* آقای عطریانفر! با توجه به فعالیتهایی که شما در عرصه مسائل سیاسی دارید و نیز حضورتان در شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی، موضوع مورد گفتوگو با شما را پیرامون انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری متمرکز کردهایم. نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از هر نظر ویژگیهای خاصی داشت. گروهی گفتند سونامی بود، گروه دیگری گفتند گفتمان آزادی به گفتمان عدالت تبدیل شد. یک عده گفتند ویژگی ائتلاف در جامعه را به ما نشان داد. ت
حلیل های مختلفی درباره انتخابات در جامعه مطرح شده از جمله این که گفته میشد هدایت سازمان یافته آرا بوده، یا مثلاً نحوه رایدهی تشکیلاتی و طبقاتی بوده و در نهایت این که همگی بر این نکته اتفاق نظر داشتند که تخلف هم زیاد بوده و جای تامل دارد. در این گفتوگو ما میخواهیم شما تحلیل خودتان را از مقدمات، مقارنات، نتایج و مهمتر از همه نکات راهبردی این انتخابات بیان کنید. در این انتخابات دیده شد که پشتوانههای مردمی نظام نظیر روحانیت مبارز، جامعه مدرسین، موتلفه و کارگزاران به نحوی دور زده شدند. حذف همه نیروهای پشتوانه نظام مسئله مهمی است. با توجه به این که نشریه چشمانداز ایران یک نشریه راهبردی است ترجیح میدهیم نگاه و تحلیل راهبردی خود را از این انتخابات بفرمایید.
** بسماللهالرحمنالرحیم- در یک جامعه پرنشیب و فراز و در یک فضای سیاستورزی کاملاً غیرحرفهای، نوع تحلیلها، بررسیها و جمعبندیها از یک پدیده اجتماعی معمولاً متفاوت است و هر کسی از زاویه نگاه خودش به پدیدهها مینگرد که به قول مولانا تمثیل "فیل در خانه تاریک" است. بدیهی است بر پایه این مقدمه، تحلیل بنده هم خارج از این قاعده نیست. در بحث انتخابات و فراتر از انتخابات، موضوع سیاستورزی و فعالیت سیاسی و جامعه ما دچار گرفتاریهای متنوع و متعددی است که منطق انقلاب و به هم خوردن تعادل در نظم مستقر از یک رفع قرن پیش به این طرف حکم میکند که ما تا سالیان سال این گرفتاری را داشته باشیم؛ تا انشاءالله سرانجام به یک نظم پایدار، مشخص، تعریف شده و شفاف دست پیدا کنیم. ما در سه سرفصل باید موضوع را از هم تفکیک کنیم و روی تکتک آن گفتوگویی داشته باشیم. اولین موضوع که میتوانیم فراتر از بحث انتخابات به آن اشاره کنیم، موضوع سیاستورزی است. سوال این است که آیا سیاستورزی را باید از وظایف ذاتی و محوری حزب تلقی کنیم یا از تکالیف روحانیت؟ این که با این صراحت عرض میکنم چون نظامی را ذیل تیتر جمهوری اسلامی بر پا کردهایم و جمهوریاسلامی هم قاعدهمندی خودش را در قامت روحانیت تصویر میکند و عنصر روحانی نقش تمام عیار، همه جانبه و فراگیر در متن سیاست را در عهده خویش دارد. اگر به آن جمله معروفی که از ناحیه امام هم مورد تایید قرار گرفته مبنی بر این که "سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست" توجه کنیم، اهمیت کالبد شکافی این بحث مشخص میشود. اگر ما موضوع سیاستورزی را از وظایف ذاتی روحانیت قلمداد کنیم، طبیعی است که باید به منطق حزبگرایی را در کشورمان تحتالشعاع و ذیل عنوان عام روحانیت و سیاستورزی روحانی تعریف نموده و به اقتضای منویات، خواست و جهتگیریهای اندیشه عنصر روحانی تحزب را در کشور سامان ببخشیم.
* تا مدتی هم سیاست در همین کادر تعریف میشد مانند انشعابی که بین مجمع روحانیون و جامعه روحانیت در سال 1366 ایجاد شد.
** این نکتهای است که ما باید روشن کنیم وگرنه در آینده دچار مشکل خواهیم شد. نظریه مقابل این تئوری این است که وجه ذاتی سیاستورزی را از آن حزب بدانیم و اگر این پدیده را بپذیریم، روحانیت و سیاستورزی آن دچار مشکل خواهد شد و در یک تعارض فلسفی با اندیشه تحزب قرار خواهد گرفت.
در دنیای مدرن، کشورهای پیشرفته برای استقرار نظم حکومتی و برقراری پیوند دو سویه بین وظایف حاکمیت و مردم تعاریف جا افتاده تاریخی و روشنی دارند که ما اگر خواستیم خارج از قاعده و مبنا تعریف مستقلی برای خودمان داشته باشیم، باید بپذیریم که در این حوزه مشترک جهانی جایی نداشته و باید ساز مستقل خودمان را بزنیم و بیتردید از این منظر نمیتوانیم ارتباطی با دیگر نظامهای سیاسی جهان برقرار کنیم. در دنیای معاصر حتی در حکومتهایی که آنها هم وجهه دینی دارند و بخشی از مسیر توسعه را طی کردهاند، نوعاً اصالت را به حزب میدهند و اساساً حزب عبارت است از برآیند اندیشههای مشترک جمعی که نظریه مشترکی در اداره کشور، دولت و مردم دارند. اگر جهتگیری ما به این سمت باشد که با نظام سیاسی جهان همگرایی داشته باشیم و البته بر پایه منطق، اعتقادات و ایدئولوژی خودمان حرکت کنیم، دیگر نمیتوانیم غافل باشیم و خودمان را جدا بدانیم. در واقع با یک بیان کاملاً صریح و شفاف عرض میکنم که بر پایه چنین فهم مشترک جهانی باید اصالت سیاستورزی اصالتاً هم متعلق به روحانیت است و هم متعلق به حزب، چرا که چون تحرکات سیاسی در یک ظرف مشترک رخ میدهد، دو امر اصیل هیچ گاه نمیتوانند همگرا و همسو باشند و اساساً هم حق ندارند که همسو باشند چون به لحاظ ذاتی دچار تناقض در اصالت خویش خواهند بود.
* هر دو احساس حقانیت میکنند، بنابراین تصادم پیش میآید.
** دو امر فرعی میتوانند در مسیر یک موجود سومی که میتواند اصالت داشته باشد، با هم همسو و همگرا باشند و در هم تلفیق بشوند، ولی هیچ گاه دو امر اصیل نمیتوانند با هم همگرا بشوند تلفیق تاریخی و پایدار داشته باشند. ممکن است همزیستی کوتاهی داشته باشند، اما در دراز مدت نمیتوانند این به لحاظ مبانی اعتقادی خود ما هم ممتنعالوقوع است. در خود قرآن وقتی اشاره میکند: "لو کان فیهما آلهه الا الله لفسدتا" (انبیاء:22) وقتی میگوییم که "اله" یعنی یک پدیده متعالی که اصیل است وقتی دو خدا باشد فساد ایجاد میشود؛ پس خدای واحد یک ضرورت است.
* موسی و هارون هر دو با هم اصیل بودند و هر دو هم با هم تعامل داشتند و کنار میآمدند و هماهنگ بودند.
** نه، هر دو در برابر اندیشه الهی که مروج آن بودند اصیل نیستند و نسبت به موضوع سوم فرع بودند. موسی یک وجه تبعی بود از عقیده دینی خودش؛ چنانچه هارون هم همینطور بود. ما باید در تبیین اینها بیشتر دقت کنیم. این را خود خدا پاسخ داده و میگوید که «لا تفرق بین احد من رسله (بقره: 285). در گلستان سعدی هم هست که» ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. این توضیح مختصری بود در مقام توصیف وحدانیت اصول. پس ما نمیتوانیم بر این نکته تاکید کنیم که چون میخواهیم هم به جنبه سیاستورزی روحانی پایبند و هم تابع سیاستورزیهای جهان معاصر باشیم و با آنها همگرایی داشته باشیم، میتوانیم هر دو در کنار هم حفظ کنیم. این تناقض ما را دچار مشکل خواهد کرد.
