طاهره ترابی
تاکنون تعاریف مختلفی از شکل بحرانهای اجتماعی توسط نظریهپردازان غربی ارائه شده است. «جیمز کلمن» مطالبی را به نگارش درآوردهاند. اما در اکتبر 2005 شاهد شکلگیری «بحران تبعیض» در فرانسه هستیم.
شورشهای فرانسه در روز 27 اکتبر در شهرکی فقیرنشین با 28 هزار نفر سکنه در 10 مایلی پاریس آغاز شد. پیش از آن که دو نوجوان محلی که مورد تعقیب پلیس قرار گرفتهاند. در یک ایستگاه برق مخفی و تصادفاً دچار برق گرفتگی شدند. این دو نوجوان در اثر این حادثه جان باختند.
کشته شدن این دو نوجوانان فرانسوی که در حومه پاریس زندگی میکردند و از جمله شهروندان حاشیهای محسوب میشدند، زمینه را برای گسترش بحران به حوزههای جغرافیایی دیگر را فراهم آورد. طی روزهای بعد از حادثه جان باختن نوجوانان فرانسوی عدهای از شهروندان مناطق حاشیهای دست به اقدامات خشونتآمیز زدند. ناآرامیها به سرعت به سایر شهرکهای پاریس گسترش یافت و پس از این وزیر کشور و رئیسجمهور احتمالی آینده فرانسه نیکلا سارکوزی در یک برنامه تلویزیونی شورشیان را از اراذل و اوباش نامید، به شدت آنها افزوده شد. پیش از این نیز سارکوزی جوانانی را که در 25 اکتبر به سمتش سنگ پرتاب کرده بودند، «آشغال» نامید و این مساله محبوبیت وی را تا حدود کاهش داد.
برخی از تحلیلگران مسایل اجتماعی اعتقاد دارند که رویکرد رادیکال و افراطی وزیر کشور فرانسه، عامل اصلی گسترش ناآرامیها است؛ زیرا نامبرده، ضمن به کارگیری واژههای تحقیرکننده درباره شهروندان حاشیهای، انگیزه آنان را برای جدال با نهادهای سیاسی افزایش داد.
با گسترش شورش از حومه پاریس به سایر شهرها، حدود 3300 اتومبیل به آتش کشیده شد و دهها ساختمان دولتی تخریب شد. این امر حتی در روند بحرانهای دانشجویی می 1968 نیز سابقه نداشته است. شواهد نشان میدهد که در شرایط موجود، بحرانهای اجتماعی فراروی ساختار سیاسی فرانسه از گسترش و همچنین شدت بیشتری برخوردار شده است.
«جان داربی شر» در نشنال ریوبو «و در مقالهای تحت عنوان زمینشناسی هرج و مرج با تشبیه شورشهایی نظیر آنچه در دو هفته گذشته در فرانسه اتفاق افتاد به زلزله، چهار عامل اصلی در بروز این گونه زلزلهها را طبیعت انسان، مذهب، نژاد و خارجی بودن معرفی میکند. آنچه را که «داربی شر» بر آن تاکید دارد را میتوان تابعی از چهار مولفه یاد شده دانست.
نگرش داربی شر، الهام گرفته از نظریات جامعه شناختی «آنتونی گیدنز» است. وی بر شکلگیری «بحران خوشهای» تاکید داشته و آن را ناشی از ترکیب چند مولفه تعارضی در زمان واحدی میداند.
1- تاثیر افراطگرایی سارکوزی در گسترش دامنه بحران
از سوی دیگر، «دیوید ترسیلیان» در هفتهنامه «الاهرام»، در مقاله خود با عنوان «بله، میسوزد» منشا شورشهای فرانسه را فقر و بیکاری در حومه شهرهای بزرگ این کشور توصیف میکند و مینویسد: «این شورشها، واکنشی ضد موضع تند و افراطی سارکوزی و از سویی ناشی از تردید در برنامههای دوویلیپن برای بهبود اوضاع حومهنشینان است. این جوانان خود را نسل سوخته میبینند؛ چون برای هیچ شغلی مهارت پیدا نکردهاند و حتی شغل موقت هم ندارد و از سویی احساس میکنند مورد بیاحترامی قرار گرفتهاند.
