یکی از شایعترین آموزههای عصر حاضر "لیبرالیسم"1 است که در حوزههای گوناگون به ویژه حوزه سیاسی، کاربرد دارد. در یک تقسیمبندی هر چند نسبی، میتوان لیبرالیسم را به چهار دسته: فلسفی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی طبقهبندی نمود. البته به سختی میتوان هر یک از آنها را در عالم خارج به طور خالص یافت. هر چند میتوان گفت لیبرالیسم در عمل بسیار ناخالصتر از لیبرالیسم به عنوان فلسفه و نظریه بوده است2 و در میان انواع یاد شده، مطمئناً رویکرد اصلی، رویکرد فلسفی است و سه نوع دیگر، به طور مستقیم یا غیرمستقیم با لیبرالیسم فلسفی پیوند دارد.
ناگفته پیداست که مراد از لیبرالیسم فلسفی، مفهومی متافیزیکی نیست، بلکه بحث از آزادی به لحاظ آزادی یا فرد به عنوان فرد و همچنین در حالت انتزاعیتر، انسان به عنوان انسان در ارتباط با مقولاتی مانند قدرت، عدالت، آزادی و... است.3
لیبرالیسم به عنوان یک جریان سیاسی و سنت فکری، سابقهای بیشتر از سده هفدهم میلادی ندارد. واژه "لیبرال" برای نخستینبار در قرن نوزدهم برای یکی از نهضتهای سیاسی به کار گرفته شد؛ یعنی در سال 1892 م. حزب اسپانیایی "لیبرالها" واژه "لیبرال" را برای خود برگزید. و البته پیش از این تاریخ، نظام فکری لیبرالیزم کلاسیک، بیش از همه در دوره روشنگری اسکاتلندی رشد یافته بود؛ یعنی زمانی که آدام اسمیت "به طرح لیبرال، برابری، آزادی و عدالت" اشاره کرد.4 این حقیقت پوشیده نیست که لیبرالیسم در مفهوم گسترده آن به منزله میراث تمدن غرب، زمینه فکری دموکراسی، سوسیال دموکراسی، و سوسیالیسم به شمار میآید.5
سیر تاریخی لیبرالیسم
لیبرالیسم نیز مانند هر پدیده انسانی از جریان تطور تاریخی بیرون نبوده و نیست و لذا به نیکی میتوان سیر تحول و تطوری که تفکر لیبرالیستی برخود دیده را مشاهده نمود. در اینجا اشاره بسیار کوتاه به این سیر میکنیم. از نظر تاریخی لیبرالیسم را میتوان در سه دسته طبقهبندی نمود.
1ـ دسته نخست لیبرالهایی که ضمن پای فشردن بر اصول اساسی لیبرالیسم، نظام اقتصاد بازار آزاد و مالکیت خصوصی را قبول داشتند و مخالف هر گونه دخالت دولت در اقتصاد بودند. (لیبرالیسم کلاسیک)
2ـ در مقابل، لیبرالهایی که اصول اساسی لیبرالیسم را با اوضاع جدید سازش داده و تا حدودی دخالت دولت برای حل برخی مشکلات به وجود آمده را پذیرفتند. (لیبرال دموکراسی)
3ـ سرانجام دسته اخیر از لیبرالها ضمن تأکید بر آزادی فردی، به گونهای از اشرافیت فکری ـ علمی در حکومت دفاع کردند. (لیبرالیسمنو)6
لیبرالیسم در چهرههای متفاوت
با توجه به اینکه لیبرالیزم مانند هر دیدگاه رایج دیگری در هر یک از فرهنگهای ملی که در آن حیاتی مستمر داشته، رنگ و بوی متفاوت به خود دیده است، نمیتوان گفت لیبرالیزم ماهیت و جوهره یگانه و ثابتی دارد. با این همه، لیبرالیزم با همه رنگ و بوهای متفاوتی که در فرهنگهای گوناگون دارد، دارای دستهای از ویژگیها و خصیصههای مشخصی است که گونههای مختلف لیبرالیزم در آن خصیصهها و ویژگیها اشتراک دارند.
عناصر تعیینکننده در تفکر لیبرالیسم
جوهره لیبرالیسم در حقیقت تفکیک حوزههای دولت و جامعه و محدود ساختن قدرت دولت در مقابل حقوق فرد و جامعه است. لیبرالیزم از آغاز، کوششی فکری جهت تعیین حوزه خصوصی (فردی، خانوادگی و اقتصادی) در برابر اقتدار دولتی بوده است. بدین سبب است که به عنوان ایدئولوژی سیاسی از حوزه جامعه مدنی در برابر اقتدار دولت و بنابراین، از دولت مشروطه و مقید به قانون و آزادیهای فردی و حقوق مدنی، به ویژه مالکیت خصوصی دفاع کرده است.
بر اساس اصول لیبرالیزم حق دولت برای دخالت در زندگی خصوصی و مدنی مردم باید با قیودی نیرومند مشخص و محدود گردد. بنیاد فلسفی چنین نظری عبارت است از اینکه همه انسانها از خرد بهرهمندند و خردمندی ضامن آزادی فردی است و فرد تنها در آزادی است که میتواند به حکم خرد خود چنانکه میخواهد زندگی کند سلب آزادی فرد به معنای نفی خردمندی اوست و عکسش نیز صادق است.7 از این روست که گفته میشود لیبرالیسم مبتنی بر عقلانیت است و خردورزی بر دو پایه "فرد"همچون موجودی خود بنیاد به معنای ناوابسته طبیعی به جمع و گروه (مدنی یا قومی) و "عقل" استوار است. و از ترکیب این دو که از داعیههای اصلی لیبرالیزم است اصل دیگری به نام "آزادی" متولد میشود.8
البته آزادی فردی و محدود کردن قدرت دولت به عنوان دو اصل اساسی لیبرالیسم، با اینکه مکمل یکدیگرند با این همه گاهی با هم در تعارض میافتند. توضیح اینکه گاهی حفظ و توسعه حوزه آزادی فردی نیاز به دخالت دولت را پدید میآورد. از همین روست که دموکراسی به عنوان تحقق لیبرالیسم، در عمل متضمن حمایت از دخالتهای دولت در حوزههای اقتصادی و اجتماعی بوده است. از همین جا، تفاوت لیبرالیسم دموکراتیک به معنای رایج آن در قرن بیستم با لیبرالیسم اولیه در قرن نوزدهم قابل مشاهده است. ذکر این نکته نیز ضرورت دارد که صرف مداخله دولت در اقتصاد هر چند مغایر با اصل اساسی لیبرالیسم، یعنی اقتصاد آزاد است، ولی نفیکننده دیگر خصوصیات دولتهای لیبرال را نفی نمیکند.9 برای همین است که گفته شد لیبرالیسم در عمل بسیار ناخالصتر از لیبرالیسم در فلسفه و نظر است.
همانگونه که پیش از این نیز گفته شد، دولت محدود و حداقل، از دیگر عناصر مهم آموزه لیبرالیسم از جنبه سیاسی آن و یکی از ارکان اصلی فلسفه سیاسی لیبرالیستی است. دولت لیبرالیسم دولتی است که مسئولیتهای آن به نحو چشمگیری اندک بوده، تا جایی که میسر است اجازه میدهد شهروندانش خود مسئولیتهای فردی یا اجتماعی خود را انتخاب و اعمال نمایند. چنین نگرشی نیز از همان اصول بنیانهای لیبرالیستی ـ یعنی تأکید بر مسئولیت فردی ـ است که از نیروی تعقل لازم برای شناسایی و انتخاب برخوردار است.10
به هر صورت، یکی از عناصر تعیینکننده در تفکر لیبرالیستی، "فرد گرایی" است؛ بدین معنا که بر تقدّم شخص بر هر گونه جمعگرایی اجتماعی تأکید میورزد11و لذا از دیدگاه فلسفه سیاسی، لیبرالیسم به معنای وسیع آن، فلسفه افزایش آزادی فرد در جامعه تا حد ممکن است؛ و دشمن اصلی آن تمرکز قدرت است که میتواند بیشترین آسیب را به آزادی فردی وارد سازد. بدینسان از دیدگاه لیبرالی، فرد بر جامعه و مصلحت فردی بر مصلحت اجتماعی اولویت دارد.12 و این مطلب را میتوان در اعلامیه حقوق انسان و شهروند فرانسه به وضوح دید آنجا که میگوید: "... هدف جامعه سیاسی، حفظ حقوق انسان است ... و این حقوق عبارت است از: آزادی و ... و آزادی [یعنی] قدرت انجام دادن هر کاری که به دیگران آسیب نرساند است."13
از همین روست که میبینیم مهمترین خواست لیبرالها در مقابل حکمرانیهای مطلقه و تمامیت خواه، محدود کردن قدرت آنان به قانون بود که عمدتاً از طریق انقلابها حاصل شد و در اسنادی همچون منشور حقوق انقلاب 1688 انگلستان، اعلامیه استقلال 1776 آمریکا و اعلامیه حقوق انسان و شهروند مجلس انقلابی فرانسه در 1789 تجلی یافت.14
یکی دیگر از عناصر تعیین کننده در لیبرالیسم، "برابرخواهی" است؛ بدین معنا که برای همه انسانها منزلت اخلاقی و حقوقی یکسانی قائل است و ارتباط قضاوتهای موجود در ارزش اخلاقی انسانها به نظام سیاسی یا حقوقی را انکار میکند.15 و این عنصر را نیز میتوان در اعلامیه حقوق انسان و شهروند مجلس انقلابی فرانسه مشاهده نمود، آنجا که میگوید: "انسانها آزاد و از نظر حقوقی برابر خلق شدهاند... " 16
یکی دیگر از مهمترین مفاهیم نظری اندیشه لیبرالیسم "قرارداد اجتماعی"است که بر اساس آن حکومت مؤسسهای مصنوعی است که مردم آن را برای تأمین نظم و امنیت و تحصیل آسانتر حقوق خود ایجاد میکنند. در لیبرالیسم، فرد و غایات او اصل و نهادهای اجتماعی از جمله دولت وسایل تأمین آنهاست. با توجه به این نکته است که به سومین عنصر تعیینکننده در اندیشه لیبرالیسم میرسیم که گفته میشود لیبرالیسم "اصلاح طلب" است؛ بدین معنا که به اصلاحپذیری و قابلیت بهبود همه نهادهای اجتماعی و نظامهای سیاسی باور دارد.17
از این روست که از دیدگاه لیبرالی، قدرت سیاسی از هر گونه ویژگی تقدسزایی تهی است؛ یعنی قدرت سیاسی از آن جهت که قدرت سیاسی است از هیچ تقدسی برخوردار نیست.