باید بپذیریم که یا باید تئوری سیاستورزی روحانیت را برای کشور اصل قرار دهیم یا سیاستورزی از آن حزب را مبنا قرار دهیم. این تناقضها، درگیریها و گرفتاریهای عدیده امروز ما، از این است که این پارادوکس را برای خودمان حل نکردهایم. شما دورادور خبر دارید که در برخی از گفتوگوهای غیررسمی و غیرعلنی گفته شده که دو روزنامه صبح و عصر حکومتی برایمان کافی است و آنها هم باید در ظرفیت نظام متولد بشوند. بقیهشان میشوند پایگاه و سنگر دشمن و برای ما مشکل درست میکنند. این نظر ناشی از آن تئوری نخستین است که اصالت سیاستورزی از آن روحانیت است؛ چون این تئوری واجد ملاک و ریشهدار است و مبنای اندیشه بزرگان سیاسی ما قرار میگیرد، آنها نیز نمیتوانند بپذیرند که رسانههای دیگری متولد خواهد شد که میتوانند یک فکر یا تشکل سیاسی را نمایندگی کنند. بر این اساس من فکر میکنم تا این موضوع برای ما روشن نشود که آیا سیاستورزی جنبه ذاتی حزب است یا جنبه ذاتی روحانیت، ما این جدال تاریخی را همچنان خواهیم داشت.
* به بیان دیگر آیا میتوان گفت یک تضاد بین احکام حوزههای علمیه با قانون اساسی وجود دارد؟ یعنی با داشتن احکامی که حلال و حرام را تا روز قیامت حلال و حرام میداند، این مسئله مطرح میشود که ما چه نیازی به قانون اساسیای داریم که حضور احزاب را مطرح میکند.
** در کالبد شکافی این موضوع ما به اینجا میرسیم که وقتی روحانیت را متعلق به یک فضای غیرزمینی بدانیم که از جنبه های ناسوت فاصله گرفته و از آن به عنوان تنها وجه تشخیص دین نام میبریم، طبیعتاً در برابر این نظریه مردم میشوند "عوام"، مردم میشوند "کالانعام" مردم مجموعهای از انسانهایی هستند که باید از آنچه که آن امر غیرناسوتی، برایشان تدارک میبیند و اراده میکند تبعیت صرف بکنند. در نهایت به این نکته میرسیم که ما پدیدهای به نام دستاوردهای بشری را در عرصه اداره جامعه به رسمیت نشناخته و رد میکنیم و جنبههای عرفی را عملاً از حوزه عمل اجتماعی و اعتقادی خودمان خارج میکنیم و برای آن اصالتی هم قائل نیستیم. ما تا زمانی که نتوانیم این ابهام را رفع کنیم این گرفتاریها در عرصه موضوع احزاب و در عرصه افکار عمومی و رسانهها که افکار سیاسی و سرفصلهایی همچون انتخابات را تحلیل و نمایندگی میکنند وجود خواهد داشت. در این صورت موضوعی به نام انتخابات که نماد دموکراسی در کشور است و اگر چهره تمام عیار دموکراسی نباشد، دستکم یکی از نمادهای شفاف، مهم و معنابخش دموکراسی است، دیگر شکل و شمایل درستی پیدا نخواهد کرد.
* در نظریه شما نهادهای انقلاب هم زیرمجموعه روحانیت قرار میگیرند؟
** وقتی که ما نهادی را به عنوان یک نهاد انقلابی مطرح میکنیم، همان لحظه که این نام را برایش میگذاریم باید این نکته را فهم کنیم که عمر کوتاهی دارد. وقتی اتفاقی رخ میدهد که اسمش، "نقلاب" میشود، نهادهایی با عنوان نهادهای انقلابی به صحنه میآیند. ولی وقتی این پدیده [انقلاب] مسیری را طی میکند و تثبیت میشود، دیگر اساساً موضوع انقلاب از دستور کار اداره دولت و کشور خارج شده و تبدیل به یکی کشور و یک رژیم جدید میشود که جایگزین رژیم قبل شده است. پس نهاد انقلابی عمرش تا زمانی است که مضمون انقلاب به مرحله ثبات نرسیده باشد.
مثلاً سپاه پاسداران که یک عنوان انقلابی دارد امروز چون به یکی از لایههای حاکمیت تبدیل شده و یکی از نهادهایی است که باید در متن حاکمیت به صورت مداوم حیات نظامی داشته باشد، دیگر نمیتواند مفهومی به نام انقلابیگری داشته باشد. باید پذیرفت که این پدیده (نهاد انقلابی) در فرایند شکل گیری رژیم جدید تکلیفش را روشن کند؛ یا تبدیل به یکی از نهادهای متن حکومت شود که دیگر عنوان انقلاب معنا و مفهوم ندارد یا باید موضوع سالیه به انتفای گردد. برای نمونه مگر ما پیش از این پدیدهای به نام کمیتههای انقلاب نداشتیم؟ کمیته انقلاب مظهر یک حضور کوتاه مدت برای تحقق آرمانهای ابتدایی انقلاب بود که در متن یک نهاد پلیس شهری ادغام شد و موضوعاً منتفی شد و درست نقطه مقابلش هم سپاه به عنوان یک نهاد مسلح که به صورت کوتاه مدت شکل گرفت، به خاطر شرایطی که لزوماً باید در ابتدا میداشت بعدها تبدیل به یک نهاد پایدار شد و در متن رژیم جای گرفت و جایگاه حقیقی و بلند مدت خودش را انتخاب کرد. امروز هم وقتی حوزه وظایف سپاه و ارتش را میبینید نمیتوانید اینها را در عرض هم قرار دهید، بلکه باید در طول هم قرار بگیرند، وظایفشان باید در طول هم تقسیم شود و هر دو نهاد نیز باید وحدت و انسجام در وظایف و تقسیم طولی آن را بپذیرند. به طور طبیعی باید بپذیریم که اگر شما به این نهادها اصالت دادید، ولی در عرضشان اتفاق دیگری را به صورت رسمی در متن رژیم داشتید، همان جا هم دچار مشکل و تعارض خواهید شد. این نکتهای است که به لحاظ راهبردی باید روشن شود در رابطه با موضوع تحزب روحانیت هم همین ابهام وجود دارد.
چون ما همین نکته را برای خودمان مشخص نکردهایم، به تدریج پدیدهای را به نام تحزب و متاسفانه ناقصالخلقه به وجود آوردیم. احزابی در عنوان و صورت، پر طمطراق و در معنا و سیرت، کم بنیه و ناتوان که واجد تابلوهای اسمی شدهاند، متولد شدهاند، ولی فاقد کارکرد و مبانی شکلگیری یک حزب هستند. در واقع ما نتوانستهایم در حوزه سیاستورزی در ایران و تشکیل حکومت، نهادهای حزبی را به معنای واقعی کلمه شکل بدهیم. ما اگر در حوزه چپ و راست سیاسی در ایران از ارزیابی سی، چهل یا پنجاه گروه بخواهیم یک پالایش دقیق انجام بدهیم، شاید به سختی بتوانیم بیش از سه، چهار گروه را نام ببریم که اینها تا حدودی پایبندی خودشان را به مبانی شکلگیری اندیشه سیاسی در سازمان سیاسیشان نشان دادهاند.
اگر بخواهیم از جریانات سنتی قدیمی نام ببریم که در صحنه فعالیتهای سیاسی حضور هم دارند، یک موتلفه است به اعتباری که تاریخ چهل ساله دارد و توانسته مرکزیت خود را به صورت نسبتاً تاریخی دقیق حفظ کند، واجد مانیفست است که البته بعد از انقلاب اینها رنگ و بوی دقیقتر سیاسی گرفته و هر روز هم عمیقتر و معنادارتر شده و تا حدودی سعی کرده مفاهیم شکلگیری یک حزب را بر ارکان سازمانی خودش حاکم کند که البته تمام و کمال نیست اما تا حدودی واجد سیره و منطق تحزب است. دیگرانی که میتوانم نام ببرم مجاهدین انقلاب هستند که البته قدمت کوتاهتری دارند و آنها هم سعی کردهاند که مختصات درست یک سازمان سیاسی را برای خودشان تعریف کنند و روی آن هم اصرار بورزند و هزینه بهم بپردازند. از این دو که بگذرم، به سختی میتوان به صورت جامع و مانع سراغ دیگران رفت.