زمانی که گروههای اجتماعی نتوانند با تحصیلات و آموزشهای کلاسیک خود به مطلوبیتهای اجتماعی نایل شوند، در آن شرایط امکان شکلگیری تضادهای اجتماعی افزایش مییابد.
شهروندان شورشی فرانسه را میتوان افراد و عناصری دانست که به دلیل عدم جذب در جامعه فرانسه، دچار از خودبیگانگی اجتماعی شده و از طریق ویرانسازی محیط اطراف، نسبت به ساختار موجود واکنش نشان دادهاند. «دانیل بینس وانگر»، نابسامانیهای فرانسه را دارای دلایل و ریشههای بنیادین و ساختاری میداند؛ ولی سیاستمداران و دولتمردان فرانسوی را همچون کسانی که با یک معمای حل نشدنی برخورد کردهاند، عاجز از حل این مشکل میداند. وی اظهار میدارد که نسل دوم و سوم مهاجران آفریقای شمالی در محیط تهی از هر گونه پیوستگی و ارتباط اجتماعی به سر میبرد و همین مسئله موجب نوع عجیب از واقعیت گریزی شده است و آنچه باقی مانده، همان خشونت عریان است.
وزیر کشور فرانسه، وجود چنین فرآیندی را مورد پذیرش قرار نمیدهد. وی همانند فرماندهان نظامی قرن 19، احساس میکند که امنیت از طریق سرکوب، تحقیر مقابله نظامی تامین میشود. در حالیکه شکل جدید از فرایندهای امنیت ظهور یافته که ماهیت اجتماعی دارد.
وانگر فضای کنونی فرانسه را چنین توصیف میکند: «شبح ترس و وحشت بر آسمان بحران زده فرانسه حاکم است. کسی خواسته مشخصی ندارد. راه حلی موجود نیست و آیندهای هم در کار نیست. تنها آنچه مانده همان وحشت از ابعاد سهمگین روحیه ویرانگری نهیلیستی در میان کودکان و نوجوانان بزرگ شده در به اصطلاح «گتو»های فرانسه است و این همه شکست مدل فرانسوی همزیستی مسالمتآمیز را تداعی میکند.
زمانی که ساکوزی، اعراض گروههای اجتماعی را به رسمیت نمیشناسد و از سوی دیگر، علت اصلی عقبماندگی شهروندان حاشیهای را ناشی از بیکفایتی آنان میداند، طبیعی است که با دستورات افراطی خود، زمینه گسترش دامنه بحران را فراهم میسازد.
2- ابهام شهروندان و ظهور بحران معنا در فرانسه
کریگ اس اسمیت نیز در نیویورک تایمز و در مقالهای به نام «چطور میتوان فرانسوی بود؟» مینویسد: «میلیونها شهروند در فرانسه اعم از کسانی که مهاجرت کردهاند یا فرزند مهاجران هستند، از سوی جامعه فرانسوی طرد میشوند. در فرهنگ فرانسوی «اصالت فرانسوی» ریشه دیرینه دارد. به همین دلیل فرانسه تا رسیدن به وضعیتی که به یک ملت با تنوعی از فرهنگها تبدیل شود، فاصله زیادی دارد. در حالیکه بسیاری از کشورها به شهروندان خود حق رأی مساوی میدهند، فرانسویها هنوز تفاوتهای مذهبی و قومی را در قلمرو عمومی خود به رسمیت شناختهاند. به عبارت ساده منشاء این بحران در فرانسه، تبعیض است.»
شهروندان فرانسوی که دارای تبار خارجی هستند، در طول سالهای گذشته جایگاه مؤثری در ساختار اجتماعی و اقتصادی فرانسه به دست نیاوردهاند. آنان به دلیل شرایط پیرامون خود، در برابر ساختار اجتماعی و سیستم پلیسی برخورد با آنها واکنش منفی از خود نشان دادهاند.
افرادی همانند «تئودور دالریمپل» با مقالاتی طعنهآمیز، سیاستهای فرانسویان را مورد انتقاد قرار دادهاند. دالریمپل در مقاله خود در مجله دال استریت مینویسد: «اگر وضع با همین روند ادامه پیدا کند، مردم برای نشان دادن وجدان اجتماعی خود مجبور میشوند سری هم به کشورهای اطراف بزنند.» با این جمله، وی قصد دارد اصطلاح «وجدان اجتماعی» را به سخره بگیرد نخبگان فرانسوی به آن میبالند و از اصطلاح انلگوساکسون به عنوان مترادف «لیبرالیسم وحشی» استفاده میکنند. در روند بحران فرانسه، مردم چنین واژههایی را ضد ساختار سیاسی فرانسه نیز به کار گرفتهاند.
به کارگیری واژههایی از جمله لیبرالیسم و حتی و شعارهای سیاسی ضدحکومتی را میتوان انعکاس انتظارات تامین نشده نیروهای عصیانگر دانست؛ آنانی که ادراک متفاوتی در مورد حقوق شهروندی با مقامات فرانسوی دارند، تعارضات ایجاد شده را میتوان انعکاس چنین تضادهای ادراکی دانست.
«جان سیمپسون» در مقالهای تحت عنوان «خشونت» ضعف فرانسه را برملا کرد» ادعا میکند که اگر ژاک شیراک از حمله ایالات متحده و انگلستان به عراق در سال 2003 حمایت کرده بود، وضعی از این بدتر بود. وی در ادامه میافزاید: بهار سال گذشته، سازمان عفو بینالملل، فرانسه را به خاطر خشونت و نژادپرستی پلیس این کشور در مواجهه با غیرسفیدپوستان حومه شهرهای فرانسه مورد انتقاد شدید قرار داده است.
رفتارهای خشونتآمیز پلیس با شهروندان معترض، منجر به افزایش تضاد ادراکی شد. نیروهای پلیس تلاش داشتند تا هرگونه اعتراضی را فرونشانند و با هر نیروی معترض برخورد سخت فیزیکی کنند. این امر منجر به افزایش حس بیگانگی آنان شد، در واقع این شهروندان احساس میکردند که در جامعه به عنوان بیگانه با آنها برخورد میشود. به همین دلیل شدت واکنشهای خود را افزایش دادند.
«دیوید آرونوویچ» نیز در مقالهای در تایمز لندن مدعی است که توصیف حومهنشینان با کلماتی مثل «اراذل و اوباش» نمیتواند به تنهایی باعث به وجود آوردن خشمی شود که در آن بیش از 29 هزار خودرو به آتش کشیده شود. تاکید افراطی بر حفظ یکپارچگی فرهنگی یا ادغام فرهنگها در یکدیگر هم نمیتواند چنین موجب ایجاد کند.
زمانی که مقامات حکومتی فرانسه، نیروهای معترض را با عنوان وحشی و اراذل و اوباش مورد خطاب قرار میدهند، طبیعی است که احساس بیگانگی در جامعه افزایش مییابد. نیروهای اجتماعی که در چنین شرایطی قرار دارند به طور اجتنابناپذیر در فضای خشونت قرار میگیرند.
برخی از نظریهپردازان بر این اعتقادند که مسئول اصلی از خود بیگانگی و ناهنجاریها در فرانسه، حزب سوسیالیست و حزب کمونیست فرانسه هستند. احزابی که ادامه دهنده ویرانگریهایی هستند که در گذشته، حکومتهای چپ با اعمال سیاستهای نولیبرال، جوانان و کارگران را به حال خود رها کرده و از خدمات اجتماعی و تامین شغلی محروم کردهاند.
در حالی که گروههای سوسیالیستی و همچنین کمونیستهای فرانسه به طور موثری درصدد مقابله با گروههای راستگرا و تندروی حکومتی برآمده و آنان را عامل اصلی خشونتهای اجتماعی مردم میدانند. زمانی که جامعه در وضعی عدم جذب قرار گیرد، به اقدامات تهاجمی و خشونتآمیز مبادرت میورزد.
سارکوزی یک سال است که خود را برای سرکوب آماده میکند و در سال گذشته، چند بار به شکل تحریکآمیز به حومه شهرها سرزده و بارها در کلماتش دشمن و کینهورزی با حومهنشینان حس شده است. او برای جلب آرا در انتخابات بعدی، سیاست مبارزه با مهاجرت را در پیش گرفته که نتیجه آن افزایش خشم مهاجران بوده است. اما این اقدام او با واکنش شدید حزب سوسیالیست فرانسه و اعضای حزب اتحادیه جنبش محبوب مواجه شده است.
3- آیا خشونتهای فرانسه به اسیر کشورهای اروپایی گسترش مییابد؟
خشونتهای اجتماعی در فرانسه، روند گسترش یابندهای قرار داشت. نیروهای اجتماعی فرانسه، چنین وضعیتی را به نبودن شرایط طبیعی تلقی کردهاند که واکنشی در مقابل تبعیض اجتماعی محسوب میشود.
در حل حاضر به رغم آنکه ژاک شیراک رئیس جمهور فرانسه اذعان داشته که ناآرامیهای اخیر در این کشور، بحران هویت در فرانسه را آشکار کرد و باید از طریق اشتغالزایی و ایجاد فرصتهای شغلی برای جوانان، آن را از بین برد، اما افرادی همچون «فرانسوا اولاند» دبیر اول حزب سوسیالیست مخالف دولت فرانسه میگویند که شیراک تصور میکند که حرف زدن میتواند مشکلات فرانسه را حل کند.
سوسیالیستها معتقدند که نیروهای اجتماعی اروپا در شرایط یکسانی قراردارند. آنان در تحلیلهای خود جامعه اروپا را در وضعیت بحرانی مورد ارزیابی قرار میدهند. سوسیالیستها اعتقاد دارند که حاشیهنشینی و مهاجرت، عامل اصلی خشونتهای اجتماعی است. این روند به سایر حوزههای اروپایی گسترش می یابد. اگرچه وانگر بر این اعتقاد است که کشور فرانسه در تاریخ خود، داستان بلند جنگهای خیابانی را دارد که البته به افسانه انقلاب پیوستهاند و شاید از همین رو است که بخشی از وجدان بیدار جامعه فرانسه سعی در درک این آتش فروزان دارد، با این حال وی ادعا میکند که حتی اگر هم شورشهای خیابانی در فرانسه به صورتی که سنت درآمده باشد، ولی وقایع اخیر میرود تا پایانی به شدت غمانگیز را رقم زند. در اینجا هیچ خواسته و هیچ بر نام و هیچ چشمانداز و آیندهای وجود ندارد.
تاریخ نشان میدهد که انقلاب فرانسه منجر به گسترش موج انقلاب در سایر کشورهای اروپایی شد. جنبش اجتماعی 1830 فرانسه نیز شوک اجتماعی و سیاسی قابل توجهی بر محافظهکاری اروپایی وارد کرد. علاوه بر آن جنبش دانشجویی فرانسه در می 1968 نیز به سایر کشورهای اروپایی و آمریکا منتقل شد. هم اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا بحران تبعیض در فرانسه در سایر کشورهای اروپایی نیز تکرار میشود و یا اینکه در فرانسه کنترل خواهد شد.؟