* انتخاب شما در مقام ریاست مجلس اعلاى شیعیان در محافل شیعه و غیر شیعه با استقبال خوبى روبرو شد و علت این استقبال آن است که شما توانایىِ کار کردن و تحقق بخشیدن به اهداف را دارید. اکنون چه مىگویید و قصد انجام چه کارى را دارید؟
** من به دلیل انتسابم به شیعیان احساس عشق و قدردانى و مسئولیت مىکنم و چون به تاریخ آن مىنگرم صفحات درخشانى مىبینم که بر تواناییهاى فرهنگى و مدنیت و بشریت این مذهب که کمنظیر هم هست دلالت مىکند. سپس گذشته را با الآن مقایسه مىکنم اما چیزى که خواستههاى من و شیعیان را ارضا کند نمىیابم. نیز مىدانم که امکانات و نیروهاى سرشار افراد این طایفه از گذشته بیشتر است.
حال من، به مقتضاى عشق و مسئولیتى که دارم، به علت این جدایى مىاندیشم و مىبینم که علت آن فقدان سازماندهى و تشکیلات است. مجلس اعلاى شیعیان نیز براى ساماندهى امور شیعیان است. از طرف دیگر، من هم، مثل هر فرد مؤمن به خدا و دینش، مىبینم یکى از تکالیف واجب من تلاش پیوسته براى خدمت به بندگان خدا در ابعاد روحى و اجتماعى آنان است، و معتقدم که این خدمت با پدید آمدن تشکیلاتى براى بهبود اوضاع این طایفه مؤمنى که رسیدگى به برخى از امور آنها به من واگذار شده، صورت کاملترى به خود مىگیرد.
به نظر من، انسان پریشان و مضطرب معاصر ما, از زمان آغاز تحول عظیم در صنعت و تمدن و مشارکت عمومی بشریّت در امور جهان و تکنولوژی و ایجاد سازمانهای گوناگون به چنین حالتی رسید, زیرا این انسان معبود دیگری غیر از خداوند پیدا کرد و به علم و صنعت و دیگر دستاوردهای تمدن صفت مطلق بودن بخشید و خدا را انکار کرد و او را در عالم طبیعت غیر مؤثر خواند. دیگر, نقش خدا در آفرینش آن بود که به صورت یکی از عناصر شیمیایی در آزمایشگاه یا یک وسیله در کارگاه یا یک مادة زراعی در زمین درآید.
من در برابر امت اسلامى به صورت عام و نسبت به لبنان به طور خاص احساس عشق و سرافرازى و مسئولیت مىکنم و دریافتهام خدمتى که ممکن است انجام دهم چیزى بالاتر از توان محدود من است. بنابراین، اگر در سازماندهى نیروهاى این دسته از هموطنانم سهمى داشته باشم، در واقع به برخى از تکالیف خود عمل کردهام. «الخلق کلهم عیال الله و احب الناس الیهم انفعهم لخلقه» و در این هستىِ منظم نمىتوان به طور کامل به کسى نفعى رساند مگر از طریق تشکیلات و سازمان.
* تاریخ شیعه در لبنان از چه وقت آغاز مىشود؟ آنها از کجا آمدند و چگونه به جنوب لبنان و سرزمین بقاع رسیدند؟ اولین شیعهاى که به اینجا آمد که بود؟
** از یک سال پیش به دنبال تکلیفى که دانشگاه استراسبورگ بر عهده من نهاده بود، در پى پاسخ به این پرسش برآمدهام و یک نسخه از آن را هم براى روزنامه النهار خواهم فرستاد. اما به طور خلاصه عرض مىکنم که تشیع در لبنان از نیمه اول قرن نخست هجرى آغاز شد.
انتشار شیعه در لبنان از طریق یاران پیامبر بود که براى دعوت مردم به دین اسلام به سرزمین شام مسافرت مىکردند. این عده در روزگار پیامبر به نام شیعه علىع معروف شده بودند: افرادى همچون ابوذر غفارى و سلمان فارسى و عدهاى دیگر.
سپس این حرکت ادامه پیدا کرد و به کمک بعضى از صحابه بزرگ پیامبر و تابعینى که با حکومت مدینه و کوفه هماهنگى نداشتند، رشد کرد. اینان برضد اعمال و رفتار حکام شوریدند و در مقابل، حکام نیز آنان را به سرزمین شام تبعید کردند. بهعلاوه، علل دیگرى همچون جنگ صفین که امام علىع در آن شرکت داشت و واقعه شهادت امام حسینع و انتقال اهل بیت او به این مناطق، مسافرتهاى اجبارى آنان در این مناطق، و بازتاب این حادثه بر مردم و دیگر مواردى از این قبیل، سبب شد تا شیعیان به این مناطق روى آورند. اینگونه علل و عوامل دیگر سبب شد که شیعه در این منطقه شکل بگیرد و رشد یابد.
تشیع، پس از گذشت یک قرن و نیم از این تاریخ، به عصر طلایىِ خود رسید و بر این منطقه، از جمله لبنان، سیطره یافت و در تحولات فرهنگى و مدنى و هنرى این منطقه نقش عظیمى ایفا کرد. شیعه با فرقهگرایى و نزاع دینى و نیز با استعمار وحشى در طول هفت قرن یا بیشتر روبرو شد و باز هم در این مدت مىبینیم که نقش برجستهاى در عرصههاى انسانى داشته است، مثلاً یکپنجم علماى شیعه و کتابهاى آنان در جهان از لبنان است. بدون تردید، این آزار و اذیت درازمدت اخیرا دامن فرزندان نسل شیعه را گرفته و آن حالتى که پیش از زمان استقلال لبنان سابقه نداشت، پس از کسب استقلال، رفتهرفته به وجود آمد. ما امیدواریم سازماندهى و رسیدگى به امور شیعیان فصل جدیدى در تاریخ شیعه پدید آورد.
مفهوم کلمة خلیفه الله آن است که نقش انسان رشد میکند و تا بینهایت وسعت مییابد و تردیدی نیست که نقش او, که همان شناخت و بهرهمندی از نیروهای جهان پس از اکتشاف آنهاست, نقشی است هماهنگ با دیدگاههای انسان نامتناهی.
* آیا مىتوان فهمید که شیعه کیست، چه تشکیلاتى دارند و به چه مىاندیشند؟
** درباره اوضاع شیعیان در حال حاضر آنچه مىتوانم مختصراً در این گفتوگو مطرح کنم آن است که آنها لبنانیهاى بسیار مخلص و وفادار هستند. نسبت به سرنوشت مشترک اعراب ایمان و احساس مسئولیت دارند، و در نظر آنان مسأله اصلى مسأله مطامع صهیونیستهاست. اما درباره صفات اخلاقى آنها از فرد دیگرى بپرسید، چرا که تعریف از خود پسندیده نیست. از نظر اجتماعى، علىرغم آنکه بیشترین آمار بىسوادى متعلق به آنهاست، با این وصف، براى یادگیرى به طرز بىنظیرى آمادهاند و باز، بنا بر همین اصل، براى بهبود بخشیدن به وضع اجتماعى خود در زمینههاى مختلف، تلاش و پشتکارى پایانناپذیر دارند.
* آیا شیعه درباره پریشانیهاى انسان معاصر جوابى روشن و واضح دارد؟
** مذهب شیعه که در همه اصول و مبادىاش مذهبى است اسلامى، ایمان دارد که دین همان فطرت است:
فَاَقِمْ وَجهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطرَةَ اللّه الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَیها .(30:30) به یکتاپرستى روى به دین آور. فطرتى است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است.
از این رو انسان کانون و مرکزِ توجهِ همه تعالیم اسلامى است. اما انسان، با همه جوانب و ابعاد خود، غالباً از شرایط اجتماع و محیطى که در آن بهسر مىبرَد متأثر مىشود، و همین امر خود بر ضرورت دین آسمانى تأکید مىکند.
انسان مؤمن با مشکلات بسیاری در راه روبرو میشود و حیران میماند و در تجربهها خطا میکند, اما در چنین مواقعی, به قول ما, احساس «اضطراب ذاتی» نمیکند, بلکه اضطراب او نتیجة حتمی توقعات متعالی او و عدم رضایتش از آن چیزی است که در پیرامون او جریان دارد. همچنین میتواند ناشی از تلاش همیشگی وی برای ساختن آیندهای بهتر باشد. به عبارتی دقیقتر, قلب این انسان, مطمئن و در پایگاهی تزلزلناپذیر قرار دارد و به آینده مینگرد و این صفت مردان بزرگ سازندۀ تاریخ است.
