اگر موثرترین بازیگران در عرصه سیاست اعضای طبقه سیاسی؛ یعنی حکومتگران باشند، نقش دوم در این صحنه بیتردید از آن متفکران سیاسی و روشنفکرانی است که نقد حاکمیت و معارضه با حکومت مهمترین دغدغه آنها است. حکومتها، در طول تاریخ، همواره از دوسو در تهدید بودهاند: یکی از سوی رقیبان خود در طبقه سیاسی که به طور عمده از طریق جنگ در پی براندازی آنان بودهاند، دوم از سوی عناصر تحت سلطه خود که بیشتر از طریق اعتراض و شورش به دنبال تحمیل اراده خود بر آنان بودهاند. شاید بتوان گفت که به موازات سیر تاریخ، از دنیای پیش مدرن به دنیای معاصر، تهدید دوم بر تهدید اول فزونی گرفته است.
اما در هر صورت، یک چیز مسلم است و آن اینکه در عصر جدید، به ویژه در فضای روشنگری سده هجدهم و هم زمان با ظهور دولت مدرن، حکومتها متوجه اهمیت قدرتی شدند که از ترکیب نیروی نقد روشنفکران و نیروی مقاومت شهروندان درست شده بود. این نقد روشنفکران، تا حدود زیادی بر نظریهپردازیهای فیلسوفان سیاسی متکی بود. در میان این نظریهپردازیها، دیدگاهی که نه حکومت، بلکه اصل فایده یا ضرورت حاکمیت و دولت را مورد تردید و انکار قرار داد به آنارشیسم نامبردار شد.
آنارشیسم که در آثار متفکرانی مانند پییر ژوزف پرودون، ویلیام گادوین، میخائیل باکونین، پیوتر کروپوتکین آشکار شد. با اعتقاد به امکان نظم در وضع طبیعی، اقتدار را عامل اصلی مشکلات جوامع تلقی میکرد و براساس ایده اقتدارستیزی، خواهان الغای قانون و انحلال حکومت بود. در واقع، آنارشیستها، با اتکا به تعریف خوشبینانه از انسان، تهدید بینظمی و ناامنی در اجتماع طبیعی را به عنوان مبنائی که معمولاً در اثبات ضرورت اقتدار و اطاعت و ابزار آن یعنی حاکمیت. سلسله مراتب، قانون، مجازات و مانند آن مورد استناد بود. انکار کردند. اما آنارشیسم هرگز به یک مکتب فلسفه سیاسی هم چون لیبرالیسم، سوسیالیسم و مانند آن تبدیل نشد و هرگز موفقیتی به دست نیاورد و «هیچ جامعه یا ملتی از اصول آنارشیستی الگوبرداری نکرد» این مکتب، به عنوان یک فلسفه سیاسی مصرح، هرگز قدرت قابل ملاحظهای پیدا نکرد؛ نظریهپردازان معتبر، رهبران بزرگ و رهروان بسیار نیافت تا از طریق آنها بر عرصه نظر و عمل سیاسی تاثیراتی مهم بر جای بگذارد. در عین حال، سخن فوق در صورتی درست است که بر این تعریف که «هر کس اقتدار را انکار کند و با آن به ستیز برخیزد، آنارشیست است» اتکا کنیم، اما تعریف مذکور، به تعبیر وودکاک، «به جهت سادگی آن اغواکننده است و سادگی نخستین چیزی است که در مواجهه با آنارشیسم باید در برابرش به هوش بود». چرا که این مکتب در شکل مطرح آن کمتر قابل توجه است تا اشکال پیچیده، پنهان و غیرمستقیم آن.
درست است که هیچ حرکت یا سامان سیاسی مهمی بر ایده آنارشیسم استوار نشده است، اما این ناظر به آنارشیسم آشکار است. نه آنارشیسم پنهان. به تصور نگارنده، روح ایده مذکور در جسم مکتبهایی چون لیبرالیسم، سوسیالیسم و کمونیسم حلول کرد و دفاعناپذیر بودن عقلی و تجربی آن پنهان شد. این ایده، یعنی آنارشیسم پنهان شده در پشت مکتبهای کم و بیش قابل دفاع بازیگران نقش دوم صحنه سیاست، یعنی روشنفکران و شهروندان تحت نفوذ آنها، را عمیقاً متاثر کرد و توسط اینان، به صورتی گسترده، بر عرصه سیاست اعمال نفوذ نمود. در طول دو قرن گذشته، روشنفکری متکی به فلسفه سیاسی روشنگری. نوعی فرهنگ سیاسی را رواج داد که شاید اصل نخستین آن بدبینی شدید نسبت به حاکمیت سیاسی و انتساب عموم مشکلات به آن، انتقادهای گسترده و بیپایان به دولت و ضرورت مبارزه با آن بوده است.
حرکت مذکور البته همواره مدعی جایگزینی حکومتهای بد با حکومتهای خوب بوده است و نه نفی حاکمیت به طور کلی، چنان که آنارشیستها میخواستهاند، اما به نظر میرسد که در بسیاری از شهروندان و حتی روشنفکران منتقد، انتقاد رادیکال به دولت، بیش از این که یک خودآگاه فلسفه سیاسی باشد، یک عادت فکری و عملی بوده است که ریشه در همان ایده مصرح اقتدار ستیزی و انکار دولت دارد. به دلیل دفاعناپذیری ایده آنارشیسم، کمتر کسی حاضر به درک یا اعتراف این بوده است که مشی مبارزاتی مذکور بیش از این که نقد حکومتها باشد، نفی حاکمیت بوده است. این همان چیزی است که من از آنارشیسم پنهان مراد کردهام و در این مقاله میکوشم ضمن نشان دادن این که یکی پردهپوش دیگری بوده است، ریشههای فکری و فلسفی آن را بکاوم.
لوح سفید
شاید بتوانیم جان لاک انگلیسی را، به یک معنا، بنیانگذار آنارشیسم پنهان در فرهنگ سیاسی مدرن بدانیم. ریشه این ایده را میتوان در کتاب غیرسیاسی جان لاک یعنی در «جستار درباره فهم انسانی» که مطالعه آن در بین عالمان سیاست و اجتماع رواج چندانی نداشته است، ردیابی کرد. جستار درباره فهم انسانی گرچه یک کتاب معرفتشناختی است اما شناختی از انسان عرضه میکند که، به گمان من روایت رایج از آن به صورت سنگ بنای آنارشیسم پنهان عمل کرده است. لاک در این کتاب میگوید که ذهن انسان لوحی سفید است که هر چه روی آن نوشته شود. انسان همان میشود. تمامی فصول کتاب اول از کتب چهارگانه جستار در پی اثبات عاری بودن ذهن انسان از دانش فطری است.
شبیه همین مضمون در کتاب لویاتان هابز هم دیده میشود. هابز اساساً نسبت به قوه درک عامه خوشبین نبود و این از جای جای کتابش آشکار است، اما همان طور که مک فرسون در مقدمه خود بر کتاب او میگوید ایرادی که مخالفان به هابز میگرفتند این بود که حتی اگر اصول او درست باشد مردم عامی به اندازه کافی ظرفیت فهم آن ندارند. اگر این ایراد بیجواب میماند ممکن بود اساس نظریه هابز را درهم ریزد، زیرا لازم بود که عموم مردم نسبت به ضرورت تسلیم به لویاتان متقاعد شوند، به همین دلیل هابز، به گونهای که در ظاهر به بقیه قسمتهای کتابش همخوانی ندارد. در پاسخ به این ایراد میگوید: «ذهن مردم عامی، اگر به واسطه وابستگی به اصحاب قدرت یا به واسطه نفوذ علمای دین مغشوش نشده باشد. مانند کاغذی سفید است که برای دریافت هر آن چه مراجع اقتدار عمومی بخواهند بر روی آن نقش ببندد آمادگی دارد.»
چه هابز این سخن را از سر اضطرار گفته باشد و چه واقعاً به آن اعتقاد داشته باشد. بحث بر سر نفی دانش پیشینی است. در حالی که لاک از این موضوع به گونهای سخن گفت که نوعی نفی گرایش پیشینی (انگار هرگونه اقتضای اخلاقی از سوی ذات انسان) از آن استنباط شد. بنابراین رواج این ایده را نمیتوانیم به هابز نسبت دهیم. و نمیدانیم که انسانشناسی او بدبینانه است و از همین رو به ضرورت دول مطلقه غیرپاسخگو قائل است به همین دلیل هم آن ادعا در متن لویاتان جا نیفتاد و شهرتی هم نیافت. در حالی که آن چه به عنوان مبنای نوعی «آنارشیسم پنهان» مورد بحث ما قرار دارد، عبور از نفی ذهنیت پیشینی به نفی طبیعت پیشینی در مورد بشر است. از نظر هابز انسانها چون برای خروج از وضعیت طبیعی، که وضعیت جنگ است، «دچار اضطرار هستند به هر حکومتی تن میدهند حتی اگر یک حکومت مستبد و مطلقه باشد. در نزد لاک برعکس، برای خروج از وضع طبیعی اضطرار شدیدی در کار نیست، لاجرم حکومت، علاوه بر تضمین امنیت و مالکیت، باید دست آوردهای دیگری چون دموکراسی، بیطرفی، احترام، عدالت و رفاه داشته باشد تا مردم حاضر به پذیرش آن گردند و آزادی طبیعی خود را به او تسلیم کنند.
این دو چشمانداز از وضع طبیعی بر اساس دو نوع انسانشناسی استوار است: در انسانشناسی هابز انسانها موجوداتی خواهشگر هستند که از عقل، اولاً و با لذات، به عنوان بازار بهینهسازی همین خواهشگری و در راس آن صیانت ذات استفاده میکنند. دو وصف مهم آنها یکی طمع است و دیگری ترس و بر اثر همین دو صفت میل به بدست آوردن مطلوبات خود و ترس نسبت به از دست دادن آنها به مسابقه قدرت دست میبرند. ترس وصفی است که به یمن آن انسان تن به تبعیت از یک قدرت غالب و قاهر میدهد و به این گونه، نظر اجتماعی برقرار میشود. اما در انسانشناسی لاک، انسان موجود عاقل است و مهمترین وصف او تربیتپذیری او است که به حسب این وصف میتواند آن اوصافی را که هابز مطرح میکند، نداشته باشد.
اما چگونه چنین چیزی ممکن است، در حالی که انسان، از نظر لاک، مفطور بر نیکی نیست؟ پاسخ لاک مبتنی بر یک عقل باوری آرمانی است که بتواند با دقتی همچون استدلال ریاضی از مقدمات عقلی تجربی به نتایج اخلاقی مثبت برسد. عقل به درک منافع و مضار امور توانا است و این کافی است تا همزیستی در اصل و برابری ممکن باشد. برداشت از طبیعت انسان تاثیری بسیار مهم بر موضعگیری نسبت به سیاست و سلطه دارد. گرچه لاک در نفی اخلاق فطری، وجود اوصاف اخلاقی مثبت و منفی در نهاد بشر را منکر است، اما به گونهای متناقضنما، این ایده صرفاً از حیث نفی اوصاف منفی اخلاقی مرکوز در طبع بشر اهمیت یافت و حاصل آن یک انسانشناسی خوشبینانه باشد که از رهگذر آن لاک مسئولیتی سنگین را در خصوص احوال جامعهها، متوجه دولت کرد مسأله مورد بحث ما دقیقاً از همین جا آغاز میشود، از این منظر، هیچ قسم از مشکلات جامعههای انسانی را نمیتوان ناشی از ذات آنها دانست. مسئولیت تمامی مشکلات متوجه تربیت اجتماعی و نهایتاً متوجه حاکم مطلق این عرصه، یعنی دولت، است. اساساً به نظر میرسد توصیف لاک از وضع طبیعی و انسان مقدمهای برای مقابله با ضرورت دولت قدرتمند مطلقه در نظریه هابز بوده باشد. گفته شده است که میان نظریه معرفت و آرای سیاسی لاک رابطهای نزدیک وجود دارد. این سخن درستی است اما نوع این رابطه قدری پیچیده و ابهامآمیز است، به این فقره از او دقت کنید: «حقیقتی از این مسلمتر نیست که آدمیزادگان از یک گوهرند. همه به طور یکسان در برابر مواهب طبیعتزاده میشوند و همه از استعدادهای یکسانی برخوردارند؛ پس باید نسبت به هم در وضعی برابر باشند و هیچ نوع حاکمیت و فرمانبری میان آنها وجود نداشته باشد». همانطور که جونز، تاریخنگار معروف فلسفه سیاسی، اشاره میکند بر چنین اساسی، اگر بنا باشد که زندگی سیاسی، مقبول و تشکیل دولت، کاری موجه باشد، باید منافع فراوانی بر آن مترتب گردد. انسان را از آن رو دست به ایجاد دولت میزند که پارهای آسایشها را از آن چشم دارد. در غیر این صورت نمیتواند بر ایده ضرورت دولت پایدار بماند.
اگر بخواهیم سیر استدلال لاک، یا دست کم استدلالی که پیروان او از جستار استنباط کردهاند، را از لابهلای سخنان او بیرون بکشیم و بازسازی کنیم. به نظر میرسد با این خط سیر مواجهیم، ذهن انسان لوح سفید است؛ پس انسانها هنگام تولد دانشی با خود ندارند؛ پس در شرایط برابری قرار دارند؛ پس اقتضای طبیعتشان آن است که در اجتماع در حالت برابر قرار داشته باشند؛ پس قاعدتا در وضع طبیعی در صلح و هماهنگی نسبی به سر میبرند؛ پس حاکمیتی که وظیفه عاجل آن حفظ امنیت باشد و به صرف این مشروعیت یابد، ضروری نیست؛ در این صورت اگر دولتی به وجود بیاید بار سنگینی از انتظارات از او وجود دارد.
نتیجه این که اگر نتواند آن انتظارات را برآورده مورد سوءظن، متهم به نامشروعیت و ناکارآمدی و لذا آماج مبارزه قرار گرفته و اساساً ضرورت موجودیت آن مورد تردید یا انکار است.
این استدلال هم مبهم است هم مشکوک: مشکوک، و بلکه نادرست، است چون نظریه لوح سفید حاکی از برابری انسانها در وقت تولد از حیث دانش است نه از هر حیث. انسانها میتوانند در هنگام تولد از نظر دانش مساوی ولی از حیث گرایش، مثلاً در انواع غریزهها و استعدادها، متفاوت باشند. اشکال مهم استدلال مذکور این است که قدرت تحلیل و محاسبه عقلانی، تنها عامل موثر بر جهتگیری عملی انسانها نیست، مهمتر از آن و مقدم بر آن، گرایشها و نیازها انسان است که چه بسا عقل را به استخدام خود درمیآورد. نیز ارتباط میان ابتدا و انتهای استدلال مبهم است و ابهامآمیز بودن این ارتباط از آن جا ناشی میشود که میان لوح سفید بودن ذهن در هنگام تولد و انداختن تمام مسوولیتها به دوش دولت و روش کردن آتش یک مبارزه دایمی، قیاسهای خفی و مضمری وجود دارد که هنگامی که مورد استخراج و تصریح قرار گیرد مشکل آن آشکار میشود.