تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۹  ، 
کد خبر : ۵۹۸۵۶
«اصلاح‌طلبی ـ فرصت‌طلبی» و « رادیکالیسم ـ توهم»

مرز کجاست


تقی رحمانی

تجربه تاریخی

نگاهی گذرا و شتابان به تاریخ گذشته ما نشان از وجود انسان‌ها و جریان‌هایی می‌دهد که در گیر و گدار تندپیچ‌ها و گردنه‌های سیاسی، به عناصری فرصت‌طلب یا نیروی متوهم تبدیل شده‌اند که در نتیجه نام نکو از خود به جا نگذاشته و تلاش آنان به دستاوردی مثبت و دوران‌ساز منتهی نشده است اما در مقابل بوده‌اند کسانی و جریان‌هایی که توانستند در این گردبادها و تندپیچ‌ها اصلاح‌طلب یا رادیکال معقول باقی بمانند. اشتراک هر دو جربان در نداشتن عدم دستاورد پایه و دوران‌ساز و جامعه است اما تفاوت‌شان این است که اصلاح‌طلبان و رادیکال‌های اصولی مشعل راه آینده شده و امید آفریده و الگویی برای تجربه‌آموزی شده‌اند و دستاوردهای مقطعی به یادگار برای تجربه‌اندوزی به جا گذاشته‌اند. از همین روی فرق است میان احمد قوام با محمد مصدق و تفاوت میان مظفر بقایی با خلیل ملکی. تجربه تاریخ صد ساله نشان می‌دهد که اصلاح‌طلبی و رادیکالیسم معقول با وجود داشتن تفاوت در صورت داشتن مبنای روشن برای همکاری با یکدیگر دوش به دوش در حوادث و وقایع سیاسی حرکت کرده‌اند که اوج آن همکاری دکتر مصدق با فاطمی و خلیل ملکی است.

همچنین جریان فرصت‌طلب و رادیکالیسم افراطی با یکدیگر در تقابل بوده‌اند. اما تقابلی که منجر به قربانی شدن شدن رادیکال‌ها و اصلاح‌طلبان به نفع فرصت‌طلبان می‌شود. در تاریخ معاصر ایران، سیدحسن تقی‌زاده و مظفر بقایی نمادی از عنصر باهوشی هستند، که به خوبی می‌فهمیدند که قدرت در دست کیست و باید به کدام طرف متمایل شد. این دو عنصر، دوران کاری ـ سیاسی متنوع داشته‌اند اما عاقبت دریافتند که طبقه متوسط و روشنفکران را توان آن نیست که رهبری جامعه را درست بگیرند. پس این دو کوشیدند در میان قدرتمندان، روحانیون و پادشاهان یا نیروهای خارجی را برگزینند و به تناسب با آنها کنار بیایند. این دو فرصت‌طلبانی بودند که در دوره‌هایی از زندگی اصلاح‌طلب بودند و تغییر جامعه به وضعیت مطلوب را سودای خود می‌دانستند و اما به مرور زمان بوک سنگین واقعیت ایشان را از اصلاح‌طلبی به فرصت‌طلبی کشاند. ایشان مبنای فکری خود را کنار گذاشتند، در روابط قدرت ماندند و منافع فردی اصول اساسی این افراد شد.

زین‌سان افراد و جریانات فراوان هستند. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 ه‌ش برخی از همراهان نهضت ملی، از اصلاح‌طلبی به فرصت‌طلبی رسیدند، برخی از این افراد و جریانات در میدان فرصت‌طلبی ناکام بودند چون انگ مصدقی بودن آنان سنگین بود که دربار و سلطنت پهلوی از این فرصت‌طلبان استقبال شایان نکردند، حتی بعد از گرفتن موضع ندامت و پشیمانی از ایشان باز به آنان اعتماد نمی‌کردند. از این نمونه می‌توان به برخی از چهره‌های جبهه ملی دوم اشاره کرد که حاضر بودند بدون مصدق، با دربار کنار بیایند، اگر چه اکثریت جبهه ملی دوم مصدقی باقی ماندند. از این مهم‌تر تجربه حزب ایران است که ستون اصلی جناح فناور و متخصص جبهه ملی را تشکیل می‌داد، این حزب مدتی بعد از کودتا حاضر شد با پذیرش برخی از اصول که با منافع ملی و اهداف جبهه ملی تعارض داشت، فعالیت کند، ولی وجود اعلام طرفداری از قانون اساسی و سلطنت و قراردادهای خارجی، اما باز ابراز وفاداری حزب ایران به حاکمان، مقبول نیفتاد و این حزب اجازه فعالیت پیدا نکرد. این نمونه‌ها را آوردیم تا نشان دهیم که مرز اصلاح‌طلبی و فرصت‌طلبی چندان قطور نیست.

این مقطع نهضت ملی را می‌توان به دوره مشروطیت و تا امروز تسری داد و صف فرصت‌طلبان را از اصلاح‌طلبان باز شناخت. فرصت‌طلبان کامیاب و فرصت‌طلبان ناکام نام خوش از خود به جا نگذاشتند و امید برپا نکردند و راه‌شان مشعل واقعی برای آزادی و عدالت نشد. اما اصلاح‌طلبانی مانند مدرس، مصدق، امیرکبیر، مستوفی‌الممالک، بازرگان و... و جریان‌هایی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی در جامعه ما به دلیل داشتن اصولی به فرصت‌طلبی مبتلا نشدند یعنی زمانی که راهبرد به بن‌بست رسید و توان بن‌بست‌شکنی وجود نداشت ایشان بر سر اصول خود ایستادند.

تجربه تاریخی و علل بی‌دستاوردی

علت اصلی این ناکامی‌ها را باید در ترش‌ناپذیری قدرتمندان سراغ گرفت که به اصلاحات روی ترش می‌کنند، پند و اندرز نمی‌پذیرند و رسم و راه سکندری نمی‌دانند. در چنین شرایطی که حاکمیت‌ها اصلاح نمی‌پذیرند نوع رادیکالیسم افراطی مقبول می‌افتد، که البته معقول نیست، با این وجود توفان، جنون می‌سازد و باد ملایم و نسیم جنون سرکوب، نفرت انتقام را دامن می‌زند و در این میانه اصلاح‌طلبان ناکام دارای اصول هستند، از سکه و رونق می‌افتند، اما در عوض رادیکال‌ها مرغ عروسی و عزا می‌شود. دیگر میان خط اصلاح‌طلبی اصولی با خط رادیکالیسم معقول منزوی می‌شود و از دو طرف ناگهان دو جریان اصلاح‌طلب فرصت‌طلب و رادیکالیسم متوهم سر می‌زند که دیگر حرف یکدیگر را فهم نمی‌کنند و یکدیگر را خائن یا کودک بیمار چپ‌رو خطاب می‌کنند. به عبارتی اگر میان مصدق میانه‌رو و فاطمی رادیکال و خلیل ملکی سوسیالیسم پیوند برقرار می‌شد، دیگر میان الهیار صالح و بیژن جزنی چه الفتی می‌تواند باشد.

به دیگر سخن اگر به تاریخ گذشته نیک بنگریم از زمان ماجرای این مشروطه تا به امروز می‌توان اصلاح‌طلب و فرصت‌طلب و رادیکال معقول و رادیکال متوهم را باز شناخت. اما در تحلیل، راهبردی برای راه نجات و دستاوردها و ناکامی‌ها طرفداران آزادی و عدالت مورد بررسی قرار می‌گیرد و آن گاه است که فرق فرصت‌طلب و اصلاح‌طلب و رادیکال معقول با رادیکال متوهم رخ می‌نماید و قضاوتی عمیق‌تر رخ می‌نماید و فرق خاص فرصت‌طلب و اصلاح‌طلب، رادیکال با آنارشیسم معین می‌شود.

تاریخ دیروز، امروز و فردا

اگرچه تاریخ را برای پند گرفتن نمی‌نویسند و انسان‌ها را رسم بر آن است که خود را تافته جدا بافته از دیگران می‌داند و خود را شامل حکم تاریخی مشابه نمی‌دانند اما فردا نشان می‌دهد که چنین خود ویژه دانستن خویش، در عمل امکان‌پذیر نیست و رخ نمی‌نماید، آنچه باید رخ بنمایاند. بی‌گمان مظفر بقایی و سیدحسن تقی‌زاده خود را محق در رفتارهایشان می‌دانستند. اما قضاوت دیگران در باره ایشان چگونه خواهد بود؟ از همین روی مبنایی لازم است تا اصلاح‌طلبی در کوران و کشاکش حوادث دارای اصولی مشخص باشد اصولی که در شرایط سخت، بتواند به کمک آن خود را از فرصت‌طلبی جدا کند. در همین مورد می‌توان با مثالی مرز فرصت‌طلبی را از اصلاح‌طلبی معین کرد. دکتر مصدق اصلاح قانون انتخابات و در خرج عایدات نفت برای ملت ایران را برنامه اصولی دولت خود اعلام کرد. در همین راستا وی برای آزادی و دموکراسی تاکید داشت و گرفتن حق ملت ایران از شرکت نفت بریتانیا. مصدق بر سر این اصول با سلطنت و دربار و جریانات دیگر تعامل می‌کرد. اما زمانی که امکان عملی کردن این دو آرمان امکان‌پذیر نبود، وی دیگر حاضر به مماشات نبود. و این نوع اصول‌گرایی مرز قاطع در شناخت چهره‌های نهضت ملی و نهضت مقاومت ملی بود.

حال باید پرسید که در جریان اصلاحات وقتی شعار ایران برای همه ایرانیان یا اصلاح قانون انتخابات، برگزاری انتخابات آزاد و پذیرش حقوق و قانونی اپوزیسیون و حق آزادی بیان و عقیده به عنوان اصول اصلاح‌طلبی مطرح می‌شود، در چنین شرایطی چه باید بکنی؟ مرز اصلاح‌طلبی و مماشات در اینجا معین می‌شود. همچنین زمانی که ماندن در قدرت تبدیل به هدف می‌شود و اعلام می‌گردد که یک پا در قدرت و یک پا در جامعه مدنی، باید مشخص شود که اگر بین یکی از این دو اگر انتخاب صورت بگیرد، کدام یک را برمی‌گزینیم؟

همگان می‌دانیم که چنین انتخاباتی در جامعه فراوان پیش می‌آید که چاره‌ای جز انتخاب یکی نداریم. آیا سیاست‌ورزی فقط شرکت در هر انتخاباتی است؟ آیا انتخاب حق اعمال حاکمیت است یا وسیله اعمال حاکمیت مردم است. اگر در مواقعی چنین اعمال حقی حاکم نبود چه باید کرد؟ تاریخ ما سرشار و مملو از موقعیت‌های انتخاب درست و نادرست است؟

می‌باید با اصول مشخصی عمل‌گرا بود والا عمل‌گرایی صرف نتیجه روشنی نمی‌دهد.

حالا از مرز اصلاح‌طلبی و مماشات گفتیم، اما مرز رادیکالیسم و توهم کجاست؟

رادیکالیسم به معنی اصلاح ریشه‌ای امور است که بیشتر به سمت اقشار مردم فرودست رویکرد دارد، حال اگر جریان و افراد و اندیشه‌های رادیکال در اتخاذ راهبرد، اوضاع را به نفع اقشار و طبقات فرودست جامعه پیش نبرند باید گفت که دچار توهم از خود شده‌اند، تاریخ صدساله ما گواه فراوانی از افراط‌کاری جریانات صادقی دارد که در شرایط بزنگاهی نتوانسته‌اند میان رادیکالیسم و توهم تفاوت قائل شوند. در همین 65 سال اخیر بوده‌اند جریاناتی که چند ده نفر که سودای آلترناتیو شدن داشته‌اند و با همین میزان نفر باور کرده‌اند که می‌توانند عنوان و اختیار کشور را در اختیار بگیرند، در سال‌های اخیر نیز با حاکم شدن فهم نادرستی از فردیت و لیبرال دموکراسی در جامعه ما، افرادی سودای تغییر جا و هدایت جامعه را در سر پرورانده‌اند.

در حالی که این عزیزان اگر نیک نظر کنند، متوجه می‌شوند که در پس نام افرادی که در جامعه ما موفق به حاکمیت شده‌اند، جریانات قدرتمند اجتماعی وجود داشته است. عمل رادیکال و کردار متوهم را باید در بزنگاه از هم بازشناخت تا ناخودآگاه آب به آسیاب قدرتمند غیردموکراتیک نریخت.

خاتمه

با طرح استدلالی که میان فرصت‌طلبی و اصلاح‌طلبی در جامعه ما نکته باریک‌تر از مو وجود دارد و همچنین حد و اندازه عمل رادیکال و توهم بسیار باریک‌تر از مو است.

پس باید در جامعه پیچیده ایران، که برخی در برابر دموکراسی سرسختی نشان می‌‌دهند، می‌باید با اصولی مشخص که هدف‌گذاری مرحله‌ای از تحقق آرمان‌هاست معیاری برقرار کرد تا اصلاح‌طلبی به فرصت‌طلبی و عمل رادیکال به رفتار آنارشی و متوهم خلط نشود.

این نکته را آوردیم تا نشان دهیم که آنانی که سیاست‌ورزی را فقط شرکت در انتخابات می‌دانند و ماندن در ساختار قدرت را یک هدف ارزیابی می‌کنند، در بزنگاه‌های مهم تاریخی از مرز اصلاح‌طلبی خارج می‌شوند. به عبارتی انتخابات ابراز حاکمیت مردم است نه تحقق حاکمیت مردم، برای پرهیز از فرصت‌طلبی و رفتار متوهم می‌باید تاریخ صد ساله را به خوبی بررسی کرد و همچنین در نقد خود و دیگران صادقانه و با صراحت اقدام کرد. اما چاره کار صبر و انتظار نیست، چاره کار صبوری و ایستادگی در اتخاذ رفتار درست است. اگرچه رفتار درست در شرایطی پیش برنده نباشد اما رفتار درست مانند کوبیدن و هموار کردن مسیر است که در هنگام فرارسیدن حرکت و راهبرد پیش برنده و بسیج‌کننده همه نیروها، نقش بسیار حیاتی خود را نشان می‌دهد. اگر به تجربه دوره اصلاحات اخیر نگاه شود به خوبی نشان داده می‌شود که راه ناهموار بود راهبرد فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا در این مسیر ناهموار زود به بن‌بست رسید.

صبوری در نقد خود و دیگران، زیربناسازی در شرایط غیرجنبشی در جامعه و ایستادن بر سر اصول و باورها و اعلام آن، همانا رفتار مناسب اصلاح‌طلبانه و اقدام رادیکال قلمداد می‌شود چرا که جامعه ما بسیار زود و سریع دچار تحولات پیش‌بینی نشده می‌شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات