دکتر سیدحسین موسوی
قراردادهای تسلیحاتی آمریکا با عربستان سعودی و مصر و اسرائیل وضعیت منطقه خاورمیانه را وارد فاز جدیدی کرده است. جمع مبلغ این قراردادها به پیش از 63 میلیارد دلار میرسد. ایالات متحده آمریکا فروش تسلیحات جدید به عربستان سعودی و مصر را به صورت مشروط پذیرفته است، تا اعتراض کنگره و لابی یهودیان آمریکا را کاهش دهد. شرط اول این است که سلاحهای آمریکا در مناطق دورتر از قلمرو حیاتی اسرائیل نگهداری شود.
شرط دوم این است که این سلاحها صرفاً در چارچوب استراتژیهای دفاعی این کشورها در قبال تهدیدات طرفهای دیگر (منظور آمریکا از طرفهای دیگر، ایران است) به کار رود.
خانم رایس و رابرت گیتس وزرای خارجه و دفاع آمریکا همزمان با اعلام انعقاد این قرارداد تسلیحاتی وارد منطقه شدند تا محور بحران فلسطین را فعال کنند.
این نوشته میکوشد از طریق طرح دو فرضیه دلایل انعقاد این قراردادها را در شرایطی مورد بررسی قرار دهد. بدیهی است که فرضیههای دیگری به ویژه از منظر بلندمدت برای انعقاد این قراردادهای سنگین تسلیحاتی قابل طرح است، اما از چارچوب این نوشته خارج است، زیرا ارزیابی زیر هدفهای میان مدت آمریکا را در موضوع گسیل تسلیحات جدید خاورمیانه جستوجو میکند:
فرضیه یکم: پایه این فرضیه روی ناکامی آمریکا در قانع کردن ایران به تعلیق غنیسازی اورانیوم استوار است. اگر پایه اصلی فرضیه یکم را بپذیریم، مساله فروش تسلیحات پیشرفته آمریکا به کشورهای عربستان سعودی و مصر بدین صورت تفسیر خواهد شد که گزینههای آمریکا در قبال پرونده اتمی ایران به شدت محدود شده و آمریکا خود را برای پذیرش واقعیتی به نام اتمی شدن ایران آماده میکند، اما واشنگتن در عین حال نمیتواند این ناکامی خود را بدون هیچ واکنشی بپذیرد. از این رو به گزینه گسیل سلاحهای پیشرفته به منطقه متوسل شده است تا موازنه قوا در منطقه در پی اتمی شدن ایران برقرار شود و همپیمانان منطقهای آمریکا با دریافت سلاحهای جدید، امنیت بیشتری احساس کنند. دلایل قابل توجهی مبنی بر صحت این فرضیه قابل ذکر است. چنان که میدانیم دامنه بحرانهای منطقهای به ویژه دامنههای حضور آمریکا رو به فزونی است. افزوده شدن پاکستان یا نزدیک شدن این کشور به دامنه این بحران پس از اقدام ژنرال پرویز مشرف در حمله به مسجد لال اسلامآباد را نباید دستکم گرفت. از منظر آمریکا، پاکستان به ویژه مناطق قبیلهنشین هم مرز با افغانستان عملاً وارد دایره خطر شده است تا آنجا که آمریکا از طریق نیروهای ناتو مستقر در افغانستان قصد داشت عمق جغرافیایی طالبان را در پاکستان به دایره عملیات نظامی خود بیفزاید که با مخالفت شدید دولت اسلامآباد مواجه شد. بنابراین توسعه دامنه بحرانهای منطقهای به گونهای مخاطرهآمیز در حال افزایش است و کانونهای بحران عمدتاً با حضور نیروهای آمریکایی همراه است. شاید به همین دلیل باشد که میخائیل گورباچف آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی چند روز قبل آمریکا را متهم کرد که ناآرامی را در مقیاس جهانی دنبال میکند. به نظر میرسد آمریکا با وجود چند کانون بحران در منطقه و احتمال افزوده شدن پاکستان به دایره آن آخرین کشوری است که به گشودن جبهه دیگر در منطقه به ویژه در پرونده اتمی ایران میاندیشد، زیرا در این صورت و با یک محاسبه بسیار ساده مناطقی به وسعت دو برابر قاره اروپا به صورت به هم پیوسته دستخوش بحران و کشمکش خواهند شد.
من هرگاه به ماجرای سهمیهبندی بنزین فکر میکنم، این بار دیگر از کارشناسان گلایه دارم که چرا نمیگویند که انسجام چنین کاری ـ آن هم به همت وزارت کشور نه وزارت نفت یا بازرگانی ـ کاری بزرگ بود که شاید مقدمه نجات جامعه از دست یارانههایی باشد که ما را معتاد به درآمد نفتی کرده است.
میدانید اگر هر کدام از نامزدهای دیگر انتخاب شده بودند و همین کار را بنا به توصیه عقل یا از سر اضطرار انجام میدادند چند بشکه اشک برای مسافرکشها و مردم بدبخت و فقیر ریخته میشد که حالا با گرانی و تورم چه کنند. اما شد و چنان که بار دیگر هم نوشتهام زنده باد سهمیهبندی.
سوم اینکه به نظرم اگر آقای هاشمی یا دکتر معین، آقای قالیباف یا کروبی، آقای مهرعلیزاده یا آقای لاریجانی انتخاب میشدند مملکت کمابیش بر همان روالی میگشت که عدهای میگویند در همه چهل سال گذشته [یعنی از نیمههای دهه چهل که قیمت نفت تکانکی خورد و ما ملت ایران هوس تجدید عظمت باستان به سرمان افتاد] اداره شده بود. اما قدر مسلم این است که این رقم اگر 28 سال گرفته شود اختلافات حل میشود و هم موافقان و هم مخالفان دولت هم با این نظر مساعدت دارند که هر کس از نامزدهای دیگر برگزیده میشدند زندگی ادامه برنامههایی بود که اگر آن یک و نیم تا دو سال اول انقلاب را رها کنیم، آن یک عدد گروگانگری را هم ندیده بگیریم، در بقیه سالها [از انتخاب زندهیاد رجایی به نخستوزیری به بعد] کمابیش کشور بر آن روال گشته یا سعی شده بود بر مدار بگردد.
به هر حال انگار که از ممالک راقیه شدهایم تغییر دولتها، از دیدگاه بطنی جامعه تفاوت چندانی در پی نیاورد. پول نفتی میرسید و سازمان برنامهای بود که سعی میکرد دولتیها هماهنگ خرج کنند، یک مرتبه هر استان شروع نکند به ساختن جادههایی که به استان مجاور وصل نشود. چنان سیستمهای آبیاری طراحی نکنند که دو کیلومتر آن طرفتر همه زمینهای زراعی از بیآبی لهله بزند و این طرف مردم با قایق به مزارعشان بروند. چنان نباشد که یک استان از خارج سیبزمینی وارد کند واستان دیگر گند سیبزمینیهای گندیدهاش را با معطر سازهای باز هم خارجی چاره کند. خلاصه به طور کلی همین بود. احساس میشد یا انقلاب روندی که از مشروطیت آغاز شده با پست و بلند راه و رهروان خود را به سال 1384 شمسی رسانده. کمکمک ایران اسلامی داشت الگویی میشد برای منطقه، با همه انتقادها که جهانیان میکردند اما داشت نمونهای از مدیریت شهری، شوراها، آشنا شدن مردم به حقوق خود، ادبیات، سینما و... خلاصه... همین که کشور بر یک روال میگشت و درش استقراری پیدا شده بود دنیا را به ترس انداخته بود. اما ما ایرانیها خودمان حوصلهمان سر رفته بود. چقدر تکرار خسته کننده. تنها انتخاب آقای احمدینژاد میتوانست به این دور تسلسل پایان دهد. مگر نه هر بیست و پنج سال قرارمان با تاریخ همین است.
سال 32 سالی است که به 28 مردادش معروف است و 25 سال بعد به 22 بهمنش معروف شد. ربع قرنی که گذشت باید اتفاقی میافتاد، چند سالی هم دیر شده بود.
چهارم، دلیلی که دارم به سیاست بینالمللی مربوط میشود. اصلا چرا مردم آمریکا بعد از کلینتون میتوانند جورج بوش انتخاب کنند ما نتوانیم و بعد از خاتمی مثلاً کارمان دست کروبی با دکتر معین بیفتد که باز همان حرفها باشد. چطور است که فرانسویها بعد از ژنرال دوگل و میتران، سارکوزی را در جای تالیران [شاید هم خود ناپلئون] میتوانند نشاند، مگر مردم ایران چه کم دارند از آمریکاییها. و ششم اینکه دنیا گاهی هم باید از بنیاد تغییر کند. گاهی عجیب شود. گاهی حرفهای نشنیده بشنود. نگفته بگوید. جهان باید گاه گریه کند، گاهی بخندد. شاید که کسی خواب دیده بود و تعبیرش این شد که کسی میآید و همه آداب و رسوم بیست و هشت ساله را به دور میریزد. همه کارهایی را که بعید بود انجام میدهد.
مهرورزی و عدالتجویی را که از صد سال پیش حرفش زده میشد معنا میکند و مانند لقمهای در دهان همه قرار میدهد. البته که لازمه همه اینها نفت هفت دلاری بود. چون همه اینها اگر باشد اما نفت همان نوزده دلاری باشد که در برنامه چهارم نوشته شد، مزه نخواهد داشت. اما اگر همه دلایل محکم بالا نبود و فقط همین یک دلیل کافی بود که حاصل انتخابات سوم تیر باعث میشد که جامعه ایرانی خود را بشناسد. اندازههای خود را دقیقتر به دست آورد. مدام در خیال سیاست نورزد. در خیال به این و آن ایراد نگیرد. هی دور از گود فرمان آتش ندهد و همین حادثه باعث شد تا جامعه کمی به عراق، به فلسطین، به لبنان، حتی به ترکیه نگاه کند. وسط کویر دل خود را به تماشای فیلمهایی از نقاط سبز جهان [از مونت کارلو تا دامنه پیرنه، از مونترآل تا لسآنجلس] مشغول نکند. به همسایه نگاه کند، به کوچه نگاه کند، به خیابان نگاه کند، و اگر فرصتی شد به خود هم نگاهی بیندازد. آن گاه آرزوهای بلند. بنابر اینها بود که لازم میدانم پشیمانی خود را از اینکه به آقای احمدینژاد رای ندادم اعلام دارم. و از آنجایی که احساسم این است که هنوز کار مهمی که این دولت باید انجام میداد صورت نپذیرفته است، دو سال دیگر اگر بودم جبران مافات میکنم و به دکتر محمود احمدینژاد رای میدهم.