یوسف بهمنآبادی
رسانهها همیشه کارکردهای مثبت و مفیدی از خود ارائه نمیدهند. گاهی هم این تکنولوژیها، ابزاری میشوند برای فرافکنی در میان افکار عمومی جهانی. به این معنا که برخی از قدرتهای سیاسی به مدد اعتبار و توانایی داشتن رسانههای نوین ارتباطی، اقدام به دستکاری اطلاعات کرده و سعی میکنند افکار عمومی دنیا را نسبت به مسئلهای خاص، همسو و متمایل با سیاستهای تجاوزطلبانه خود سازند. به طوری که دارندگان رسانههای جمعی با نیات سلطهگرانه ممکن است در دو نوع جبهه جنگ، مخالفان خود را با تیغ سرکوبی و خدشهدار کردن شخصیت بینالمللی سلاخی کنند. به مفهوم جنگ اشاره کردیم، ممکن است این سوال پیش آید که «مگر برای اشغال سرزمینی توسط یک کشور قدرتمند و صاحب تکنولوژیهای عظیم نظامی، دیگر چه نیازی به رسانهها خواهد بود؟»
دقیقا نکته همین جاست. افکار عمومی دنیای عصر حاضر، دیگر اشغال نظامی بدون دلیل توجیه را نمیپذیرد و کمتر کشوری میتواند بدون توجیه افکار عمومی جهانی، جنگی را علیه کشور دیگر آغار کند، اما چرا؟
به گونهای که رسانهها ظاهر شدند، پدیدهای به نام افکار عمومی نیز پررنگ شده و در ردیف یکی از واقعیتهای انکارناپذیر سازوکارهای دنیای کنونی مطرح گردیدهاند. در دنیایی که تعامل با همدیگر، از اصول ماندگاری جوامع حاضر محسوب میشود، ساختن چهرهای مخدوش، اشغالگر، تجاوزگرانه و استعمارگونه از خود در اذهان افکار عمومی جهان قابل هضم نبوده و راه را برای توسعه اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... میبندد. اینجاست که مفهوم «جنگ روانی» معنا پیدا میکند؛ استراتژی که مقاصد کاربران آن را به کمک رسانههای جمعی تحقق میبخشد.
اما جنگ روانی چیست؟ چگونه صورت میگیرد و اصلا چه اهمیتی بر آن مترتب است؟ برای درک مفهوم جنگ روانی میتوان به تعریف وزارت جنگ آمریکا اشاره کرد که در کتابی تحت عنوان «در صحنه نبرد» در سال 1955 آورده بود.
در این کتاب مفهوم جنگ روانی چنین تعریف شده: «جنگ روانی استفاده برنامهریزی شده از تبلیغات و سایر اعمالی است که قبل از هر چیز با هدف تاثیر بر نظرات، احساسها، موانع و رفتار جوامع دشمن، بیطرف یا دوست و به شیوهای خاص دستیابی به اهداف ملی صورت میگیرد.»(1)
اگر چه در این تعریف، مفهوم جنگ روانی در دایرهای وسیع مطرح شده است و اعتقادش بر این است که این استراتژی، تمام جوانب امر تاثیرگذاری بر رفتار تودهای از انسانها را در برمیگیرد، اما مقصود ما در این نوشتار آن جنبه از این استراتژی است که به قصد تخمیر افکار عمومی جوامع از سوی یک کشور به کاربرده میشود. شگردهای نوین جنگ روانی تقریبا از جنگ جهانی دوم ظهور پیدا کرد، همانگونه که صلاح نصر در کتاب خود «جنگ روانی» مینویسد: «اهمیت جنگ روانی در آلمان هنگامی که آلمانیهای شکستخورده در جنگ جهانی اول در پی آن برآمدند تا علل شکست خود را دریابند، افزایش یافت.»
کارشناسان آلمانی دریافتند که برتری دشمن بر آنها ناشی از استفاده از وسایل ارتباط جمعی و آنچه که غالبا به نام تبلیغات مشهور است، بوده است. همچنین آنها علت شکست خود را ناتوانی در استفاده از تمامی نیروها و سلاحهای خود برای اعمال بیشترین تاثیر ممکن بر اراده دشمن میدانستند. ازدیاد تعداد روانشناسان متخصص در آلمان، ایالات متحده و کشورهای اروپا موجب گسترش استفاده از مفهوم جنگ روانی شد.» (2)
در نیم قرن اخیر، جنگهای متعددی روی داده است که بانی اصلی آن هم آمریکا بوده است.
استراتژی جنگ روانی به عنوان یکی از ملزومات و پیشزمینههای جنگهای فیزیکی مطرح بوده تا جهت توجیه اشغالگری و تجاوز نظامی یا اجماع بینالمللی افکار عمومی برای پیشبرد مقاصد خود موثر افتد.
در رابطه با جنگهای فیزیکی، از آنجا که لشکرکشی به یک کشور هزینههای سنگینی را برای اشغالگران دربرداشته و معمولا با ریسک بالایی هم همراه بوده است، ضرورت استفاده از پیشزمینههای امتناعآمیز و تخدیرکننده فراهمسازی یک جنگ تمام عیار محسوس شده است. و این امر در حالی مطرح میشد که دست داشتن کشورها به سلاحهای هستهای امکان بروز جنگ را در میان افکار عمومی جهان خطرناک جلوه میداد.
از این جهت بوده که تفکر حمله نظامی، پیش از هر چیزی میبایست در اذهان عمومی افکار عمومی جهان قابلیت توجیه پیدا میکرد و از طرفی دیگر، مقاومت نیروی مقابل نیز میبایست شکسته میشد. به این ترتیب، جنگ روانی به یک تکنیک ضروری برای حملات نظامی مطرح شد.
صلاح نصر در این مورد مینویسد: جنگ روانی که جدیدترین سلاح جنگی است علیه فکر، عقیده، شجاعت، اطمینان و میل به جنگیدن عمل میکند و جنگی دفاعی و هجومی به شمار میرود، چرا که در عین تقویت روحیه ملت و سربازان خودی، به شکستن روحیه دشمن میپردازد.
جنگ روانی قسمتی از جنگ همه جانبه است که پیش از شروع نبرد آغاز میشود و در حین آن و پس از آن ادامه مییابد، چرا که این نوع جنگ تابع قوانین و شیوههای جنگ عادی نیست و بر مبنای توصیفی که از صحنه نبرد یا سازماندهی عملیات جنگی ارائه میشود یا برطبق انواع مختلف عناوین عملیات جنگی قابل تعریف نیست.»(3)
وی همچنین معتقد است: «غالبا پیروزی یا شکست در جنگ روانی، پس از گذشت ماهها و شاید سالها از اجرای آن معلوم میشود. در عین حال، پیروزی در این جنگ ممکن است قاطع باشد- هر چند که ممکن است برآورد کمی آن دشوار به نظر آید- همانگونه که شکست در آن ممکن است شکستنی کشنده- هر چند غیرملموس باشد، ولی امکان درک و آگاهی بر این امر وجود دارد.»(4)
همانگونه که در تعریف ارائه شده از جنگ روانی آمد، علل اصلی جنگ روانی رسیدن به اهداف سیاسی است؛ اهدافی که کشور مزبور را بر آن دارد تا از طریق رسانههای ارتباطی به القای خواستهها و جریانهای مورد نظر بپردازد. بنابراین در استراتژی مذکور، رسانههای ارتباطی ابزاری تلقی میشوند که جهت پیشبرد سیاستهای نظام حاکم بر کشور اعمال کننده.
به عنوان مثال، در جنگ خلیجفارس (1991) برای حمله نظامی آمریکا به عراق نیاز بود تا افکار عمومی بر این حمله مهر تایید بزند و آمریکا بتواند بدون هیچ دغدغه ابراز مخالفت کشورهای دیگر، اهداف خود را دنبال کند و این چنین بود که یک پرستار کویتی آموزش دید تا در برابر دوربینهای تلویزیون CNN- که در آن زمان شبکهای انحصاری بود- به گریه و زاری پرداخته و این حادثه خیالی را بر زبان آورد که سربازان عراقی کودکان داخل زایشگاه را بر زمین میکوبند. این امر، احساسات افکار عمومی جهانی را جریحهدار ساخت. بنابراین، بیش از پیش دلایلی قابل توجیه، اقناع کننده و متقن برای حمله به عراق فراهم شد، اما این دروغ بزرگ چندان دوام نیاورد و خود را عریان کرد. به طوری که «روز 20فوریه 2002» روزنامه نیویورک تایمز پرده از روی یکی از عظیمترین طرحهای تحریف افکار تاریخ برداشت. پنتاگون که در تبعیت از اوامر رامسفلد و داگلاس فیث معاون وزیر دفاع به منظور احاطه بر «کارزار اطلاعاتی» به طور محرمانه نهاد مزبور را به خدمت منافع ایالات متحده ایجاد کرده و ریاست آن را به یک ژنرال نیروی هوایی سیمون وردن، سپرده بود. این دفتر مجاز بود تا رسما به شیوههای تحریف افکار عمومی به ویژه در مورد رسانههای خارجی متوسل شود. نیویورک تایمز تصریح کرد OIS قراردادی بالغ بر 100هزار دلار در ماه با کابینه ارتباط جمعی، راندون گروپ منعقد ساخته بود.
این کابینه در سال 1990 به هنگام تدارک جنگ خلیجفارس نیز به همکاری دعوت شده بود و اعلامیه دروغ پرستار کویتی را که گویی شاهد حمله سربازان عراقی به زایشگاه «بیمارستان کویت» و «جداکردن وحشیانه نوزادان زودرس از تخت و قتل بیرحمانه آنان با پرتابشان به روی زمین» بوده است، منتشر کرده بود، این شهادت تاثیر قاطعی در جلب آزای اعضای کنگره به نفع جنگ داشته است.(5)
نکته دیگر در رابطه با همین جنگ، اینکه عملیات جنگ روانی به قدری متبحرانه صورت گرفت که موجب شد « حدود 87 هزار نظامی عراقی خود را تسلیم کنند.» (6)
همه این تاثیرات برگرفته از قدرت شگرف رسانههای جمعی است که قادرند اذهان مردم جهان را در مسیری خاص سازماندهی کنند. «برای مثال، نتایج بررسیهای صورت گرفته در خلال جنگ خلیجفارس (1991) نشان میدهد رسانههای آمریکا در طول یکهفته، 100 خبر درباره اعتراضات ضدجنگ و 800خبر در حمایت از جنگ پیرامون آرایش نظامی نیروهای عملکننده پخش کردهاند.»(7)
کمی که به تاریخ روزگار خود نزدیکتر میشویم، حمله آمریکا به افغانستان و عراق را به خاطر میآوریم.
قبل از حمله، رسانههای غرب، آتشبار خبری خود را بر سرتاسر جهان به کار انداختند. از دیدگاه این رسانهها، تروریسم جهان را هدف قرار داده و عوامل آن، سعی دارند به نابود کردن امنیت جهانی بپردازند که نمونههایی از آن، حمله به برجهای دوقلوی سازمان تجارت جهانی آمریکاست. ( هنوز مشخص نیست که تروریستهای واقعی این حمله چه کسانی بودهاند) مردان سیاسی به تکاپو میافتند تا به بهرهوری از رسانههای جمعی، صفآراییهای عظیمی از افکار عمومی جهان را علیه تروریسم! شکل دهند.
جنگ روانی علیه تروریسم شدت میگیرد بعد از بسترسازیهای عمیق در تخمیر افکار عمومی، حملههای اشغالگرانه آغاز میشود. ابتدا، افغانستان سرزمین تروریسم اعلام میشود و افکار عمومی جهان به تدریج بر این امر صحه میگذارند که جای هیچ درنگی در حمله به سرزمین تروریسم نیست.
بعد از چند سال کشتار و تخریب، هنوز بنلادن و شبکه القاعده- که ادعا میشود عوامل اصلی تروریسم هستند- در تیررس عملیات هوایی و زمینی ارتش آمریکا قرار نگرفتهاند! سرزمین دیگر، کشور عراق است که سیاستمداران غرب وانمود کردند یکی از سرزمینهای دارای پتانسیل خطرناک تروریسم است. رسانههای غولپیکر بر این سیاست خیمه میزنند تا افکار عمومی جهان را در این گیرودار غرق سازند.
از آنجایی که بازرسان سازمان ملل هیچگونه مدرکی، دال بر تولید و یا مخفی کردن سلاحهای کشتار جمعی در عراق به دست نیاورند اما، پافشاری آمریکا بر تحقق یافتن سیاستهای رمزآلود خود، امپریالیسم خبری را تا به باور رساندن دنیا به وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق هدایت کرد.
به تدریج افکار عمومی در میان سیلی از اخبار ناقص و غلط و اقناعآمیز، تسلیم شد و ناچار در برابر حمله گستاخانه به سرزمین مظلوم مهر سکوت بر لب زد.
نکته تعجببرانگیز در اینجا، این است که برخی از کشورهای متمدن نیز در این حمله آمریکا را یاری کردند تا در عرصه سیاست جهانی، چیزی از دست ندهند.
وقتی که دیگر افکار عمومی جهانی خود را آماده حملهای تجاوزکارانه نمود، هلیکوپترهای آمریکایی برفراز آسمان عراق در تاکتیکهای بسیار منسجم، اقدام به انتشار اطلاعیههایی مبنی بر تثبیت صلح و دموکراسی، مقاومت نیروی نظامی و غیرنظامی عراق را نسبت به مقابله و دفاع کمرنگ ساختند. و این، یک جنگ روانی تمام عیار برای تخمیر تودهها بود که بدون تردید، بدون وجود رسانههای جمعی این امر امکانپذیر نبود.
قدرت رسانهها
پیچیدهشدن تکنولوژیهای ارتباطی و قدرت گسترش پوششدهی آنها بر سراسر جهانی روند تاثیرگذاری بر تودهها را افزایش داده است. رسانههای جمعی با قدرت اعجاب انگیز که دارند قادرند جوامع گوناگون و متفاوت از هم را در دوردستترین نقاط دنیا در یک جریان فکری مشترکی رهنمون کنند و بدون این که ارتباط مستقیمی با پدیدهها و حادثههای اتفاق افتاده داشته باشند تحت تاثیر جریان اطلاعاتی منظم در مورد مسئله خاصی به اجماع فکری برسند. به گونهای که آلوین تافلر، از منتقدان تکنولوژیهای ارتباطی با پیشبینی آینده در جهان، تاکتیکهای اطلاعاتی حرف اول را خواهند زد. او معتقد است که محور مانورهای قدرت در آینده را همین تاکتیکهای اطلاعاتی تشکیل خواهند داد و این تاکتیکها چیزی نیست جز «قدرت دستکاری اطلاعات» که بخش عمده آن نیز حتی پیش از آنکه این اطلاعات به رسانهها برسد، انجام خواهد شد.»(8)
از آنجایی که امتناع و توجیه ملتهایی که حاکمان آن سیاستهای گستاخانهای در برابر جوامع دیگر دارند مهم تلقی میشود، ناچارند افکار عمومی خود را هماهنگ با سیاستهای خود سازند. به طوری که رسانهها نیز در پرورش افکار موازی با سیاستها دست به کار میشوند.
پروفسور حمید مولانا، در مقالهای با نام «جنگ روانی و فریبکاری رسانهها» مینویسد: «مطالعه اخیر موسسه مربوط خاطرنشان میکند که 76درصد از مدعوین برنامههای گفتوگوی تلویزیونی و رادیویی آمریکا در ماههای مصادف با حمله نیروهای نظامی آمریکا به عراق از مقامات رسمی جنگطلب آمریکا بودهاند و منابع و برنامههای مخالف یا ضد جنگ کمتر از یکدرصد برنامههای رسانهای الکترونیکی آمریکا را شامل میشده است.
نود درصد مردم آمریکا، غذای خبری و اطلاعاتی روزانه خود را از تلویزیون و رادیو دریافت میکنند. طبق مطالعات یک جامعهشناس آمریکایی به نام تادگیتنیز در ماههای پیش از آغاز حمله آمریکا به عراق مقالات مندرج در روزنامه واشنگتن نسبت به یکی از چند روزنامه با نفوذ آمریکا سه بر یک در پشتیبانی از جنگ بوده است.»(9)
این امر، ما را به یاد سخن مارشال مک لوهان میاندازد که پیشبینی کرد «جنگهای آینده نه با سلاحهای قراردادی در میدانهای جنگ، بلکه با تصاویر نشان داده شده به وسیله رسانههای جمعی به وقوع خواهد پیوست. امروز «جنگ تصاویر» در اوج خود است و تصویرسازان به شدت مشغول بستهبندی و فروش همهچیز از صابون، اسباببازی و غلات مخصوص صبحانه گرفته تا نامزدهای ریاست جمهوری، ملتها، مذهبها و عقاید هستند.»(10)
واقعیت این است که، فهم و درک دنیای پیرامون، به دلیل گستردگی آن برای انسانها بسیار مشکل است. آنچه در ساز و کارهای واقعی اتفاق میافتد با آنچه که در اذهان انسانها شکل میگیرد تفاوتی دوچندان است.
رسانهها، اگر چه آمدهاند تا به اطلاعرسانی عینیگرانه از واقعیتها و رخدادهای پیرامون بپردازند اما، به دلیل آنکه قدرت انعکاس مسائل را از سیاستهای حاکمان خود میگیرند، بنابراین دور از انتظار نیز نخواهد بود که مطالب انعکاس یافته از رسانهها، چارچوبی از سیاستهای حاکمان باشد، حتی اگر سنخیت چندانی با واقعیتهای پیرامون نداشته باشند.
زمانی که موضوع عراق با اشغال آن و تغییر رژیم از آب و تاب افتاد، ایران در جرگه پروندهسازی قرار گرفت. چند سال قبل بوش، رئیس جمهور آمریکا ، ایران را، به عنوان یکی از محورهای شرارت تلقی کرد. آنها ادعا داشتند که ریشه تروریسم را باید در کشورهای اسلامی جستجو کرد.
از این رو، سومین کشور اسلامی بود که در مظان اتهامات آمریکا قرار گرفت. برای کشورهای غرب، فرصت بهتر از این نمیتوانست باشد که انرژی صلحآمیز هستهای ایران را نمودی از اقدامات بسترسازی کننده برای فعالیتهای تروریستی در دنیا جا بیندازند. پس از آن که آمریکا از آزمایش چندین پروندهسازی علیه ایران مبنی بر اعمال تروریستی که پس از وقوع انفجارهای صورت گرفته در کشورهای مختلف علیه نیروهای آمریکایی و اسرائیلی انجام گرفت، سربلند بیرون نیامد، اتهام فعالیتهای هستهای نظامی را در دستور کار خود قرار داد.
در حال حاضر 2/5 سال است که پرونده هستهای ایران هنوز مفتوح است و هر روز وارد چالشهای جدیدی میشود.
به رغم آن که نظارتهای مکرر سازمانهای بینالمللی، این اتهام را رد کرده است اما، آمریکا همچنان درصدد است تا ایران به انرژی صلحآمیز هستهای دست نیابد.
در برابر قدرت بینظیر امپریالیسم رسانهای که جنگ روانی بر پایه آن ظهور مییابد، عامل دیگر که در این ظهور موثر است، ضعف دیپلماسی کشور مغلوب است. به طوری که توانایی اثبات واقعیتها را در مجامع بینالمللی نداشته باشد و در نتیجه افکار عمومی جهانی زودتر از آنچه که قدرت دیپلماسی آشکار شود، شکل گرفته باشد.
از این بحث چند نتیجه گرفته میشود:
1- امپریالیسم رسانهای از قدرت اعجابانگیزی در تخمیر تودهها و افکار عمومی برخوردار است؛ به طوری که قادر است اجماع بینالمللی را به طور قاطعی علیه یک کشور تحریک کند حتی اگر عینا خلاف واقعیتها باشد.
2- امروز تقویت و ایجاد رسانههای قوی چه در عرصه داخلی و چه در عرصه بینالمللی ضرورتی انکارناپذیر است.
3- دیپلماسی قوی بینالمللی برای کشور، از ضروریات حیات عصر امروز است.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.