* مجمع روحانیون مبارز چطور؟
** روحانیون مبارز اساساً حزب نیستند. محفل سیاسی و روحانیاند. روحانیت مبارز هم درست همین وضع را دارد. آنها تابع عواطف سیاسی خودشان و تحولات موردی هستند . چیزی که برایشان حقانیت دارد و ملاک تصمیمگیریهایشان است، یک اقدام هوشمندانه و از پیش تعریف شده سیاستورزی اصیل حزبی نیست، پدیدههای دیگری است. به فکر جمعی پایبندی ندارند، بیشتر یک عنصر کاریزما را در متن خودشان میپذیرند و تابع سیاستها و در نهایت حرف آخر کاریزما هستند. در مجمع روحانیون هم همینطور است.
وقتی اتفاقی را که برای آقای کروبی رخداد ملاحظه کنید، میبینید این مجمع سیاسی چقدر دچار نوسانات شد و چون منتخب این مجموعه برای انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری آقای کروبی نبود و از طرف دیگر ایشان به حضور در انتخابات ریاست جمهوری پافشاری میکرد، وضعیت امروز به گونهای رقم میخورد که آقای کروبی به سادگی جدا میشود و حزب جدید تشکیل میدهد و آن مجموعه هم تا مرز فروپاشی پیش میرود و اگر نبود حضور چهرههای هم عرض ایشان همچون آقای خوئینیها و یا آقای خاتمی به سختی میتوانستند وضعیت گذشته خودشان را حفظ کنند، چرا که قائم به حضور فرهمندان تیم خویشاند و دیگران ذیل وجود آنها تعریف میشوند. اگر از این دو گروه که اشاره کردم بگذریم باید عرض کنم جبهه مشارکت هم یک نهاد حزبی تمام عیار نیست و مطابق با پرنشیبهای سازمانهای سیاسی مدرن شکل نگرفته و بیشتر محصول قدرت دوران آقای خاتمی بود، البته اگر برخی از گرفتاریها و مشکلات خودشان را حل کنند شاید تبدیل به یک حزب معنادار بشوند. کارگزاران هم همین وضع را داشتهاند، البته من فصل نقدم ده سالهای برایشان قائلم. از مجموعه برآوردها و مرور گروهها میرسیم به این که اساساً ما نتوانستهایم پدیدهای به نام تحزب را در کشورمان معنادار و قاعدهمند کنیم.
* نهضت آزادی هم؟
** نهضت آزادی در یک دوره انتقال قرار دارد که آن هم دچار نوعی تصلب تاریخی بوده است. آنها واجد یک سری ارزشها و حماسههای تاریخی برای خودشان هستند که آن را همراه خودشان کردهاند. شخصیت آقایان بازرگان و دکتر سحابی در این حوزه معنادار بوده، ولی از این دو شخصیت که بگذریم، میرویم سراغ نیروهای جوانتر که آنها در دوران بیست سال گذشته این قدر گرفتاری داشتهاند که نتوانستهاند تشکل خودشان را گسترده و ریشهدارکنند و تعاملشان را با حاکمیت به طور منطقی برقرار کنند. آنها هم دچار برخی نظریات صلب و تغییرناپذیر و انجمادی و از جنس تبعیتهای کاریزمایی که روحانیت هم تابع آن است هستند.
حزب عبارت است از هر نهاد سیاسی که بخواهد در قدرت وارد شود، سهم ببرد، مشارکت بکند، مجادله و مناقشه کند و قدرت را به دست بگیرد و در عین حال برای پایداری خود با قدرت حاکم تعاملی برقرار کند. این معنای حزب است وگرنه اگر غیر از این باشد، یا تبدیل به یک سازمان چریکی میشود که با آن برخورد میشود؛ یا با تحرکات انقلابی یا کودتا گونه در جنگ و گریز قرار میگیرد که نوعاً مضمحل و از صحنه رقابت های سیاسی خارج میشود. آنچه ما به عنوان حزب از آن نام میبریم. عبارت است از یک نهاد سیاستورزی که از ناحیه قدرت حاکم هم به رسمیت شناخته میشود و در برابر تکالیفی که به عهده حزب قرار میگیرد حمایتها، صیانتها و اختیاراتی هم برای او در نظر گرفته میشود. از این مجموعه که خارج بشویم، من فکر نمیکنم اتفاق ویژهای در کشور ما رخ بدهد که البته در مقام آسیبشناسی به همان محور نخستینی میرسید که اشاره کردم؛ مبنی بر این که روحانیت و تحزب در ایران مفهوم واقعی خودش را پیدا نکرده است. حتی اگر تاریخچه شکلگیری کارگزاران را مرور کنید، تا حدود زیادی به این نکته پی میبرید. ابتدا میخواستند که کارگزاران به عنوان یک ابزار دست حکومت شکل بگیرد، ولی وقتی دیدند این پدیدهای که میخواسته دستاورد خودشان باشد، به ظاهر طرحهای نوی هم میخواسته بدهد و فکر جدیدی را در کشور نمایندگی کند که بالقوه میتواند جای دیگران را در امر سیاستورزی تنگ کند، با آن برخورد میشود و هزینههای سختی را هم میپردازد و به مجموعهای تبدیل میشود که نمیتواند مطمئن و پایدار ادامه حیات بدهد.
نکته سوم این که در هر انتخاباتی نیازمندیم تا سازمان و راهبری اجرایی درستی وجود داشته باشد و از این بابت هم ما گرفتاریهایی داریم که این هم در انتخابات تاثیرگذار بوده است. در نهایت به این میرسیم که ساختار حقوقی انتخابات نیازمند تجدید، تغییر، تسهیل و برپایی عالمانه، آگاهانه، شرافتمندانه و منصفانه مطابق با شرایط جدید جامعه جهانی است که در هر انتخاباتی مردم از کارگزاران خودشان توقع دارند. اینها نکاتی است که در سرفصل موضوع انتخابات باید به آن بپردازیم.
اگر از این کلیات عبور کنیم، تبصرههایی هم میتوانیم به آن بیفزاییم از جمله این که در این انتخابات پدیدههای نوظهوری هم از جنس بر هم خوردن تعادل سیاسی جامعه از ناحیه قدرت و واژگونی هرم سیاسی مردم به جبر حاکمیت رخ نشان داده که به نظر من پیش از آن که ما در مقام بررسی صحت و صلاحیت انتخابات اخیر باشیم، باید بتوانیم این موضوع را به صورت کاملاً دقیق و روشن بررسی کنیم و هشدار بدهیم که این پدیده نوظهور تبدیل به یک امر نهادی و تاثیرگذار نشود؛ اگر این اتفاق بیفتد، مفهوم جمهوریت نظام در آینده سیاسی ایران دیگر بلاموضوع خواهد شد. یعنی همان چیزی که امام هم نسبت به آن کمابیش هشدار میدادند.
* این واژگونی هرم سیاسی مردم به جبر حاکمیت که فرمودید، پدیده جدیدی نیست؛ در انتخابات مجلس چهارم و خبرگان رهبری رد صلاحیتها آنقدر گسترده بود که بعضاً از آن به عنوان کودتای خزنده یاد کردند. کسانی رد صلاحیت شدند که تصورش هم نمیرفت، به گونهای که حتی آقای کروبی اعتراضات شدیدی نسبت به روند رد صلاحیتها داشتند. آنچه امروز شاهد آن هستیم، شاید نتیجه سکوت در مقابل آن روند باشد.
** این تبارشناسی تاریخی انتخابات موضوع مهمی است که باید در دستور کار سیاسیون قرار گرفته و کار مسئولان و مداخلهجویان توصیف و نقد شود. البته آنچه که من بدان اشاره کردم با آن چیزی که جنابعالی به آن توجه نمودهاید درست است که هم سنخ و از یک جنس است، اما به اعتقاد من نتیجهای که از آن دو در میآید کاملاً متفاوت است. به بیان دیگر میخواهم عرض کنم آنچه که شما به آن اشاره میکنید در مجموعه تخلفها دستهبندی میشوند، ولی ذیل پدیدهای به نام واژگونی نمیتوانیم آنها را ردیف کنیم. ما کشوری هستیم کثیرالقوم، کثیرالعقیده سیاسی و باید بپذیریم که این سرزمین مشاع متعلق به همه است. یعنی همان طور که عبدالله نوری حق تنفس سیاسی دارد، اکبر ناطق نوری هم حق تنفس سیاسی دارد. همانطور که محسن آرمین حق نفس سیاسی دارد، لطفالله میثمی هم حق تنفس سیاسی دارد و تا آخر... در عرصه رقابت است که جامعه اعتماد و اطمینانش را به سمت افراد و گروهها هدایت میکند و براساس آن اطمینان و اعتباری که مردم برای گروهها قائل میشوند برای یک مدت محدود قدرتی را در اختیار من و شما قرار میدهند. در این مدت جدال و چالش سیاسی تخلفاتی رخ میدهد که این تخلفات قابل پیگیری است و میتواند معنادار هم باشد، اما آن چیزی که در این انتخابات رخ داده از جنس تخلف نیست.
