نوشته: یورى آونرى/ ترجمه: بنفشه غلامى
کنفرانس آناپولیس هم مثل بسیارى دیگر از ابتکارات سیاسى کم و بیش محصول حوادث و اتفاقات است. قرار بود بوش سال آخر حکومتش طرحى ناگهانى ارائه کند. او به دنبال موضوعى براى این هدف مى گشت که از یک سرى ویژگى هاى خاص برخوردار باشد. ویژگى بارزى مثل منحرف کردن اذهان عمومى از ناکامى هاى او در عراق و افغانستان و ویژگى هاى دیگرى همچون ساده بودن، خوشبینانه بودن و قابل هضم بودن.
به این ترتیب بود که ایده دیدار رهبران پرونده فلسطین و اسرائیل که طرحى دیرینه است مطرح شد. به هر حال ایده یک دیدار بین المللى میان دو جبهه متخاصم، همیشه جالب توجه و در عین حال عجیب به نظر مى رسد. این موضوع مى تواند سوژه اى خوب براى تلویزیون باشد و تصویرى از یک فرصت را به ذهن متبادر مى کند و به اندازه کافى نیز خوشبینانه است. به این صورت بود که بوش بر روى سن محل سخنرانى اش رفت و ایده اش براى دیدارى در جهت دستیابى به سازش بین فلسطین و اسرائیل را مطرح کرد. او بدون این که به استراتژى این کار بیندیشد و یا در اندیشه تدارکات لازم براى کار باشد، ایده اش را عنوان کرد. بوش در آن سخنرانى وارد هیچ جزئیاتى از ماجرا نشد. چرا زیرا نه هدف مشخص بود، نه دستور جلسه، نه مکان، نه تاریخ و نه حتى لیست دعوت شدگان. «یک دیدار مبهم و بى مایه». این واقعیتى است که خود بوش نیز به آن معترف است و تشکیل چنین کنفرانسى را در فضایى کاملاً مبهم تأیید مى کند. بعد از طرح مسأله این دیدار و کنفرانس، همه گروه هایى که مرتبط با آن بودند، به تکاپو و تلاش افتادند تا مسیر کنفرانس را به سمتى که منفعت آنها در آن نهفته است هدایت کنند.
بوش و کاندولیزا رایس مى خواهند بر وقایع تأثیرگذار باشند تا این گونه وانمود کنند که ایالات متحده همچنان شرایط جهت ایجاد موج سازش در خاورمیانه را دارد و بوش و رایس مى خواهند پیروز میدانى باشند که چهره هاى مشهورى مانند «هنرى کسینجر» بزرگ در آن شکست خورد، جیمى کارتر با ایجاد آشتى بین اسرائیل و مصر و بیل کلینتون نیز در کمپ دیوید در آن ناموفق بودند.
بوش وکاندولیزا رایس با خود مى اندیشند که اگر در این منطقه در جایى که اسلاف آنها در آن ناموفق بودند، پیروز شوند، آن گاه بر همه عیان خواهد شد که چه کسى از همه قویتر است.
ایهود اولمرت کسى است که بیش از همه نیاز به کسب نتیجه در این کنفرانس دارد. براى او این کنفرانس مهم است زیرا مى تواند در سایه آن شکست ویرانگر خود در لبنان را که سال گذشته براى او رقم خورد و بازجویى هاى فراوان براى ریشه یابى این شکست و همچنین هجوم موج فشارهاى داخلى را بپوشاند و به نوعى از خوان آناپولیس جهت پاک کردن خاطرات آن شکست ها بهره جوید. بلندپروازى هاى اولمرت پایانى ندارد. او خواهان تصویرى از خود است که در آن در حال دست دادن با پادشاه عربستان است. شاهکارى که تاکنون هیچ کدام از نخست وزیران اسرائیل به آن دست نیافته اند. در این بین محمود عباس هم در پى رؤیاهاى خویش از این کنفرانس است. او نیز خواهان آن است که به اعضاى جنبش حماس و نیز هم حزبى هاى خود نشان دهد، او مى تواند برنده ماجرایى باشد که حتى یاسر عرفات در آن شکست خورد. ضمن آن که محمود عباس با این کار مى خواهد خود را هم ردیف دیگر رهبران جهان ببیند. بنابراین، این کنفرانس اگر هیچ نتیجه اى نداشته باشد، حداقل براى سیاستمداران بلندپرواز مى تواند کنفرانسى تاریخى به شمار آید. اما هیچ کدام از این خواسته ها و آرزوها عملى به نظر نمى رسند. دلیل آن نیز بسیار ساده است. هیچ کدام از سه نفرى که در بالا شمردیم، مواد و ابزار لازم را براى دست یافتن به خواسته هاى خود ندارند.
در قمار آناپولیس بوش ورشکسته است. زیرا او در این کنفرانس مجبور خواهد بود تا آنجا که در توان دارد، بر اسرائیل فشار وارد آورد تا گام هاى مورد نیاز او را بردارد. این گام ها از درواقع انعطاف هایى هستند که اسرائیل باید نشان بدهد، گام هاى انعطاف عبارتند از: توافق با تشکیل یک دولت و ایالت فلسطینى، دست برداشتن از بیت المقدس و به توافق رسیدن در مورد حق و حقوق مهاجران. اما بوش حتى اگر هم واقعاً بخواهد، هرگز نخواهد توانست تا این حد بر اسرائیل فشار وارد آورد. زیرا فصل انتخابات درآمریکا شروع شده است و هیچ کدام از دو حزب بزرگ کشور دوست ندارند به جاى ایستادن پشت خاکریز اسرائیل، مقابل آن بایستند. زیرا یهودیان ساکن این کشور و مبلغان مذهبى در کنار یکدیگر و همراه با نو محافظه کاران تحمل شنیدن حتى کلمه اى علیه اسرائیل را ندارند. موقعیت اولمرت حتى از بوش هم ضعیف تر است. اگر متحدان او هنوز هم در کنست حضور دارند، به دلیل آن است که آلترناتیو دیگرى را نمى توان در این کنست پیدا کرد. که این مى تواند همان چیزى باشد که در کشورهاى دیگر به عنوان فاشیست شناخته مى شود (بنابه دلایل تاریخى اسرائیل علاقه اى به این که این گونه شناخته شود، ندارد.) اولمرت یقیناً از سوى متحدان داخلى خود از هرگونه مصالحه اى منع خواهد شد. بنابراین حتى اگر هم بخواهد، هرگز نخواهد توانست دست به توافقى بزند. در هفته اى که گذشت کنست فهرستى تهیه کرد که به تصویب دوسوم نمایندگان رسید. این فهرست در مورد تعیین مرزهاى بیت المقدس بزرگ بود. این به این معناست که اولمرت نمى تواند حتى یکى از روستاهاى فلسطینى را که نامشان در سال ۱۹۶۷ به بیت المقدس پیوند زده شده، واگذار کند.
محمود عباس نیز در کنفرانس آناپولیس نمى تواند چندان از خط یاسر عرفات که به تازگى سومین سالمرگ او را گرامى داشتند، دور شود. او اگر از خطوط تعیین شده، اندکى فراتر رود، سقوط خواهد کرد. ابومازن همین الآن نیز نوار غزه را از دست داده و مى تواند کرانه غربى را هم از دست بدهد. ضمن آن که اگر بخواهد تهدید به خشونت هم بکند، چیزهایى را که تاکنون به سختى به دست آورده از دست خواهد داد. چیزهایى مانند التفات بوش و همکارى نیروهاى امنیتى اسرائیل.
با جمع این موارد باید گفت سه قمارباز یاد شده در حالى پاى میز قمار مى روند که هیچ کدام سرمایه اى در چنته ندارند.
آن قله جادویى که براى آنان در ابتدا کاملاً در دسترس به نظر مى رسید، حال کوچک تر و کوچک تر شده است. این کنفرانس کاملاً خلاف قانون و طبیعت است و به عبارتى بسته تر و کوچک تر از آن چیزى است که در ابتدا گمان مى رفت. مى توان گفت آنچه که ابتدا همانند قله اورست مى نمود، اندکى بعد شبیه قله اى معمولى، سپس همانند یک تپه بزرگ و بعد همانند زمینى با اندکى ناهموارى شده است. حالا که کنفرانس در حال برپایى است، شاید هیچ کدام از سه رهبر یاد شده دیگر همان آرزوها و امیدها را نداشته باشند و همه آن امیدهایى که آنقدر بزرگ مى نمود، به کوچک ترین حد خود رسیده باشند. اما راه برون رفت از این وضعیت چگونه خواهد بود. مانند همیشه طرف اسرائیلى سعى مى کند خلاقانه ترین راه حل ها را ارائه دهد، بعد از آن نیز به ایجاد موانع عبور و مرور، ایجاد دیوار و فنس متوسل خواهد شد و سپس اندک اندک دیوارى بزرگتر از دیوار چین ساخته خواهد شد.
ایهود اولمرت در ابتداى طرح تشکیل کنفرانس مدعى شد پیش از هر مذاکره اى فلسطینى ها باید اسرائیل را به عنوان یک کشور یهودى بپذیرند و هویت آن را تأیید کنند. این چیزى بود که او به توصیه متحد جناح راست خود آویگدور لیبرمن پیشنهاد کرد.
اجازه دهید به این شرط بیشتر بپردازیم. طبق این شرط فلسطینى ها ملزم هستند اسرائیل را به رسمیت بشناسند. اما این چیزى است که جناح ساف در پیمان «اسلو» نیز به آن ملزم شدند. اگرچه باید این واقعیت را پذیرفت که اسرائیل هنوز حق و حقوق فلسطینى ها را در سرزمین خودشان به رسمیت نمى شناسد، اما خواسته اسرائیل چیزى بسیار بیشتر از این است. او مى گوید فلسطینى ها باید اسرائیل را به عنوان یک سرزمین یهودى بپذیرند.
آیا آمریکا خواسته است به عنوان یک کشور و سرزمین «مسیحى» یا «انگلوساکسون» به رسمیت شناخته شود آیا استالین از آمریکا خواسته است شوروى را به عنوان یک سرزمین کمونیستى به رسمیت بشناسد آیا لهستان خواسته است به عنوان سرزمینى «کاتولیک» به رسمیت شناخته شود یا پاکستان خواسته است کشورى «اسلامى» قلمداد شود آیا تاکنون در هیچ یک از کشورهاى دنیا سابقه چنین درخواستى وجود داشته است؟
از این که بگذریم، یک «کشور یهودى» یعنى چه به زحمت مى توان دلیلى براى آن برشمرد. آیا منظور از چنین کشورى سرزمینى با جمعیتى اکثراً یهودى است آیا منظور سرزمینى است که به یهودى هاى سراسر دنیا از بروکلین، پاریس، مسکو و... تعلق دارد آیا این یعنى سرزمینى که به مذهب یهود متعلق است و اگر چنین است پس تکلیف یهودى هاى سکولار چه خواهد شد شاید هم این سرزمین فقط متعلق است به یهودیان تحت «قانون بازگشت». یعنى یهودیانى که از مادرى یهودى که به مذهبى دیگر گرایش نداشته است، زاده شده اند. اینها سؤالاتى است که به آنها پاسخى داده نشده است؛ حتى در خود اسرائیل. و حال آیا باید فلسطینى ها ملزم به پذیرش چیزى باشند که حتى در خود اسرائیل نیز به دیده شک و تردید به آن نگریسته مى شود؟
مطابق نظریه مدون تل آویو، اسرائیل رژیمى یهودى و دموکراتیک است. اما اگر چنین است پس فلسطینى ها چه باید بکنند آیا اکنون حقوق آنهایى که در این سرزمین به سر مى برند، رعایت مى شود؟
فرمولى که اینها ارائه کرده اند چیزى است که اگر اجرا شود، به چند میلیون فلسطینى ضربه هویتى خواهد زد. شناسایى این منطقه به عنوان یک سرزمین یهودى خواه ناخواه به این معنى است که فلسطینى ها شهروند درجه ۲ به حساب مى آیند. اگر محمود عباس به خواسته اولمرت تن دهد مانند آن است که دشنه اى را از پشت در بدن بستگان و وابستگان خود فروکرده است.
البته اولمرت و شرکایش به خوبى بر تمام این مسائل واقف هستند. آنها به ظاهر طورى نشان داده اند که این تقاضا مى تواند پذیرفتنى باشد، اما خود نیز مى دانند هرگز پذیرفتنى نیست. اگر آنها چنین تقاضایى را مطرح کرده اند، تنها به دلیل آن است که مى خواهند از هر مذاکره معنادارى که بخواهد آنها را ملزم به کارى کند، بپرهیزند. زمانى که طرح «نقشه راه» که حالا جسدى بیش از آن باقى نمانده، مطرح شد، همه گروه ها وانمود کردند که اصول آن را پذیرفته اند. مطابق این طرح اسرائیل باید تمام ایست هاى بازرسى خود را تا پایان مارس ۲۰۰۰ برمى چید. اولمرت هنوز هم چنین کارى را انجام نداده است. طبق آن طرح، محمود عباس نیز ملزم شده بود حملات گروه هاى فلسطینى علیه اسرائیل را متوقف کند. اما او نیز نتوانست به این پیمان ملزم بماند. وقتى رهبران اجتماع یهودیان در فلسطین ۱۴ مه ۱۹۴۸ مى خواستند بیانیه استقلال خود را صادر کنند، سند این کار هنوز آماده نبود. آنها مقابل دوربین ها و تاریخ نشستند و یک ورقه کاغذ سفید را امضا کردند. باید هشیار و مراقب بود که مبادا یکبار دیگر چنین اتفاقى و این بار در آناپولیس بیفتد و بعد همه آنها به خانه هایشان بازگردند و گمان کنند کارى بزرگ را به سرانجام رسانده اند.