انگیزه تالیف: این کتاب توسط ساموئلهانتینگتون و در پی طرح و انتشار مقالهای با نام «برخورد تمدنها» (1) به رشته تحریر در آمد. وی مصمم شد تا با نگاشتن این کتاب، هم مقاله نامبرده را به نوعی تحلیل و تکمیل کند و هم اینکه طرحی نو برای بازسازی نظام جهانی (2) ارائه دهد. مقاله مذکور دقیقاً در سالی نگاشته شد که جهان کمونیسم به رهبری شوروی از هم پاشیده شده بود و قطعاً نگرانی از این موضوع که قطب دوم جهان یعنی آمریکا نیز پس از جنگ سرد از هم پاشیده شود، در وجود هانتینگتون دیده میشود و چه بسا کتاب مذکور را بر اساس همین دلمشغولیها نوشته تا به نوعی به همگان هشدار دهد که اگر به آسیبشناسی تمدن غرب پرداخته نشود؛ قطعاً فروپاشی قطب دوم جهان و تمدن غرب قابل تحقق است. او علت تألیف این کتاب را، دلبستگیها، سوء تعبیرها و بحثهای گسترده در مورد مقاله اول دانسته و در آن اقدام به بررسی عمیقتر موضوع برخورد تمدنها میکند. او با ارایه تز «برخورد تمدنها»، یادآور میشود که «این کتاب را در پاسخ به اظهار نظرات و عکس العملهای متفاوتی که در رابطه با نظریه برخورد تمدنها صورت گرفته است نوشتم.»
بیان اجمالی محتوا: در یک شمای کلی باید گفت که این کتاب در مورد زوالپذیری تمدن غرب است و تأکید بر این که چگونه میتوان از فروپاشی آن ممانعت نمود. او این پرسش را مطرح میکند که آیا غرب میتواند زوال خود را متوقف سازد؟ او معتقد است که هر تمدنی، دوران چهارگانه «تولد، رشد، بلوغ و مرگ» را طی خواهد کرد. و تمدن غرب نیز لاجرم این مسیر را طی خواهد کرد و اگر فرهنگ، رشد سرمایهگذاری نداشته باشد، افول خواهد کرد، نوع بحث این کتاب، پیوندی محسوس با مقوله «جهانی شدن» دارد، هر چند که این مقوله با اصل دیدگاههانتینگتون در تعارض است. البته این تعارض به نوعی با توجه به گفتار خود نویسنده، قابل رفع است چرا که به عقیده وی جهانی شدن به ثمر نرسیده و موفقیتآمیز هم نخواهد بود. جهانی شدن یک پروسه است که این پروسه، حلقههای گسسته از هم دارد و تحقق آن سخت به نظر میرسد. اما با این حال هشدار میدهد که علیرغم وجود فرصتهای خوب برای غربیها، تهدیدهایی نیز برای آنان وجود دارد. بزرگترین تهدید، هویتهای جدیدی است که قد علم میکند. امروزه ملل دنیا با بازگشت به هویت خویش، بزرگترین تهدید را برای غرب رقم زدهاند. او معتقد است که اگر هم بگوییم قدرت و تکنولوژی در اختیار دنیای غرب است، اما نباید از قدرت نرمی که در اختیار شرقیها - اسلام و آسیا - است غافل بود. او به کشوری مثل ایران اشاره میکند که به مثابه یک قدرت نرم به شمار میآید؛ چرا که دارای محبوبیتی چشمگیر در میان جوامع ضد غربی است. او با این مقدمات نتیجهگیری میکند که توازن یک طرفه دنیای غرب از بین میرود و در میان تمدنهای دیگر توزیع میشود. در این جاست که او نظریه برخورد تمدنها را مطرح میکند. او با بیان شکل گیری جنگ تمدنها - که اشارهاش به اجمال گذشت - علت جنگ را در دخالت کشور مرکزی یک تمدن - مثل امریکا - در درگیری میان کشور مرکزی دیگر - مثل چین - و یک عضو آن تمدن - مثل ویتنام - میداند. او در ادامه به ضرورت پذیرش سه قانون مهم برای برقراری صلح در یک جهان چند تمدنی و چند قطبی اشاره میکند و البته پیش از آن تصریح میکند که برخی کشورها و به ویژهامریکا در پذیرش آن مشکل خواهند داشت و به همین دلیل برخورد تمدنها به وقوع خواهد پیوست. این سه قانون عبارتند از: الف - قانون پرهیز ب - قانون میانجیگری مشترک ج - قانون مشترکات.
به موجب قانون اول (پرهیز)، کشورهای مرکزی باید از دخالت و درگیری در تمدنهای دیگر پرهیز کنند؛ چرا که این دخالت موجب افزایش تنشها و آغاز جنگ تمدنها است و برای جلوگیری از جنگهای خطاگونه مرزی و توقف آنها باید کشورهای مرکزی با یکدیگر سازش و گفت و گو کنند و قانون دوم به این مهم توجه میدهد و در نهایت قانون مشترکات توصیه میکند به جای این که خصوصیت جهانی یک تمدن را ارتقا بخشیم بهتر است در پی همزیستی فرهنگی بر آییم که این امر ایجاب میکند در جستوجوی چیزهایی باشیم که در اکثر تمدنها مشترک است و در واقع جهانی چند تمدنی را بپذیریم که سیر سازندهاین است که جهانگرایی را رد کنیم و گوناگونی و مشترکات تمدنها را قبول نماییم.
پس به طور کلی باید گفت که او در این کتاب، تمدنهای جهان امروز، تضاد و درگیریها، هویت فرهنگی که در سطح گسترده همان هویتهای تمدنی است، و همین طور دیگر موضوعات مربوط به تمدن را تشریح کرده و نشان میدهد که چگونه کشورها با قرابتهای فرهنگی روابط سیاسی برقرار میکنند. او به این ترتیب هشدار میدهد که تمدن غرب در معرض زوال و انحطاط است.
خلاصه فصلهای کتاب:
فصل اول: ارائه چهار الگو پس از جنگ سرد « تک جهانی - قطبی- ، دو جهانی - قطبی- تئوری واقع نگر -184 کشور - ، هرج و مرج نظر خود او: نظام چند تمدنی»
فصل دوم: روابط تمدنی چهار گانه است: تأثیر گذاری، عدم رابطه، تعامل، تقابل
فصل سوم: بررسی اندیشه تک تمدنی - نظریه فوکویاما - و تبیین مؤلفههای تمدن غرب و واکنشهای سایر تمدنها در برابر تمدن غرب.
فصل چهارم: بررسی مولفههای افول غرب (قلمرو، جمعیت، اقتصاد، توانایی نظامی، احیای فرهنگهای غیر غربی، بازگشت خداوند)
فصل پنجم: بررسی تمدنهای مبارزی مانند اسلام و آسیای شرقی که با بازگشت به هویت خویش در برابر تمدن غرب، قد علم کردهاند.
فصل ششم: بحث در مورد هویت و نقش بسیار مؤثر آن در واگرایی یا همگرایی جهان امروز.
فصل هفتم: بحث پیرامون کشورهای مرکزی و نقش آنان در شکلگیری تمدنها.
فصل هشتم: شاخصههای برخورد غرب با دیگران - در مواردی از قبیل: حقوق بشر و ...
فصل نهم تا یازدهم: به جنگهایی اشاره میکند که به اشتباه تصور میشود جنگهای خطاگونه مرزی است ولی در واقع جنگی هویتی و تمدنی است.
فصل دوازدهم: یک جمع بندی کلی از کتاب است و همه مباحث قبلی را با یک رویکرد سیاست سازی و تصمیم گیری پایان میبرد؛ یعنی آن که تاکنون تمدنها و فرهنگها و نقش آنها را دانستیم و در این فصل او راهکار نشان میدهد و در پایان این فصل توصیه میکند که غرب اگر بخواهد محو نشود و از بین نرود باید جنگ تمدنی را کنار بگذارد و به سمت گفت و گوی تمدنی و صلح تمدنی برود.
نقدها:
1. تعصب فراوان: به نظر میرسد که عمدهترین ایراد به هانتینگتون، تعصب فراوان به فرهنگ و تمدن غربی است، به طوری که او را در پارهای از مواقع از قضاوتهای منصفانه دور کردهاست. این تعصب در دو بخش نمایان شدهاست. اول از همه در تعریف و تمجید فراوان از کشور امریکا است. به عنوان نمونه در تعریف و تبیین تمدن غربی، امریکا را جامعهای جدا از اروپا میانگارد و این سرزمین را، سرزمین آزادی، برابری، امکانات و آینده میشمارد، اما اروپا را نماد جور و ستم، درگیریهای طبقاتی، سلطهجویی و عقب ماندگی معرفی میکند.(ص45) از این گذشته او برای تمدن غربی نیز اهمیت بسیار زیادی قایل است و از هرگونه آسیب رسانی به تمدن غربی و خصوصاً امریکا به شدت اظهار ناراحتی میکند. به همین علت از شاخصههایی مانند مهاجرت به عنوان یکی از عوامل زوال تمدن غربی یاد کرده و خواستار مقابله با آن میشود. دیدگاه تعصبی او در مورد تمدن غرب، به ایجاد تشویش اذهان بر ضد تمدنهای دیگر مثل تمدن اسلامی شدهاست . تا جایی که تعصب فراوان او نسبت به هویت غربی و امریکایی، به شکلگیری تئوری «تقابل تمدنها» منجر گشت که به نوعی تبلیغ جنگ و جدال و مخاصمه است. غیر از این باید گفت یکی دیگر از آفات دیدگاه تعصبی او، دور شدن آقای هانتینگتون از انصاف، واقع بینی و معطوف شدن وی به سمت محافظهکاری و قضاوتهای نابجا میباشد.
2. برداشت نادرست: او با برداشت نادرست از اسلام و آسیا، آدرس اشتباهی را به غرب نشان میدهد. مثلا آسیا را در قالب قدرت چین و تا حدودی ژاپن میبیند و معتقد است که با اتحاد این کشورها حول محور یک کشور مرکزی، تمدن غرب و امریکا با چالش مواجه میشود، اما به این نکته اشاره نمیکند که چه بسا ساختار فکری کشورهای آسیای شرقی ممکن است ناهمگونی واضحی داشته باشند و قابل جمع در یک تمدن واحد نباشند. دیگر این که در مورد اسلام نیز با سوء برداشت مواجه میشود. او اسلام را نیز یک تمدن واحد در نظر میگیرد ولی به این نکته توجه نمیکند که تمدن واحد، لااقل نیازمند تلقی واحد از یک دین است. چطور میتوان اسلام را تمدن واحد نامید اما از دهها مذهب منشعب از دین اسلام، چشم پوشی کرد؟ آیا میتوان پذیرفت که تمدن اسلامی با وجود این همه فرق و مذاهب به یک انسجام درونی برسد، تا بر اساس آن، این تمدن را در مقابل تمدن غرب قلمداد کنیم؟ البته اینجانب منکر قدرت تمدن اسلام نیستم، سخن اینجا است که تحلیلهای هانتینگتون، بدون توجه به ابعاد و ریشههای جامعه شناختی مباحث، صورت پذیرفته است.
3. تناقض در گفتار: به نظر میرسد در فرازهایی از نوشتههای وی، تناقض وجود داشته باشد. یک نمونه بارز آن در صفحه 134 دیده میشود. او در این قسمت، روسیه را یک کشور مرکزی قلمداد میکند، در حالی که در صفحه 123، همین کشور را در عداد کشورهای گسیخته قرار میدهد!
4. اصرار بر تقابل: او بر وجود جنگ و تقابل میان تمدنها اصرار فراوانیدارد؛ در حالی که میتوان از صلح ، تعامل و مهرورزی نیز سخن گفت. او در این راه آن چنان استادانه عناصر و مواد سناریوی خود را به هم پیوند میدهد و اظهارات مختلف را در کنار هم میچیند که گویا « جنگ تمدنها » امری گریز ناپذیر است. وی همچنین برای طراحی و ترسیم وقوع یک جنگ جهانی وحشتناک استادانه اطلاعات متنوع در حوزه جغرافیای سیاسی معاصر را کنار هم مینشاند و با ارائه طرحی نو، وقوع جنگ را حتمی قلمداد میکند. معلوم نیست که اصرار وی بر جنگ بین تمدنها بر کدام محور و اساس قابل ارزیابی است؟ معلوم نیست با وجود این همه وسایل ارتباطی از قبیل اینترنت و پخش سریع اطلاعات و برگزاری کنفرانسها و گفتمانهای گوناگون که همگی پیش زمینهای برای ارائه تز «صلح و گفتوگوی تمدنها» است، چرا او بر طبل تقابل و جنگ قاطعانه میکوبد؟!
5. توجه معطوف به فرهنگ: انتقاد دیگر به وی، شاید توجه ویژه و مؤکدانه مؤلف این کتاب به مقوله هویت است. به نظر میرسد توجه ویژه او به مسأله هویت - که اصلاً مشخص هم نیست که آیا کشورهای اسلامی یا آسیایی به هویت واقعی خود رسیدهاند یا خیر؟ - و غفلت او از مقوله مهمی به نام اقتصاد - که به آن کم توجهی هم نمودهاست - یکی دیگر از اشکالات عمدهای است که بر او وارد میشود.