مقصود فراستخواه
هزینه نظامی در جهان در سال 2003 نزدیک به 1000 بیلیون دلار (956 بیلیون دلار) بود و در سال 2007 نیز تاکنون به 7/624 بیلیون دلار رسیده است. (سازمان غیرانتفاعی
1ـ ایجاد سرپناه برای آوراگان: 21 بیلیون دلار
2ـ حل مسأله گرسنگی و سوءتغذیه: 19 بیلیون دلار
3ـ تهیه آب تمیز و بهداشتی: 10 بیلیون دلار
4ـ از بین بردن سلاح اتمی: 7 بیلیون دلار
5ـ خنثی کردن مینها: 4 بیلیون دلار
6ـ مبارزه با بیسوادی: 5 بیلیون دلار
7ـ امداد مهاجران: 5 بیلیون دلار
8ـ تنظیم جمعیت: 5/10 بیلیون دلار
9ـ حل مسأله فرسایش خاک: 24 بیلیون دلار
جمع 5/105 بیلیون دلار
بدین ترتیب و با در نظر گرفتن هزینه نظامی جهان در همان سال 2003، ملاحظه میشود که با 10 درصد این هزینهها میشد که همه 9 مسأله انسانی فوقالذکر در سطح سیاره، قابل رفع و رجوع بوده است.
مسیر تاریخ از توحش به تمدن نیست، بلکه از تبر به بمب است به طوری که اگر در قرن 13 میلادی در کل حملات مغول و هلاکو و تاتار و تیمور 30 میلیون آدم کشته شده است، در قرن بیستم نیز با جنگ جهانی دوم این رکورد به 60 میلیون نفر رسید. طبق برآوردهای موجود تلفات منتهی به مرگ در دو جنگ اول و دوم، 75 تا 138 میلیون نفر بوده است (و یکی پدیا، 2007) که فقط عدد کف از این برآورد (یعنی 75 میلیون نفر) از کل جمعیت کنونی ایران بیشتر است.
جنگ نه تنها ویرانگر و خانمانسوز است و منابع مادی، معنوی و انسانی را بر باد میدهد تبعات دیگری نیز دارد. یکی از این آثار جانبی و بسیار تهدیدآمیز جنگ، امنیتی شدن جوامع است که موجب کاهش شفافیت، افزایش بهانه برای مداخلات دولت و پلیس در زندگی روزمره، آسیبپذیر شدن حریم خصوصی مردم و مانند آن میشود. این موضوع نه تنها در نظامهای سیاسی اقتداگرا و تمرکزگرا، بلکه حتی در نظامها دموکراتیک مثل انگلستان و آمریکا خود را نشان داده است. (هرمن، 1996) از نیمه سده بیستم و بعد از جنگهای جهانی، تولید فکر و دانش درباره جنگ و صلح توسعه یافت. در این کارها، عواملی که مردمان را به جنگیدن با همدیگر سوق میداد، مورد بررسی علمی قرار گرفته است. اکنون سازمانهای غیردولتی و غیرانتفاعی بسیاری برای برقراری صلح در سرتاسر جهان فعالیت میکنند و مابقی قضایا. در یک نگاه کلگرا، برای تبیین پدیده جنگ، باید به همه ابعاد ساختاری و عوامل تاریخی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و معرفتی توجه بشود. ما نیاز به مدلی برای فهم عمیقتری از مسأله «تعارض» در زندگی اجتماعی داریم. جنگ، آخرین حلقه، سیکل معیوب تعارضهاست. رفع این تعارضها نه با خیالپردازی بلکه با «مدیریت عقلانی تعارضها» میسر میشود. (سیمور، 2003)
دو سر طیف نظریهپردازیهای روابط بینالملل، به صورت دو رویکرد عمده از هم متمایز میشوند. یک سر طیف به یک لحاظ از آرای کسانی چون ماکیاولی و هابز و... مشروب میشود و در آن، به کشاکش قدرت و منافع متعارض به عنوان یک تمایل پایدار در زندگی اجتماعی و نشأتیافته از ریشههای عمیق شرارت در طبیعت بشر، توجه میشود و در سر دیگر طیف، با نوعی فلسفه امید به استعداد خیر در سرشت متناقض انسانی؛ بر صلح جهانی تأکید میشود. (آرون، 2003). تحلیل استراتژیک و تعارضی از روابط بینالمللی و میان فرهنگی، که نمونهاش را در نظریه برخورد تمدنهای هانتینگتون میبینیم، به سر اوّل نزدیک است و رهیافت گفتوگوی فرهنگها و تمدنها به سر دوّم.
نظریههای پایه متنوعی برای توضیح پدیده جنگ ارائه شده است. در نظریههای تاریخ مانند نظریه تایلور 1، جنگ ناشی از سوءتفاهمات و سایر عوامل انباشته شده تاریخی است. در نظریههای روانشناختی مانند نظریه دوربان 2 و باولبی 3؛ به متغیرهای مربوط به سائقهای رفتار و شخصیت و طبیعت بشری منجر به ستیز و پرخاشگری و خشونت، توجه میشود. این موضوع به ویژه در مورد مدعیان و طرفهای ردیف اوّل جنگها (رهبران فرقهای، قومی، سیاسی، مسلکی مذهبی و ایدئولوگها و...) دنبال میشود.
در نظریههای مردمشناختی به عوامل فرهنگی، مذهبی، ایدئولوژیک و ملی و قومی توجه میشود. برای مثال مونتاگو 4 توضیح میدهد که چگونه جنگ بیش از هر چیز نتیجه تعارضهای ایدئولوژیک رهبران دو طرف است.
در نظریههای جامعهشناسی به متغیرهای اجتماعی مؤثّر در پدید آمدن منازعات توجه میشود. در برخی از آنها مانند کارهای اکارت کر 5 و وهلر 6؛ کانون تمرکز روی نهادها و مناسبات درون جوامع (مثل آموزش و پرورش، نظام سیاسی، مناسبات تولید و...) و در برخی مثل کارهای رینک 7، تمرکز روی نهادهای بینالمللی و عوامل ژئوپلیتیک است. به هر حال در رویکرد جامعهشناختی؛ جنگ یک نهاد اجتماعی 8 است و نه مستقیماً حاصل یک پرخاشگری رواشناختی 9 آدمی. (اتکین، 1971) به همین دلیل برای توضیح جنگ، اگر هم نیاز به نظریههای روانشناختی داریم، باید از نوع روانشناسی اجتماعی باشد.
نظریههای جمعیتشناختی، از آرای مالتوس 10 مشروب میشوند و جنگ را سازوکاری برای کنترل ناهمسازیهای رشد جمعیت با رشد غذا و سایر منابع محدود برای زندگی میدانند. در نظریههای اقتصادی، ریشه جنگها را باید در تعارضهای مربوط به منابع، طبقات و بازارها جست؛ برای مثال سنت مارکسیستی، مسوولیت اصلی جنگ را متوجه طبقات حاکم میداند و جهان بدون جنگ را، در جامعه بیطبقه جستوجو میکند. نظریات علوم سیاسی، جنگ را به میانجیگری مفاهیمی مانند قدرت، هژمونی و... توضیح میدهند. بر مبنای این دست نظریات است که گاهی با ارائه شواهدی، گفته میشود دولتهای دموکراتیک هیچوقت با یکدیگر نجنگیدهاند. (نظریه صلح دموکراتیک)
یکی از مدلهای توضیح جنگ، مدل «خود و دیگری» است. وقتی عوامل تاریخی، اجتماعی، فرهنگی، دینی و ایدئولوژیک موجب شکلگیری مفهوم «دیگری منفی» 11 میشود، در واقع بذرهای جنگ، آغاز به رشد میکنند. دیگری منفی ممکن است بر بستری از مناسبت سلطه و نابرابر، عقاید و ایدئولوژیهای افراطی و مانند آن، بر ساخته بشود. (سیمور، 2003) در این مدل، توضیح منطقی پدیده جنگ از طریق «نظریه تصویر آیینه» 12، به بحث گذاشته میشود که در واقع مبتنی بر نظریه خود و دیگری است. بر این اساس، تنها از طریق توسعه کنشهای ارتباطی، کلامی و به روش گفتوگوی میان گروهها، ملتها و فرهنگهاست که میتوان به مواجهه با پدیده جنگ برخاست.
در نگاه رئالیستی، جنگ ریشه در مناسبات دارد. تا مناسبات تولید عادلانه نیست و تا نابرابریهای فاحش هست و بخش بزرگی از گروهها و قشرهای اجتماعی با احساس تلخ محرومیت و نامرادی و ناکامی دست به گریبانند، جنگ هست. مکتب واقعگرا 13، پشت پدیده جنگ، دنیایی از عوامل ساختاری میبیند. تا فراروایتها و روایتهای بزرگ؛ فضای گفتمانی را بر خرده روایتها تنگ میکنند، تولید گفتارهای ستیزهجویانه از درون این خرده روایتها ادامه خواهد داشت. تا سلطه متن بر حاشیه است، دیر یا زود باید در انتظار شورش حاشیه بر متن بود.
نظریههای واقعگرا، جنگ را از طرف مفاهیمی مانند مسأله بخشناپذیری 14، بیتقارنی اطلاعات 15 و بحثانگیز شدن تعهدات متقابل توضیح میدهند (فیرن، 1995) مسأله تقسیمناپذیری؛ ناظر به مسائلی مانند مسائل مذهبی و اعتقادی است که مثل منابع اقتصادی مورد اختلاف، به راحتی قابل مذاکره و تقسیم نیستند. مسأله بیتقارنی اطلاعات؛ ناشی از خطای برآوردها و تحلیلهاست. برای مثال آمریکاییان، دانش لازم را درباره نیروهای کمونیستی که قرار بود با آنها بجنگند، تهیه کرده بودند و براساس آن وارد ویتنام شدند ولی آنها دانش کافی درباره بومیانی که به خاطر عقاید سیاسی خود مقاومت نامنظم و غیرقابل پیشبینی خواهند کرد، نداشتند. این خطای آمریکایی در جنگ اخیر عراق نیز تکرار شد. مسأله تعهدات متقابل نیز مربوط به فقدان ساختارهای نهادینهای است که طرفها یا یکی از طرفها احساس میکنند از طریق مذاکره، نخواهند توانست به صورت پایداری تعارضهای فیمابین را حل بکنند. ضعفهای موجود در ساختارها بینالملل مثل شورای امنیت و... از این دست است.
نظریهپردازان مدرسه رئالیستی، به این نتیجه میرسند که برای پرهیز از جنگ، باید بازی جنگ را به بازی صلح تبدیل کرد. بازیهای صلح از نوع «برنده ـ برنده» هستند و در آنها طرفهای بازی، منافع متقابل خود را به امکانپذیرترین نقطه تعادل میرسانند و با هم در شرایط توافق و مصالح معقول به سرمیبرند. تأکید عمده این مدرسه آن است که باید به جای گفتارهای ایدهالیستی مانند «صلح و نه جنگ 16»، به گزارههای رئالیستی بدیلی مانند «صلح و نه آپارتاید» 17 (مانند آپارتایدهای نژادی، قومی، طبقاتی جنسیتی، عقیدتی، مذهبی و...) روی بیاوریم.