به طور خلاصه مهمترین اصولی که لیبرالیسم با همه گوناگونیهایش بر آن اصول استوار است عبارت است از اعتقاد به ارزش برابر همه انسانها، استقلال اراده فرد، عقلانیت و نیکنهادی انسان، حقوق طبیعی و سلب نشدنی، وضعی بودن نهاد دولت و محدودیت قدرت حکومت به قانون موضوعه.18
نقد
لیبرالیسم با همه آثاری که در اصلاح ارتباط حاکمیتها با مردم بر جای گذاشت، و نگاه حاکمیتها را نسبت به مردم تغییر داد، از جهات گوناگون مورد نقد و ارزیابی اندیشمندان قرار گرفته است. برخی از نقدها ناظر به ناسازگاری درونی اندیشه لیبرالیسم است بدین معنا که اندیشمندان لیبرال با همه مخالفتهایی که نسبت به ایدئولوژی داشتند، خود گرفتار نوعی ایدئولوژیسازی شدند و لیبرالیسم را به نوعی ایدئولوژی تبدیل کردند. و برخی دیگر از نقدها ناظر به مغایرت نظریه و رویه لیبرالهاست. از باب نمونه، به نظر برخی از این ناقدان شعار "آزادی" در بسیاری از کشورها تنها پوششی برای قدرت است. هنگامی که مردم در صدد کسب آزادی واقعی و نه صرفاً آزادی صوری، برمیآیند با قوانین، دادگاهها و نیروهای نظامی و انتظامی سرکوبگر مواجه میشوند.19
و برخی نقدها ناظر به برخی از عناصر تعیینکننده در اندیشه لیبرالیسم مانند خردگرایی و اعتماد بیش از حد به تواناییهای خرد آدمی و فردگرایی، یعنی تقدم مصلحت فرد بر مصلحت اجتماع، است.
مثلاً فیلسوفانی که گرایشهای محافظهکارانه دارند، با عقلگرایی برخاسته از عصر روشنگری به مخالفت برخاسته و با اصالت و اولویتی که عقلگرایان به عقل میدهند، به مخالفت برخاسته و همچنین با فردگرایی نیز مخالفت دارند. محافظهکاران با اخلاق و سلوک متکی بر فردانگاری موافقتی ندارند و آن را تباهکننده پیوندهای جمعی و زمینهساز نظامهای جمعگرا میدانند. برای نمونه میتوان از بانفوذترین چهره متفکر محافظهکار معاصر، مایکل اکشات نام برد. وی در مقاله "اخلاق و دولت در اروپای مدرن" با اشاره به سوابق فردگرایی در قرن نوزدهم نتیجه میگیرد که فردگرایی با غلبه خود، به تباه کردن پیوندهای جمعی مبادرت ورزید بدون آنکه خود بتواند جای آن را پر کند. سستشدن و زوال پیوندهای جمعی، به تولید تعداد زیادی افراد انجامید که قادر یا مایل به انتخاب و بر عهدهگیری مسئولیت به شکل فردی نبودند.20
البته از منظر دینی نیز نقدهای مهمی بر لیبرالیسم وارد است که از جمله آنها میتوان به نادیده انگاشتن خدا و قوانین مذهبی و نیز تأکید بیش از حد بر فرد انسانی که برخواسته از تفکر اومانیستی حاکم بر غرب میباشد اشاره کرد.
در زمینه انتقادهایی که به ابعاد گوناگون لیبرالیزم انجام گرفته میتوان به منابع زیر مراجعه نمود:
1ـ جان گری، لیبرالیزم، ترجمه علیرضا بهشتی، تهران، نشر بقعه، 1384.
2ـ قادری، حاتم، اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، تهران، سمت، 1382.
3ـ مایکل پین، فرهنگ اندیشههای انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته، ترجمه پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز.
4ـ بشیریه، حسین، لیبرالیسم و محافظهکاری، تهران، نشر نی، 1380.
5ـ براتعلی پور، مهدی، لیبرالیسم، قم، انجمن معارف اسلامی، 1381.
6ـ جین، همپتن، فلسفه سیاسی، ترجمه، خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، 1380.