مهناز شیری
پیش از ورود مبحث پستمدرنیسم لازم است مختصری درباره مدرنیسم همانند یک واقعیت تاریخی فرهنگی و نیز خصوصیات آن اشاره کنیم. کلمه مدرن را اولین بار رومیان در قرن 6 قبل از میلاد از ریشه لاتین (modemus) و از کلمه (mode) به معنی «تازگی» ساختند و این واژه به مفهوم گذار از کهنه به نو است. یکی از مولفههای اندیشه مدرن آن است که بر مفاهیمی تحلیلی و استدالالی مبتنی میباشد و با جادو و خرافه در هر شکلی مخالفت ورزیده است.
مدرنیته به معنی تجدد و نوگرایی است که پس از قرون وسطی در دوره رنسانس و عصر روشنگری یا کشف قاره آمریکا و رشد جهانبینی عقلانی پدید آمد، پیشرفت اقتصادی و مدیریت فردگرایانه را در پی داشت، حساب ارزش از حقیقت و اخلاقیات، از قلمروهای نظری جدا شد و با دگرگونی برداشت انسان از خود همراه گردید که ریشه در اومانیسم، سکولاریسم، پوزیتویسم و راسیونالیسم دوران رنسانس داشت. در همین دوران بود که انسان غربی به عقل خود بیشتر اعتماد پیدا کرد. از دیدگاه فلسفی این حوزه بر اصول، اندیشه و فرد مبتنی بود که به آن عصر فرد نیز میگویند. در این دوره انسان از مقام والایی برخوردار و به عنوان معرف تمامی برنامهها در نظر گرفته شد. فلسفه مدرن انسان را آزاد و مختار تعریف کرده و اجتماع و نظم حاکم در آن بازتاب اراده و عقلانیت انسان تعریف نموده است. عقل به انسان کمک میکند تا رابطه ضروری خود با محیط اطرافش را سازماندهی و بدین شکل بهترین راه را برای رسیدن به اهدافش انتخاب کند. «یورگن هابرماس مدرنیته را طراحی ناتمام میبیند. هابرماس معتقد است که تنها در پایان قرن 18 به دست کسانی چون کانت و هگل است که مدرنیته به طرفی فلسفی تبدیل شده است. هگل اولین فیلسوفی است که مفهوم دقیق و روشنی برای مدرنیته پایهریزی کرده است.»
در بسیاری موارد مدرنیته و مدرنیسم را با هم به کار میبرند در حالی که مدرنیسم با مدرنیته تفاوت دارد. مدرنیته همان نو شدن است که خودبهخود به وجود آمده و کسی در پدید آمدن آن دخیل نیست، اما مدرنیسم نوعی ایدئولوژی است که به دنبال جایگزین کردن مدرن به جای کهنه است. تغییر و تحول فرهنگی، هنری و اجتماعی است که تمام نمودهای تمدن جدید غرب را در بر میگیرد و ویژگیهای اصلی ایدئولوژی مدرنیسم عبارتد از: 1- اعتماد به عقل و انسان 2- اومانیسم «انسانگرایی» 3- طبیعتگرایی 4- پوزیتویسم بهعنوان متدلوژی مدرنیسم 5- جدایی دین از سیاست 6- سنتستیزی. مدرنیسم، نمادگرایی در معماری، شعر آزاد و شکلهای فضایی را نیز شامل میشود.
حال به بررسی اجمالی مهمترین پایههای اساسی مدرنیسم میپردازیم که بیشترین نقش را در تکامل ایدئولوژی مدرنیسم داشتهاند.
1- اومانیسم «انسانرایی». مدرنیسم از لحاظ تاریخی محصول رنسانس است و اومانیسم نیز با رنسانس آغاز شد و در این اندیشه انسان منبع و معیار ارزش است و میتوان اومانیسم را به عنوان جوهر و روح مدرنیستی در نظر گرفت. به گفته ایمانوئل کانت، انسان به «قلمرو غایات» تعلق دارد، هر شخصی به خودی، خود هدف است، نه چیزی که دیگران همچون ابزار برای تحقق اهداف خودپسندانهشان به کار میگیرند.
2- سکولاریسم «دنیامداری». در قلمرو مدرنیسم دین مرکزیت خود را نسبت به زندگی اجتماعی و سیاسی از دست میدهد و دین را بیشتر محدود به زندگی خصوصی و بیارتباط با سیاست میدانند و اعتقاد دارند دین باید در محدوده عبادات و احکام فردی باقی بماند، و نباید مرکز ثقل حیات سیاسی و اجتماعی باشد بلکه باید در باورهای اومانیستی قرار گیرد.
3- پوزیتویسم. باید در نظر بگیریم که یک رابطه مهم و اساسی بین پوزیتویسم و مدرنیسم برقرار است، مدرنیسم به عنوان ایدئولوژی پوزیتویسم تلقی میشود و پوزیتویسم به عنوان متدلوژی مدرنیسم، پوزیتویسم در واقع شورشی است برعلیه فلسفه و متافیزیک و بر علیه تمام گرایشهای دینی و مذهبی.
4- راسیونالیسم «اعتقاد به عقل انسان». راسیونالیسم در واقع سنتی است که به سدههای هفده و هجده باز میگردد. طرفداران این مکتب معتقد بودند فقط براهین قیاسی یا استقرایی میتواند اطلاعات دقیق و قابل اطمینانی را درباره جهان به ما بدهد و عقل یک امر از پیش داده شده تلقی نمیشود بلکه استعدادی است که باید فرا گرفته شود و به وسیله آن زندگی اجتماعی و سیاسی دچار تحول گردد.
با تمام این تفاسیر انتقاداتی نیز بر نظریات مدرنیستی وارد کردند. از جمله این منتظران ژان بودریا بود. وی اعتقاد دارد مدرنیته به عنوان اخلاق قانونمند دگرگونی به ضدیت با اخلاق قانونمند سنت بر میخیزد با این همه خود به همان شدت در مورد دگرگونیهای ریشهای محتاط و نگران است. در واقع مدرنیته «سنت نو» است و اگرچه با بحران تاریخی و ساختار پیوند دارد، در واقع تنها نشانهای از آن بیماری است،... مدرنیته بهعنوان انگارهای که کل یک تمدن خود را در آن باز میشناسد، عملکرد تنظیم کنندهای را بهعهده میگیرد و دزدانه دست به دست سنت میدهد و مدرنیته نه مفهوم جامعهشناسی است، نه سیاسی نه تاریخی بلکه مشخصه تمدن است. مشخصهای که به مقابله با همه فرهنگهای سنتی بر میخیزد.
مفهوم پستمدرنیسم
دهه 1980 با فروپاشی کمونیسم حرکت جدیدی از عقل در غرب ظهور کرد که دوران زوال مدرنیسم را با خود همراه داشت و این حوزه تبدیل به عرصه تاخت و تاز و رشد شکل و شمایل جدیدی از مدرنیسم به نام پست مدرن شد. پست مدرنیسم نامی است که در فرهنگ کاپیتالیستی پیشرفته گذاشته شده است و ادعا میکند دروان مدرنیته به پایان عمر خود رسیده و امروز ما در فرهنگ معاصری زندگی میکنیم که نهتنها پستمدرن است بلکه به پایان تاریخ هم رسیده است. با اینکه بارها چهره عوض کرد و حتی تا پای احتضار هم پیش رفت اما همچنان به رشد خود ادامه داد. بهرحال خیلی از روشنفکر نمایان میگویند وقتی که ما مدرنیسم را کاملا تجربه نکردهایم و هنوز و هنوز با بسیاری از نشانهها و آثار ماقبل مدرنیسم زندگی میکنیم چه نیازی به پستمدرنیسم داریم مدرنیسم چه بود که حالا پستمدرنیسم باشد! نه صنعتی شدن یکپارچه را تجربه کردهایم، نه تکنولوژی را، نه کشاورزی مدرن داریم، نه سازمان و تشکیلات سیاسی و اجتماعی که برپایه خرد باشند؛ یعنی همان مقولهای که از کانت تا وبر در غرب عرف و عادت بوده است. سوءتفاهم بعدی ترس از اینکه مبادا پستمدرنیسم جای مدرنیسم را بگیرد و حضرات در فراق این یار ندیم و قدیم غمباد بگیرند و خانهنشین شوند اما این سوءتفاهمها نباید بهانهای برای پستمدرنیسم باشد.
پستمدرنیسم
از لحاظ لغوی post بیشتر تداوم جریانی را ثابت میکند و پستمدرنیسم به معنای پایان مدرنیسم نیست بلکه نقد و تداوم جریان مدرنیسم میباشد. این اصطلاح در زبان فارسی به فرانوگرایی، پسانوگرایی، پسامدرنیسم و فرامدرنیسم ترجمه شده است. در واقع پستمدرنیسم بیانگر همان پرسشهای اصلی مدرنیسم است. با این تفاوت که اینبار پرسشها بهگونهای آگاهانه مطرح میشود. پستمدرنیسم در پی یافتن رابطه خود با نویسنده و خوانندهاش است. در عرصه ایدئولوژی و فلسفه عصر پستمدرنیسم عصر سترونگشت ذهنیت است. عصری که در هیچ عملی و نظری دستآورد گرانبهایی نداشته است. این مکتب به دور خود هالهای فلسفی قرار داده و به ندرت به طور مستقیم درباره مساله تاریخی و اجتماعی حرف میزند. برای آن فردیت مهم است. دنیای پستمدرنیسم دنیای التقاطی است و دنیای یکدست نیست. پستمدرنیسم دنیای گذر از اندیشه امروزی میباشد. چون پایان همهچیز رسیده اما آغاز هیچ چیزی نیست ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز با پست شروع میشود. پستمدرنیسم، پستفمنیسم، پستکولونیالیسم و غیره. هنر پستمدرنیسم این است که هنرمندان را به ایفای بزرگترین نقش خود که عبارت از کشف چیزهای تازه است برمیانگیزد و آنها را از ارتکاب بزرگترین جنایتهای خود که تکرار کشفهای گذشتگان است باز میدارد.
اصول و ویژگیهای پستمدرنیسم
در مورد اینکه پستمدرنیسم چه اصول و مشخصاتی دارد توافق چندانی وجود ندارد، اما پستمدرنیسم ادعای گذشتن از مدرنیتهای را دارد که خود از سنت فراتر میرود و دارای اصول زیر میباشد. اصل اول – آنچه که در مدرنیته اعتبار داشته در عصر پستمدرن بیاعتبار میباشد و حقیقت نسبی است. اصل دوم - هیچ واقعیتی وجود ندارد، انسان در پس و پشت چیزها همان را میبیند که میخواهد ببیند و تازه بستگی به شرایط زمان و مکان دارد. اصل سوم - انسان به جای واقعیت با یک وانمودگر رو در روست. ژان بودریا، حمله نظامی آمریکا به عراق را یک پدیده پستمدرن میداند حتی چند روز قبل از شروع جنگ در مصاحبهای با گاردین با صراحت تمام گفت که جنگ هرگز اتفاق نخواهد افتاد و همهچیز برمبنای یک ساختار مصنوعی بنا شده است. اصل چهارم - پستمدرنیسم بر بیمعنایی استوار است. در جهان تهی از فرد و حقیقت علم و دانشی معتبر نیست و واقعیتی وجود ندارد و زبان تنها پیوند لطیف با زندگی است. اصل پنجم – شکاندیشی یعنی هیچ تجربه و نظریهای ارزش و اعتبار ندارد. اصطلاحات مدرنیته و پستمدرنیسم در دهه 1980 با مناظره هابرماس و فوکو وارد جامعهشناسی شده از نظر جامعهشناسی میتوان یک نوع ارتباط بین ساختارگرایی و پستمدرنیسم قائل شد و شاید به جرات بتوان گفت که بیشترین پیشروان ساختارگرایی با جنبش فکری پستمدرنیسم همکاری داشتهاند. یک وجه تشابه ساختارگرایی و مابعد مدرنیسم توجه هر دو آنها به زبان است که همگی ریشه در زبانشناسی بهخصوص ایدههای دو سو سور دارند به عنوان نمونه لیوتار معتقد است که «شناخت علمی نوعی گفتوگو است.»
منتقدان پستمدرنیسم
تاکنون انتقادات فراوانی به پستمدرنیسم صورت گرفته است که از مهمترین آنها میتوان به انتقادهای هابرماس اشاره کرد. هابرماس در سال 1981 حملات سختی را به پستمدرنیستها آغاز کرد و آنان را محافظهکاران نو و تئوریشان را نیز تئوری ماقبل مدرن خوانده هابرماس و دلبستگی و علاقه فراوانی به مدرنیته داشته و نمیخواهد آن را کنار بگذارد و حملات جبری را علیه روشنفکران فرانسه آغاز کرد و خودش را محافظ مدرنیته معرفی نمود. او فوکو را ضدعقلگرایی معرفی میکند. علاوه بر این انتقادات هابرماس، محافظهکاران و پیروان آنها نیز حملات سختی را علیه پستمدرنیستها آغاز کردند. آنها اعتقاد داشتند که ما باید از ارزشهایمان دفاع کنیم مثال حقوق بشر و دموکراسی و باید هرچه بیشتر مجذوب سنتها و تاریخ گذشته خود شویم.