مهدی محمدی
ماه گذشته زمانی که جرج بوش استراتژی جدید خود درباه عراق را اعلام کرد بسیاری در داخل و خارج از ایران گفتند این استراتژی معنایی جز این ندارد که بوش گزارش گروه تحقیق عراق معروف به «کمیته بیکر ـ هامیلتون» را دور انداخته و به آن هیچ اعتنایی نکرده است. گزارش بیکر از بوش میخواست هرچه زودتر سربازان آمریکایی را از عراق خارج کند و بدون فوت وقت با ایران و سوریه به گفتوگو بپردازد. بوش هنگام اعلام استراتژی جدید خود در عراق گفت که به زودی 21 هزار و پانصد سرباز جدید به عراق خواهد فرستاد و علاوه بر آن به آنچه «دخالتهای ایران در عراق» خواند، پاسخ نظامی خواهد داد. از دید ناظران سیاسی از این صریحتر نمیشد به درخواستهای کمیته تحقیق دهنکجی کرد. چند روز بعد روزنامه واشنگتن پست با انتشار گزارشی ابعاد بیشتری از استراتژی جدید بوش در عراق را فاشپر و بال دادند. به واقع هم اتفاقاتی در حال وقوع بود (و کرد. این روزنامه نوشت روش برخورد نظامیان آمریکایی با حضور نیروهای ایرانی در عراق تا پیش از اعلام استراتژی جدید «بگیر و رها کن» بوده و حالا به «بگیر یا بکش» تغییر پیدا کرده است (واشنگتن پست، 8 بهمن 1385). بلافاصله پس از این اتفاق آمریکاییها حجم وسیعی از تحرکات منطقهای و فرامنطقهای علیه ایران را به جریان انداختند و تا توانستند در رسانههای خود به این ایده که «اتفاق جدیدی علیه ایران در حال وقوع است» پروبال دادند. به واقع هم اتفاقاتی در حال وقوع بود (و هست):
1- اعزام دو ناو هواپیمابر به همراه تعداد بیشتری کشتی جنگی کوچک به خلیج فارس 2- استقرار سیستمهای ضدموشک پاتریوت در جنوب خلیجفارس 3- استقرار سیستمهای وسیع موشکی در چک و لهستان 4- تشکیل یک گروه کاری ویژه در پنتاگون به نام «گروه کاری - 16» (بیبیسی، 2 بهمن 1385) برای مختل کردن شبکههای ایرانی در عراق 5- دستگیری دو میهمان ایرانی دولت عراق در بغداد (که البته پس از 8 روز آزاد شدند) بعد حمله به کنسولگری ایران در اربیل و ربودن 5 دیپلمات ایرانی و نهایتاً ربودن جلال شرفی دبیر دوم سفارت ایران در بغداد 6- فشار به اروپا و ژاپن برای قطع ارتباطات مالی خود با بانکهای ایرانی 7- ایجاد مانع بر سر راه سرمایهگذاریهای بیشتر در صنایع نفت و گاز ایران 8- تلاش برای پایین نگهداشتن قیمت نفت احتمالا از طریق توافق با یکی از کشورهای بزرگ عربی صادرکننده نفت 9- آغاز تلاشهای جدید برای تضعیف دولت حماس (به عنوان متحد ایران) و ایجاد برتری سیاسی در صحنه فلسطین برای محمود عباس (به عنوان متحد غرب) 10-تلاش برای ناکام گذاشتن تلاشهای حزبالله لبنان برای تغییر آرایش نیروها و ساختار سیاسی لبنان و حمایت از بقای فؤاد سینیوره بر مسند نخستوزیری 11- شکلدهی به یک ائتلاف عربی، منطقهای، سنی علیه ایران از طریق ترساندن کشورهای منطقه از قدرتیابی روزافزون شیعیان به رهبری ایران 12- افزایش نیرو در عراق 13- حمایت از برخی تحرکات تروریستی در جنوب شرق و شمال غرب ایران 14- به راه افتادن تبلیغات رسانهای شدید درباره نزدیک بودن زمان حمله نظامی به ایران و بالاخره 15- پیگیری شدیدتر مسیر تحریمها در شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران.
مجموعه این تحولات خیلیها را در داخل و خارج از ایران به نتیجه رساند که چیزی برای ترسیدن وجود دارد و این بار آمریکا فقط حرف نمیزند بلکه قصد دارد عمل هم بکند. در داخل ایران یک فرمانده نظامی سابق حتی در یک برنامه زنده تلویزیونی ـ که البته بیرقیب و به شکل مونولوگ برگزار شد ـ حتی زمان حمله نظامی آمریکا به ایران را هم پیشبینی کرد. یک سازمان سیاسی هم که از فرط دقت در تحلیل و پیشبینی وقایع درست یک هفته قبل از حمله آمریکا به افغانستان پیشنهاد داده بود ایران با طالبان وارد مذاکره شود دست به کار شد، بیانیهای صادر و در آن از فاجعهای خبر داد که در صورت ادامه مسیر فعلی در پیش خواهد بود.
اما به راستی چه اتفاقی در حال رخ دادن است و چگونه میتوان فهمید مجموعه این تحولات بخشی از یک پروژه عملیات روانی و ارعاب است یا مقدمه یک برخورد واقعی؟
در همینجاست که باید به جای ذهنیتپردازی به متن واقعیت مراجعه کرد. آن وقت است که معلوم میشود هدفهای اصلی خفته در پس این ماجرا چیست.
اینها برخی واقعیات عموماً از نظر دور مانده است: آرایش نیروهای آمریکایی در عراق آرایش خروج است نه آرایش حمله و خود بوش هم در سخنرانی اعلام استراتژی جدیدش اعلام کرد که این استراتژی در واقع «مرحلهای موقتی» است تا شرایط برای خروج سربازان آمریکایی در عراق مهیا شود. از سوی دیگر «ویلیام فالون» که به تازگی به عنوان سر فرمانده نیروهای آمریکایی در منطقه منصوب شده، یک دریاسالار است و این از دید نظامیها یعنی آمریکا پذیرفته استقرار نیروها در خاک آسیبپذیری را بالا میبرد و بنابراین به فرمانده جدید ماموریت داده اوضاع را در سطح کلان به نحوی مدیریت کند که حضور بلندمدت نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس تضمین شود. همین نظامیها میگویند با 21 هزار و پانصد نفر سرباز در عراق یک تغییر تاکتیکی هم نمیتوان ایجاد کرد چه رسد به تغییر استراتژیک و فقط برای برقراری امنیت در بغداد به حدود 3 تا 4 برابر این تعداد نیرو نیاز است. آنچه هم که بوش علیه ایران در عراق انجام داده چندان رنگ و بویی از موفقیت ندارد؛ حمله به یک ساختمان در اربیل که 15 سال است پرچم ایران بر فراز آن قرار دارد و لابد چند ایرانی هم درون آن پیدا میشوند با دستگیری یک دیپلمات رسمی روز روشن وسط شهر بغداد. بعید است کسی از بوش بپذیرد که با این کارها شاخ غول شکسته، بویژه که نیروهای آمریکایی به ازای هر کدام از این اقدامها انبوهی از خسارات مالی و جانی پرداختهاند و خواهند پرداخت. به طور خلاصه در عراق دولت شیعه متحد ایران تقویت شده، روابط خود را با ایران روز به روز گسترش داده و سربازان آمریکایی هم در حال خروجند. آن طرفتر در افغانستان وضع ناتو آنقدر خراب است که «رابرت گیتس» وزیر دفاع بوش در کنفرانس امنیتی مونیخ رسماً اعلام کرد ناتو در افغانستان در حال شکست خوردن است.
در فلسطین تنها اتفاقی که افتاده این است که با صحنهگردانی ایران و کمک عربستان دولت حماس بیآنکه به شرط اصلی غرب یعنی به رسمیت شناختن اسرائیل تن داده باشد، در حال توافق با ابومازن است. در لبنان خط قرمز حزبالله و ایران درباره حفظ سلاح مقاومت دست نخورده باقی مانده، حزبالله آن مقدار عضو که برای حفظ منافع خود در کابینه به آن نیاز دارد (یک سوم به علاوه یک) را به زودی به دست خواهد آورد و سینیوره هم به احتمال قوی رفتنی است. علاوه بر اینکه منابع اسرائیلی خود معترفند حزبالله پس از جنگ قویتر شده است.
تروریستهای تحت حمایت آمریکا در مرزهای ایران تا حدود زیادی سرکوب شدهاند و ایران وسط ناامنترین منطقه جهان، جزو امنترین کشورهای دنیاست.
روسها به تازگی روابط امنیتی خود با تهران را گسترش دادهاند و در شورای امنیت هم کسی به جز آمریکا علاقهای به گسترش تحریمها علیه ایران ندارد.
مذاکرات درباره قطعنامه بعدی احتمالاً ماهها طول خواهد کشید و دولت بوش تا تابستان آینده بیشتر مهلت ندارد چرا که پس از آن باید فکری بکند تا دموکراتها پس از کنگره، ریاست جمهوری را دیگر از کفاش در نیاورند. بلر دیروز ظاهراً استفعا داده و از اینکه استعفایش اینقدر طول کشیده ابراز تاسف کرده است و...
آمریکاییها همه زورشان را زدهاند و اوضاع نهایتاً این است. با این حال آمریکا هنوز ادامه میدهد. به راستی آنها چه کار میخواهند بکنند؟ لطیفههایی مثل جنگ و امثال آن را باید دور ریخت، حقیقت قضیه این است: آمریکا احساس میکند اوضاعش در منطقه خیلی خراب و اوضاع ایران بسیار خوب است. به علاوه آمریکاییها فهمیدهاند مشکل خاورمیانه را تنها با ایران و مشکل ایران را تنها با مذاکره میتوانند حل کنند. نقشه راه این است: ابتدا باید ایران ضعیف شود یا لااقل بترسد و اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. بعد بلافاصله باید به تعبیر خانم رایس 180 درجه چرخید و مذاکره را شروع کرد. این مسیری است که کسی اگر دقیق باشد لابلای اظهارات مقامهای رسمی و تحلیلهای رسانهای غربیها به دقت ترسیم شده است. «ریچارد دالتون» سفیر سابق انگلستان در ایران روز 20 بهمن 1385 به فارس گفت: «آرایش آمریکا در منطقه برای گرفتن امتیاز سیاسی از ایران است.» «هنری کیسینجر» روز 18 بهمن در کریستین ساینس مانیتور بوش را نصیحت کرد «تا زمانی که قدرتهای موجود در خاورمیانه را متحد نکرده با ایران وارد گفتوگو نشود.» بیبیسی روز 9 بهمن از قول «گری سیک» کارشناس ارشد امنیتی در امور ایران نوشت: «آمریکا قصد حمله به ایرا ن را ندارد، هدف نگهداشتن ایران در حالت تردید است». «نیکلاس برنز» معاون رایس و مسئول پرونده ایران در وزارت خارجه آمریکا روز 4 بهمن به تایم گفت «آمریکا میخواهد به ایران نشان بدهد قدرتش در منطقه محدودیتهایی دارد» در حالی که چند روز قبل در 23 دیماه به بیبیسی گفته بود «هدف آمریکا تضعیف کارویژههای ایران در منطقه است.» خلاصهترین بیان شاید از آن واشینگتن پست در 8 بهمن باشد: «ایرانیها فقط زمانی که تحت فشار هستند به جامعه بینالمللی پاسخ میدهند نه زمانی که احساس قدرت میکنند» در این چارچوب حتی دستگیری دیپلماتهای ایرانی در عراق هم جز با هدف اینکه آمریکا در مذاکره با ایران اهرمی در دست داشته باشد صورت نگرفته است همچنان که بلافاصله پس ازدستگیریها، آمریکاییها از مجاری مختلف به تهران گفتند آماده گفتوگو هستند چرا که به تعبیر آقای گیتس «حالا ایران هم یک درخواست از آمریکا دارد.»
این خلاصه بازی است. اتفاقاً بوش به توصیه گروه تحقیق عراق کاملاً عمل کرده و قصد دارد ـ یعنی چارهای ندارد ـ که با ایران گفتوگو کند. منتها ابتدا یک «مرحله واسط» تعریف کرده تا به انجام برخی مانورها از موضع «التماسکننده» به تعبیر رابرت گیتس در مقابل ایران بیرون بیاید و بعد پای میز مذاکره بنشیند. دو مقام ناشناس دولتی آمریکا در گفتوگو با نیویورک تایمز در تاریخ 7 اسفند به خوبی مسئله را جمعبندی کردند. آنها که به خاطر صحبت درباره مسایل استراتژیک نمیخواستند نامشان فاش شود گفتند: «حرکت ناوهای هواپیمابر، اتهامات مربوط به تسلیحات در عراق و استفاده از تحریمها همگی برای آن است که آقای بوش بتواند اهرمهای لازم را برای کنار آمدن با ایران داشته باشد.» و بالاخره این چند جمله را هم از «پل رینولدز» خبرنگار امور جهانی بیبیسی بخوانید که روز 11 اسفند و پس از اعلام آمادگی آمریکا برای حضور در نشست رسمی همسایگان عراق در بغداد که نمایندگان ایران و سوریه هم در آن حضور دارند نوشته شده است: «مقامهای کاخ سفید توضیح دادهاند که استراتژی اخیر آمریکا افزایش نقاط فشار بر ایران بوده است. از دید واشینگتن این فشارها لازم بود چون آمریکا در پایان سال گذشته در مقابل ایران در موضع بسیار ضعیفی قرار داشت. حالا واشینگتن کمی اوضاع را جمع و جور کرده و از موضع قوت نه موضع تمنا به ایران پیشنهاد گفتوگو خواهد داد.»
آیا هنوز چیز پیچیدهای وجود دارد. گمان نمیکنم، فقط یک چیز، ایران نه فقط ضعیف نشده بلکه قویتر هم شده و ضمناً علاقهای و نیازی به گفتوگو با آمریکا ندارد. آمریکا فعلاً باید التماس کند.