تاریخ انتشار : ۰۷ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۳  ، 
کد خبر : ۶۲۰۲۵

پاسخی برای نسل جوان


عباس عبدی
گرچه متولیان رسمی در صدا و سیما و مطبوعات و در کنار این دو در کتاب‌های درسی انواع تحلیل‌ها را درباره انقلاب؛ این رویداد مهم تاریخ ایران ارائه می‌کنند و حتی بخشی از این مطالب به صورت رسمی و آموزشی ارائه می‌شود و افراد مجبورند که آنها را در قالب‌های درسی امتحان دهند و نمره بگیرند، اما چه بسا موارد زیادی پیش می‌آید که باز هم نسل جوان که گذشته را درک و لمس نکرده است از نسل پیشین خود می‌پرسند که چرا انقلاب کردید؟ حتی از روی طعنه می‌گویند آیا از سرشکم سیری انقلاب کردید؟ و این نشاندهنده آن است که تبلیغات و آموزش‌های موجود قدرت اقناع جوانان را ندارد.
در این نوشته می‌خواهم صرفاً یک مورد از فضای آن زمان را ترسیم کنم تا بلکه پاسخی باشد بر این پرسش، اما پیش از آن بر دو نکته نیز تأکید می‌کنم. اول؛ درست است که هر انقلاب یا حتی هر حرکت اجتماعی کوچک هم ناشی از حضور  مشارکت افراد است، اما اراده افراد نقش نهایی را در تعیین سرنوشت نهایی بازی نمی‌کند. چنین نیست که عده‌ای فکر کنند، انقلابات نتیجه دقیق و پیش‌بینی شده عده‌ای سیاستمدار و انقلابی است و ناشی از اراده آنان برای تحقق انقلاب است. حتی اگر در مراحل آغازین نقش اراده پر رنگ باشد، در مراحل پیشرفته‌تر انقلاب، اوضاع و احوال به گونه‌ای می‌شود که چون موج‌های سهمگین اراده‌ها را همراه خود جا به جا می‌کند، بنابراین توجه به این شرایط و اوضاع در فهم هر انقلابی اهمیت درجه اول را دارد. دوم؛ آنچه که در پی می‌آید به معنای آن نیست که وجود این وضعیت در هر جامعه‌ای لزوماً به بروز انقلاب منجر می‌شود. برای فهم چرایی بروز انقلاب نیازمند تحلیل‌های جامعه‌شناختی هستیم که خارج از بحث حاضر است.
ملموس‌ترین نکته در آن زمان پدیده استبداد و خلاصه شدن کشور در وجود شخص حاکم یعنی شاه بود. یا به عبارت دیگر شعار «خدا، شاه، میهن» در عمل تبدیل به شعار «شاه، شاه، شاه، شاه» ‌شده بود. این قاعده در همه ارکان حکومت جاری و ساری بود. خدا که مفهومی کشدار و نسیه محسوب می‌شد، میهن هم عینیتی تعریف شده نداشت، اما شاه همه چیز بود، هم سایه خدا بود و هم نگهبان میهن! اما در واقع هر دوی آنها یعنی شاه و میهن در خدمت اعلیحضرت بودند. در نظام مذکور، فقط یک خط قرمز وجود داشت و آن شاه بود. تا وقتی که کاری به شاه نداشتی به هر چیز دیگری هم کار داشتی، مشکل چندانی نبود. بسیاری از افراد مطالبات خود را در ذیل مجموعه‌ای از مجیزگویی اعلیحضرت بیان می‌کردند. همه مقامات به معنای واقعی نوکر شاه بودند و این را به صراحت هم در اظهارات کتبی و شفاهی خود منعکس می‌کردند، چاکر و جان‌نثار، کلمه رایج در میان مقامات بود.
زشت‌ترین تصاویری که از آن دوران به یاد دارم، دست‌بوسی مقامات نظام از شاه بود که تا کمر خم شده و به دست کسی بوسه می‌زدند که با نخوت و غروری خاص آنان را نگاه می‌کرد، گویی مشتی گوسفند در حال دست‌بوسی وی بودند. در مکالمات و مکاتبات با شاه باید قطاری از القاب را در ابتدای کلام ردیف می‌کردند، آریامهر، شاهنشاه، شاه شاهان، اعلیحضرت، بزرگ ارتشتاران و ... اطرافیان مجیزگوی چنان او را خطاب می‌کردند که گویی بلوک شرق و غرب از اقدامات داهیانه اعلیحضرت انگشت تعجب به دهان گرفته‌اند. شاه چنان از ایران سخن می‌گفت که گویی چند صباحی دیگر وارد دروازه «تمدن بزرگ» می‌شویم.
جاه‌طلبی‌ او کار را به جایی کشاند که شاخ آفریقا را هم حوزه امنیتی ایران بداند و به ظفار نیرو بفرستد، درآمدهای نفتی را از یک سو برای اجرای سیاست‌هایش در خاورمیانه به صورت وام هدر دهد (مصر، اردن و اسرائیل) و از سوی دیگر به خرید مقامات و رسانه‌های غربی از خلال پرداخت رشوه و هدیه مشغول شد و مابقی پول‌ها را با بی‌بندوباری تمام در داخل خرج کرد، به‌طوری که به قول خودشان برخی طرح‌ها تا 30برابر قیمت اولیه‌اش هزینه در برداشت.
غرور و نخوت و جاه‌طلبی‌ شاه در حدی بود که فکر می‌کرد ارتش پنجم جهان شده یا در حال شدن است. هر خیری در جامعه بود از شاه بود و هر شری از جانب دیگران. شاه به معنای دقیق کلمه قدرتش صد و مسئولیتش صفر بود.
هیچ مقامی در زمان شاه نه تنها از وی استقلال نداشت که همه چیزش را مدیون او می‌دانست و نه حتی مدیون مرم یا کشور یا خودش. همه‌ چیز با نام نامی اعلیحضرت آغاز می‌شد و از رهنمودهای خردمندانه و داهیانه وی سرچشمه می‌گرفت، فعال‌ترین و کارآمدترین افراد در مقام توضیح دستاوردهای خود پس از ابراز جان‌نثاری، اولین سپاس‌های خود را نیز نثار اعلیحضرت همایونی می‌کردند، تو گویی که در این مملکت جز اعلیحضرت، کس دیگری وجود ندارد.
اعلیحضرت تا وقتی که حس می‌کرد، ضعیف است، در برابر بیگانگان تسلیم و ذلیل بود و جبران این ذلت را در داخل می‌کرد. وقتی هم که درآمدهای نفتی (که آن را ملک طلق خویش می‌دانست) زیاد شد، برای غربی‌ها خط و نشان می‌کشید که بیایید از ما یاد بگیرید که چنین و چنان نموده‌ایم. دموکراسی را در برابر ایدئولوژی شاه ـ ملت به تمسخر می‌گرفت و کذا و کذا و به آنان فلسفه سیاسی می‌آموخت. همه اقشار اجتماعی از روحانیون گرفته تا دانشگاهیان و دانشجویان و حتی کارشناسان دستگاه اداری خود را مسخره می‌کرد. مخالفان را تحقیر و به آنها توهین می‌کرد آنها را مرتجع یا عامل بیگانه و کمونیست و... می‌نامید.
خودش را مرکز عالم و آدم می‌دانست. بیشترین لطفش وقتی شامل حال مخالفان شد که گفت اگر مخالف هستید، به شما پاسپورت می‌دهم تا از کشور بروید! در کوچک‌ترین کارها دخالت می‌کرد. عبوس و مغرور بود و با نخوتی فرعونی رفتار می‌کرد. اعتماد به نفس ظاهری‌اش پوششی بود بر ترس و واهمه پنهانش که در موقع مناسب خود را نشان داد. از انتخابات آزاد واهمه داشت. بی‌برو برگرد تمام نمایندگان را با اراده ملوکانه تعیین می‌کرد و دیگر حاضر نبود از سوراخ انتخابات آزاد باز هم گزیده شود.
بدیهیات را انکار می‌کرد، هر چه می‌گفتند که شما چند هزار زندانی سیاسی دارید. آنها را یک مشت تروریست می‌نامید. وقتی می‌گفتند شکنجه هست، می‌گفت که شایعات دشمن دشمن است. ساواک را فعال مایشاء کرده بود. مطبوعات آزاد وجود نداشت، حتی تیتر روزنامه‌ها را بعضاً ساواک تعیین می‌کرد. چنان صحبت می‌کرد که گویی تخت سلطنت را از کورش کبیر به ارث برده و بر فراز مقبره کورش بیدارباش اعلام کرد.
انتقادات را سیاه‌نمایی دشمنان می‌دانست و تمام این ادعاها در شرایطی بود که بخش مهمی از مردم کشور در فقر و بی‌سوادی به سر می‌بردند و بیش از 55 درصد مردم کشور بی‌سواد بودند و ضریب جینی و نابرابری بالاترین رقم در منطقه بود.
اما همه این تارهایی که برای شکار مردم تنیده بود، خودش را نیز گرفتار کرد. چند رویداد مهم مصداق روشن این گرفتاری بود. یکی هنگامی که از یکی از مقاماتش پرسید آیا این کسانی که علیه من شعار می‌دهند مردم هستند؟ وی در پاسخ گفت که اعلیحضرت همسر بنده هم جزو آنها شده است و شاه سکوت کرد و چه سکوت معناداری!
رویداد دوم هم زمانی است که پشت تلویزیون ظاهر شد و با صدایی شکسته اعلام کرد صدای انقلاب مردم را شنیدم، اما کسی آن را باور نکرد و بالاخره رویداد سوم تصویری است که از لحظه خروج وی در 26 دی ماه 1357 مشاهده می‌کنیم که دیگر علاقه‌ای به ‌دست‌بوسی چاکران و جان‌نثاران هم ندارد و سعی در کشیدن دست خود می‌کند.
حال با این اوصاف از جوانان امروز باید پرسید که مردم و جوانان در آن زمان چه کار دیگری جز مخالفت با این رفتارها باید می‌داشتند؟ شاید بگویید که بله، همه اینها درست، اما انقلاب کردن خساراتی را بر جای می‌گذارد که جامعه را یک عمر با خود درگیر می‌کند. دو پاسخ کوتاه به این نظر می‌دهم. یکی اینکه اراده‌های در وقوع حرکات اجتماعی شرط لازم و نه کافی هستند و به تنهایی تعیین‌کننده نیستند. دوم اینکه اگر هم گزاره شما را بپذیریم، این درسی است که شما می‌توانید از گذشته بگیرید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات