تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۸  ، 
کد خبر : ۵۹۸۷۱

عدالت‌خواهی؛ ابزار رسیدن به قدرت


به قلم محمد طبیبیان/استاد سابق دانشگاه صنعتی اصفهان، و مدیر سابق موسسه عالی پژوهش در برنامه‌ریزی و توسعه، رییس سابق موسسه عالی بانکداری و معاون اسبق سازمان برنامه و بودجه
روشنفکران ایرانی از لحاظ اهمیت و اولویت پیگیری همیشه عدالت را جلو قرار داده‌اند و آزادی را پشت‌سر آن گذاشته‌اند و در نتیجه به هیچ کدام نرسیده‌اند. برای شروع بحث عرض می‌کنم که نظریه‌های عدالت را می‌توان از لحاظ تاریخی به دو دسته تقسیم کرد:
1ـ نظریاتی که بعد از عصر آغاز عصر خرد مطرح شد.
2ـ نظریاتی که قبل از عصر خرد مطرح شدند. البته منظور در اینجا این نیست که مردم در گذشته عقل نداشتند، بلکه منظور از عقلانیت، تحولات فکری بعد از دکارت و فرانسیس بیکن است که شروع دوران جدیدی را در عقلانیت شاهد بوده‌ایم.
نظریات بعد از عصر خرد در همه علوم بر اساس این تغییر پارادایم است که هر پدیده‌ای دلیلی دارد و ابتدا باید سعی کنیم پدیده‌ها را با به‌کار بردن فرا گردهای عقل بشری بشناسیم زیرا بدون داشتن یک نظریه قابل توضیح با عقل انسان هیچ راهی برای فهم پدیده‌ها وجود ندارد. نظریات عدالت قبل از دوران عصر خرد نظریات آرمان‌گرایانه و تخیلی است و در آن تلاش و کوشش لازم برای شناخت علمی کارکردها و پدیده‌های اجتماعی و قیود ممکن و ناممکن وجود ندارد. به‌نظر می‌رسد انتظار این است که برای انسانها و جوامع همه چیز مجانی فراهم شود. این نظرات خصوصا در فکر و اندیشه تاریخی ایرانی جایگاه عمیقی داشته‌است تا به امروز.
یک ایرانی وقتی می‌خواهد طرفدار عدالت باشد ضرورت تامین زندگی مجانی را توجیه کرده و یا قول می‌دهد. یک سیاسی‌کار ایرانی معمولا در مورد امکانات یا مواهب مجانی صحبت می‌کند که اگر با کمک مردم به قدرت برسد قول می‌دهد که فراهم کند. بعنوان مثال اگر نطق‌های نخست‌وزیران قبل از انقلاب را بخوانید این روند را می‌بینید، در بعد از انقلاب عنوان‌های دینی نیز به این زبان‌آوری اضافه شده عده‌ای می‌خواهند همه چیز صلواتی شود، این تفکرات به ذات ایرانی است و ارتباطی با اسلام ندارد، حتی در این حیطه تفکر برخی معتقدند در آخر زمان فراوانی آنقدر زیاد می‌شود که در نهایت همه چیز صلواتی خواهد بود که البته چنین چیزی منطقا محال است. دولت‌ها در دوران بعد از انقلاب نیز مفهوم عدالت را حول همان ایده و آرمان مجانی شدن همه چیز شکل می‌دادند. هنگام قول دادن این قول را مطرح می‌کردند هنگام مسئولیت طبعا ناموفق بودند و کلیشه استدلال این بوده‌است که می‌گفتند ما می‌خواهیم همه چیز را مجانی کنیم اما یک عده مخالف ما نمی‌گذارند. اگر پشتیبانی کنید تا آن مخالفین کنار زده شوند مسئله حل می‌شود.