اگر بتوانیم تقلب را به مفهوم همه جانبهاش بر این واژه بار بکنیم، به نظر من متفاوت از آن چیزی است که شما میگویید. در انتخابات خبرگان یا در انتخابات مجلس نهادی تعیین شده به نام شورای نگهبان، هیئتهای نظارت. قانوناً به اینها اختیار داده شده که صلاحیتها را بررسی کنند. در این که چگونه شرایط را احراز بکنند مورد اختلاف بنده یا شما یا فلان حزب سیاسی یا فلان نهاد حقوقی است، ولی در هر حال شورای نگهبان میآید رسماً میگوید بله، بنده آقای لطفالله میثمی را رد کردم به این دلیل. دلایلش را هم نمیگوید، ولی اگر بپرسید، یک سری دلایل درون سازمانی برای خوشان دارند .یا فرض بفرمایید در فلان مجلس، فلان اتفاق افتاده، صدای فلان فرد در آمد. آقای کروبی را اشاره میکنم، چنانچه بنده مطمئنم در همین انتخابات هم اگر صلاحیت صد نفر نماینده موجود مورد تایید واقع میشد، سر و صدای کسی در نمیآمد تمام این تحصنها اگر به این ختم میشد که صلاحیت بندگان موجود را تایید میکردند، سر و صدایشان در نمیآمد. در مجلس چهارم که بنده خودم درگیر آن بودم، به عنوان مجری انتخابات، سی و چهار نفر را لیست کرده بودیم که صلاحیت اینها را تایید کنیم که عمدتاً هم همین نوع شخصیتها بودند، در حالی که آنها آمده بودند دست به یک قلع و قمع گستردهای زده بودند؛ قلع و قمع کسانی که بلندگویی و مدافعی هم نداشتند، ولی صدای کسی هم در نمیآمد. اگر آن اتفاق میافتاد بنده، شما و آقای کروبی هم میگفتیم انتخابات خوبی بود.
در حالی که در متنش ممکن بود یک جریان تخلفآمیز دیگری رخ دهد. در این داستان که بازش خواهم کرد موضوع متفاوت است. در این انتخابات ما میدان را برای گروههای چپ و راست سیاسی و همه گروه های اقماریشان باز کردیم تا بیایند و رقابت کنند و قدرت را بنا به ظرفیت تبلیغاتی و ظرفیت رقابتی خودشان به دست گیرند. اینجا چه اتفاقی افتاد؟ اتفاق این بود که آمدند یک اندیشه چپ سیاسی را، چپ اصلاحات را به طور کلی از عرصه رقابت حذف کردند. دوم، آمدند گروه راستسنتی و راستمدرن را هم به شکلهای دیگری از عرصه سیاستورزی حذف کردند. گروههایی که واجد خاستگاه سیاسی- اجتماعی هستند. اینها را از عرصه رقابت، تبلیغات و یک منازعه شرافتمندانه بازداشتهاند و آمدهاند یک مجموعه حقیر رادیکال افراطی تند را آوردهاند و با اقدامات سازمان یافته و حمایت سازمانی که واجد کارآمدی و نفوذ گسترده سراسری است این را به عنوان بستر حامل این نظریه رادیکال فعال کرده و صاحبان اصلی صحنه رقابت انتخابات را که ذاتاً متعلق به دو گروه سیاسی چپ و راست به مفهوم عام کلمه بود، از میدان خارج کردند و عناصری که بدون پشتوانه و خاستگاه سیاسی بودند و یا حداقل حق را در این عرصه داشتند به قدرت رساندند. یک واژگونی اینجا صورت گرفت؛ به این معنا که شما وقتی در مقام تحلیل آمار برمیآیید، چپ و راست سیاسی ظرفیت مخاطبپذیریشان در حوزه انتخابات حداکثر 35 تا 40 درصد است.
چپ و راست سیاسی با سهم 15 و 20 درصد که به تناسب زمان، متغیر است میآید از ظرفیت عناصری که میخواهند در یک انتخابات شرکت کنند به گزنیش طرفدار دست میزند و رای آنها را همراه خودش میکند. رایی که آگاهانه صورت میگیرد. یک ظرفیت 65-60 درصدی هم داریم که رای انبوه و تودهای ملت را تشکیل میدهد که اینها بنا به اقتضای روزگار یا از زاویه سرخوردگی یا از سر مبارزه با قدرت حاکم یا از موضع دفع ضرر مقدر و یا از هر موضعی که خودشان تشخیص میدهند، از موضع تهدید، تطمیع و یا ترس به یکی از این نظریهها اتکا میکند و رای خودش را به نفع یکی از این دو گروه به صندوق میریزند. در دوران آقای هاشمی به نفع او این گونه وارد میشوند. رای 15-14 میلیونی میدهد و در سال 1368 بعد از رحلت امام و در سال 1376 به نفع آقای خاتمی این گونه ظاهر میشود. در دوران مجلس چهارم یا پنجم هم به نفع جناح راست میآید این کار را میکند. در این انتخابات این دو گروه اصیل که در متن انتخابات میخواستند با یکدیگر رقابت کنند و هیچ گاه هم در هم ادغامپذیر نبودند (براساس همان تئوری اول که دو امر اصیل در هم ادغامپذیر نیستند) این دو گروه با اعمال زور و گنگ یا نوعی فتنه و بازیگری خاص مظلومانه از صحنه خارج میشوند. یک مجموعه افراطی رادیکال تند که فاقد خاستگاه اجتماعی و سیاسی وسیع است، توسط یک سازمان و تحرکگسترده تخلف از آن ظرفیت 65 درصدی نیروهای انبوه به آرای جدید طرفدار دست پیدا میکنند.
* هر چند ماهیت تحلیل شما را بپذیریم، اما اگر این تحلیل بخواهد جایگاه خودش را در جامعه بیابد، باید استدلال داشته باشد. شما میگویید که جریان پیروز خاستگاه واقعی اجتماعی ندارد، اما آنها مدعی هستند که شرایط رقابت برای همه جریانها یکسان بوده است. اینجاست که باید مشخص شود چرا مردم به این جریان رای دادند؟ ماهیت این رای- آن طور که شما میگویید- تشکیلاتی بود یا طبقاتی یا مذهبی؟
** ما هیچ وقت انتخاباتی را در ظرفیت 35 درصدی واجدین شرایط در کشورمان رقم نزدیم. انتخابات نوعاً بالای 50 درصد بوده، 60 و 70 درصد بوده است. این نشان میدهد اگر تحلیل اولیه بنده را پذیرفته باشید که ظرفیت مخاطبپذیری چپ و راست در کشورمان بیش از 40-35 درصد نیست و اگر مشارکت در رای دهی در حد 75 و 70-60 درصدی باشد این نشان میدهد که ما بهالتفاوت 35-30 درصد تا 70-60 درصد از جایی تامین شده است.
این نیروها و این مخاطبان از همان حوزه خاکستری توده انبوه انتخاب شدهاند؛ از آن حوزهای که چسبندگی سیاسی و وابستگی سیاسی به چپ و راستشان بسیار کم و در حد اغماض است. اینها نیروهای آزادی هستند که به اقتضای زمان و نوع انتخابات و چگونگی واکنشهای اجتماعی رایشان باید به یک سمتی برود. آنچه که من اینجا ادعا میکنم این است که این دو گروه اصیل سیاسی به لحاظ تاریخی، تشکیلاتی و حق مشروع سیاسی خودشان در این صحنه حضور دارند. آنها حق دارند از این ظرفیت مشاع 65 درصدی نیرو برگزینند یا با انتخاب یا با تبلیغات؛ حیت تبلیغات آرمانگرایانه مثل موضوع تبلیغاتی آقای کروبی. و عده 50 هزار تومان وعده تطمیع یا واقعگرایانه، ولی براساس ترمینولوژی سیاسی، اجتماعی و حقوقی حاکم در انتخابات که ما داریم، این عیب تلقی نمیشود. ما جامعه توسعه نایافتهای هستیم که به رقبای انتخاباتی اجازه داده میشود این گونه سخن بگویند و مردم هم به دلیل فقر سیاسی تبعیت و تمکین بکنند. حتی ما این را اشکال نمیگیریم. چرا؟ چون این نیروی سیاسی حق دارد با ابزاری که خودش طراحی میکند یا در اختیار دارد بیاید از این ظرفیت مشترک 65 درصدی نیرو برگزیند و طرفدار پیدا کند. چپ حق دارد این کار را بکند، راست هم حق دارد این کار را بکند. یعنی من در کشور توسعه نایافته خود ایرادی نمیبینم که مثلاً آبادگران یا ایثارگران- که حزبند- بیایند با تهدید یا تحبیب از این حوزه ظرفیت خاکستری، آدم جمع کنند.
* تهدیدش را هم عیب نمیدانید؟
** در چارچوب استانداردهای جهانی عیب است، ولی با توجه به عقب ماندگی سیاسی که ما داریم عیب نیست. غذا دادن فلان آقا در روستا برای گرفتن رای در انتخابات مجلس با کدام استاندارد سیاسی توسعه یافته سازگار است؟ ! طرف یک پرس غذا میخورد یک رای میدهد. قیمت رایش هزار تومان است یا طرف کمی توسعه یافتهتر است، قولی به ما می دهند، با آن قول، کاندیدا هزار رای میآورد.
یا میروند در نطقه عرب زبان یا بلوچنشین یا کردزبان، رئیس قبیله را میبینند، رای کل جامعه بلوچ و کرد و عرب را به نفع خودشان جمع میکند. این در نظام دموکراتیک توسعه یافته یک مشکل اجتماعی است، اما در جامعه ما اینها غلطهای سیاسی مشهوری است که به صورت متداول دارد عمل میشود. ما حتی در اینها هم ایرادی نمیبینیم. ما میگوییم نمیشود نتیجه منطقی چهارصد نظرسنجی درست و عالمانه و کارشناسانه را که پیش از انتخابات در این کشور انجام شده زیر پا بگذاریم و بگوییم برخلاف آن نتایج، معجزهای رخ داده است! نمیتواند رقیب 7/1 درصدی ناگهان تبدیل به 17 میلیون رای بشود. چه اتفاقی افتاده است؟ به همین لحاظ باید فکر کنیم یا در این ظرفیت خاکستری معجزهای رخ داده که ناگهان برخلاف همه مبانی علمی کارشناسی نظرسنجیها، همه از حسن و حسین و تقی و نقی بریدهاند، رفتهاند ذیل یک شخصیت تقریباً ناشناسی رای دادهاند، یا این که معجزه دیگری اتفاق افتاده- که بنده به چنین معجزهای اعتقاد دارم!- که سازمان نیرومندی آمده براساس تاثیرگذاریهای گام به گام، پله به پله، منطقه به منطقه و محله به محله یک رای یک رای برای هدف تعریف شده خویش سر و سامان داده است.
* جریان پیروز یک ترفند طبقاتی هم داشت که بیرون از تشکیلات هم موج ایجاد میکرد. حتی در روستاهایی که تشکلهای سازمان یافته به نفع این جریان وجود نداشت، شعار فقیر در برابر غنی و کوخ در برابر کاخ را میدادند. اینها رفته بودند در منطقهای از اصفهان، گفته بودند این خانههای قوطی کبریتی چیست که شما در آن زندگی میکنید؟ مسئولان ویلا دارند. یا مثلاً میگویند نو در برابر کهنه؛ غیرآخوند در برابر آخوند.
اینها حرفهای جدیدی در عرصه انتخابات بود که توسط آدمهای جدید در برابر کهنهکارها اظهار شد. مضمون تبلیغات نهایی آنها این بود که احمدینژاد نه دزد است نه روحانی، این شعارهای طبقاتی هم بود که فراتر از اراده تشکیلاتی بود. در دماوند، خانمی به دوستان کوهنورد ما گفته بود همه اهالی ده ما به احمدینژاد رای دادهاند، ولی من از نوع لباسهایتان میفهم که شما به هاشمی رای دادهاید. نظر شما در مورد این تاکتیک چیست؟ روانشناختی اجتماعی میگوید 70 درصد مردم زیر خط فقر هستند و کسی آمده شعاری داده که مردم به عدالت رای بدهند. آیا مصداق این شعار آقای احمدینژاد بود.
** بله، این شعارها تاثیر بسیار محدود خودش را دارد اما نه عنصری که نمایندگی و تبلیغ این فکر را میکرده، جامعیت و کاریزمای لازم را داشته که این شعار را بر زبان و کلام خودش تا سویدای قلب مستضعفین و تا متن روستاهای عقبمانده ما نفوذ بدهد و نه این که به لحاظ زمانی و محدودیتها فرصت این کار را داشته است. اگر پدیدهای به نام خاتمی براساس همین نوع شعارها و یا شعارهای مدرنتری توانست، جامعه خاکستری را در حوزه نفوذ خود قرار دهد، حداقل آنچنان فرصتی داشت که ظرف چهار، پنج ماه فضای انتخابات کشور را به نفع خودش سامان بدهد، این با حرکتی که احتمالاً پنج تا ده تا سخنرانی در کل کشور شده باشد متفاوت است، آن هم در مراکز استانها که نوعاً از پتانسیل فکری بالاتری برخوردارند. ظرف مدت ده روز نمیتواند اتفاقی رخ بدهد. چطور میشود ظرف مدت ده روز در حالی که در کنار رقیب پیروز، رقیبان درون سازمانی دیگری هم مثل محسن رضایی، لاریجانی و قالیباف حضور داشتند، این اتفاق صورت گرفته باشد؟
آن طور که من میفهمم، علاوه بر این که مستدلاً تحلیل میکنیم خوشبختانه انتخابات به صورت دو مرحلهای رخ داده، انتخابات مراحل او باید با انتخابات مرحله دوم که کمتر از شش روز فاصله بینشان بوده هم سنجی و هم سویی داشته باشد. شما اگر آرایی را که به هفت نفر از کاندیداها داده شد دستهبندی کنید و بعد بخواهید سهم هر کدام از این دو نفری را که به مرحله دوم راه یافتند از ظرفیت مشترک پنج نفر دیگر اختصاص بدهید، قطعاً این اتفاق نمیافتد. من خودم یک تحلیل آماری کردم و در حاشیه موضوعات انتخابات هم به آقای هاشمی گفته بودم که شما حداکثر 12 میلیون رای میآورید و پیروز میشوید و آقای احمدینژاد هم چیزی حدود 8 تا 9 میلیون رای میآورد و از پیروزی باز میماند. این اتفاق که رای حداکثری ده میلیونی تا هفده میلیون افزایش یابد، محل سوال است و باید بررسی بشود که این مسئله سادهای نبوده، مگر این که ما بخواهیم به این نکته پافشاری کنیم که الا. و لابد فقط شعار عدالت خواهی یکی از این کاندیداها باعث شده که جامعه محروم ایران را به یک حرکت و واکنش سریع و تعیینکننده وادارد و ناگهان همه بدیهای رژیم و نظام را در قامت هاشمی ببینند و همه خوبیها را در وجود رقیب.
*نظر خواهیها- که میگویید علمی هم بوده- میگفتند آقای هاشمی 26 درصد واجدین شرایط را به خودش اختصاص میدهد، ولی "نه" به هاشمی هم بیش از 26 درصد بوده است. در دور دوم، در نظرخواهی جهاد دانشگاهی- که میگفتند قابل اطمینان هم بوده- چنین ارزیابی شده بود که 70 درصد آرای کروبی به طرف احمدینژاد میرود و در عمل دیدیم که 90 درصد رفت این تحلیل را هم نمیشود نادیده گرفت که کار عامدانه این بوده احمدینژاد را در برابر هاشمی قرار بدهند که آرای قاطع "نه" به هاشمی به اضافه 90 درصد آرای کروبی به طرف احمدینژاد برود و آن طور که آقای کروبی گفتند گویا این را میدانستند.
** آن جدولی که میگفت هاشمی رفسنجانی 25 تا 30 درصد رای مثبت دارد، یک ستون هم در کنارش داشت که میگفت 47 درصد رای منفی یعنی "نه" به هاشمی.
