مایکل لیند / ترجمه فرزانه سالمی
مهم نیست که در انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 میلادی، یک دموکرات پیروز شود یا یک جهوریخواه. واقعیت این است که زمان احیای الگوهای سنتی جمهوریخواهانه در آمریکا فرا رسیده است. منظورم رویکرد جمهوریخواهان در دوره قبل از نومحافظهکاری است؛ چیزی شبیه آنچه که دوایت آیزنهاور، ریچارد نیکسون، رونالد ریگان و کالین پاول در ذهن داشتند نه آنچه که جورج بوش و همفکران نومحافظهکارش به اجرا در آوردند و نتایج فاجعهبار آن را هم دیدند.
نومحافظهکاران معمولا ترجیح میدهند از هری ترومن و جان افکندی یاد کنند تا اینکه حرفی از آیزنهاور یا نیکسون به میان بیاورند. نومحافظهکاران فعلی اکثرا در جوانی دیدگاههایی نزدیک به حزب دموکرات داشتهاند و سنت سیاست خارجی آنها مبتنی بر «لیبرالیسم دوران جنگ سرد» است؛ یعنی همان چیزی که ترومن، کندی و لیندون جانسن داعیهاش را داشتند.
این دموکراتهای دوران جنگ سرد، همواره معتقدند که اقتصاد آمریکا میتواند ابزار جنگ و رفاه را به صورت همزمان فراهم کند و به همین جهت هم هست که دائما به مقابله با بلوک شوروی فکر کردهاند.
جمهوریخواهان دوران جنگ سرد دغدغهشان این بود که از ضربه نخوردن اقتصاد آمریکا در جریان درگیریهای نظامی اطمینان حاصل کنند. آیزنهاور همواره از این موضوع هراس داشت که تاسیسات نظامی ـ صنعتیاش وارد رقابت با بخش خصوصی و به دست آوردن منابع بیشتر شود. او برای آنکه هزینههای دفاعیاش را تحت کنترل نگاه دارد، نمیخواست در عرصه تسلیحاتی وارد رقابت با بلوک شوروی شود و به همین جهت به قدرت هستهای متوسل شد، اما دموکراتهای دوران جنگ سرد که در دولتهای کندی و جانسن نفوذ زیادی داشتند، چنین ایدهای را نمیپسندیدند و تلاش کردند در عرصه جنگهای متعارف و حتی جنگ چریکی، با روسها وارد رقابت شوند. نتیجه این رویکرد چیزی نبود جز جنگ ویتنام.
نیکسون هم در حالی که سعی داشت حساب آمریکا را از ویتنام جدا کند، دکترین خودش را به روش جمهوریخواهانه جنگ تزریق کرد. دکترین ریگان هم مزید بر علت شد و آمریکا به جای آنکه نیروهایش را به کشورهایی بفرستد که تحت فشار کمونیسم قرار داشتند، به تجهیز و تامین مالی شورشیان در کشورهایی مانند افغانستان، آنگولا و نیکاراگوئه مشغول شد.
حتی کالین پاول هم طی مقالهای در مجله فارین افرز در سال 1992 میلادی، دکترین خودش را اعلام کرد. براساس این دکترین، آمریکا نباید نیروهای نظامیاش را به هیچجا بفرستد، مگر آنکه چاره دیگری باقی نمانده باشد. در این صورت، باید نیروی نظامی کافی برای تضمین موفقیت آمریکا فراهم شده باشد.
این دکترین «آیزنهاور ـ نیکسون ـ ریگان ـ پاول» همان استراتژیای است که حزب سنتگرای آمریکایی در پیش گرفته است. آمریکا به جای آنکه با قدرت فیزیکی و نظامی دشمنانش رقابت کند، بر تکنولوژی پیشرفتهاش تاکید میکند. (آنچه آیزنهاور میگفت) آمریکا متحدانش را با تسلیحات و اطلاعات لازم تجهیز میکند؛ اما از آنها انتظار دارد در جبهه جنگ خودشان پیروز شوند (آنچه نیکسون میگفت) آمریکا از جنگجویان راه آزادی در نقاط مختلف دنیا حمایت میکند، اما سربازانش را برای کمک به آنها نمیفرستد (آنچه ریگان میگفت) اگر تمام این راهها ناکام بمانند، آمریکا نیروهای خودش را وارد عمل خواهد کرد (آنچه پاول میگفت)
اما دکترین نومحافظهکارانه بوش، ملغمه عجیب و غریبی است. نومحافظهکاران، منطق دکترین آیزنهاور را رد میکنند و معتقدند که آمریکا باید بودجه نظامیاش را مثل دوران جنگ سرد، بالا نگاه دارد. آنها دکترین نیکسون را هم نمیپسندند و چنین استدلال میکنند که آمریکا باید از متحدانش - مثل ژاپن - در مقابل دشمنانشان - مثل کره شمالی - حمایت کند. نومحافظهکاران حتی به ستایش ریگان میپردازند، اما دکترین او را رد میکنند و در مقابل، اصرار میورزند که آمریکا باید برخی ملل دنیا را با تغییر رژیم نجات دهد. آنها حتی دکترین پاول را هم قبول ندارند و میگویند این دکترین، موانع زیادی را بر سر راه مداخله نظامی آمریکا ایجاد میکند.
خصومت نومحافظهکاران با روشهای جمهوریخواهانه جنگ، اصلا تعجببرانگیز نیست. آنها در واقع افرادی هستند که از شاخه «چپگرای ضدکمونیست دموکراتها» ظهور کردهاند!
جالب اینجاست که در میان رأیدهندگان به نومحافظهکاران هم افرادی دیده میشوند که پیشتر دموکرات بودهاند، اما انقلاب عظیم فرهنگی آمریکا در دهه 1960 میلادی ایدههای آنان را دگرگون کردهاست.
حالا که روش جمهوریخواهانه جنگ از سوی حزب جمهوریخواه رد شدهاست، آیا امکان استفاده از آن توسط حزب دموکرات وجود دارد؟ واقعیت اینجاست که در 30 سال گذشته، جمهوریخواهان میانهرو هم به سمت دموکراتها متمایل شدهاند. با این تفاسیر آیا دموکراتها قادر خواهند بود استراتژی موثری در عرصه استراتژی امنیت ملی به کار بگیرند که اشتباهات استراتژی نومحافظهکاران را نداشتهباشد؟ بعید به نظر نمیرسد.