بعضا با امکانات محدود منابع دولتی بذل و بخششهایی هم می‌شده که فعلاً پیش قسط آن را بگیرید تا بعد! لذا معمولا همه کسانی که در ایران عدالت را مطرح کرده‌اند حول همین ایده سخن گفته‌اند، ایده‌ای که در آن مصرف کردن مجانی و تولید و کار نکردن یک فضیلت است. دریک تغییر پارادایم دوران بعد از عصر خرد، بحث‌های مختلفی حول قضیه عدالت مطرح شده. معمولاً هر نظریه اجتماعی نظریه عدالت خاص به خود را نیز توسعه داده‌است:‌

ـ در نظریه مارکسیست‌های ارتدکس نظریه عدالت بر اساس جهان‌بینی همان نظریه مطرح است. به این معنی که چون فهم آن نظریه از جهان بر این مبنا استوار است که نیروی کار تولیدکننده مازاد اقتصادی است. لذا باید مازاد جامعه را به نیروی کاربرگرداند و این نظریه یک دلیل اقتصادی اجتماعی ارایه می‌کند. این نظریه نیز بر اساس جدال طبقاتی و اینکه سیستم طبقاتی نیروی کار را استثمار می‌کند استوار است. بر همین اساس است که نظریه عدالت آنها بر مبنای تخصیص مازاد انباشت‌شده تحت کنترل نیروی کار شکل گرفته است.
ـ در نظریات نئوسوسیالیست‌ها بحث مازاد به آن نحو مطرح نمی‌شود. چون مشخص شد که استدلال مارکسیست‌های سنتی ایرادهای اساسی دارد. چون بر خلاف نظریه مارکسیست‌های اولیه مشخص شد که آنچه تولید می‌شود فقط مربوط به نیروی کار نیست و سرمایه فیزیکی و سطح تکنولوژی نیز در آن نقش دارد. مطالعات آماری نشان می‌دهد که در کشورهای پیشرفته حدود 10 - 12 درصد تولید ملی به سرمایه می‌رسد است و نیازی به دعوا ندارد. حدود 70 درصد به نیروی کار و بقیه به عامل زمین تعلیق می‌گیرد و بر عکس تصور هر چه کشوری صنعتی‌تر و پیشرفته‌تر باشد سهم سرمایه کمتر می‌شود.
لذا نئوسوسیالیستها بزرگترین عامل تبعیض در اروپا را تفاوت فاحش در درآمد نیروی کار می‌دانند و نه بین صاحبان نیروی کار و سرمایه. مانند اینکه مدیران شرکت‌های بزرگ و افراد متخصص درآمدهای بسیار بالا دارند و در جامعه صنعتی این افراد نیز در اصل عرضه‌کننده نیروی کار هستند. بین این نوع نیروی کار و کارگر غیرماهر تفاوت درآمد فاحش وجود دارد. گروهی از این نظریه‌پردازان می‌گویند جامعه یک قالب است و وقتی ضرورت امنیت، رقابت و آزادی فعالیت را قبول می‌کنیم، تنها در صورت وجود قانون و اعمال آن این شرایط قابل تحقق‌اند و بنابراین، حکومت است که عامل تولید است و باید اختیار داشته‌باشد که توزیع درآمد را انجام دهد. البته این نظریه هم ایراد اساسی خاص خود را دارد. در دوران عصر خرد هر نظریه در باب عدالت می‌خواهد یک توضیحی در مورد لزوم برقراری آن و چگونگی بر قرار نبودن آن در شرایط موجود ارایه کند.

نظریه دیگر می‌گوید که جامعه یک شبکه از روابط و محدودیت‌ها، دیوارها و سیم‌های خاردار و نرده و خط‌کشی‌ها معبرها و دروازه‌ها است که بعضا ملموس و فیزیکی و بعضاً غیر ملموس هستند. نمونه ملموس آن محل‌های زندگی کلوپ‌های خاص فامیل‌ها و روابط و نمونه غیرملموس آن خط خودی و غیرخودی خط سیاه پوست و سفید پوست و مانند آن است. انواع آن علامت‌ها که ما رامنع می‌کنند و یا راه می‌دهند آن خط‌های که آن طرف آن را تنها و فرصت‌ها و مهرورزی لکن این طرف آن محرومیتها و جفاها قرار دارد.
طبق این نظریه که در مورد کشور ما قابل برسی است جایگاه هرکس در این شبکه بر وضعیت وی تأثیر می‌گذارد و درآمد و ثروت شادکامی وی و یا فقر و مسکنت و تلخکامی او را تعیین می‌کنند. نظریه عدالت این چارچوب فکری بر اساس شناخت
این شبکه و توجیه یا عدم توجیه وجود آن بحث می‌کند. سعی من بر این است تا بر نظریات قرارداد اجتماعی تأکید کنم. نظریاتی که عدالت در سایه پارادایم اقتصاد آزاد از آن ریشه می‌گیرد. اگر چه می‌توان عوام‌فریبی کرد و شعار داد، لکن ما نمی‌توانیم بگوییم طرفدار عدالت هستیم بدون اینکه نظریه مورد قبول خود از عدالت را تبیین کنیم. این درفش عدالت‌خواهی کلامی به راحتی و بدون هزینه به خیلی‌ها ثروت و امکانات و قدرت سیاسی رسانده‌است و آنها را به نتیجه مطلوب رسانده بدون آنکه حاضر باشند بگویند که منظورشان از عدالت چیست. موفقیت این گروه از فرصت‌جویان نیز مدیون همان نقطه ضعف ما ایرانی‌ها است در مورد تفسر ذهنی از عدالت. ما طرفدار عدالت هستم به ما رای بدهید یک رمزواژه برای باز کردن قفل همکاری مردم ایران در صحنه سیاسی شده‌است.
البته این خلاف اخلاق سیاسی است که کسی شعار عدالت بدهد بدون اینکه یک تئوری برای عدالت و اجرای آن داشته‌باشد. در نظریات قرارداد اجتماعی، عدالت یک ویژگی نظم اجتماعی است نه یک ویژگی شخصی حاکم، اولین کسی که این موضوع را موشکافی کرده ماکیاولی است، وی به خوبی نتیجه‌گیری کرده‌است که نظام‌های توتالیتر باید الزاماً ظالم، فاسد، ناهنجار و فریبکار باشند تا دوام بیاورند. فقط همین سیستم حکومت را می‌شناخته لذا می‌گفت ظلم کن اما تظاهر به عدل کن تا دوام بیاوری چون مردم عقلشان به چشمشان است و کسانی که می‌فهمند آنقدر کم‌اند که جرأت نمی‌کنند صحبت کنند.

جواب این برداشت ماکیاولی را مونتسکیو قرنها بعد می‌دهد او معتقد است که حکومت از سه نوع کلی است:‌ دموکراسی، استبداد و مونارشی (سلطنت)، و تنها در دموکراسی اصل بر فضیلت است و تنها در این سیستم است که فضیلت می‌تواند جای بگیرد. در سلطنت غرور ملی محور است. در سیستم استبداد آنچه جای‌گیر می‌شود زور گفتن و فساد است. جالب آنست که در ترجمه‌های فارسی چاپ شده از کتاب مونتسکیو در قبل از انقلاب این بخشها سانسور شده است.
در قرن بیستم کتاب راه برده‌داری نوشته فون‌ هایک، که در جای خود کتاب مهمی است، نیز به این نکته توجه دارد. وی در یکی از فصول کتاب خود این سوال را مطرح کرده که چرا در نظام استبدادی الدنگ‌ترین آدم‌ها به مقامات بالا می‌رسند؟. مثلاً شیادها در نظام استالین به مناصب عالی حکومتی حتی آکادمیک دست می‌یابند. پاسخ فون هایک این است که:‌ چون توانمندی و لیاقت افراد در حکومت استبدادی برای حکومت خطرناک است بنابراین ابتدا توافق بر سر کوچک‌ترین مخرج مشترک انجام میشود. یعنی بین همه افراد بالقوه آنان که از لحاظ وجوه مختلف ضعیف و حقیر هستند انتخاب شده و حکومت معمولا بین اینها بدترین را انتخاب می‌کند. در کوچک‌ترین مخرج مشترک خاصیتی است که کمترین استقلال رای و لیاقت را انتخاب می‌کند تا به سادگی هرچه بیشتر بتوان بر او مسلط شد و او را به کارهای رذیلانه‌ای که تداوم حکومت استبدادی را می‌طلبد وادار کرد. متاسفانه در جامعه ما دانش کمی در این زمینه‌های نظری وجود دارد. در همین سنت فکری، کسانی مثل راولز در نظریه قرارداد اجتماعی می‌گویند عدالت تقوای نظام اجتماعی است و نه ویژگی حکومت‌گران.
لذا باید نظم اجتماعی را با تقوا تلفیق نمود تا به عدالت رسید و این فقط در یک سیستم دموکراتیک قابل تحقق است که حاکمان همواره ارزیابی می‌شوند. در ایران خیلی‌ها فکر می‌کنند دموکراسی یعنی انتخابات، اما انتخابات فقط یک ابزار است و دموکراسی واقعی فراگیرتر از انتخابات است. لیبرالیسم یک پدیده فکری انگلیسی است. دموکراسی در جهان معاصر در اصل که یک مبحث فرانسوی است و تلفیق آن یک پدیده آمریکایی است که دو عنصر دارد:

1ـ حقوق اولیه و اساسی غیر قابل نقض ـ در نظر داشتن این مسئله به خصوص در قوانین اساسی بسیار مهم است، مثلاً در قانون اساسی ما نیز یکسری حقوق اساسی را بیان کرده‌اند. در آمریکا در اولین قانون اساسی که در چند قرن اخیر نوشته شده، یکسری از مواد را تبیین کرده‌اند که در آن حقوقی را بر شمرده‌اند که هیچ‌کس حق نقض آنها را ندارد، مثل آزادی بیان، همچنین حق تشکیل اجتماع صلح‌آمیز یا حق داشتن اسلحه اینها حقوق غیر قابل نقض در قانون اساسی آمریکا است.
رای اکثریت برای دموکراسی کافی نیست چون مثلاً اکثریت می‌تواند رای دهد که اموال اقلیت غارت شود. به همین دلیل دموکراسی با این حقوق اساسی و غیر قابل نقض تلفیق شده تا بتواند باقی بماند. لذا تنها رأی دادن و حکومت اکثریت نیست. می‌توان اینگونه نتیجه‌گیری کرد که پیش‌شرط یک سیستم عادلانه آن است که حقوق غیر قابل نقض تصریح شده باشد و سازوکارهای پایداری آن ایجاد شده باشد.

2ـ طبعا مشارکت آزادانه در بر سر کار آوردن و بردن حکومت‌ها توسط مردم شرط دیگر دموکراسی است. خصوصاً اینکه حکومت‌گران از طریق سازوکارهای مدنی کنار روند و در بین مردم با حفظ احترام زندگی کنند. راولز نظریه عدالت بر مبنای انصاف را مطرح می‌کند ـ نظم اجتماعی را چگونه می‌توان بر مبنای انصاف قرار داد؟ در برخی آثار ایرانی مثل اخلاق ناصری آمده که عدالت از مقوله برابری است.
راولز نیز می‌گوید که انصاف از مقوله برابری است و به این معنا است که اگر هر کدام ما جای‌مان عوض شود، روابط ما عوض نخواهد شد. قاضی و کسی که قضاوت می‌شود اگر جایشان عوض شود نباید از دیگری شاکی باشند. راولز می‌گوید همه روابط اجتماعی ـ سیاسی باید یک قرارداد باز و قابل مذاکره مجدد باشد و حکومت نیز از همین قسم قرارداد است.
حال سوال این است:‌ در این قالب عدالت و انصاف و برابری از کجا می‌آید؟
وی می‌گوید اگر ماقبل از تولد که حتی نمی‌دانستیم وقتی وارد جهان می‌شویم چه وضعیتی خواهیم داشت و از امتیازات خود بی‌خبر بودیم (وضعیت پدر، شانس قبولی در دانشگاه و...) بین برابری و عدم برابری کدام را انتخاب می‌کردیم؟ او استدلال می‌کند که وجود برابری را لذا در قراردادهای اجتماعی قاعده انصاف برابری در همه چیز را ایجاب می‌کند. همه ما باید در برابر قانون برابر باشیم اما آیا می‌شود در برابر ثروت و منزلت اجتماعی برابر شویم؟ اگر کسی زحمتکش‌تر از ما باشد با کسی که کمتر زحمت می‌کشد برابر است؟ راولز می‌گوید اصل بر برابری است، اما اگر قرار بر نابرابری در موارد خاص باشد، باید دید آیا این مسئله به نفع ضعیف‌ترین‌های جامعه هست یا نه؟ اگر هست قابل قبول است و اگر نه خیر.
این نظریه یک نظریه (
maxmin حداکثرکننده منافع حداقلها یا ضعیف‌ترین افراد) است. مثلاً قاضی اختیاراتش از مجرم بیشتر است اما تا جایی که به نفع همه باشد مثلاً امنیت را حفظ کند. بدین‌ترتیب عدالت براساس انصاف را راولز تعریف می‌کند و برای چنین نظام عادلانه‌ای پیش‌شرط‌هایی وجود دارد:
الف‌ـ افراد مفهومی از برابری را بپذیرند و آماده باشند حقوقی را برای دیگران به رسمیت بشناسند.
ب‌ـ در نظام ارزشی خود، تعریفی برای زندگی خوب و نیکوئی حیات انسانی داشته‌باشند تا بر اساس آن مواهب جامعه را ارزش‌گذاری کرده و در مورد چگونگی توزیع آن بحث کنند. اگر فرهنگ جامعه بر اساس تفکر فلاکت و نابودی شکل گرفته‌باشد طبعاً هر نوع بحث عدالت منتفی است. نتایج این جامعه عادلانه را می‌شود در موارد ذیل ذکر کرد:
الف) جامعه عادلانه جامعه‌ای است که مردم از حکومت‌شان نمی‌ترسند.
ب) از سازمان اجتماعی خود بیزار نیستند.
ج) دچار رشک و نارضایتی از زندگی خود نیستند.
تا وقتی سازمان اجتماعی را با تقوا تنظیم نکنیم، طبیعتاً در باب عدالت فقط می‌توانیم در حد بحث زمان انتخابات و رأی‌گرفتن و سپس به دیت فراموشی سپردن عمل کنیم.
در ادامه حاضران به ارایه سوالاتی در خصوص موضوع نشست پرداختند و دکتر طبیبیان به این اظهارات پاسخ گفت:
* گفتید که عدالت وقتی حاکم می‌شود که سیستم عادل باشد. به نظر می‌رسد حاکمان به این مسأله واقف‌اند، اما آگاهانه اینگونه عمل می‌کنند. ماروین زوئیس در کتاب خود می‌گوید که اصل تفرقه بیانداز و حکومت کن از ایران منشأ می‌گیرد. عدم عدالت به یک نحوی ساخته خود ایران است آیا این حقیقت دارد؟
** بعید نیست، امادر دنیای مدرن هم این بحث‌ها بصورت مستدل‌تر مطرح شد، مثلاً همین مطلبی که هایک می‌گوید یا نکته آقای کاتوزیان این است که همیشه ما در ایران افراد ظالم را سرزنش کردیم باید ببینیم گرفتاری فرهنگی ما چیست و آن را برطرف کنیم. مارکس هم به نحوی این کار را کرده و در فرهنگ سرمایه‌داری آن را بررسی کرده‌است. این روزها با هرکس صحبت می‌کنیم به مردم خیلی فحش می‌دهد در حالی که ما باید این فحش را به روشنفکران بدهیم. مردم ما با مردم بقیه سایر جهان متفاوت نیستند، ولی روشنفکران ما اگر تابع عقلانیت مدرن شوند، فرهنگ ما اصلاح می‌شود.
* راولز گویی بهتر ما را توضیح می‌دهد. کانتی‌ها دیدگاه دیگری به زندگی داشتند در عین حال عقل‌گرا بودند ولی تعریضی به نظام جهان هم داشتند. راولز هم مسائل بشری و هم نظام اجتماعی را با هم می‌بیند اخیراً نظریه آمارتیاسن بسیار مقبول است چون هم جهان سومی نگاه می‌کند و هم در جهان غرب بزرگ شده وی می‌گوید عدالت زمانی است که دموکراسی و حق انتخاب وجود داشته باشد، لطفاً در مورد نظرات آمارتیاسن نظر خود را بفرمایید.
** ترجمه‌هایی که من از کتاب سن دیدم خیلی جالب نیست، چون خود متن سخت است. توجه سن به توسعه است و نه عدالت و می‌گوید توسعه یعنی همان آزادی. وی می‌گوید که آزادی در صورتی قابل تحقق است که یک امکانات اولیه برای افراد وجود داشته‌باشد (وی بین آزادی و liberty تمایز قابل می‌شود) وی مفهوم عدالت را آنجا بیان می‌کند که می‌گوید اگر شرایط ابتدایی فراهم نباشد آزادی تحقق نمی‌یابد و لذا نمی‌توان به توسعه رسید.
* مثال‌های سن بسیار واقع‌بینانه است.
** اما آخر کتاب سن باز است و سؤال اول آن در پایان هم مطرح می‌شود، اما تئوری راولز چارچوب محکم‌تری دارد و می‌توان از درون آن جواب‌هایی استخراج کرد، هم جواب‌های ایجابی هم سلبی.
ممکن است این چند مفهوم یکی باشد فکر می‌کنم این عدالت یعنی برابری و انصاف. منظور از برابری چیست؟ آیا برابری در برابر قانون و آزادی است؟ در ایران برابری اهمیت منافع آدم‌ها مطرح است و اینکه آدم‌ها به یک اندازه آدم‌اند برای مردم مهم است. در کشور ما نظام اداری ما بسیار گسترده شده و آدم‌ها صبح تا شب با این نظام سروکار دارند. این سلطه نظام اداری با آدم‌ها یکسان برخورد نمی‌کند و این آدم‌ها از برخورد نظام اداری با اطرافیان خود مطلع‌اند و لذا از نظام اداری متوقع می‌شوند و چون منافع آنها از نظر نظام اداری یکسان اهمیت داده‌نمی‌شود احساس تبعیض و بی‌عدالتی می‌کنند. در نظام اقتصادی ما چون یک رانتی هم توزیع می‌شود تصور و منافع اقتصادی آدم‌ها در برخورد با نظام اداری دریافت‌های متفاوتی دارند.
این مردم را به نتیجه یک اتوپیاپی خیالی که آزادی است و در آن تبعیض وجود ندارد می‌رساند. چون حوزه‌های کوچکی هستند که مردم در آن احساس تبعیض نمی‌کنند مثل کنکور. این نظام متفاوت در پاسخ‌گویی به آدم‌ها احساس تبعیض ایجاد می‌کند و هر صحبت عدالت‌طلبانه باید در راستای حل این مشکل باشد.

* نظم اجتماعی با تقوا به این معنا است که این سلطه نظام اداری به این گستردگی نباید باشد، در آمریکا در سال‌هایی که من درس می‌خواندم یک بار هم با دولت سروکار نداشتم. بی‌عدالتی در کشور ما خود نظم اداری است، اگر فکر می‌کنیم که می‌توانیم فکرمان را از فکر آزادی و حقوق انسانی و دیگر حقوق غیر قابل نقض منحرف کنیم نمی‌شود.
