روز 17 سپتامبر 1978 جیمی کارتر رئیسجمهوری ایالات متحده مذاکراتی را به منظور برقرار ساختن صلح بین دشمنان دیرینه یعنی مصر و اسرائیل آغاز کرد که حدود یک سال پس از آن به نتیجه رسیده و به پیمان صلح کمپ دیوید معروف شد. ظاهراً آن پیمان میبایست سرآغازی بر فرا رسیدن روزگاران بهتری برای خاورمیانه میشد. از نگاه غرب، رؤیای صلح پس از سالها و سدهها در خاورمیانهای که معروف به جنگ، ترور، و خرابکاری بود، اینک به سوی تحقق میرفت یا بهتر است گفته شود که چنین چیزی از قراین اوضاع پیدا بود.
اما دولت کارتر به سر رسید. پس از او رونالد ریگان و در پی او جورج بوش پدر، بیل کلینتون، و جورج بوش پسر به ریاست جمهوری رسیدند. هر یک از این افراد و دولتهایشان به نوبه خود برای ایجاد سازش کوشیدند. کوششها از زورگویی و تهدید گرفته تا اقدامات دیپلماتیک، و از مشوقهای اقتصادی گرفته تا همکاری و مصالحه را در بر میگرفت. اما هنوز که هنوز است، از پس قرنها خشونت، مرگ و ویرانی ادامه دارد و همه اقداماتی که در جهت خاتمه دادن به این روند اسفناک صورت گرفته بینتیجه مانده است. صلح در خاورمیانه همچنان دور از دسترس است. چرا؟
تاریخ نشان داده که آدمی برای دست یافتن به صلح سه راه را میشناسد:
1- هجوم، غلبه و کنترل، حمله و به زانو در آوردن کشوری با مردم آن. در هم شکستن اراده ملی و مطیع گرداندن آنان. این مراحل و اقدامات، برای دولت یا نیروی مهاجم، صلح را فراهم میسازد، اما دولت و ملت مغلوب را در حالت وحشت و ناامنی قرار میدهد. تا آنجا که از سرنوشت امروز و فردایش بیخبر مانده و نسبت به آن نگران است.
2- مصالحه راهبردی، بازی شطرنج «زندگی و مرگ» که در آن طرفین متخاصم با انجام کارها و اعمال برنامههایی، ملتهای تابعه خود را به سوی تحریم منافع همدیگر سوق میدهند. صحنه اصلی تخاصم، نقطهای دوردست است (ویتنام یا کره جنوبی) اما خطر و تهدید ناشی از آن زیاد بوده و امکان دارد که هر آن به سرتاسر دنیا دامن بکشد. برای نمونه کافی است تا لحظاتی به بحران موشکی کوبا در سال 1962 بیندیشیم. چنانچه ابعاد واقعه را درست در نظر مجسم کنیم، آن رویداد کوچک در دریای کارائیب، ظرفیتی داشت که میتوانست کل دنیا را به آتش بکشد، اما مصالحهای راهبردی، صلح را به دنیا ارمغان داد.
3- نشستن و تسلیم خواستهها شدن و به مخالف میدان دادن. در روزگاری که امپراتوری روم توسعه مییافت، دولت شهرها همین رویه را در پیش گرفتند. آنها در بیعت با امپراتوری و دادن باج و خراج توانستند پارهای اختیارات در امور مدنی و مذهبی برای خود تحصیل کنند و از محاصره ارتش روم نجات یابند. صلح فراهم آمده بود، ولو آن را صلحی ظاهری و اسمی بخوانیم. در همه موارد فوق، معمولاً یکی از طرفین بازنده میشود، اما راههای آزموده همینهاست و آنچه در نهایت میماند، حالتی است که ممکن است در آن جنگ در نگیرد، اما صلح هم پایدار نیست.
اینک به موضوع سخن باز میگردیم. «اورشلیم» در لغت به معنی «شهر صلح» است، اما با وجود کوششهای زیاد، همهجانبه، و گوناگونی که برای توقف خشونت در خاورمیانه به عمل آمده، از «شهر صلح» ندایی در جهت صلح بر نمیخیزد. گویا هنوز اراده و نیرویی در افراد بشر نیست که بتوانند صلح را در خاورمیانه پیاده کنند.
راه ناکجا
جورج بوش در آوریل سال 2002 طرح خود برای صلح خاورمیانه را اعلان کرد: «راهی که طی آن دو کشور اسرائیل و فلسطین به وجود آیند، راه عملی تحقق صلح است.» دیپلماتها و روزنامهنگاران به این طرح عنوان «راه صلح» دادند.
این طرح که قرار بود زیر نظر اتحادیه اروپا، ایالات متحده، و روسیه قرار داشته باشد، سه مرحله داشت که به موجب آن میبایست تا سال 2005 صلح بین اسرائیل و فلسطینیها برقرار گردد. طبق طرح، طرفین میبایست با انجام پارهای اقدامات مشخص، زمینه را برای دستیابی به هدف نهایی که همان صلح بود فراهم سازند تا دولت مستقل فلسطین تشکیل شده و با اسرائیل در جوار یکدیگر به صورت مسالمتآمیز زندگی کنند.
اما اینک که سال 2008 نیز آغاز شده، با آن که برخی قدمها برای بهبود اوضاع برداشته شده، مناسبات اسرائیل و فلسطینیها هنوز تا صلح فاصله زیادی دارد. حدود سالی زمان باقی است که رئیسجمهوری بعدی آمریکا به اتاق بیضی (دفتر رئیسجمهوری ایالات متحده) پا بگذارد. در همین حال جورج بوش در ماههای اخیر سفر هشت روزهای به خاورمیانه کرد و طی آن از اسرائیل، قلمرو فلسطینی، کویت، عربستان سعودی، مصر و چند متحد دیگر آمریکا در خلیج فارس دیدن کرد. یکی از اهداف این سفر دورهای، کسب پشتیبانی دولتهای منطقه از روند صلح، در پی برگزاری کنفرانس آناپولیس بود.
اصرار به دو طرف اسرائیلی و فلسطینی برای عمل به تعهداتی که در روند صلح دارند، از جمله کارهای بوش در سفرش بود، اما ناگفته نماند که هرگاه این تعهدات محقق گردد، تازه مرحله اول از مراحل نقشه راه به اجرا در خواهد آمد. مطابق برنامه در این مرحله، اسرائیل باید از گسترش دادن مناطق مسکونی خودداری کند، واحدهایی که به صورت غیرمجاز از ماه مارس 2001 به این طرف ساخته شده را جمعآوری کند و از اعمال محدودیت سفر در حق فلسطینیان خودداری کند. به موجب همین برنامه، فلسطینیها باید مبادرت به توقف فعالیت گروههای مسلح کرده و نهادهای لازم برای دایر شدن دولتی مستقل را تأسیس کند، اما در حالی که اسرائیل و فلسطین دشواریهای سیاسی خاص خود را دارند، روابط اسرائیل با آمریکا بسیار مستحکم است. اهود اولمرت نخستوزیر اسرائیل در مصاحبهای با روزنامه اینترنشنال هرالد تریبیون در اوایل فوریه گفت: آمریکا دوست بسیار بزرگ ماست و یکی از مشاوران ارشد بوش اخیراً به من گفت که بوش روابطی تا بدین حد صمیمانه با دیگری جز اسرائیل نداشته و ندارد.
با همه این اوصاف «نقشه راه» در حالت راکد قرار گرفته و بعید نیست اگر گفته شود که مرده است.
موانع موجود
بوش در سفر اخیر خود به خاورمیانه موضع آمریکا درباره مناقشه اسرائیل و فلسطینیها را این گونه بیان داشت: «سرزمینهای اشغال شده در سال 1967 همگی باید واگذار شود. فلسطین باید مسکن و مأوای فلسطینیها باشد، درست همانگونه که اسرائیل سرزمین اسرائیلیان است. به اسرائیل باید تضمین داده شود که مرزهایی امن، مشخص، و قابل دفاع دارد. و فلسطینیها هم باید اطمینان یابند که دولت فلسطینی موجود، برقرار، دارای حاکمیت، و دارای استقلال است.»
نکته مهم در این سخنان، عبارت «سرزمینهای اشغال شده» است. بوش علاوه بر آن گفت که مرزها باید براساس واقعیتهای امروز دنیا ترسیم شود، اما فلسطینیها شایسته چیزی بیش از آنند که بخواهند در حول و حوش اسرائیل به سر ببرند. البته وی درباره اورشلیم سخن روشنی نگفت و به همین بسنده کرد که این شهر یکی از اساسیترین مناقشات موجود در سر راه «نقشه راه» است.
وی درباره اختلاف جاری بین فلسطینیها و جدا شدن غزه و کرانه باختری گفت: «حل این مسأله بر عهده دولت فلسطین است.» این سخن را زمانی گفت که در رامالله در کنار محمود عباس در دفتر وی سخنرانی میکرد. بوش گفت: مسأله این است که باید ببینیم آیا فلسطینیها این وضع را میخواهند؟ یا آیندهای میخواهند که دارای دولت دموکراتیک باشند یا ادامه همان اوضاع تلخ دیرینه را خواستارند؟
با همه این تفاصیل به گمان برخی تحلیلگران، رئیسجمهوری آمریکا نسبت به اسرائیل بیش از آن حساس و وابسته است که طرفین مناقشه را به یک چشم بنگرد.
برآمدن قدرتهای جدید
بوش در آخرین مرحله سفرش در عربستان از نگرانی خود درباره افزایش بهای نفت سخن گفت و در مصر مقوله دموکراسی و حمایت از روند صلح را یادآور شد. وی در مصر از گامهایی که دولت قاهره به سوی دموکراسی برداشته ستایش کرد، اما مناسبات آمریکا و مصر در ماههای اخیر قدری منقبض شده و علت در تعلیق کمک یکصد میلیون دلاری آمریکا به مصر از سوی کنگره آمریکا نهفته است. کنگره پس از آن کمکها را معلق کرد که گزارش قاچاق سلاح و مهمات از مصر به نوار غزه را دریافت داشت.
بوش در مصر گفت: «دوازده ماه وقت دارم که در این منطقه کاری را به انجام برسانم.» برخی صاحبنظران عقیده دارند که این کار مورد نظر رئیسجمهوری آمریکا میتواند ورود به جنگی جدید و یا رساندن روند صلح خاورمیانه به نقطه روشنی باشد. در هر صورت واضح است که وی تا پیش از پایان دوره زمامداریش باز به منطقه خواهد آمد، اما نه کنفرانس آناپولیس و نه سفر خاورمیانهای بوش مورد حمایت دنیا قرار نگرفت، با آن که وجود صلح و آرامش در خاورمیانه به حال همه دولتهای دنیا مفید و متضمن منافع جهانیان است. مشاهده این واقعیت، چنین احتمالی را افزایش میدهد که دولت بوش، توان و بنیه خود را برای پایان دادن به بحران خاورمیانه از دست داده باشد. شاید مردم و دولتهای دنیا چشمانتظارند تا رئیس جدید دولت آمریکا را ببینند.
امروز روزی است که اژدهای چین بیدار شده و دوباره دارد جان میگیرد. خرس روسیه به جنبوجوش در آمده و سلطه بیشتر در صحنه جهانی را طلب میکند. اتحادیه اروپا به سوی تبدیل شدن به قطبی اقتصادی میرود تا آنجا که وزنهای همسنگ ایالات متحده باشد و آمریکا نخواهد توانست همواره تنها قدرت فائقه جهانی باقی بماند.