت که بسیاری گروهها با افکار، آرمانها و عقاید متفاوت و بعضا متضاد به خاطر مبارزه با استبداد پهلوی درگیر آن بودند. ولی آرامآرام از صحنه کنار رفتند اصولا چرا کنار رفتند و یا کنار زده شدند؟ مردم در این میان چه نقشی داشتند؟
** من نیز همچون فوکو بر این باورم که انقلاب اسلامی ایران متضمن امتناع کل یک فرهنگ و کل یک ملت، از رفتن زیر بار یک جور نوسازی است که در نفس خود کهنهگرایی بود. چنین انقلابی به مثابه انقلابی بدون تشکیلات، غیرحزبی، و در نوع خود بینظیر بود. در قرن بیستم، برای سرنگون کردن یک رژیم، بیش از این «احساسات تند» لازم است. اسلحه لازم است، ستاد فرماندهی لازم است، سازماندهی، تدارکات و... آنچه در ایران اتفاق میافتد باعث سردرگمی ناظران امروزی است. نه نشانی از چین در آن میبینید، نه از کوبا، نه از ویتنام، بلکه زلزلهای دریایی بدون دستگاه نظامی، بدون پیشرو، بدون حزب، در فرایند این انقلاب، انسانهای تهیدست از هر قشر و طبقه و صنف، در سلسلهای همگون و همراه با مشی واحد (بدون توسل به مبارزه مسلحانه) در مقابل رژیمی کاملا مسلح صفآرایی کردند.
* آیا آرمانهای انقلاب در طول سه دهه گذشته به دستاوردها تبدیل شده است؟
** پاسخ به این سوال ساده نیست، زیرا در طول این سالیان گاه به تحقق نسبی بعضی از آرمانها نزدیک شدهایم و گاه از آنها فاصله گرفتهایم و گاه نیز از آنها عبور کرده و آنان را به فراموشی سپردهایم. متاسفانه امروز بعد از گذشت 27 سال از انقلاب، شاهد از دست رفتن فرصتهای سیاری برای تحقق آرمانهای والای انقلاب هستیم. چنانچه از این منظر به دهه اول انقلاب نگاه کنیم با فرصتهای فراوانی نظیر «انقلابی بودن»، «ارزشی بودن»، «چند صدا، در عین حال یک صدا بودن»، «الگو بودن»، «با مردم بودن»، «مدرن در عین سنتی بودن»، «کارآمد بودن»، «با دیگران بودن»، «شاداب و پرامید بودن» و.... مواجه میشویم که در اواخر دهه سوم فقط نام و نشانی کمرنگ از آنها برجاست.
البته به معنای این نیست که ما به خشکسالی رسیدهایم و تمامی فرصتها ر از دست دادهایم. بیتردید، در طول این سالیان برخی از آرمانهای انقلاب به طور نسبی متحقق شدهاند، لکن انتظار بسیار بیش از این میزان بود. شاید ما در انتظارات خود دچار نوعی افراطگرایی و پیشینهگرایی شده بودیم، اما در هر فرض این واقعیتی بود که خود را به تحلیلها و نگرشها و ارزیابیهای ما تحمیل کرده بود و نمیشد (و نمیشود) آنرا به راحتی نادیده انگاشت.
* نقاط قوت و ضعف انقلاب اسلامی را پس از 27 سال چه میدانید؟
** بعد از گذشت بیش از دو دهه از انقلاب، کمتر کسی تردید روا میدارد که تاکنون، از ظرفیتهای نهفته در جامعه و استعدادهای مردمی نهفته در پس این انقلاب بهره بهینه برده نشده است؛ گفتمان اسلامی - انقلابی، جدی گرفته نشده و تلاشی برای گذر از «سطح» به «عمق» و ارائه تعریفی عملیاتی و کارآمد از آرمانها و شعارهای آن به عمل نیامده است. امروز، بر کمتر کسی پوشیده است که در طول این دوران، بسیاری از یاران انقلاب، نقش «در» یکدیگر را ایفا نموده و هویت خود را در مخالفت و نقیض دیگر یاران تعریف کردهاند. بسیاری دیگر، صرفاً به فربه کردن مسائل حاشیهای جامعه پرداخته و از تأمل و تعمق و تدبر در متن غافل ماندهاند. بسیاری از نخبگان انقلابی، به مثابه «قفل» و نه «کلید» نقشآفرینی کرده و خود به دردی بیدرمان تبدیل شدهاند بسیاری از یاران غار انقلاب، حکم خاران راه آن را پیدا کردهاند. «شر» بسیاری از آنان به مراتب بیش از «خیر»شان شده است. رابطه بین «رفتار» و «کردار» و «گفتار»شان، رابطهای کاملا ناسازهگون (پارادوکسیکال) شده است.
«چالشهای سیاسیشان» به طور فزایندهای در حال تبدیل شدن به «تنفر سیاسی» هستند، خصلت «اعتراضهای اجتماعی» اقشار مختلف مردمان، به طور فزایندهای در حال حاد رادیکال شدن هستند، به طور فزایندهای در حال تبدیل شدن به یک نظام «بحرانزا و بحرانزی» هستیم، «شکافها» و «ناهنجاریها و بیهنجارها»ی گوناگون در جامعه امروز ما، در حال نشو و نما هستند؛ فاقد «رهیافت»ها و «راهبرد»های مشخص و مدون در عرصه «سیاست»، «فرهنگ»، «اقتصاد»، «اجتماع» و... بوده و هستیم، چندان به «آینده» فکر نمیکنیم و بالمال، فاقد برنامهای ناظر به شرایط متحول آتی هستیم، از تولید و بازتولید کالاهای فرهنگی و معرفتی و ارزشی برای نسل جوان خود غافل شدهایم، سیاست و قدرت را زیربنا ساختیم و رنگ آنان را به تمامی مناسبات و ملاحظات دیگر پاشیدهایم، از میکروفیزیک قدرت فاصله گرفتیم و به ماکروفیزیک قدرت متوسل شدیم، دچار نوعی سکتاریسم (جدایی از تودهها) شدهایم، چهره ناکارآمد و زمخت از امتزاج دین و سیاست به نمایش گذاردهایم، در ایجاد رابطهای منطقی و سازواره میان «سنت» و «مدرن» چندان موفق نبودیم، به سرعت از «سیاست اخلاقی» فاصله گرفته و به سوی «اخلاق سیاسی» گرایش کردیم.
در این شرایط پرسشهایی که ذهن هر انسان ایرانی را که دل مشغول جریان انقلاب در جامعه است، به خود مشغول میدارند. عبارتند از: جریان انقلاب «به کدام سو میرود؟» این ره که نسل کنونی انقلاب میرود به کجا ختم میشود؟ «راه» کدام است، «افق» کجاست، «رهرو» کیست، و «همره» کدام است؟ تا «کی» و تا «کجا» مسیر انقلاب ادامه مییابد؟ به مانایی و پویایی ایدئولوژی انقلابی تا کی میتوان دل خوش داشت؟ در شرایط گسست، پیوست و گشت، بازگشت کنونی، انتخاب کدام است؟ آسیبها، تهدیدات و فرصتهای پیشاوری انقلاب کدامند؟ چگونه میتوان جریان انقلاب را از گزند آفات گوناگون مصون داشت؟
اما، بیتردید، در کنار این «زشتیها» هنوز «زیباییها»ی بسیاری برای نظاره کردن، لذت بردن، امیدوار ماندن، عشق ورزیدن و تدبیر کردن وجود دارند. هنوز به اعتقاد من «انقلاب یک پروژه ناتمام است و حرفهای زیادی برای گفتن دارد. بنابراین، کاملا معتقدم که در شرایط کنونی، سخت نیازمند نوعی قرائت واساختی از متنی که در طول این سالیان به نام نامی انقلاب نگاشتهایم، هستیم. تنها از رهگذر واسازی این متن است که میتوانیم آیندهای بهتر را به مردمان نوید دهیم.
* آفتها و آسیبهای یک انقلاب چه میتواند باشد؟ آیا انقلاب اسلامی نیز دچار این آسیبها شده است؟
** از فردای پیروزی، اندکاندک پویایی «یک جنبش» ، به مانایی: «یک نظام» تبدیل شد. مقاومت به قدرت تبدیل شد، انقلابیون «بر قدرت»، به سیاستپیشگان «در قدرت» تبدیل شدند، نقطه گرهای منفی (سلبی) negative nodal point (شاه و رژیمش) که در فرایند انقلاب زنجیرهای همگون از هویتهای متمایز را شکل داده بود، به سرعت محو شد، و نقطه گرهای مثبت (ایجابی) که بتواند وظیفه تولید «وحدت» را در دوران پس از پیروزی به عهده بگیرد، امکان شکلگیری نیافت، بعضی از «دگر»ها، «خودی» شدند و بعضی از «خودیها هم به «دگر» تبدیل شدند، بسیاری از نخبگان فکری، جامه نخبگان ابزاری را بر تن کردند، بسیاری از تولیدکنندگان دانش و ارزش به پاسداران قدرت تبدیل گشتند، بسیاری از «یاران غار» در نقش «خاران راه» ظاهر شدند، بسیاری از شعارها به شعری در خاطرهها تبدیل شدند، بسیاری از قهرمانیها و پهلوانیها به اسطورهای تاریخی بدل گشتند.، بسیاری از زیباییها به زشتی گرائیدند، بسیاری از گزارههای لطیف دینی به سلاحهای زمخت سیاسی بدل گشتند، بسیاری از عوامل مقبولیت و مشروعیتزا، خاصیت خود را از دست دادند؛ بسیاری از پیشتازان انقلابی، به پستازان تحولات و تغییرات اجتماعی- سیاسی تبدیل شدند؛ بسیاری از حامیان زیردستان، مقهور زر و زور و تزویر زیردستان شدند؛ بسیاری از سرودخوانان راه رهایی و آزادی، جامه مستبدان را بر تن کردند. از این پس، روایت انقلاب دگرگونه شد. بگذارید در حوصله این مجال گوشههایی از این روایت را با هم بخوانیم.
با انقلاب، فرایند تغییر جامعه شدت گرفت و در عالم زیست معرفتی، فرهنگی و هنجاری بسیاری از ایرانیان نوعی اختلال و تشتت و تعارض ایجاد شد. فرآیند انقلاب، برای آنان نوعی فرایند سیاسی شدن دین نیز بود. روند شتابان انقلاب، شیرازه نظام اندیشگی و دینی آنان را که مبتنی بر یک دین «بر سیاست» و «بر قدرت» بود، دفعتا دگرگونه کرد و سامان آن را در چارچوبی «در سیاست» و «در قدرت» باز تولید نمود. این دگرگونی، در نخستین سالهای انقلاب، که ارزشهای دینی به مثابه ارزشهای مسلط جامعه نقشآفرینی میکردند، نمود و نمادی منفی نداشت، زیرا در فضای سنگین ایدئولوژیک و انقلابی این دوران، ارزشها و هنجارهای دینی- انقلابی، به مثابه زیرساختهای رفتاری و کرداری جامعه نخبگان ابزاری، رنگ خود را به مناسبات و ملاحظات سیاسی پاشیده بود و شیوه زندگی خصوصی و عمومی، نحوه نگرش به جهان و جامعه، شیوه تحلیل مسائل سیاسی؛ مواضع در برابر دیگران؛ شیوه سلوک با مردم؛ شیوه تدبیر منزل؛ و حتی نحوه آرایش و لباس پوشیدن و سخن گفتن و راه رفتن آنان را مقبول و مشروع جلوه داده بود.
اما در دوران بعد از جنگ و بعد از امام، شاهد تغییراتی محسوس در سویهها و درونمایههای این «دگرگونی» هستیم. در فضای کدر این دوران، یک بار دیگر شاهد تغییراتی در ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی جامعه هستیم. نابرابریهای اجتماعی افزایش مییابند و ارزشهای دنیوی به گونهای فزاینده جایگزین ارزشهای معنوی میشوند؛ سبک و شیوه زندگی بسیاری از ایرانیان دگرگون میشود؛ مساجد از رونق سنتی خود میافتند؛ حوزه با کمترین متقاضی روبهرو میشود؛ روحانیون، اندکاندک منزلت و شان گروه مرجعی خود را در میان بسیاری از دست میدهند؛ گرایش به حجاب رقیقتر میشود؛ مقبولیت نهادهای انقلابی کاهش مییابد.
از این مقطع به بعد، روایت دینداری ایرانیان نیز در پارهای از عرصهها دستخوش تحول و دگرگونی شد. براساس یافتههای پژوهش پیمایشی سال 1353، 80 درصد مردم ایران اظهار داشتهاند که همیشه نماز میخوانند. در سال 1379 نیز، تقریبا همین تعداد بر این امر تاکید داشتهاند. اما تفاوت معناداری که میان یافتههای این دو پژوهش پیمایشی میتوان یافت، این است که گرایش به نماز جماعت در سال 1379، به مراتب کمتر از سال 1353 شده است (گرایش 26درصدی به نماز جماعت در سال 1353 در مقابل گرایش 6 درصدی در سال 1379). در سال 1353، 38 درصد از کسانی که در گروه سنی 15 تا 24 سال بودهاند، آینده را مذهبیتر دیدهاند. در سال 1379، 10 درصد از همین گروه سنی اظهار داشتهاند که در آینده جامعه دینیتر خواهد شد. نتایج طرح های ملی سال 1382 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز نشان میدهد که در مقایسه با سال 1353 شاهد 13 درصد کاهش در میزان کسانی که اظهار داشتهاند نماز خود را همیشه میخوانند، هستیم. در خصوص حضور در مساجد، همین پیمایش حاکی از آن است که نیمی از جامعه به ندرت در مساجد حضور پیدا میکنند و در این میان تنها 19 درصد اظهار داشتهاند که اکثر اوقات شرکت میکنند. در این سال (1382) همچنین تنها 15 درصد افراد جامعه با رفتوآمد نکردن با افراد بینماز موافقت دارند و 73 درصد اظهار مخالفت کردهاند.
* سرنوشت انقلابیون چه میشود؟ آیا انقلابیون به مرور زمان تغییر میکنند یا مقتضیات زمان عوض میشود؟
** هر دو. اما تناسب و توازنی میان تغییراتی که در این دو سطح حاصل میشود وجود ندارد یا حداقل نمیتوان تغییرات این دو سطح را در مورد همگان یکسان پنداشت. به بیان دیگر برخی از انقلابیون به علت استعداد روحی، روانی، فکری و رفتاری خود بیشتر و بیشتر از تغییرات زمانه تغییر میکنند (به اصطلاح ساز نزده، اینان مشغول رقص میشوند) برخی نیز چون فقط رهروان «جاده سلب» هستند زمانی که در «جاده ایجاب» قرار میگیرند، نارفته راه، خسته و درمانده میشوند و زانوی عجز و ناتوانی به بغل میگیرند و سرود تغییر سر میدهند. بعضی دیگر، همچون رمانتیسیستهای بعد از انقلاب فرانسه از خیر هر چه انقلاب است میگذرند و عطای انقلاب را به لقایش میبخشند. اما برخی هم تلاش میکنند که ترجمانی واقعی از آرمانها و رفتارهای انقلابی به دست دهند و نیم نگاهی هم به متقضیات زمانه خود داشته باشند. در این عده نیز تغییری حاصل میشود، اما این تغییر را نمیتوان عبور از ارزشهای انقلابی تعریفی کرد.
* اصلاً چرا آرمانهای یک انقلاب به مرور به فراموشی سپرده میشود؟
** چون به تعبیر شریعتی انقلاب و جنبش تبدیل به نظام میشود و از حرکت باز میماند. در این حالت، «تئوری بقا» جای «تئوری فنا» را میگیرد و «بودن» و «ماندن» جای «شدن» و «رفتن» را میگیرند.
در این حالت، فراموشی آرمانها امری بدیهی و طبیعی است. اما تمام داستان به اینجا ختم نمیشود. بیتردید، مواجهه انقلابیون (بعد از پیروزی) را واقعیتهای زمخت داخلی و خارجی، گرایشها و تمایلات نیز آرمانی آنان را صیقل میدهد و بسترساز فرسایش برخی از دگمهای ایدئولوژیک آنان میشود. البته در متن و بطن این فرایند جای پای نوعی نرمالیزه شدن را نیز مشاهده میکنیم. منظور از نرمالیزده شدن عبور از افراط و تفریطهای دوران انقلاب و گرایش به نوعی اعتدال در کردار و رفتار است. گاهی نیز این فراموشی آرمانها حکایت از نوعی ملالت و خستگی و نارضایتمندی از رفتار انقلابیون و کارکرد نظام انقلابی دارد. به بیان دیگر در بسیاری از مواقع این خود انقلابیون هستند که بساط فراموشی آرمانهای انقلابی را فراهم میآورند و بار رفتارهای ناهنجار خود بذر نفرت میکارند و خرمنخرمن خوشه خشم درو میکنند.
در یک سطح تحلیل متفاوت، میتوان حادث شدن چنین امری (فراموشی آرمانها) را تا حدودی طبیعی و بدیهی دانست. زیرا انقلابات به طور اعم و انقلاب ایران به طور اخص، در زمانی بسیار فشرده حادث شده و به سرانجام رسیدهاند. لذا، در این زمان فشرده، امکانی برای نهادینه شدن ایدهها و آرمانها و ارزشها وجود نداشته و بالمال، عبور از آنان (حداقل توسط بسیاری) بسیار سهل انجام میگیرد. به بیان دیگر، این آشنایی سریع و توفنده با آرمانها، به همان سرعت نیز آشناییزدایی میشود و به خاطره تبدیل میگردد.
* ریزشها و رویشهای انقلاب اسلامی آیا امری بدیهی است؟
** بعد از هر انقلاب دو عامل موجب ریزش نیروهای انقلابی میشوند: نخست، اینکه انقلاب اندکاندک آغاز به خوردن فرزندان خود میکند و دوم، اینکه برخی از فرزندان (فرزندان خواندهها و یا فرزندان ناخلف) شروع به خوردن انقلاب و دستاوردهای آن میکند. این دو در حقیقت دو روی یک سکه واحد هستند. بعد از هر انقلاب، از آنجا که آن نقطه گرهای سلبیای که هویتهای مختلف سیاسی و اجتماعی را به هم گره زده بود از بین میرود. نیروهای انقلابی دچار تشتت و تفرق میشوند.
از این به بعد، روایت فصل آنان آغاز می شود و ریزشها و رویشها وارد مرحله و صورتبندی تازهای میشوند. در میان آن بلوک تاریخی که تا دیروز همگی «خودی» تعریف میشدند، جنگ مواضعی آغاز می شود و از درونشان «دگر»های بسیاری متولد میشوند.
البته این گفته فوکو را نیز باید جدی گرفت که هر قدرتی که شکل میگیرد، در مقابلش مقاومت نیز شکل میگیرد و یا هر گفتمانی که مستقر میشود، در مقابلش پادگفتمانهای مختلف قد علم میکنند. قدرت و گفتمان جوشیده و برخاسته از انقلاب نیز از این قاعده مستثنی نبودند. لذا بسیاری از ریزشها و رویشها را میتوان در این فضا تحلیل نمود.
* ضرورت تشکیلات منسجم و فراگیر که خانواده بزرگ انقلاب را گرد هم آورد را چگونه ارزیابی میکنید؟
** در شرایط کنونی ، دو اقدام از ضرورت حیاتی برخوردارند« نخست، به راهکارها و ساز و کارهایی بیندیشیم که از تعمیق و گسترش نارساییها و آفتهای فوق ممانعت به عمل آورند. این مهم نیز ممکن نمیگردد. مگر در پرتو فاصله گرفتن از «خود» و نقد آنچه در این دوران به نام «تجربه انقلابی- دینی» از خود به جای گذاشتیم. صرفا در روشنای این «فاصله» و «نقد» است که در مییابیم که امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند این موارد هستیم.
1- بازسازی و باز تولید رابطه اعتماد میان گروههای مرجع سنتی و نسل جوان؛
2- باز تولید آگاهیهای دینی منطبق با شرایط زمانه؛
3- سیاستزدایی از سپهر مسائل معرفتی، ارزشی و فرهنگی؛
4- اتخاذ شیوهها و روشهای نوین تبلیغ و ترویج باورها و آگاهیهای دینی؛
5- پاسخ مناسب و اقناع و اشباع کننده به تقاضاهای معرفتی- فرهنگی جدید؛
6- تولید کالاهای فرهنگی جذاب و بدیع؛
7- ایجاد نهادهای کارآمد و روزآمد که براساس رهیافتها و راهبردهای مشخص به مهندسی آگاهیها و ارزشهای دینی- انقلابی جامعه بپردازند؛
8- بازتولید گفتمان و مرام امام در مورد «نقش مردم در نظام اسلامی» در شرایط کنونی بسیار موثر است. امام بزرگوار، تقریباً در اکثر سخنرانیهای خود بر نقش مردم و بر رسالت و شان رهبری آنان تاکید میفرمودند.
بی تردید، استمرار تاکید بر نقش والای مردم در نظام اسلامی در گفتار و نوشتار نخبگان طراز اول نظام (خصوصاً مقام معظم رهبری) در سمتدهی افکار عمومی کاملا تعیینکننده است.
جامعه امروز ما بیش از همیشه نیازمند تجربه یک بلوک تاریخی منسجم و سترگ است که رشتههای پیوند اجزای آن تافته و بافتهای مرصوص از سه ریسمان فوق باشند. امروز، یک بار دیگر تمام کسانی که به سه اصل فوق باور دارند، باید زمینه را برای شکلگیری یک «بلوک تاریخی» دیگر فراهم سازند و شکوه و جلال اتحاد نیروهای دینی- انقلابی دهه اول انقلاب را باز تولید نمایند.
تردیدی ندارم که بعد از گذشت بیش از دو دهه از انقلاب، کماکان در پرتو این سه اصل است که میتوان جبههای فراگیر و کارآمد ایجاد نمود. این سه اصل، اصول هویتسازی هستند و میتوانند درون و برون؛ خودی و دگر؛ خطوط قرمز و نارنجی این جبهه را تعریف نمایند.
به نظر من، این یک ضرورت تاریخی است که در مقطع حساس و سرنوشتساز کنونی، همگان وضعیت و موضع خویش را اولا، در مورد شکل گیری چنین جبههای، و ثانیاً در مورد ورود فعال و مسوولانه به حریم و عرصه آن اعلام نمایند.