باز بنا بر همین علت است که مىبینیم در تعالیم اسلامى نسبت به واقعیت ذاتى انسان و مراحل زندگى مادى او مطلقاً تجاهلى نشده است، بلکه نیازهاى انسانى مقدساند و اجابت آنها از جانب خدا نعمت است، و حد و مرزهاى صحیح آن، از تعالیم دینى محسوب مىشود.
اما، به نظر من، انسان پریشان و مضطربِ معاصرِ ما، از زمان آغاز تحول عظیم در صنعت و تمدن و مشارکت عمومى بشریت در امور جهان و تکنولوژى و ایجاد سازمانهاى گوناگون به چنین حالتى رسید، زیرا این انسان معبود دیگرى غیر از خداوند پیدا کرد و به علم و صنعت و دیگر دستاوردهاى تمدنْ صفت مطلق بودن بخشید و خدا را انکار کرد و او را در عالم طبیعت غیر مؤثر خواند. دیگر، نقش خدا در آفرینشْ آن بود که به صورت یکى از عناصر شیمیایى در آزمایشگاه یا یک وسیله در کارگاه یا یک ماده زراعى در زمین درآید.
* آیا توجه انسان به تولید و اکتشاف و کنجکاوى او در مجهولات و تلاش او در وراى معرفت از روى انکار خدا انجام یافت؟
** این انسانى که خدا را انکار کرد و به مصنوعات و دستاوردهایش (بتهایش) صفت خدا را داد، به سرعت احساس اضطراب کرد، چرا که علم و صنعت و قوانین مربوط به آنها و محدود شدن انسان در سازمانهاى گوناگون، همه و همه، ناپایدار و متزلزل بودند و در طول تاریخ تکامل دگرگونى یافته بودند. در نتیجه، انسان ثبات و آرامش خود را، که جز با ایمان مطلق به دست نمىآمد، از کف داد و زمانى که سرعت این تحولات بیشتر شد و نظریات علمى و اجتماعى دگرگونى یافت و اکتشافات تازهاى که در تغییر حیات انسانى به شکلى عمیق مؤثر بود رخ نمود، این مشکل نیز پیچیدگیهاى بیشترى پیدا کرد. اضطراب پدید آمد، در حالى که انسان به آب یا هوا تکیه زده بود.
در میان شیعه و سنی مطلقاً تناقضی وجود ندارد. هر دو مذاهبی از یک دین به شمار میروند.
بنابراین تفسیر، من معتقدم که انسان اگر ایمان کاملى داشته باشد و در ذهن خود نقش حقیقى خدا در جهان را به او بازپس دهد، نه آنکه او را جانشین اسباب و عوامل مادى قلمداد کند بلکه به او به عنوان خداوندِ خالق اسباب و مسببات و سببیت ایمان بیاورد و سپس به دستاوردهاى تمدنش، از علم و مؤسسات و صنعت تا فلسفه و هنر، ابعاد حقیقى آنها را ببخشد، در این صورت احساس قدرت و ثبات خواهد کرد و از زندگىاش لذت خواهد برد و از دستاوردهایش بهرهمند خواهد شد. تردیدى نیست که این امر نیازمند به تکوین تمدنى جدید است که تنها بر پایه ماده قوام نمىگیرد و علاوه بر آن از نو نیازمند به تربیت انسان هم هست.
* در قرآن کریم آمده است که انسان خلیفه خدا بر روى زمین است. آیا معناى این عبارت آن نیست که انسان نقش برجستهاى در کار آفرینش دارد و خلقت هم جز با کار اضطرابآمیز انجام نمىگیرد؟
** در پى جوابى که به پرسش سابق شما داده شد و نیز پس از التزام به این نکته که انسان مخلوق خدا و همان عنصر یگانه در قله جهان متکامل است، مىتوانیم بگوییم امکانات انسان، بنا بر تعبیر شما، در زمینه تولید و خلق محدودیتى ندارد. مفهوم کلمه خلیفة اللَّه آن است که نقش انسان رشد مىکند و تا بىنهایت وسعت مىیابد و تردیدى نیست که نقش او، که همان شناخت و بهرهمندى از نیروهاى جهان پس از اکتشاف آنهاست، نقشى است هماهنگ با دیدگاههاى انسان نامتناهى. براى انسان هیچ حد و مرزى نیست تا احساس تنگى و رسیدن به بنبست به او دست دهد. اما انسان بزرگى که این نقش را ایفا مىکند ذاتاً مخلوق خداست و اگر روزى بخواهد خود را از این واقعیت برهاند خودش را نقض کرده است؛ همان گونه که اگر دستاوردهاى انسان از نظر کمى و کیفى و شمول به هر درجهاى که برسد باز از حوزه انسان و اینکه ساختههاى دست انسانى است پا فراتر نمىگذارد، حتى اگر این مصنوعات انسانى در حیات او تأثیر بگذارند و با او همکارى کنند و نحوه زندگى او را دگرگون سازند. اینچنین است که در پشت آنچه شما آن را مخلوق انسان مىنامید، همواره اهداف دائم و غالباً نیازمندیهاى رو به افزایش و غریزه او براى کسب آگاهى را مىبینیم. اما این اضطراب از آنجا ناشى شد که انسان نتوانست به نیازهاى معنوى و ملزومات ایمانش پاسخ دهد. از این رو، ایمان ضعیف شد و رخت بربست، یا به شبه ایمان تبدیل گردید. در نتیجه، به علت فقدان ایمانى زنده، احساس جدایى از هستى و غربتْ سراسر وجود انسان را فراگرفت و به اضطراب مبتلا شد. یافتههاى فراوان او هم وى را سودى نبخشید.
* آیا ایمان به خدا در حکم پیوند کلى انسان به اوست و آیا این پیوندْ ریشههاى اضطراب او را از میان مىبرد؟ و اگر این طور باشد اضطراب موجود در انسانهاى بزرگ را، که اساس ایمان شناخته مىشوند، چگونه تفسیر مىکنید؟
** پیوند کلى به معناى مشخص کردن حد و مرز جایگاه انسان در هستى و آفرینش، تبیین و تعیین دامنه گسترده و رسالت حیاتى اوست، که نتیجه طبیعى ایمان به خداست. درمان اضطراب در ذات و بطن این راه و جهتگیرى است. اما معناى این سخن محدود کردن حرکت انسان و ابعاد فعالیتهاى حیاتى او نیست. از این رو، انسان مؤمن با مشکلات بسیارى در راه روبرو مىشود و حیران مىماند و در تجربهها خطا مىکند، اما در چنین مواقعى، به قول ما، احساس «اضطراب ذاتى» نمىکند، بلکه اضطراب او نتیجه حتمى توقعات متعالى او و عدم رضایتش از آن چیزى است که در پیرامون او جریان دارد. همچنین مىتواند ناشى از تلاش همیشگى وى براى ساختن آیندهاى بهتر باشد. به عبارتى دقیقتر، قلب این انسان، مطمئن و در پایگاهى تزلزلناپذیر قرار دارد و به آینده مىنگرد و این صفت مردان بزرگِ سازنده تاریخ است.
اما انسان بزرگى که دچار اضطراب ذاتى مىشود و در حالت شک و تردید قرار دارد، نمىتواند در ساختن آینده مشارکت داشته باشد، زیرا با اینکه جریان سلیم خلقتى که قبل از وى آغاز شده در وجودش است، بىهدف مىمانَد.
البته انکار نمىکنم که عدهاى از مردان بزرگ که دچار اضطراب هم بودهاند خدماتى به انسانیت کرده و ارمغانهایى به او عرضه داشتهاند. اما من مایلم این خدمات را ثمره ریشههاى ایمان در عقل باطنى (ضمیر ناخودآگاه)، که با آنان و با هر انسانى همراه است، تفسیر کنیم.
* آیا اعتقاد ندارید که عوامل اجتماعى و فردى، همچون عشق و جنسیت و سرگذشت آدمى، ایمان را به جنبش وامىدارد و انسان مؤمن را در میان چندین گرایش سرگردان مىکند؟
** گمان مىکنم در گفتگوى قبلى خود به این مطلب هم اشارهاى کردهام. احساس عشق و جنسیت و نیازهاى بشرى و اندیشه درباره سرنوشت، همه از ژرفاى وجود انسان سرچشمه مىگیرد و ایمان نیز براى این نیازها پاسخ و رهنمودهایى دارد. اگر انسان به این پاسخها و راهحلها و رهنمودها توجه کند ایمانش نیرو مىگیرد وگرنه ایمان او هم ضعیف مىشود. البته همکارى و هماهنگى احساسات انسانى با یکدیگر قابل انکار نیست. اما درباره همان شمار اندک بزرگمردان شاید بتوان آنان را با این قاعده کلى تفسیر کرد که توجه بیش از حد بر هر بعد از ابعاد زندگى منجر به رشد بیش از حد آن بعد نسبت به سایر ابعاد مىشود.
* آیا از آنجا که گرایش دینى و گرایش ملى هردو بر اهمیت ایمان تأکید دارند، این دو گرایش با هم تعارضى ندارند؟
** اگر ملىگرایى بر ایمان به عنوان عنصرى برتر از دیگر عناصر تکیه نکند، ما آن را نژادپرستى مىخوانیم. این ملىگرایى است که عدهاى از بنىبشر، که داراى تاریخى مشترک و آمال و دردهاى مشابه و فرهنگى نزدیک به هم هستند، در تاریخ اثر مىگذارند و آن را مىسازند و در نظر مبالغه مىکنند. این ملىگرایى مرحلهاى طبیعى در زندگى انسان بین فردیت و بشریت جهانى به شمار مىآید.
شکى نیست که پایه تکوین جوامع بر همکارى و مبادله تجربیات و در اختیار گذاردن دستاوردها میان انسانها استوار شده است. ملیت در تکوین این تواناییها نقش بزرگى دارد. این تفسیر از قومیت به طور حتم با تعالیم دینى منافات ندارد. قرآن کریم مىفرماید:
یا اَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَاُنْثى وَ جَعَلناکُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَ اللّهِ اَتقیکُم .(49: 13) اى مردم، ما شما را از نرى و مادهاى بیافریدیم. و شما را جماعتها و قبیلهها کردیم تا یکدیگر را بشناسید. هرآینه گرامىترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست.
بنابراین، وجود قبایل و شعوب و نظایر آنها تا زمانى که مبدأ شناخت و معرفت باشند، یعنى شناخت هر گروه از متعلقات گروه دیگر، که به همکارى و تعامل میان آنها منجر مىشود، امرى است که مدنظر دین است.
* آیا معتقدید که مناسب و مفید است که دین از حکومت جدا شود؟ اگر نه چرا؟
**این بحث، بحثى علمى و تاریخى و بسیار گسترده است. از شما مىخواهم با توجه به کمبود وقت آن را به زمان دیگرى موکول کنید تا من براى شما و روزنامه گرامىتان در این باره مقالهاى جامع بنویسم.
* آیا شما با دخالت علماى دینى در سیاست موافقید؟ محذورات این دخالت و عواقب آن چیست؟
**امروز عصر (چهارشنبه 4 ژوئن) بیانیهاى در همین باره از جانب مجلس اعلاى شیعیان صادر مىشود که مىتوانید آن را خلاصه و به این مصاحبه اضافه کنید.
* چه فرقى یا تناقضى، البته اگر بتوان تناقض نامید، در میان شیعه و سنى هست؟
** در میان شیعه و سنى مطلقاً تناقضى وجود ندارد. هردو مذاهبى از یک دین به شمار مىروند. من ماه پیش مقالهاى درباره این موضوع به ضمیمه روزنامه النهار فرستادم و همچنین در یک سخنرانى که چاپ هم شده است به تفصیل به این موضوع پرداختهام.
* پرسشهاى دیگر ما عبارت بود از فعالیتها و همکاریهاى انسان در جامعهاش و ذوب شدن او در وحدت و اتخاذ موضعى رشددهنده نسبت به یک مذهب معین از دیدگاه یک مذهب دیگر. ولى شمار دیدارکنندگان در محل مصاحبه فزونى گرفت و فرصت گفتگو با امام صدر نیز کم بود، از این رو وى پاسخ به این سؤالات را به زمانى موکول کرد که فرصت بیشترى وجود داشته باشد.