در همان جدول هم هست که رای مثبت احمدینژاد 7/1 درصد بوده و رای "نه" به احمدینژاد هم 70 درصد. شما همان جدول را در آخرین برآورد ببینید، کسانی که به آقای هاشمی "آری" گفتند از همه بیشتر بودند و آنهایی که به هاشمی "نه" گفتند، اتفاقاً از همه کمتر بودند. یعنی آرای منفی همه رقابتی دیگر در آخرین نتایج و نظرسنجیها از 47 درصد آرای منفی هاشمی بالاتر بوده است. ما که نیامدیم در برابر هاشمی یک موجود مقدس را از آسمان وارد کنیم که تمام آرای "نه" هاشمی را متفاوت بکند. رای "نه" به خود احمدینژاد یا لاریجانی و قالیباف هم در همین مدل کارکرد خودش را نشان میدهد. ارزیابی خود من هم این بود که بالای 60 درصد یعنی حدود 3 میلیون رای آقای کروبی میرود به سمت رقیب آفای هاشمی و در همین جدول در میآید که آقای قالیباف هم 50 درصد رایاش، از ظرفیت اجتماعی آرای هاشمی بوده و 50 درصد رای خود قالیباف بوده است. آقای لاریجانی هم 70 درصدش به سوی رای آقای احمدینژاد بوده و 30 درصدش از سبد رای آقای هاشمی بوده است. نیروهایی بودند که عنصر منتخب خودشان لاریجانی و قالیباف بوده و در مرحله بعد که این دو نفر راه نیافتند. دو نفر دیگر بودند که جهتگیریهایشان مشخص بوده، خاستگاه سیاسی، طبقاتی و اجتماعیشان مشخص بوده است، به همین لحاظ این موضوع نمیتواند اتفاق بیفتد که هاشمی رفسنجانی بشود جمع رای خودش به اضافه آقای معین و رای کروبی تمام عیار، رای ولایتی تمام عیار، رای مهرعلیزاده تمام عیار، رای قالیباف تمام عیار صددرصد برود در سبد آقای احمدینژاد قرار بگیرد و 17 میلیون بشود. ضمن این که عقل و منطق حکم میکند که هیچ گاه سقف رایدهی در مرحله دوم انتخابات نمیتواند از ظرفیت80درصد مرحله اول تجاوز کند. چطور ممکن است همان صددرصدی که در انتخابات با 28 ملیون آمدهاند در مرحله دومش هم با 3% کاهش بیایند؟! اینها سوالهایی است که باید پاسخ داده بشود. همه اینها قابل استناد است که چه اتفاقی افتاده است. قبل از این که ما پدیده تخلف را در روز برگزاری بررسی بکنیم، باید به پدیدههای نوظهور قبل از برگزاری انتخابات توجه کنیم، آنرا مورد مطالعه، مداقه، تحلیل و مواخذه قرار داده و روی آن حساسیت نشان بدهیم؟ 300 نقطه به عنوان حوزههای انتخابیه داشتیم؛ در اکثریت حوزههای انتخابیه میبینیم هنگامی که مشارکت کم است رای هاشمی بالاست و اتفاقاً وقتی که دقت کنیم میبینیم مناطقی که مشارکت مردم کم بوده نوعاً محیط شهری است، آنجا چون محیط شهری است، انتخابشان با فطرت سیاسیشان سازگارتر است، یعنی در یک محیط شهری طرف به فرد مورد نظر خودش میخواسته با مطالعه رای بدهد و هاشمی را انتخاب کرده است. بعد مناطقی را میبینی که مشارکت بالاست و در آنجا رای هاشمی کم است و متقابلاً احمدینژاد بالاست. دو نقطه استثنا داریم که تهران و اصفهان است. این دو تحلیل خاص خودش را دارد و خیلی هم پیچیده نیست. در اصفهان راست رادیکال و موضوع سازمان یافتهای که از آن نام میبریم طراحی وحشتناک و عجیبی کرده بود که در اعتراض رقبای انتخاباتی هم بدان اشاره شده و میدانید. در مورد آقای هاشمی در اصفهان هم آقای طاهری، هم آقای مظاهری و هم آقای طباطبائی، امام جمعه هر سه نحله فکری هم عقیده بودند. تمامی ارکان سنتیچپ و راست در اصفهان به هاشمی رای دادهاند و بقیه به سمت احمدینژاد رفتهاند. در تهران هم نوع ریخت و پاشهایی که از موضع مدیریتی و از بودجه شهرداری صورت گرفته و جامعه را این گونه طبقاتی کرده بویژه در اقشار محروم مثل معلمها، هیئتهای مذهبی و مساجد، فضایی این گونه را به نفع منشا این پرداختها رقم زده بود، ولی نسبت به نقاط دیگر تحلیل به گونهای است که بیشتر گفتیم.
به هر حال انتخابات پایان یافته و الان هم همگان به نتایج آن تمکین کردهایم و به هر دلیل هم کسانی که حقشان تضییع شده سکوت کردهاند و از همه مهمتر آقای هاشمی رفسنجانی است. آنها در مقام طرح شکایت در دستگاه قضایی و ارائه اسنادی مبنی بر تخلف که احیاناً در این انتخابات تخلفی صورت گرفته نیستند؛ با این که اگر تخلفات احتمالی مرحله اول بررسی شود، چه بسا نتایج انتخابات به هم میخورد. اما در مرحله دوم شما اگر ده هزار صندوق را هم باطل کنید، نتیجه انتخابات تغییری نخواهد کرد. اما باید دانسته شود از منظر تحلیل سیاسی و تحلیل حضور طبقات و لایههای اجتماعی که در انتخابات مشارکت میکنند به صورت جدی تردید وجود دارد حقیقتاً نمیشود کمتر از ده روز، یک هفته و حتی از روز دوشنبه قبل از انتخابات، مرحله اول جمعبندی سیاسی جماعتی عوض شود و نسخه دیگری حادث شود. من میخواهم این نکته را هشدار بدهم و تحلیل کنم که اگر قرار بر این باشد که یک حرکت سازمان یافته از طریق دهها هزار پایگاه به این شکل که آقای هاشمی رفسنجانی و آقای کروبی در نامههایی هشدار و تنبه دادند در انتخابات مداخله کند، نوعی حرکت غیرقانونی خطرناک را پایهریزی کرده است. ما 52 هزار روستا داریم که بالای 37 هزار روستا فعال است، جمعیت بالای 50 خانوار در آن هست و حداقل در هر روستا یک پایگاه وجود دارد؛ در همین تهران بیش از 3 هزار پایگاه داریم. هر مسجد یک پایگاه دارد؛ با داشتن 8 میلیون عضو غیروابسته و یک و نیم میلیون عضو وابسته مستقیم.
من میخواهم این هشدار را اعلام کنم که از یک سو برخلاف مبانی حقوقی انتخابات هیچ سازمان و نیروی مسلح نظامی و شبه نظامی حق دخالت در انتخابات را ندارد و از سوی دیگر بر پایه آموزههای امام که نیروهای مسلح را از دخالتها و مشارکتهای سازمانی و جانبدارانه بازداشته و به لحاظ عرفی این را هم بپذیریم که یک سازمانی که از بیتالمال ارتزاق کرده، حق ندارد به نفع کسی در یک انتخابات به صورت سازمانی وارد بشود و اگر این نکته را نیز به لحاظ جهانی بپذیریم که نوعاً نهادهای نظامی از حوزه تاثیرگذاری در فرایند تصمیمات سیاسی بزرگ پرهیز داده میشوند؛ چرا که اگر این اتفاق بیفتد تحقق کودتا محتملالوقوع نیست. اگر همه این مبانی عقلی، نقلی، تاریخی و حکومتی را قبول داشته باشیم، این را به عنوان یک هشدار بزرگ باید تلقی کنیم که اگر از این به بعد قرار بر این باشد که یک تشکیلات ملی با داشتن 70 هزار پایگاه بخواهد در هر انتخاباتی به نفع منتخب مورد نظر خودش نقشی ایفا کند، غمگنانه باید بپذیریم که دیگر هیچ جمع سیاسی چه چپ و چه راست که واجد خاستگاه سیاسی- اجتماعی باشد الزاماً از این به بعد نمیتوانند در یک رقابت تنگاتنگ مشروع و موثر حضور پیدا بکنند و عملاً هیچ خاصیتی بر سیاستورزی آنها مترتب نخواهد بود و باید بپذیریم که قوام حاکمیت که ذیل نام جمهوریت در دوره داغ رقابتهای حزبی و فعالیت سازمانهای سیاسی به صورت مشروع در کشور تحکیم میشود نخواهیم داشت و این مقوله از سرفصل سیاستورزی در کشور ما حذف خواهد شد. در این صورت هر چیزی که یک سازمان نظامی و فرماندهان ارشد آن میپسندد، آن محقق میشود.
* به نظر میرسد بزرگترین زبانی که در این انتخابات گریبانگیر سپاه و بسیج- به عنوان نهادهایی برای دفاع از انقلاب، استقلال و تمامیت ارضی ایران- شد این بود که در اثر برخی عملکردهای ناشایست، نوع نگاه به این نهادها تغییر یافت و این ضایعه بزرگی است که مملکت دچار آن شده است. به هر حال اینها مدعی هستند که قانون اساسی جایگاهی برای سپاه تعیین کرده و آن این که سپاه حافظ انقلاب است. اینها میگویند که ما شهید دادیم و مملکت را نجات دادیم، اگر ما نبودیم چهار استان کشور از دست رفته بود و باید نفت را از صدام میخریدیم و...، مثل ژنرالهای ترکیه که مدعی حفظ ترکیه نوین و کمالیزم هستند.
** از سوی دیگر ادعا میشد که مثلاً با آمدن آقای معین دوم خرداد دیگری برپا میشود و هشت سال دیگر بدبخت میشویم، مطبوعات آمریکا هم از بعضی کاندیداها حمایت کردهاند، لذا احساس خطر و فضای جنگی جدی است. با این تحلیل و تفسیر از فضای جامعه و منطقه از یک سو و تعریف جایگاه خود در قانون اساسی از سوی دیگر، طبیعی بود که وارد عمل شوند و آقای ذوالقدر رسماً پذیرفت که باید پیچیده و چند لایه عمل میشد.
* نظر شما در مورد این تبیین چیست؟
** حتی اگر مفروض بگیریم همین نکته را که حفاظت از انقلاب از وظایف سپاه است، این وظیفه در شرایط اضطرار معنا و مفهوم مییابد. در یک فضای غیرآرام و یا فقدان یک ثبات بلندمدت این مسئولیت به عهده یک ارگان انقلابی گذاشته شده است. وقتی یک رژیم ثبات پیدا میکند، دیگر نمیتواند منطقهالفراغهایی را برای دخالت دستگاههایی که مستقل از پاسخگویی در نظام هرمی قدرت کشور هستند به صورت تمام عیار تعریف کند.
اگر گفتیم که میخواهیم انقلاب را حفظ کنیم، از رساندن نان به فلان پیرزن را شامل میشود تا مبارزه با دشمن خارجی و درگیری در مرزهای همسایگان مهاجم با یک عنوان کلی که ما حافظ انقلابیم که نمیتوانیم انجام هر اقدامی را مبنای تصمیم قرار بدهیم. امروز مگر میتوانید با قانون اساسی که به صورت کلی تدوین شده و باید واجد قوانین عادی، آییننامهها و بخشنامههای ویژه خودش باشد بنا به تشخیص مجری با برداشت از قانون اساسی کاری را عملیاتی کنید؟ مگر امروز آقایان حقوقدان به شما اجازه میدهند که مبنای عمل دولت، قانون اساسی قرار گیرد؟ میگویند قانون اساسی قانون مادر است، قانون مادر ملاک عمل مجریان نیست. این قانون مادر باید در ظرفهای قوانین عادی مجالس قانونگذاری ریخته شود تا شما بتوانید آن را در جامعه عملیاتی کنید. شما وقتی که یک برق 60 کیلوواتی دارید این را که به چراغ 100 واتی خودتان وصل نمیکنید ترانسفورماتور میگذارید سر راه تا این را تبدیل کند، در حدی که به دست من و شمای مصرفکننده برسد. اگر ما چراغ 60 واتی خودمان را به شبکه اصلی وصل کردیم، در جا منفجر میشود. یک سازمان نظامی را وصل کنید به یک عنوان کلی حقوقی در قانون، معلوم است که نتیجه چه میشود، اضمحلال کارکرد دولت و نظام را به همراه دارد.
* از سال 1368 به بعد فرماندهان و قائم مقامان سپاه، بسیج و برخی مسئولان تصریح کردهاند که سپاه حافظ انقلاب است و اگر انقلاب منحرف بشود، وارد عمل میشوند.
** کدام یک از مسئولان سیاستمدار ارشد کشور آمدند گفتند که این انتخابات با این مکانیزمی که به صورت سنتی و به شکل تاریخیاش دارد برپا میشود انحراف است که سپاه باید وارد بشود؟!
* به صحبتهای آقای هاشمی که 27 سال از ارکان نظام بوده است باید توجه کرد که سه بار میگوید هدایت سازمان یافته آرا و یک بار هم میگوید تخریبهای کوهشکن. آقای کروبی نیز 27 سال همواره از شخصیتهای مطرح نظام بوده و قبل از انقلاب هم از واجدین انقلاب بود. اینها که این چیزها را بگویند مشروعیت انتخابات کمرنگ میشود.
** فرض کنیم که فرمایش شما درست باشد که تحلیل ما، آقای هاشمی و شما به یک نقطه رسید، با این تفاوت که بر فرض آقایی براساس یک نتیجهگیری شخصی یا سازمانی یا هماهنگ شده یا بخشی از سیستم مدعی شود که وظیفه سیاسی حضور در انتخابات حق ما بوده، انجام تکلیف حقی بوده و ما هم خیلی خوشحالیم، ولی کل بدنه نظام و سیستم سیاسی کشور نسبت به این قضیه واکنش و حساسیت دارد و آن را دخالت نامشروع میداند. این چیزی است که الان جدال بین حوزه سیاست و قدرت هم هست.
ما نمیتوانیم به اعتبار یک بند در قانون اساسی تفسیر به رای کنیم و خودسرانه یک سازمان ملی را دخالت دهیم آن هم برخلاف عناوین صریح قانونی. انتخاباتی که مقبولترین و پیروزمندترین صاحب حق آن هاشمی رفسنجانی، علیرغم تخلفات سازمان یافته و هدایت شده در برابر نتیجهاش بنا به ملاحظاتی تمکین کرد. ما فرض میکنیم آقایی هم براساس تفسیر به رای خودش حق گفته باشد. اصلاً فرض کنیم که همه مقامات مسئول در این سلسله مراتب که شما نام بردید نسبت به نوع دخالتهای غیرمجاز و غیرمشروع هم مهر صحت بگذارند و بپذیرند. ما میگوییم چه کسی گفته کشوری که مرحله تغییر نظام سیاسی را در سال 1357 پشت سر گذرانده، کنترل جریان اپوزیسیون و مخالف را از سر گذرانده و تبدیل به یک نظام با ثبات شده و الان تحت این نام جهان معاصر و قدرتهای بزرگ کشور را به رسمیت میشناسند و با او مذاکره میکنند و در آن امنیتی برقرار شده، نهادی فرضاً بیاید تحرکاتی را سازمان دهد و با این اقدامات کشور و نظام را به 25 سال قبل بازگرداند؟
* این استدلال سیاسی محکم است. در شرایطی که حتی یک شرکت کارشناسی انگلیسی که نهادهای بینالمللی قبولش دارند، میگوید ایران امنترین، نزدیکترین و اقتصادیترین کشور برای عبور خط لوله ترانزیت است. بنابراین کسی حق ندارد بگوید اینجا بیثبات است و برای حفظ انقلاب با پیچیده و چند لایه عمل کرد.
** ما نگرانیم و هشدار هم دادهایم؛ در حالی که دیگر کشورها دارند به سوی نهادینهسازی رفتارها، منشها و اقدامات سیاسی خود میروند و گروههایشان را سامان میدهند و حتی مخالفانشان را به رسمیت میشناسند، اگر فردای چنین روزی نیروهای مسلح قرارشان را بر این گذاشتند که دخالت ناصواب کنند و این دخالت هم به ذائقه آنان خوش آمد، با توجه به اقتدار و تسلطی که دارند انتخابات را هم با وجود ظرفیتی که دارند به مقتضای خوشایند خود عملیاتی میکند. نتیجه آن این است که انهدام ساختار سیاسی کشور را به بار مینشاند. این است که ما به این جمعبندی رسیدهایم که دخالتهای سازمان یافته و هدایت شده از این نوع، جمهوریت نظام را بلاموضوع میکند و ملت از دستور کار حکومت و نظام سیاسی خارج میشود و مردم هم بیاعتماد میشوند و دیگر در چنین انتخاباتی مشارکت نخواهندکرد.
* تا اینجای بحث بیشتر به عملکرد جریان پیروز در انتخابات پرداخته شد. حال به این موضوع بپردازیم که چرا اصلاح طلبان- اگر آقای هاشمی را هم در این طیف ارزیابی میکنید- نتوانستند آرای مردم را به دست بیاورند؟ به نظر میرسد همان قدر که هشدار شما نسبت به آن سوی قضیه جدی است، این سوی قضیه هم جدی باشد اگر رای و گرایش مردم به سوی اصلاحطلبان چشمگیر بود، قطعاً رفتارهایی که از آنها سخن گفتید، نمیتوانست حرف آخر را بزند و اکنون نتیجه متفاوت بود، مگر یک با یک عمل نظامی. گسلهای درون اصلاحطلبان چه بود که نتوانستند به اجماع برسند و مردم را جذب کنند؟
** حدود 8 ماه قبل از برگزاری انتخابات بارها با دوست عزیزم سعید مجاریان صحبتهایی داشتم. براساس همین تئوری حاکمیت دوگانه که ایشان طراحش بود بارها نشستهام و با او استدلال کردم و توضیح دادم که این فرایندی که شما به لحاظ تئوریک دنبال میکنید تنها و تنها مصداقش هاشمی رفسنجانی است. چرا نمیآیید روی چنین مصداقی اجماع کنید؟ بنده مطمئنم آنچه که اتفاق افتاد محصول روح تفرد و جداییطلبی و غیرواقعبینی سیاسی بود.
حداقل در بحث آسیب شناسی داخلی اصلاحطلبها باید این مسئله به بحث گذاشته شود. در اثر همین غرور و عدم واقعبینی این اتفاق در انتخابات دومین شورای شهر هم افتاد. مطمئنم اگر با اتحاد و اتفاق روی یک فرد اقدام کرده بودیم به نتیجه دلخواه میرسیدیم. من حتی گفتم آقای دکتر نجفی را کاندیدا کنیم، اما آنها نپذیرفتند. آمدند از یک شخصیت محترم، ولی فاقد نفوذ به صورت سازمانی چهار میلیون رای جمع کردند. اگر میآمدند روی شخصیت دیگری که قابل ارائه و طرح بهتری بود موافقت و حمایت میکردند حتماً جبهه اصلاحات به نتیجه بهتری میرسید. اگر اصلاح طلبان اجماع میکردند اینها جرات نمیکردند خواسته خود را عملیاتی کنند. البته این نکته را هم باید توجه کرد که ما به لحاظ نفوذ منطقهای و محلی، با اصلاحطلبان تفاوتی احساس نمیکردند. آن چیزی که در قضیه آقای احمدینژاد عمل کرد مقوله دیگری بود. رای سازمانی هدایت شده ربطی به تشکیلات راست نداشت. اما در هر حال علیرغم همه این محدودیتها اگر ما مقداری به خودمان توجه میکردیم و آسیبها و معضلاتمان را از سر راه برمیداشتیم و مقداری تسامح بیشتری در جبهه متحد به خرج میدادیم، قطعاً میتوانستیم موقعیت مطلوبتری را داشته باشیم.
* درباره آقای هاشمی سوالهای جدی مطرح بود که به آنها پاسخ داده نشد. آقای هاشمی هم همیشه از موضع بالا برخورد میکردند. در حالی که فضای جامعه آن موضع بالا را نمیپذیرد.
** در نشریه راهبردی شما این نوع بحث کردن نمیتواند محلی از اعراب داشته باشد؛ چرا که اصلاً موضوع آقای هاشمی رفسنجانی و بخشی از تاریکنماییهایی که شما به آن اشاره میکنید، ساخته و پرداخته ذهن رقبای هم جبهه خود ما بوده و هیچ ربطی به جامعه نداشته و ندارد.
* ریزبینیهای در جامعه هست. برای نمونه این که آقای هاشمی میگفت پول ندارم که برای تبلیغات به شهرستانها مسافرت کنم، طبیعتاً کسی باور نمیکند.
** تمام این نکاتی که در رابطه با آقای هاشمی مطرح میشود بر فرض پذیرشش که البته بنده به آن نقد و ایراد دارم، چندان مورد اعتنا نیست؛ سخن ما این بود که علیرغم وجود احتمالی این ایرادات و اشکالات از باب ضرورت و اولویتهای سیاسی و مدیریتی و شرایط حساس داخلی و خارجی، هاشمی رفسنجانی تنها گزینهای بود که الزاماً باید روی او وحدت نظر صورت میگرفت. به اعتقاد بنده هاشمی رفسنجانی در مظلومیت دو چندان و گستردهای واقع شده که هم از طرف مخالفان و دشمنانش و همدوستانش مورد هجمه واقع شد. متاسفانه ایشان هم یک ستاد شخصی نیرومندی نداشت که از او خوب صیانت کند.
* در فاصله دور اول تا دور دوم انتخابات نهم، به هر حال تحلیلهایی انجام شد. بسیاری از مردم برای این که بعدها احساس غبن نکند و به وظیفه خود در گسترش فضای باز کمک کرده باشند به هاشمی رای دادند؛ بنابراین به کسی رای دادند که پیش از آن به او نقد داشتند. این به نظرم مهمترین خیزشی بود که در جامعه ما در عرض دو، سه روز رخ داد؛ یعنی نرخ رشدش از تمام نرخهای رشدی که در ایران بود بیشتر بود. حال اگر در عرض سه روز میشود چنین خیزشی به وجود بیاید، چه میشد آقای هاشمی شش ماه، یک سال قبل از آن روی این موضوع کار میکرد و میرفت در شهرستانها و به بدنه مردم آموزش میداد. در آن صورت آیا اینها جذب نمیشدند؟
** جمعبندی اولیه ایشان این نبود که این اتفاق رخ دهد. تصور میکردند در سطوح بالای قدرت می توانند همفکری و هماهنگی بکنند که کشور را در اختیار یک نیروی معتدل جوانی بگذارند که مصالح مردم و حاکمیت تامین شود و ایشان ذیل تعاملات سیاسی پشت قدرت کار کنند و مردم هم همکاری میکردند و رای میدادند. ایشان نمیدانست چنین اتفاقی میافتد.
* این هم یکی از نقدهایی است که به آقای هاشمی وارد است؛ ایشان به حل و فصل مسائل فقط در سطوح قدرت میاندیشید نه در سطح اجتماعی. این نقدها صرفاً ساخته و پرداخته ذهن اصلاحطلبها نیست. باورپذیر نیست که آقای هاشمی نظام را نشناخته باشد.
** شما بعد از این که مسئلهای واقع میشود حرف میزنید. ما هنر و هوشمندیمان در این است که قبل از این که در واقعهای قرار بگبریم، تحلیلی بدهیم که با واقعیت و آینده پیش رو تطبیق داده شود.
* عطاءالله مهاجرانی در "الشرقالاوسط" تحلیل داده، در آنجا میگوید که آقای هاشمی چشمانداز بیست ساله را میدید، در حالی که احمدینژاد دست گذاشت روی فقر، فلاکت و همین روزگار ملموس مردم. آقای هاشمی هم در صحبتهای تلویزیونیاش مسئله 120 هزار تومان را گفتۀ چرا تودهها این را نگرفتند، آن یکی را گرفتند؟ هر دو بیان واحدی بود. آن به صورت شعار درآمد و سرزبانها افتاد و پیگیری شد، اما این یکی صرفاً دو بار گفته شد.
** به هر حال شما میپذیرید که ما در یک شب تاریک و در فضای غبارآلودی داریم حرکت میکنیم و هر گاممان ممکن است ما را به جای پیشرفت و حرکت به سمت جلو در صورتی که دقیق نباشیم به دامی و اسارتی و چاهی گرفتار کند. یک چاه آبی که روز به شما آب میدهد و شما را زنده نگه میدارد، در تاریکی شب ممکن است مایه گرفتاری و عذاب شما شود و در آن بیفتید و خفه شوید. شما توسط این آب حیات که میتواند مایه برکت و تداوم زندگی باشد، کشته میشوید. چون تاریکی، حاکم است. از این بابت است که آدم باید در شرایطی که فلق نیست، به صاحب و خدای فلق پناه ببرد. ما در فضای سیاسیمان گرفتار تاریکیها و آشفتگیهاییم. غباری هست، راهها مشخص نیست. نسبت حکومت و قدرت و حزب مشخص نیست. چطور میشود که هاشمی رفسنجانی شش ماه پیش کفر مطلق و کفر ابلیس است، یکباره تبدیل میشود به منجی حرکتی که تا دیروز دشمنش میخواندند؟! این ناشی از بیقوارگی سیاسی ماست. البته همیشه بعد از این که یک اتفاقی میافتد، هر کسی به دنبال این است که برای اقدامات خودش دلایلی بیاورد و خودش را اثبات کند.