من در مورد نظریه عدالت صحبت می‌کنم این روزها زیست‌شناسان و اقتصاددانان کارهای مشترکی انجام می‌دهند. یک تحقیق انجام دادند که آیا بوزینه‌ها مانند انسان‌ها در برابر تبعیض واکنش نشان می‌دهند؟ به آنها آموزش دادند که ژتون خیار بگیرند اما وقتی به برخی آنها انگور دادند و لذا آنها خیار را با عصبانیت کنار می‌انداختند. ما وقتی می‌توانیم به سمت انصاف برویم که بتوانیم تمام قراردادهای اجتماعی را به هم بزنیم. فساد اداری مربوط به کارمند نیست مربوط به اداره است و باید آن را برداشت. بحث ما سر اینکه برای برقراری عدالت در ایران چه کنیم نیست بحث بر سر خود نظریه عدالت است وگرنه مسأله برابری یعنی اینکه فرصت‌ها باید برابر باشد یعنی در جامعه اگر دکتر درآمدش خوب است و خرج بچه‌اش می‌کند دولت از وی مالیات می‌گیرد و به بچه‌ای که این فرصت را ندارد آموزش می‌دهد.

** اصفهانی‌ها می‌گویند که فلانی غیر از تری، نم هم دارد یک نظام فاسد اداری به‌نظر من هم کارمندش فاسد است هم سیستم آن، در جامعه ما وقتی اختلاس‌هایی که مطرح می‌شود جامعه ما و حکومت ما واکنش خاصی نشان نمی‌دهد اما با کرباسچی برخورد کردند.
* ممکن است آدمهایی در نظام فاسد باشند که در اصل فاسد نباشند، اما این سیستم موقعیت فساد را فراهم می‌کند. اگر جامعه ما نظم درستی داشت شاید شهرام جزایری تبدیل به یک کارآفرین بزرگ می‌شد، ما نمی‌توانیم بگوییم همه مردم فاسدند اما می‌توان روزنه‌های فساد را در جامعه مسدود کرد.
** بهتر است به ریشه‌های بی‌عدالتی در جوامع نیز بپردازیم چگونه ایران یا این همه تمدن در برابر تمدن 400 ساله غرب که کم‌سابقه است به این وضعیت می‌رسد، من فکر می‌کنم علاوه‌بر روشنفکران مردم ما هم در این زمینه متهم‌اند.
* آیا در این چارچوب عدالت، برای اجرای عدالت تفاوت نهاد قانون و مجری تعریف شده است.
** در آن چارچوب کل سیستم سیاسی مجری عدالت است.
* به نظرم علاوه‌بر ساخت فرهنگی، ساخت اجتماعی و اقتصادی هم در تفسیر عدالت تأثیرگذار بوده الان نفت یک ساخت اجتماعی بوجود آورده که جنبه استبدادی را تقویت کرده لذا فقط ساخت فرهنگی را نباید اصلاح کرد.
** آیا حکومت و مجلس توان این را دارد که درآمد نفت را از خود جدا کند؟ اما اگر کل تفکر را عوض کنیم آنگاه می‌توان این کار را انجام داد. روشنفکران ما با فاصله زمانی نسبتاً زیاد روی عوام‌ تأثیرگذار بوده‌اند لذا اگر روشنفکران عقلانیت مدرن بیشتری داشتند وضعیت بهتری داشتیم، لذا من آنها را مقصر می‌دانم. ما گرفتاری‌های مختلفی در شکل‌گیری عقلانیت جدید در میان روشنفکران داریم. ما وقتی به عقلانیت خود سروسامان می‌دهیم به سروسامان گرفتن عقلانیت جامعه کمک می‌کنیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات